آب‌گینه

درباره بلاگ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۰

یادِ من باشد...

 

دل خوش نمی‌شوم به نسیمِ موافقی

                           چندان که در میانۀ گرداب قایقی

طوفان شروع می‌شود آن دم که یک نسیم

                           در ره‌گذارِ خویش، ببیند شقایقی *

شرح:

_ از مصیبت‌های ساده‌دلی و خوش‌باوری، آن است که تو اغلب، معادله‌ها را برعکس می‌بینی و حل می‌کنی!

_ اصل بر سوءِ تفاهم است و حُسنِ تفاهم، یک رؤیا.

_ ایمان آوردم به قولِ فلانی که گفت: نپیوند تا گسستن‌ بر تو گران نیاید! **

نتیجه‌گیری: فرمودند که: «مَن لَم یَنفَعه الله بِالبَلا وَ التَّجارب، لَم یَنتَفع بِشیءٍ مِنَ العِظّة»؛

«آن‌کس که از آزمون‌هاى الهى و تجربه‌ها سودى نبرد، از هیچ پند و اندرزى سود نخواهد برد.»***

 

*  مطلع و مقطعِ غزلی، سرودۀ «محمّد مهدی سیّار».

** ...

*** نهج البلاغه؛ خطبۀ 176.

آب‌گینه

* گل‌خانۀ کوچکم پُر از گل شده. شمعدانی‌ها، یاس‌ها و محبوبۀ شب. شب‌ها نسیمی که می‌وزد و عطرها را به خانه می‌آورد، آدم را دیوانه می‌کند امّا پاییز دارد، سرد است؛ پناه بر خدا از پاییز، از محرّم!

* دهۀ اوّلِ ذی‌الحجّه تمام شد! اخبار حاجی‌ها را که نشان می‌داد، بغضم می‌گرفت. می‌رفتم به پنج سالِ قبل، وقتی نیمۀ شعبان، در برابرِ خانۀ خدا، آن کعبۀ زیبا ایستاده بودم و محوِ زیبایی‌اش بودم... من از آن سفرِ رؤیایی و شگفت، هیچ تصویری ندارم. گوشی‌ام را وقتِ زیارت حرمِ پیغمبر زدند. هرچه عکس گرفته بودم، هرچه از سفر و آن‌چه بر من گذشته بود، گفته و در گوشی ضبط کرده بودم، از دستم رفت. از آن سفر، یادگار هرچه هست، در ذهن دارم و یک لباس و چادرِ اِحرام و یک کارتِ حجّ و زیارت. از سعودی و وهّابی هم خرید نکرده بودم به جز آبِ معدنی! دلم تنگ شده بسیاااار، بسیااار! یعنی می‌شود دوباره روضة النّبی را ببینم؟ یعنی می‌شود دوباره به درِ خانۀ حضرتِ زهرا پناه ببرم؟ یعنی می‌شود دوباره کنارِ رکنِ یمانی، پردۀ خانۀ خدا را بگیرم و بگریم؟

* مَحرم و خویش، دوست و دشمن، دور و نزدیک ندارد؛ آدم‌ها همه دروغند و سراب؛ البتّه که اندازه‌ها، دلیل‌ها و رَوش‌هایشان هم اِلی غیرُ نهایة! خب؛ غمگین‌تر و تنهاتر از دلی که به این معنا و باور برسد، وجود دارد؟! تنهایی ذاتیِ آدمی...

* به نظرم یکی از بدترین ویژگی‌های جهنّمِ دنیا، نسبیّت است و عدمِ ثبات؛ هیچ‌چیز و هیچ‌کس قابلِ اعتماد نیست و اِتّکا؛ اصلاً این‌گونه آن را ساخته‌اند که تو صاحب‌خانه را فراموش نکنی و به غیرِ او دل نبندی!

* یادم نیست دقیقاً کجا خواندم و یا شنیدمش، به گمانم تغییرش هم داده‌ام ولی مناسبِ این یادداشت و حالش است. این را هم همیشه می‌خواستم بگویم، خیلی‌ها از تنهایی می‌گویند و می‌نالند امّا خیلی از آن خیلی‌ها نمی‌دانند که تنهایی به واقع، به حقیقت چیست و چگونه است!

