در بابِ چند فیلم که اخیراً تماشا کردم

تنگۀ ابوقریب

یک فیلمِ جنگیِ خوش‌ساخت، پُرخرج، با دکور و گریم‌ و صحنه‌های درجه یک و حرفه‌ای و البتّه بی‌خدا! قهرمانِ فیلم یک جمله دارد که همۀ جهان و جهان‌بینیِ کارگردان و فیلمش را یک جا برایت خلاصه کرده: «این‌جا هرکی بیشتر بترسه، زودتر می‌میره»! خیلی مضحک است که تلویزیون هم تیزرِ فیلم را با همین جمله، راه و بی راه پخش می‌کرد! اگر توضیحاتِ فیلم نبود، نمی‌فهمیدم که جنگ میانِ حق و باطل است! با شخصیّت‌ها هم ارتباطِ عاطفی نگرفتم. چنین داستان و اتّفاقِ شگفتی که می‌توانست کلّی حماسه و کشف و خرق داشته باشد، تبدیل شده بود به تصویری حرفه‌ای از یک کشت و کشتار و یا خیلی خوش‌بینانه، دفاع از خاک و سرزمین!

بابا جان! این پول‌های هنگفت را بدهید دستِ «میرباقری» که چند سال معطّل و منتظرِ بودجه است تا سلمانِ فارسی‌اش را بسازد یا می‌دادید دستِ «ضیاء الدّین درّیِ» مرحوم، تا حضرتِ زینبش را می‌ساخت و یا لااقل، خرجِ جشنوارۀ عمّارتان می‌کردید. با چه منطق و دلیلی، پولِ بی زبان را دادید دستِ «بهرام توکّلی» که فیلم‌های قبلی‌اش نشان‌دهندۀ جهان و نگاهش هست! لااقل، یک مشاور و ناظر بر فیلم‌نامه می‌گذاشتید. تجربۀ فیلمِ «رستاخیز» کافی نبود؟! 

شعله‌ور 

سینما و نگاهِ «حمیدِ نعمت الله» را می‌پسندم. این فیلم هم دیدنی بود ولی نه از حیثِ قصّه و داستان. گرچه موضوعِ بکر و تازه‌ای انتخاب شده امّا به نظرم، اولویت نداشت و علاوه بر آن، اغراق‌شده هم بود. ضدِّ قهرمان را باور نکردم و نفهمیدم که چرا و چگونه این همه بد و بیمار و بیچاره بود! خیلی برایم شگفت است که در جشنواره بابتِ فیلمنامه جایزه گرفت. امّا فیلم تا دلتان بخواهد، پُر است از تصاویر و مناظرِ بکرِ سیستان و بلوچستان. برخی سکانس‌ها آن‌قدر زیباست که انگار شما به نمایشگاهِ عکس رفته‌اید و نه به سینما و تماشای فیلم. خیلی جاها هم آدم فکر می‌کند که جغرافیای ایران نیست و دارد هندوستان و یا پاکستان را می‌بیند. موسیقی هم که مثلِ گذشته عالی است و تلفیقِ نصرت فاتح علی خان، سهراب پورناظری و همایون شجریان! یعنی چطور به این ترکیب رسیدند و قوّالی پیشنهادِ چه کسی بوده؟ دمش گرم!

شمارۀ 17 سهیلا 

کارگردان، جسورانه سراغِ موضوعی رفته که در بابش گفته نشده و نمی‌شود و اصلاً آن را به رسمیّت نمی‌شناسند، با این که مبتلابه جامعۀ اسلامیِ ماست! لذا از این بابت، خیلی قابلِ احترام و مغتنم است امّا انگار فیلم، از ترسِ لغزش و یا فراتر رفتن از خطوطِ قرمز و یا به جهتِ ضعفِ فیلمنامه و کارگردانی، آغاز نشده، تمام شده است. نمی‌دانم چرا احساس کردم که خیلی ناقص و اَلکن است. به نظرم، انتخابِ یک دخترِ ازدواج نکرده هم برای طرحِ این موضوع خیلی به جا نبود. باید می‌رفتند سراغِ زنانِ مطلّقه و یا بیوه؛ چون دختران تا پیش از تجربۀ هم‌آغوشی، خیلی مطالبۀ جنسی ندارند و انتظارشان از ازدواج، بیشتر عاطفه و محبّت است تا لذّت‌جویی. (یکی از مواردی که در بابِ ضرورتِ ازدواجِ دوبارۀ زنانِ شهدا نوشته بودم و این که باید به آن توجّه کرد و مع الأسف بسیار مغفول است و...) 

یکی دیگر از نکاتِ خوبِ فیلم، اشاره به سوءِ استفادۀ پسرانِ جوان از دختران و زنانِ سن‌بالا است. چیزی که این روزها خیلی زیاد شده است و زن این جنسِ لطیف، مظلوم و البتّه در اغلبِ مواقع، احمق هم به آن تن می‌دهد. 

یک قناری، یک کلاغ 

یک عاشقانۀ خسته‌کننده و کش‌دار. اصلاً وسطِ فیلم خوابم گرفت. یک چرتی زدم و بعد فردا، دوباره مابقیِ آن را تماشا کردم! نکاتِ مثبتِ آن: مثلاً ادبیاتی که در فیلم وجود داشت و یا جانِ کلام و حرفِ اصلیِ آن. زن و مرد دچارِ یک اختلافِ جدّی بودند و این اختلاف، به جهتِ سکوت و عدمِ تعامل و گفتگو، میانِ آن دو بیشتر و بیشتر شد تا به متارکه رسید. در پایان هم وقتی یادداشت‌های روزانۀ هم را اتّفاقی خواندند، همه چیز گُل و بلبل شد. یادِ برخی جملاتِ نادر افتادم که: «قهر زبانِ استیصال است» و یا «بدونِ مکالمه عشق به جان‌کندن می‌افتد» و یا «سخن ‌گفتنِ مداوم  _حتّی دردمندانه_ در بابِ یک مشکل، کاری‌ به مراتب انسانی‌تر از سکوت‌کردن دربارۀ آن است» و یا... 

ناخواسته 

نوشته و ساختۀ «برزو نیک‌نژاد». یک عاشقانه با نگاهی تازه و جذّاب. یک قصّه که در جاده و در مسیر اتّفاق می‌افتد و هرچه جلوتر می‌رود، زیباتر و دیدنی‌تر می‌شود. یک طلبۀ جوان که رانندگی می‌کند و برخی دیالگوگ‌هایش فوق العاده‌ست. البتّه که غیر از دو شخصیّتِ اصلیِ داستان، دیگران به نظرم مزاحم و اضافی هستند و پایان هم خیلی ضعیف و  ناامیدکننده است. ای کاش آخرِ داستان، طورِ دیگری بود. اصلاً فکر نمی‌کردم که اوّلین فیلمِ نیک‌نژاد، چنین زیبا و متفاوت بوده است. بازیِ «مهرداد صدّیقیان» هم خیلی خوب بود. گویا فیلم در سال 92 ساخته و خردادِ امسال هم اکران شده است. من هفتۀ پیش از بقّالی گرفتم!

 

_ فیلمِ خوب اخیراً چه دیدید؟

_ بهترین فیلم یا فیلم‌هایی که تا به حال تماشا کردید، چه بوده؟   

۱۹ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

دخیل اللّه مِن الدّنیا، مِن العالَم...

 دخیل اللّه مِن الدّنیا، مِن العالَم

           ربّی خلّی هذا همّی بِنهایَةِ کلّ ظالِم  (+)

۱ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

سایۀ خورشیدِ سلطنت... *


در دستِ این خمارِ غمم هیچ چاره نیست
جز باده‌ای که در قدحِ غم‌گسارِ توست

هر سوی موجِ فتنه گرفته‌ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنارِ توست **

 

* حافظ.

** ابیاتی از غزلی، سرودۀ «ابتهاج».

*** عکس را خودم گرفتم.

_ سَرور و پناهم...