 چقدر عمر تلف شد به انتظار، دلم!

چه خاطرات بدی داری از بهار، دلم!

مگرد در پیِ یاری، مگرد دیگر بار

تویی مسافرِ تنهای این قطار، دلم!

 

* شبِ جمعه است؛ سلام بر سرورِ آزادگان!

آب‌گینه
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۴

عبادة الأحرار

«إنَّ ‌قوماً عبدوا الله رغبةً فتلک عبادة التّجار وإنّ قوماً عبدوا الله رهْبةً فتلک عبادة العبید و إنّ قوْماً عبدوا الله شُکراً فَتلک عبادة الأحرار»؛

گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) پرستش می‌کنند؛ این عبادت تجّار است و گروهی او را از روی ترس می‌پرستند؛ این عبادت بردگان است و گروهی خدا را به خاطر شکر نعمت‌ها (و این که شایستۀ عبادت است) می‌پرستند؛ این عبادت آزادگان است.     

                                                       نهج البلاغه/ حکمت 237

دکتر «سهیل اسعد»:

در یکی از دانشگاه‌های «کلمبیا» و در شهر «کالی»، جلسه‌ای با فیلسوفان آن‌جا داشتم. من را دعوت کرده بودند تا در مورد فلسفۀ اسلامی صحبت کنم. در آن جلسه، با ترفندی به آن‌ها گفتم که ما فیلسوفی به نام علیّ بن ابیطالب علیه السّلام داریم که بزرگ‌ترین فیلسوف تاریخ اسلام است و دربارۀ انواع عبادت، چنین فرمایشی دارد که...

یک سال بعد، وقتی وارد مرکز اسلامی شهر کالی شدم، دیدم که یکی از آن فیلسوفانِ در آن جلسه مشغول خواندن نماز است، در حالی که آن موقع مسیحی بود. من سؤال کردم که چه خبر است؟ یک سال پیش در دانشگاه بودی و الآن در مرکز اسلامی، نماز می‌خوانی؟ گفت: بله! من به عنوان فیلسوف، چندین سال در فلسفه تحقیق کردم تا مفهوم آزادی را پیدا کنم. دیدم آزادی فلسفی در مقابل عبودیّت و بندگی است. بعد به عنوان فیلسوف، سراغ ادیان مختلف رفتم و تحقیق کردم. متوجّه شدم که بندگی و عبودیّت در مقابل آزادی است؛ یعنی اصلاً قابل جمع نیست. برای من که هم خدا و هم آزادی را قبول دارم، سخت بود که انسان در این دنیا یا آزاد آزاد باشد و یا بندۀ بنده تا این‌که با مکتب امیرالمؤمنین و مکتب غدیر آشنا شدم. متوجّه شدم که آن‌ها تعریفی از آزادی دارند که کاملاً با تعاریف جریانات دیگر فکری و مکاتب فلسفی متفاوت است. آن هم این بود که آزادی عین بندگی است و بندگی عین آزادی است؛ یعنی عبادة الأحرار، فقط بندگان مخلص خدا می‌توانند به قلّه و اوج آزادی برسند.آن‌جا بود که گفتم:

أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله و أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّهِ.

آب‌گینه
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۷

جویبارِ غریب...

جمعۀ ساکت 
جمعۀ متروک
جمعۀ چون کوچه‌های کهنه، غم‌انگیز
جمعۀ بی‌انتظار
جمعۀ تسلیم 
خانۀ خالی
خانۀ دل‌گیر
خانۀ دربسته بر هجومِ جوانی
خانۀ تاریکی و تصوّرِ خورشید
خانۀ تنهایی و تفآّل و تردید
خانۀ پرده، کتاب، گنجه، تصویر
                  آه چه آرام و پُرغرور گذر داشت
زندگیِ من چو جویبارِ غریبی
در دلِ این جمعه‌های ساکتِ متروک
در دلِ این خانه‌های خالیِ دل‌گیر
                  آه، چه آرام و پرُ غرور گذر داشت... * 

* فروغ

آب‌گینه
۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۴

روزهای بی‌آینه

چهارده پانزده ساله بودم که خبرِ آزادیِ سرلشکر خلبان؛ حسین لشکری منتشر شد. پدرم به دنیا بود و به یاد دارم که بابتِ ایستادگی و روحیّۀ قویِ شهید در هنگامِ مبادله و بازگشت به وطن، ابرازِ شگفتی کرد و او را ستود.