 

۱۰ موافق ۰ مخالف

مغزهای کوچکِ زنگ‌زده

«مغزهای کوچکِ زنگ‌زده»، عنوانِ فیلمی‌ست از «هومن سیّدی» که هنوز اکران نشده است. گویا قرار است به زودی برود روی پرده و تصمیم دارم، تماشایش کنم. حالا منظورم فیلم نبود، از دو شبِ گذشته، به فکرم رسیده، نام آن جماعتی از نسوان را که همواره روی اعصابم هستند، بگذارم: «مغزهای کوچک زنگ زده»! پیش ازین، نام‌شان را گذاشته بودم: «ساکنِ طبقۀ وسط» و در باب‌شان هم در همین خانه نوشته بودم.  (+)

حالا به نظرم، این ترکیب خیلی جامع‌تر و مانع‌تر است و بیش از نامِ قبلی هم به آن‌ها می‌آید.

خداوندا...


۱ موافق ۰ مخالف

لیاقتِ بهره‌گیریِ شرافت‌مندانه

«هرگز هیچ لحظه‌ای، عظیم‌تر از آن لحظه‌ای که می‌آید، نیست. لحظه‌های بزرگ می‌آیند امّا به گذشته نمی‌روند. هیچ لحظۀ بزرگی متعلّق به گورستان نیست. لحظه‌ها به ما می‌رسند، ما را در میان می‌گیرند، اندکی نزدِ ما درنگ می‌کنند، اگر لیاقتِ بهره‌گیریِ شرافت‌مندانه از آن‌ها را داشته باشیم، به دادمان می‌رسند و اگر نداشته باشیم، طبقِ قانونِ طبیعیِ لحظه‌های بزرگ، واپس می‌نشینند، برای مدّت‌ها!

 لحظه‌های تنومندِ پُر بار و بَر نمی‌گذرند تا نابود شوند. آن‌ها در ظلمت ِ تفاخر ما _که خود را مالکِ آن لحظه‌ها می‌دانیم_ مومیایی نمی‌شوند. آن‌ها عقب‌گرد می‌کنند، شتابان و در انتظارِ انسانِ لایق می‌مانند.

لحظه‌های عظیم، لحظه‌های مصرفی نیستند، به پایان‌رسیدنی نیستند، تاریخی نیستند، لحظه‌های عظیم متعلّق به رؤیا نیستند. می‌آیند، می‌رسند، تو را حرکت می‌دهند، تو را در درونِ خود جای می‌دهند و آن‌گاه تو می‌مانی و آن‌چه به دست آورده‌ای و تا همیشه همراه خواهی داشت یا کوتاهی کرده‌ایی و به دست نیاورده‌ای و تا همیشه، حسرت خریده‌ای.

حال بدان که محبّت هم لحظه است؛ عظیم‌ترین و باشکوه‌ترین لحظۀ بشری و بیشتر بدان که محبّت کردن و محبّت دیدن، در هردو حالتش، لیاقت می‌خواهد و ما در بیشترِ مواقع آن را نداشته‌ایم و نیافته‌ایم!» 

                                          نادر ابراهیمی؛ آتش بدون دود، کتاب چهارم، فصل ۱.

* «آتشِ بدونِ دود» را اوّل بار، در هفده، هجده سالگی و در یک کتابخانۀ کوچک و نم‌دارِ محلّی یافتم و همراه با کتاب‌های درسی و تست‌های کنکور خواندم. آن وقت نمی‌دانستم که نادر کیست و هرگز فکر نمی‌کردم که دیگر پس از او و نوشتارهایش، قلمی به چشمم نخواهد آمد و این‌چنین در من نمی‌نشیند و نمی‌ماند. شاید اگر او را ندیده و نخوانده بودم حالا جای دیگری بودم و جورِ دیگری زندگی می‌کردم. دستِ‌کم، در دیدِ دیگران معقول‌تر و معمول‌تر بودم...  

** عاشقانه‌ای برای نادر ابراهیمی. (+)  

۴ موافق ۱ مخالف

دکتر «حسن بلخاری» در برنامۀ «چهل‌چراغ» (2)

     یک سال گذشت و بالأخره «شهیدی‌فرد» به قولش عمل کرد و بارِ دیگر، دکتر «حسن بلخاری» را به تلویزیون آورد و ایشان هم در بابِ اربعین و تقدّسِ برخی اعداد در قرآن و همچنین تعدادی احادیث در چرایی و چگونگیِ عاشورا صحبت کردند. 

می‌توانم ساعت‌ها و ساعت‌ها، مداوم و پیوسته او را بشنوم، تماشا کنم و پرواز کنم؛ اصلاً شیفته‌وار و عاشق‌طور!   

 

لینکِ یادداشتِ سالِ گذشته‌ام در بابِ چهل‌چراغ: (+)
لینکِ برنامۀ محرّمِ گذشته: (+)

لینکِ برنامۀ امشب:  (+)

۴ موافق ۰ مخالف

یک نفر مانده ازین قوم که برمی‌گردد...*

أعظَمَ اللهُ اجورَنا بمُصابِنا بِالحُسَینِ،

وَ جَعَلَنا و ایّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَع وَلیّهِ الامامِ المَهدیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ

صلّی الله علیه و آله و سلّم

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

اُحبُّ لِحُبِّهَآ جمیعاً... *

وای برغربتِ شب‌های پس ازاینِ رباب

رنجِ گهوارهٔ خالی، دلِ غمگینِ رباب...


* عنوان مصرعی است، سرودهٔ سیّدالشّهدا سلام اللّه علیه در وصفِ بانو.

۵ موافق ۰ مخالف

دربارۀ کتاب «رهش» و حواشیِ آن

وقتی در خبرها خوانده بودم که قرار است «امیرخانی» در بابِ شهر و توسعۀ شهری داستان بنویسد، با خودم گفتم که حالا در این دورۀ آخرالزّمان و با این همه فتنه‌های مختلفش، موضوع قحط بود؟ نویسنده‌ای چون او باید برود سراغِ مسائل و مصائبِ دیگر. منتظر ماندم و البتّه خیلی طول کشید تا کتاب منتشر شود. متأسّفانه و هم خوشبختانه، «امیرخانی» دچار بسیارنویسی نیست؛ او برای نوشتن، به معنای واقعیِ کلمه صبور است و دقیق. حتّی برای قصّه‌هایش سفر می‍‌کند؛ از «آمریکا» بگیر تا «افغانستان» و گویا برای قصّۀ تاره، به‌زودی: «کرۀ شمالی»!

«رهش» کتابِ غم‌انگیزی‌ست؛ نمی‌شود آن را بخوانی و اشک نریزی! همان بندِ اوّلِ داستان و براعتِ استهلالش به تو می‌گوید که با چه دنیای پریشان و در حالِ اضمحلالی روبه رو خواهی شد. در متن، از زنی که می‌کوشد عشقِ پُرشور و شعور و زندگی زیبای گذشته‌اش را بازگرداند و نجات دهد امّا نمی‌تواند، تا مادری که برای بهبودیِ کودکِ بیمارش، هزار راهِ نرفته را امتحان می‌کند، تا شهری که گرفتار و اسیرِ غولِ مدرنیته است و با آسمان‌خراش‌های بلند و هوای ناپاک و روحِ کثیف و زنان و مردانِ کثیف‌ترش، جای مرده‌گی‌ست و نه زنده‌گی؛ همه‌گی تو را غمگین می‌کند. ‌رهش نومید است و به‌حق نومید از این شهر و آدم‌هایش و تنها چاره و راهِ حل را هم در پناه‌بردن به طبیعت و زندگی و معاشرت با اهلِ دل و عرفان می‌داند؛ درست همان چیزی که در احادیثِ اخرالزّمان، در بابِ شهرها آمده و توصیه به این که در آن‌ها ساکن نشوید و...

کتاب را که می‌خواندم، هرچه جلوتر و جلوتر رفتم، بیشتر دانستم که چرا و چگونه این موضوع؟ و چه اندازه ماهرانه و دقیق در ذیلِ آن، به کلّی مصیبت و بدبختی اشاره کرده و دوباره یادم آمد که بله؛ نویسنده «رضا امیرخانی» است!