انگار در تمامِ این سال‌ها، تصویر و صدای آن اوّلین مکالمۀ تلفنیِ سرلشکر با همسرش، پس از سالیانِ درازِ اسارت، در پسِ ذهنم، در زیرِ حجمِ انبوهی تصویر و صدا و خاطره، پنهان بود و خاک می‌خورد و امروز با خواندنش و روایتش از زبان و نگاهِ زن، تر و تازه پیشِ چشمم آمد و به یاد آوردم. نامِ کتاب بسیار زیباست؛ زیبا و رندانه: روزهای بی‌آینه. البتّه من اگر جای «گلستان جعفریان» بودم، می‌گذاشتم: سال‌های بی‌آینه و یا لااقل: شب‌های بی‌آینه!

داستانِ زنی زیبا و جوان که پس از تنها دو سال مجالِ زندگی در بهشتِ محبّتِ مَرد، با کودکی چند ماهه، چشم به راه شد، چشم به راهِ یارش، رفیقش، آینۀ زندگی‌اش، نه یک سال، نه پنج سال، نه ده سال که هجده ساااااال؛ آآآه! چطور این زنِ بی‌نوا، پس از تجربۀ آن آغوشِ گرم، آن مهربانیِ شگفت، آن پناهِ امن و تکیه‌گاهِ محکم، این همه سال، فقدان و بی‌خبری و آن همه نبودنِ مرد را تاب آورد؟! آه از آن جور و تطاول که درین دامگه‌ست...

کتاب پُر است از لحظاتِ شگفت، زیبا و تماشایی و البتّه پُرتر است از رنج و غم و دردناکی. بسی هم صریح است؛ یعنی به نظرم، خبری از سانسورها و حذف‌های معمول و رایجِ این دست کتاب‌ها نیست. زنانگی در آن موج می‌زند و قاب‌ها و تصاویری دارد که از شدّتِ هجومِ احساس و عاطفه، آدم را دیوانه می‌کند!      

یکی از مهم‌ترین ویزگی‌های دیگرِ قصّه، تصویرِ بازگشتِ مرد به خانواده و پذیرشِ دوبارۀ اوست، درحالی‌که دیگر نه خودِ او و نه هیچ‌چیز و هیچ‌کس، چون هجده سالِ قبل نیست! حالا دیگر هر دو طرفِ داستان، بسی عوض شده‌اند، تغییر یافته‌اند و حجمِ زیادی اندوه و فسردگی و خسته‌گی را با خود حمل می‌کنند و سخت و طولانی است آشنایی و تفاهم و عشقِ دوباره... در پایان هم که باز، لیلیِ داستان تنها می‌شود.

باری؛ بخوانیدش! 

_ روزهای بی‌آینه؛ خاطراتِ منیژه لشکری، همسرِ آزادۀ خلبان؛ حسین لشکری، گلستان جعفریان، سورۀ مهر، 1396.

_ در نت جستجو کردم و گویا شهید، خاطراتِ اسارتش را هم مکتوب کرده است. ده سال انفرادی و ... واویلا!

_ آن لحظۀ آزادیِ سرلشکر و اوّلین مکالمه با همسرش را هم که در نوجوانی دیده بودم، در این کلیپ یافتم:  +  

_ دو لینکِ مرتبط و خوب (متنی):  +  +

آب‌گینه
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۲

چون نیم جو اراده‌...*

     من سال‌هاست که غروب‌های ماهِ مبارک، مشتری «ماه‌عسل» هستم، چون می‌توانم در این برنامه با حذفِ کاستی‌ها، ادا و اطوارها و فانتزی‌هایش، مصداقِ بسیاری شعارها، ارزش‌ها، بایدها و حقایقی را که در ذهن دارم و باور دارم، واقعی و به‌عینه ببینم و بشنوم و اندکی از آن دنیای انتزاعیِ درونم رها شوم و قدری با قهرمان‌های واقعی و محسوس، انسان‌های به واقع اشرفِ مخلوقات، آدم‌هایی که با وجودِ همۀ محدودیّت‌ها، نشدن‌ها و نبایدها تسلیم نشدند و شکست نخوردند، زندگی کنم؛ گیرم به قدرِ همان دقایقِ کوتاهِ ارتباطِ مجازی و تلویزیونی!