امّا چرا این کتابِ شریف به مذاقِ دوستانِ مذهبی و انقلابی و به اصطلاح حزب‌اللّهی خوش نیامده؟! چرا تا این اندازه آن و راقمش را تحقیر و تصغیر می‌کنند؟! جواب روشن است! چون رهش، این بار اصلِ حاکمیّت و کارگزارانش را هدف گرفته. چون کتاب در آخر به این نتیجه می‌رسد که باید بر این شهر، شما بخوان بر این کشور و این نوعِ حکومتداری‌اش، شما بخوان جمهوریِ به اصطلاح اسلامی، شمارۀ یک کرد! معلوم است وقتی قهرمانِ داستان، آن زن و مادری که نمادِ انسانِ گرفتار امّا بیدار و هوشمندِ این جهانِ پریشان است، آن‌گاه که امامِ جماعتِ قصّه را می‌شناسد، پشتِ سرِ او نماز نمی‌خواند و از او استخاره نمی‌خواهد، وقتی به ضیافتِ شامِ چرب و چیلیِ شهردارِ شهر دعوت می‌شود، علی‌رغمِ اصرارِ همسرِ مدیر و یقه دیپلماتش که غرق در مناسباتِ سیاسی است و البتّه دچارِ تطمیع و تحسینِ شرعی، شما بخوان کلاه شرعی، چادرِ از سَرِ نفاق و دستورِ اداری و حکومتی بر سر نمی‌کند و ریا و نفاقِ منتشر در جامعه را هدف می‌گیرد و با سخنرانی‌اش، خوابِ آرام و پُر از ثروت و قدرتِ مدیرانِ نظامِ اسلامی! را پریشان می‌کند، وقتی مداخله و سرمایه و بالطّبع، جهت‌دهیِ سپاه و ارتش را در فرهنگ و معماری و هنر، زیرِ سؤال می‌برد، طبیعی‌ست که کتابِ خوبی نباشد و صدای حضرات را بلند کند!

بله؛ این‌بار دیگر امیرخانی در رهش، خاکِ وطن و دستانِ حاکمانش را نمی‌بوسد، چون قهرمانش به هر دری میزند، به هر راهی میرود، به سیاست و کثافت می‌رسد! چون مردمانِ بدبختِ این خاک، پس از تحمّلِ بسیار فشار و هزینه، دادنِ بسیار خون و جانِ شیفته، دچارِ انقلابِ فقر و بی‌عدالتی، نفاق و گناه و ربا و رشوه هستند. انقلاب‌شان اسلامی است امّا اقتصادشان، بازارشان، ازدواج‌شان، خانواده و تفریح و حجاب و سینما و فرهنگ و هنر و معماری و شهر و کشورشان، دنیا و آخرتشان اسلامی نیست! و تنها راهِ چاره این است که این شهر و آدم‌هایش را تنها گذاشت و دستِ طفلِ نوپا را گرفت و برای زنده‌ماندن و نفس‌کشیدن فرار کرد!

امّا چند جمله برای کیهان: افاضات کردید که امیرخانی همان‌هایی را که او را معروف و بزرگ کردند، موردِ نقد قرار داده است. نخیر جناب! او احتیاجی به تعریف و تحسین شما و امثالِ شما ندارد. کتابهای او بی‌تقریظِ رهبری، بی سفارشِ فلان ارگان و نهادِ دولتی و نظامی، بی‌تخفیفِ پنجاه درصدی مخاطبِ میلیونی دارد که برای گرفتنِ کتابهایش صف میکشند. مخاطبِ او هم تنها خانوادۀ شهدا و مذهبیّون و حزب‌اللّهی نیست. برای خواندنش، خاص و عام، متدیّن و لادین، پیر و جوان وقت می‌گذارند و به استحضارتان برسانم که ازقضا، او بهتر و بیشتر از همۀ نویسندگان و شاعرانِ به اصطلاح انقلابی و موردِ پسندِ شما، به این جهان و جهان‌بینی خدمت کرده است. او همان کسی که وقتی می‌خواهم سرِ کلاس، از زنان و مردانِ شیفتۀ آیت اللّه خمینی و از آن تشییعِ باشکوه و تاریخی‌اش حرف بزنم، وقتی می‌خواهم از رفاقت و دوستی در جبهه‌ها و مظلومیّت و حماسۀ رزمنده‌ها و معنای شهادت و لطافتش بگویم، «ارمیا»یش را معرّفی می‌کنم. وقتی می‌خواهم یک عاشقانۀ مذهبی و دین‌مندار امّا زیبا و سیّال و امروزی را به دخترها پیشنهاد دهم، «منِ او»یش را نشان‌شان می‌دهم، وقتی می‌خواهم یک کتابِ ضدِّ امریکایی و ضدِّ غرب‌زدگی پیشنهاد دهم که غیرمستقیم، خالی از شعار و رندانه سرمایه‌داری و جهانش را با خاک یکسان می‌کند، «بی‌وتن»ش را عرضه می‌کنم. زمانی که هیچ‌کس حواسش به نفت و خدمات و خیاناتش به فرهنگ و هنر نبود، او «نفحاتِ نفت»ش را نوشت و بسیاری از بالادستی‌ها احساس خطر کردند، وقتی همۀ گزارشاتِ زندگی و سفرِ شخصیّتی چون رهبری، اخبارگونه و کلّی و خشک بود، او در آن سفرِ مهمّ سیستان و بلوچستان، «داستانِ سیستان»ش را نوشت و محبوبیّت و صمیمیت با رهبری، چندین برابر شد، زمانی که کارگرانِ افغانستانی اَخ و پیف بودند و هیچ‌کس به اهمّیّتِ وجودِ ان‌ها فکر نمی‌کرد، وقتی خبری از لشکرِ فاطمیّون و مدافعانِ حرم نبود، او با اهل و عیالش به افغانستان سفر کرد و «جانستان کابلستان»ش را نوشت، او بود که در دنیای ما سَر چرخاند و دید که از بزرگترین نداشته‌های امروزمان، پهلوانی و مردانگی است و «قیدار» را آفرید که عیّار است و پهلوان و البتّه گُم‌نام.  

حالا هم در رهش، به شما و البتّه رؤسایتان نشان می‌دهد که به نامِ اسلام و انقلاب، چه بلایی بر سرِ دین و دنیایِ مردم آوردید و و در نامۀ اخیرش هم هشدار میدهد که با سرمایۀ دولتی و نظامی و سیاستِ یک‌سویه، نمی‌توان فرهنگ را ساخت و کنترل کرد. اگر می‌شد حالا این‌جا نبودیم! انقلابی‌بودن دقیقاً از مسیرِ غیردولتی بودن می‌گذرد.

* خنده‌دار است که بسیاری منتقدانِ امیرخانی، حتّی یک‌بار هم کتاب‌های او را به تمامی نخوانده‌اند! و مضحک‌تر کسانی هستند که ذیلِ این انتقادات، همراهی و افاضات می‌کنند، شما بخوان کامنت‌گذارند و لایک می‌کنند، درحالی که سواد و فهمِ کلام و نگاهِ او را ندارند و بعید می‌دانم بتوانند، حتّی یک صفحه از نوشتارهای او را بی‌غلط بخوانند!  

** نامۀ اخیر و مهمِّ امیرخانی: (+)

_ بنده به امیرخانی و آثارش و البتّه این نامهٔ آخر، حتمی نقد هم دارم. 


۱۴ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

آه؛ ای سبز، ای سبزِ سرخ!

     بی‌شک یکی از زیباترین سپیدهای سروده شده در رثای سیّدالشّهدا سلام الله علیه، شعرِ «خطِّ خون» است که در خود، حماسه و احساس و شور و شعور را با هم و در کنارِ هم دارد. در نت جستجو کردم و شعر را به تمامی و بی‌غلط نیافتم. گفتم این‌جا، کامل و طبقِ آخرین چاپ و اصلاحِ شاعر منتشر کنم. عرضِ تسلیت و التماسِ دعا.  

 

درختان را دوست می‌دارم

که به احترامِ تو قیام کرده‌اند

و آب را

 که مَهرِ مادر توست

خون تو شرف را سرخ‌گون کرده است

شفق آینه‌دار نجابتت

و فلق محرابی

که تو در آن

نمازِ صبحِ شهادت گزارده‌ای

در فکرِ آن گودالم

که خونِ تو را مکیده است

هیچ گودالی چُنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می‌توان عزیز بود،

از گودال بپرس!