   در این سال‌ها، از خلالِ دردِ دل‌ها، گفتگوها و بحث‌های میهمانان، بسیار آموخته‌ام و عبرت گرفته‌ام. این ماهِ مبارکی، هر شب به این فکر می‌کردم که نقطۀ مشترکِ این آدم‌ها و حماسه‌هایشان چیست؟ چه می‌شود که میانِ کرور کرور زندگی و قصّه، انتخاب می‌شوند و این همه شگفت و تحسین‌برانگیزند؟ پاسخ یک کلمه بود: اراده!

     در تمامِ این سال‌ها، آن تعداد بندگانِ خدایی که مبتلا به بیماری‌های لاعلاج و یا صعب‌العلاج بودند و شفا گرفتند، همۀ آن نمونه‌های مختلف از زن و مردی که پس از سالیانِ درازِ اعتیاد و مصرفِ موادِّ عجیب و غریبِ طبیعی و شیمیایی، به زندگیِ عادی بازگشتند و حالا، رها و پاک در آغوشِ خانواده هستند، همۀ آن گنه‌کاران و بزه‌کارانی که مدّت‌های طولانی، در گندابِ فساد و تباهی دست و پا زدند و با وجودِ گذشته‌های عجیب‌ و زخم‌های عمیق‌شان به نور، به هدایت، به توبه و عافیت بازگشتند، همۀ آن گم‌شدگان و یا گم‌کردگانی که عزیزی، خویشی، آشنایی را از دست داده‌بودند و سرانجام، پس از تحمّلِ بسیار دوری و دیری‌ و دشواری وصل را در آغوش گرفتند و یکدیگر را یافتند، همه‌گی در یک چیزِ عزیز و کم‌یاب مشترک بودند: خواستن و اراده! همان است که مولا فرمودند: قدر الرّجُلِ علی قَدرِ همّته! **
     حالا که این‌ها را نوشتم، این هم به ذهنم رسید که این آدم‌های زخمی و به ظاهر غیرطبیعی و دچارِ اشتباه و امتحان و پُرحاشیه، از قضا، بیش از آدم‌های به ظاهر طبیعی و بی‌خطا و بی‌حاشیه هم، قابلِ اطمینان و اتّکا و علیه‌السّلام هستند، چون نخست، صفر کلومتر و ناخوانده و نانوشته نیستند و دو دیگر و از همه مهم‌تر آن که از جنگ بازگشته، مبارز و  قهرمانند!

* مردِ اراده باش که دیوارِ آهنین
                         
چون نیم جو اراده‌ نباشد به محکمی! (ملک الشّعرای بهار)

** نهج البلاغه، حکمت  47.

_ در بابِ همّت و اراده، حدیث بسیار است. تعدادی را این‌جا ببینید. (+)   

آب‌گینه

     پس از بیست و اندی سال مجاورت، دیشب مهمانِ سفرۀ افطارِ امامِ مهربان بودم! از ابتدای ماهِ مبارک تا دیشب، سحرها و افطارها تنها بودم و سفره‌ام کوچک و یک نفره بود. دیشب امّا محضرِ معصوم و همراه با بیش از ده هزار نفر مؤمنِ دیگر، پا به شبِ قدر گذاشتم. الحمدللّه کما هو اهله!

_ جای عزیزانم خالی... 

_ عکس را خودم گرفتم، ترسان،  لرزان و بی‌کیفیّت.

* مصرعی‌ست سرودۀ حافظِ نازنین.

آب‌گینه
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۵

با چشم‌های خیسِ تمنّا...

جانِ من است؛ این که شبیهِ کبوتری
یک گوشه در کنارِ تو مأوا گرفته است*

 

 

_ جای همۀ مؤمنین و مؤمنات خالی! دعاگوی دوستانِ وبلاگی بودم، بسیار.

_ سپاس بابتِ احوال‌پرسی‌ها. گفت که: «آشفته سری دارم ز آشوبِ پریشانی» و قِس علی هذا!

_ هرگز فکر نمی‌کردم، زمانی برسد که برای مادر، ویلچر بخرم! این روز و شب‌های مبارک، التماسِ دعا! 

* بیتی از غزلی‌ست، سرودۀ «هادی ملک‌پور». ابیاتِ دیگر را با نفَسِ گرمِ «حاج محمود کریمی» بشنوید.  (+)

آب‌گینه
۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۲

اَلا کوهِ فِراقت به سَرِ دوش...

    امروز در دورهمی و جشنِ خانوادگی به مناسبتِ میلادِ آقا، این بحرِ طویل را خواندیم و بسی خنده و گریه رفت. گفتم به شما هم بفرما بزنم. عیدتان مبارک!

کِشتیِ برده‌فروشان، ز رهِ دور عیان است که بر عرشۀ آن، بانوی مُلکِ دو جهان است، بگو فخرِ زنان است، بگو مادرِ مولای زمان است، بود منتظرِ مَقدمِ او، بُشر سلیمان که به عنوانِ کنیزش بخرد، تا ببرد بر ولیِ قادرِ منّان، حسن عسکری (ع)، آن یازدهم اخترِ تابانِ ولایت، به کَفِ بُشر یکی نامه از آن شمسِ هدایت، که ز اسرارِ خدا داشت حکایت، نگهِ دُختِ یشوعا چو بر آن نامه بیفتاد، قرار از کفِ خود داد و ببوسید و روی چشم نهاد و گـُلِ لبخند به لب گفت که: این نامۀ یار است، خطش را خبر از وصلِ نگار است! سپس گفت که: ای بُشر! مپندار کنیزم که زده فاطمه (س) گُلِ بوسه به پیشانی و خوانده است عزیزم، شرفم بس که عروس علی (ع) و فاطمه‌ام (س)، داده خداوند به من این شَرف و قدر و بها را.

من از نسلِ یشوعا که همان دختر شاهنشه رومم، چه بسا ماه‌وشانی که ز عزّت همه بودند کنیزم، چه بسا سروقدانی که به محفل همه بودند غلامم، دو پسر عم که مرا شیفته بودند و ز من خواستگاری بنمودند، کشیشان همه انجیل گشودند، یکی را به سَرِ تخت نشاندند، گـُل و لاله فشاندند که دامادِ نگون‌بخت به کامِ اجلِ خویش نگون شد ز سَرِ تخت، شب آمد، به سَرِ دست قضا چشمِ مرا بست که در عالم رؤیا نگه اُفتاد مرا بر رخِ زیبا پسری، نخلِ شرف را ثمری، صُنعِ خدا را اثری، دیده به ماهِ رخِ زیباش گشودم، ز کفم رفت همه بود و نبودم، که ندا داد رسول مدنی، احمد خاتم (ص) که: اَلا عیـــــــــــسیِ مریم! چه شود دُختِ یشوعای تو را بر پسرم عقد ببندم، لبِ جان‌بخش گشودند، یکی خطبه سرودند و مرا عقد نمودند بر آن شمسِ ولایت، که عیان دیدم از آن طلعتِ نورانیِ او روی خدا را.

 

چه مبارک شبی بود و چه فرخنده شبی بود، ولی حیف که بیدار شدم، سخت گرفتار شدم، شب همه شب، در تب و در تاب شدم، شمع‌صفت آب شدم، تا که شبی فاطمه (س) آمد ز رهِ لطف به خوابم، نگهی کرد به چشمان پٌر آبم، به ادب بوسه به دستش زدم و روی قدم‌هاش فتادم، ز فراقِ رخِ جانان به شکایت، دو لب خویش گشودم که: به دادم برس ای عصمتِ دادارِ ودودم، غمِ دوریِ یگانه پسرت کُشت مرا، فاطمه فرمود: چگونه پسرم پیشِ تو آید، به تو این بخت نشاید، مگر آیینِ نصاری بگذاری و به اسلام روی بیاری، سَرِ تسلیم و رضا را.

من در آن عالمِ رؤیا لبِ جان‌بخش گشودم، به خدا و به رسول (ص)، به علی (ع) بود دُرودم، چو شهادت به لب آوردم و اِقرار نمودم، گـُلِ لبخند به گل‌زارِ رخِ فاطمه (ع) دیدم، که گشود از کرم، آغوش و مرا در بغلِ خویش گرفت و به رُخم بوسه زد و گفت: از امشب تو عروس منی، ای پاکیزه سرشتم، گُلِ باغِ بهشتم، به تو تبریک که هر شب پسرم پیش تو آید، من از امشب، همه شب لاله ز باغِ رخِ او چیدم و در خواب وُرا دیدم، تا داد مرا وعدۀ دیدار، که در سِلکِ کنیزان ببرم روی به بیت‌الحرمِ یار، خوشا حال تو ای بُشـر! که مأمور شدی از طرفِ حجّتِ دادار، بر این کار، منم همسر آن نورِ دلِ احمد مختار (ص)، کز آن سیّدِ ابرار، بیارم به جهان منتقمِ خونِ شهدا را.

چارده شب چو گذشت از مهِ شعبان، مهِ عترت، مهِ قرآن، چه مبارک سحری بود، بگو نخلِ ولا را ثمری بود، بگو بحرِ کرامت گوهری داشت، بگو شمسِ ولایت قمری داشت، بگو نرگسِ زهرا (س) پسری داشت، بگو مصلحِ کُل بشری داشت، جهان دادگری داشت، خبر ز آمدن حجّتِ ثانی عشری داشت که شد دیدۀ نرگس، دلِ شب باز ز رؤیا به دو صد ناز، وضو ساخت و اِستاد سحرگه به نمازِ شب و آیاتِ خدایش به لب افتاد، به تاب و تب و از درد، گـُل انداخت عذارش، ز کف افتاد قرارش، صلوات مَلَک از اوج فـَلک گشت نثارش، به رُخش جلوۀ بدر و به لبش سورۀ قدر و نفسش کرد معطّـر همه امواجِ فضا را.

ناگهان دید حکیمه که شده حجره پُر از شوق و شعف و شور، روان گشت حضورِ قمرِ برجِ ولایت، حسن عسکری (ع) آن مِهرِ فروزانِ هدایت، به ادب گفت که: ای جانِ دو عالم به فدایت، شده در پرتوِ انوار، نهان نرجسِ پاکیزه لقایت، گُلِ لبخندِ حسن (ع) باز شد و گفت که: ای عمّۀ پاکیزه سرشتم، گـُلِ خوش‌بوی بهشتم، به ادب رو به سوی حجرۀ نرگس، گُلِ زهرا ثمرم، همسر نیکو سِیَرم، سرزده قرصِ قمرم، یافت ولادت پسرم، آمده نورِ بصرم، رفت حکیمه به سوی حجرۀ نرجس، نگه افکند به خورشیدِ رخِ حجّت سرمد، گـُلِ نورستۀ احمد (ص)، مَهِ اثنی عشر آل محمّد (ص)، لبِ جان‌بخش گشوده، سخن از وحی سروده، به لبش نامِ خداوند و رسول و علی و حضرت زهرا و حسین و حسن و باز علی باز محمّد پس از آن جعفر و موسی و رضا گفت، محمّد و علی (ع) گفت، سپس نام ز خود بُرد، ندا داد به هر نسل و زمان اهل ولا را.

ندا داد منم مهدیِ موعود، منم حجّتِ معبود، منم مصلحِ عالم، منم منجیِ عالم، منم وارثِ پیغمبرِ خاتم، منم حجّتِ سرمد، منم عبدِ مؤیّد، منم حیدر و احمد، منم نجلِ محمّد، منم آن منتقمِ خونِ خدا، طالبِ خونِ شهدا، زادۀ مصباحِ هدی، صاحبِ عمّامۀ پیغمبر و تیغِ علی (ع) و چادرِ زهرا (س)، جگرِ پاکِ حسن (ع)، جامۀ خونینِ حسین (ع)، دستِ ابالفضلِ علم‌دار، منم وارثِ پیشانیِ بشکستۀ زینب، شود آن روز که از پردۀ غیبت به در آیم، به سوی کعبه بیایم، برسد بر همه خلق نِدایم که: من ای منتظران! مهدی موعود شمایم، پس از آن ره، به سویِ شهرِ مدینه بگشایم، حرمِ فاطمه را بر همه عالم بنمایم، کنم آغاز از آن‌جا سفرِ کرب و بلا را.

گُلِ احمد، گُلِ زهرا، گُلِ نرگس، گُلِ امیدِ حسن، یوسفِ زهرا، ولی الله معظّم، دُر دریای کرامت! ز خداوند و رسولان و امامان و همه منتظران باد سلامت، همه مشتاق پیامت، همگان منتظرِ صبحِ قیامت، تو شَهِ ارض و سمایی، تو فقط منتقمِ خون خدایی، تو امیدِ دلِ مایی، حجرالاسود و هجـر و حرم و زمزم و مسعی و صفا، مروه همه چشم به راهت، همه مشتاق نگاهت، چه شود تا که ببندی به حرم، قامت و نغمۀ قد قامتت آید، عیسیِ مریم که به تو رویِ نیاز آرد و پشتِ سرِ تو باز نماز آرد و فریاد «انا المهدی‌ات» از خلق بـَرد هوش، جهان جمله شود گوش، اَلا کوه فِراقت به سر دوش، شود تا که کنم شهدِ وصال از دو لبت نوش؟ دعا کن که دعاها به اجابت برسد بهرِ ظهورت، تو بیایی، تو بیایی، گره از کار فروبستۀ عالم بگشایی، تو بیایی، تو بیایی، که دل از عالم و آدم برُبایی، تو بیایی که کنی زنده ز نو، دینِ رسولِ دو سرا را.

به خدا ای پسر فاطمه (س)! تنها نه حرم منتظرِ توست، عرب تا به عجم منتظرِ توست، به خونِ پسرِ فاطمه (س) سوگند که بر گنبدِ زرّینِ حسین بن علی (ع)، سیّد الاحرار، عَلـَم منتظرِ توست، نه اسلام که ابنای بشر منتظرِ توست، زمان منتظرِ توست، جهان منتظرِ توست، نبی منتظرِ توست، علی (ع) منتظرِ توست، بیا فاطمه (س) بیش از همگان منتظرِ توست، حسین و حسن (ع) و هفتاد دو تن منتظرِ توست، خدا را خدا را، که آن گنبدِ ویران‌شده و قبرِ پدر منتظرِ توست، بیا ای شرفِ شمسِ رسالت! به خداوند قسم، دیر شده صبحِ وصالت، همه چشم‌ند چو «میثم» که بیایی، ببینند به مرآتِ رُخَت، آیینۀ پنج تنِ آل عبا را.

                                                                                                             غلام‌رضا سازگار

آب‌گینه
۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۳

فتدتُک نفسی، یا دینی و ایمانی!

از یک عالِمِ سُنّی در مورد امام علی سلام الله علیه سؤال کردند:
«ما تقول فی علی؟»؛ «در مورد علی (ع) چه می‌گویی؟»
پاسخِ بسیار لطیفی داد، گفت:
«چه بگویم دربارۀ کسی که دشمنانش از روی حسد و بغض و دوستانش به سببِ ترس و تقیّه از دشمنان، فضائلش را کتمان کردند امّا از بینِ این دو کتمان، آن‌قدر فضیلت خارج شده است که مشرق و مغربِ عالَم را پُر کرده است!»
الله اکبر از این عظمت!

                                       «استاد سیّد عبدلله فاطمی‌نیا»

 

مَن لى بعاصف شملالٍ یبلّغنی   
                                إلى «الغریِّ» فیلقینی و ینسانی؟!

«کجاست آنکه مرا همراه ِبادِ شمال، به «نجف» رسانده و همان‌جا بگذارد و بگذرد و فراموشم کند؟»

بِصفو حُبّکَ قدأحییتُ مُهتدیاً

                               فتدتُک نفسی، یا دینی و ایمانی!

با عشق ناب و زلال تو یا مولا، زنده شدم و هدایت یافتم. جانم فدای تو باد، ای آن که دین و ایمانِ منی!»    

 ابیاتی از قصیدۀ غدیریّۀ «مسیحا فسوی»

                  

آب‌گینه