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هرچیز و همه چیز را در کائنات

 به دو پاره کرد:

هرچه در سوی تو، حسینی شد

و دیگر سو، یزیدی!

اینک ماییم و سنگ‌ها،

ماییم و آب‌ها،

درختان،

کوه‌ساران،

جوی‌باران،

بیشه‌زاران

 که برخی یزیدی

و گرنه، حسینی‌اند

خونی که از گلوی تو تراوید،

همه‌چیز و هرچیز  را

در کائنات، به دو پاره کرد،

 در رنگ؛

اینک هر چیز: یا سرخ است

یا حسینی نیست!

آه، ای مرگِ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

 و آن را بی‌قدر کرد

که مُردنی چنان،

غبطۀ بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خون‌بهایت، حقیقت

در یک تراز ایستاد

و عزمت

ضامنِ دوام جهان شد

که جهان با دروغ می‌پاشد

و خونِ تو امضای راستی است

تو را باید در راستی دید

و در گیاه،

 آن هنگام که می‌روید

در آب،

آن هنگام که می‌نوشاند

در سنگ،

که ایستاده است

در شمشمیر،

که می‌شکافد

در شیر،

که می‌خروشد

در شفق،

 که گلگون است

در فلق،

که خندۀ خون است

در خواستن،

برخاستن،

تو را باید در شقایق دید،

در گل بوئید

تو را باید از خورشید خواست،

در سحَر جست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه‌ها چید

تو را باید تنها در خدا دید

هر کس، هر گاه،

 دستِ خویش

از گریبانِ حقیقت برون آورد

خونِ تو از سرانگشتانش تراواست

ابدیت آیینه‌ای‌ست:

پیش قامتِ رسای تو در عزم

آفتاب لایق نیست

و گرنه می‌گفتم،

جرقّۀ نگاه توست

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشۀ روشن وجدان تاریخ

ایستاده‌ای،

 به پاسداری از حقیقت

و صداقت

 شیرین‌ترین لبخند

 بر لبانِ ارادۀ توست

چندان تناوری و بلند

که به هنگام تماشا

کلاه از سَر کودکِ عقل می‌افتد

بر تالابی از خون خویش،

در گذرگهِ تاریخ ایستاده‌ای،

با جامی از فرهنگ

و بشریّتِ رهگذار را می‌آشامانی

هر کس که تشنه شهادت است-

نامِ تو

خواب را بر هم می‌زند

آب را طوفان می‌کند

کلامت قانون است


خِرد در مصافِ عزم تو، جنون

تنها واژۀ تو

خون است، خون

ای خداگون!

مرگ در پنجۀ تو

 زبون‌تر از مگسی‌ست

که کودکان

به شیطنت در مُشت می‌گیرند

و یزید، بهانه‌ای،

دستمال کثیفی

که خِلطِ ستم را در آن تُف کردند

و در زبالۀ تاریخ افکندند

یزید کلمه نیود،

دروغ بود،

زالویی درشت

 که اکسیژن هوا را می‌مکید

مخنّثی که تهمت مَردی بود،

بوزینه‌ای با گناهی درشت:

«سرقت نام انسان»

و سلام بر تو

که مظلوم‌ترینی؛

نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

بل از این رو که دشمنت این است!

مرگِ سُرخت

نه‌تنها نام یزید را شکست

و کلمۀ ستم را بی‌سیرت کرد

که فوجِ کلام را نیز

در هم می‌شکند

هیچ کلامِ بشری نیست

 که در مصافِ تو نشکند

ای شیرشکن!

خونِ تو بر کلمه فزون است

خونِ تو بر بستری از آن سوی کلام،

فراسوی تاریخ،

بیرون از راستای زمان

 می‌گذرد

خون تو در متن خدا جاری‌ست

یا ذبیح الله!

تو اسماعیل گزیدۀ خدایی

و رؤیای به‌حقیقت‌ پیوستۀ ابراهیم

کربلا میقاتِ توست

محرّم میعاد عشق

و تو نخستین کس

که ایّامِ حج را

به چهل روز کشاندی

«و اَتمَمناها بِعَشر»

آه،

در حسرتِ فهم این نکته

خواهم سوخت

که حجِّ نیمه‌تمام را

در اِستلام حجَر وانهادی

و در کربلا

 با بوسه بر خنجر، تمام کردی

مرگِ تو مبدأ تاریخِ عشق،

آغازِ رنگِ سرخ،

معیار زندگی است

خط با خونِ تو آغاز می‌شود

از آن زمان که تو ایستادی

دین راه افتاد

و چون فرو افتادی

حق برخاست

تو شکستی

و راستی درست شد

و از روانۀ خونِ تو

بنیان ستم سست شد .

در پاییزِ مرگ تو

بهاری جاودانه زایید،

گیاه روئید،

درخت بالید

و هیچ شاخه نیست

که شکوفه‌ای سرخ ندارد

و اگر ندارد،

شاخه نیست؛

هیزمی است ناروا، بر درخت مانده!
تو رازِ مرگ را گشودی

کدام گِره با ناخنِ عزمِ تو وا نشد؟

شرف به دنبالِ تو

لابه‌کنان می‌دود

تو فراتر از حمیّتی،

نمازی، نیّتی،

یگانه‌ای، وحدتی

آه، ای سبز!

ای سبزِ سرخ!

ای شریف‌تر از پاکی!

نجیب‌تر از هر خاکی!

ای شیرینِ سخت!

ای سخت، شیرین!

ای بازوی حدید!

شاهینِ میزان!

مفهوم کتاب، معنای قرآن!

نگاهت، سلسلۀ تفاسیر

گام‌هایت، وزنۀ خاک

و پشتوانۀ افلاک

کجای خدا در تو جاری‌ست

 که از لبانت آیه می‌تراود؟

عجبا!

عجبا از تو، عجبا!

حیرانیِ مرا با تو پایانی نیست

چگونه با انگشتانه‌ای از کلمات

اقیانوسی را می‌توان پیمانه کرد؟

 

بگذار بگریم!

خونِ تو در اشکِ ما تدوام یافت

و اشکِ ما صیقل گرفت

دشنه‌ای تشنه شد

و در چشم‌خانۀ ستم نشست

تو قرآنِ سرخی

خون‌آیه‌های دلاوری‌ات را

بر پوستِ کشیدۀ صحرا نوشتی

و نوشتارها

مزرعه‌ای شد

با خوشه‌های سرخ

و جهان یک مزرعه شد

با خوشه‌خوشه خون

و هر ساقه:

دستی و داسی و شمشیری

و ریشۀ ستم را وجین کرد

و اینک

و هماره

مزرعه سرخ است

یا ثار الله !

آن باغ مینوی

که تو در صحرای تفته کاشتی

با میوه‌های سرخ،

با نهرهای جاریِ خوناب،

با بوته‌های سرخ شهادت،

وان سروهای سبز دلاور؛

باغی‌ست که باید با چشم عشق دید

اکبر را،

صنوبر را،

بوفضائل را،

و نخل‌های سرخ کامل را

حُر شخص نیست،

فضیلتی است،

 از توشه‌بارِ کاروانِ مِهر، جدا مانده

آن‌سوی رودِ پیوستن

و کلام و نگاه تو

پلی‌ست

که آدمی را به خویش

باز می‌گرداند

و توشه را به کاروان

و امّا دامنت:

جمجمه‌های عاریه را

در حسرتِ پناه‌یافتن

مشتعل می‌کند،

از غبطۀ سَرِ گلگون حُر

 که بر دامن توست!

ای سبز!

بعد از تو،

خوبی سرخ است

و گریۀ سوگ، خنجر

و غمت، توشۀ سفر

به ناکجاآباد

و ردِّ خونت،

راهی

که راست به خانۀ خدا می‌رود...  

تو از قبیلۀ خونی

و ما ازتبارِ جنون

خون تو در شن فروشد

و از سنگ جوشید

ای باغِ بینش!

ستم،

دشمنی زیباتر از تو ندارد

و مظلوم، یاوری آشناتر از تو

تو، کلاس فشردۀ تاریخی

کربلای تو، مصاف نیست

منظومۀ بزرگ هستی است

طواف است

پایانِ سخن

پایانِ من است

تو انتها نداری...


                      سیّد علی موسوی گرمارودی

۸ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان