آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است


فرازهایی از کتابِ «نامه‌های بلوغ»:

 

_ نعمت‌ها [توحید، اخلاص، ولایت و...] به‌خاطرِ ارزش و بهایشان موردِ هجومِ شیطان هستند. شیطان به اندازۀ ارزشِ نعمت‌ها در آن‌ها وسوسه دارد و تو می‌توانی در هر کاری، از مقدارِ وسوسۀ شیطان ارزش و اهمّیّتِ آن را حدس بزنی.


_ پسرم! امیدوارم که خدا به تو مباهات کند و در ملأِ اعلی از تو به نیکی نام ببرد و در میانِ ملائکه، ذکرِ تو جاری شود که مجلسِ دنیا کوچک است و برازنده نیست و جمعِ انسان‌ها و ذکرِ آن‌ها کافی نیست...

_ آن‌چه چراغ‌ها را مطرح می‌سازد، تاریکی است. در بطنِ تاریکی چراغ‌ها بارور می‌شوند و همین بشارت برای تو بس که از ظلمات نترسی که هدایتِ خدا در متنِ گمراهی جلوه‌ها دارد.

_  برخی برای راحتیِ انتخاب و سرعتِ عمل و به بهانۀ نجات از هلاکت، از چشمِ خود و از بصیرت دست کشیدند. این درست است که با این تسلیم و بیعت و واگذاری، کارها سامان می‌یابد و تو راحت می‌شوی، ولی سرعت و سامانِ کار، با صحّت و رفعتِ انسان، نباید جای عوض کند.

_ این‌طور نیست که خوبی و بدیِ عمل، دلیل بر خوبی و بدیِ شخص و یا حزبی باشد. ممکن است، شخصی نیّتِ خوبی داشته باشد ولی عملش باطل و یا عملش درست باشد و نیّتش فاسد باشد.  

_ ضعف در عمل را نمی‌توان با خوبیِ نیّت و یا بزرگیِ حرف‌ها پوشاند.

_ بلیطِ ورودیِ راهِ خدا، ثبات است.

_ تمامِ هستی معجزه‌ای است که با آن مأنوس شده‌ایم و تمامِ معجزات، طبیعت‌هایی است که هنوز با آن‌ها آشنا و مأنوس نشده‌ایم. طبیعت معجزۀ مأنوس و معجزه طبیعتِ مجهول و نامأنوس است.

_ تو خودت را با تأثیری که از هرچیز احساس می‌کنی، اندازه بگیر و مقایسه کن که این‌چیز، ارزشِ این تأثیر را داشته و یا جهل و غفلتِ تو او را بزرگ کرده‌است.

_ تمامِ هستی به تو منتهی می‌شود و تو باید به خدایِ هستی منتهی شوی: «اِنَّ الی ربّکَ المنتهی»

_ بابا! در این نکته تأمّل کن، ببین در برابرِ آن‌چه به دست می‌آوری، چه از دست می‌دهی. در این محاسبه خودت را درنظر بگیر. تمامِ باختِ ما از این‌جاست که خودمان را به حساب نمی‌آوریم.

_ از خودمان بگذر که غیبِ ما یک توپ، یک دوچرخه، یک خانه و یک زن است که دنبالِ آن‌ها هستیم. ولی غیبِ علی (ع) و رسول (ص) چیزی دیگری است. حتّی بهشت و جهنّم برای آن‌ها غیب نیست که مشهود است. غیبِ آن‌ها غیبِ ذات است.

_ پسرم! خدا هست چون انسان سیراب نمی‌شود و جهنّم هست چون عطش سوزان است. دلیلِ وجودِ خدا این جایِ خالی او و این عطشِ عظیمِ توست که با تمامِ هستی سیراب نمی‌شود و دلیلِ وجودِ جهنّم، همین سوزِ عطش و رنجِ فراق است. مولا در دعای کمیل می‌فرماید: «برفرض، بر عذاب شکیبا باشم، چگونه بر فراق و جداییِ تو صبر کنم؟»

_ در راهِ درازِ انسان، مَرکبِ معرفت و آگاهی و محبّت و عشق و عمل و اِقدام، مادامی که در سرزمینِ رنج‌ها و بلاها مبتلا نشوند و به عجز نرسند، به اعتصام و توسّل نمی‌رسند و لذا آفت‌ها در کمینِ مَرکب‌هاست.

آفتِ معرفت: جهل، غفلت، کفر و کفران و شک و وسواس.

آفتِ محبّت: جلوه‌های دنیا، ترس، غرور و یأس.

آفتِ عمل: عُجب، کِبر، حرص، حسد، بُخل و فساد.

_خدا اراده کرده و می‌خواهد که ما راحت باشیم: «یُریدالله بِکمُ الیُسر» و این «یُسر» یُسرِ وجودِ ماست نه یُسرِ کارها و امور. کارها برای کسانی راحت می‌شود که وجودشان راحت شده باشد. فراغت برای کسانی است که به وسعتِ قلب و سعۀ صدر رسیده باشند. اگر با وسعتِ قلب به فراغتی برسی، به کارها و سختی‌ها مشغول خواهی شد: «اِذا فَرَغتَ فَانصب»

_ زندگی سخت نیست اگر بتوانیم با سختی‌ها راحت باشیم و از رنج‌ها بهره برداریم. موقعیّت و شرایط مهم نیست، وضعیّتِ ما و طرزِ برخوردِ ما اهمّیّت دارد.

_تأثیرپذیری و رنج و شادیِ تو، نشان‌دهندۀ قدر و درجۀ وجودیِ توست.

_ با دگرگون‌کردنِ توقّع‌ها تحمّل‌هایم را زیاد می‌کنم.

_ یکی از شکل‌های التقاط این است که بخواهی با فلسفه، عرفان و علم به مذهب کمک کنی، درحالی‌که مذهب آمده تا کسری‌های این‌ها را تأمین کند و بتواند هستی را آن‌گونه که هست، دریابد.

_ انسانی که خود را باور می‌کند و به خدا ایمان می‌آورد، به خدا و غیب و یوم‌الآخر و وحی ایمان می‌آورد و این‌ها را می‌خواهد، نه آن که بداند معاد هست که معاد را می‌خواهد. فرق است که بدانی داماد می‌شوی و یا آن که بخواهی!

صالحِ مصلح‌بودن نقشِ توست.

_ در مرحلۀ عمل باید اهمّیّت‌ها در نظر گرفته شود. مولا فرمودند: هرگاه به من دو کار روی آورَد، آن را که نزدِ خدا محبوب‌تر است، انجام می‌دهم و اگر برابر بودند، به آن مشغول می‌شوم که بر من سنگین‌تر و مشکل‌تر است.   

_ اگر مقداری پول داری، به آن کسی بده که مفیدتر و یا نیازمندتر و یا بی‌ظرفیّت‌تر است و اگر مقداری وقت داری، در راهِ کسی خرج کن که مندوحه و علی‌البدل ندارد. اگر آب داری و برای وضوگرفتن و خوردن احتیاج داری، خوردن مقدّم است چون وضو مندوحه دارد و تیمّم بدلِ آن است.

_ اُنس با خدا در بیداریِ شب حتّی دقایقی هنگامِ سحر. در نوبت باش و دَر بزن که محبوب غیور و باوفاست...

_ همیشه ظرفیّت و قدرتِ روحیِ خود را معیار قرار بده، نه اَعمال و حالات و اشک و گریه را.

_ همیشه آن‌هایی که محدود فکر می‌کنند و یا بدونِ فکر عمل می‌کنند، بهرۀ کسانی می‌شوند که وسیع و بااحاطه برنامه می‌ریزند. کسی که به خانه فکر می‌کند، در طرحِ کسی قرار می‌گیرد که برای محلّه، برای شهر و برای استان... و جهان برنامه دارد. آن‌چنان برنامه را وسیع درنظر بگیر که تمامیِ احتمالات و موانع و شیاطین در طرحِ تو قرار گیرند.

_ امیدوارم خداوند در محضرِ فیضش ما را با هم جمع کند، هرچند مشکلات در دنیا از یکدیگر جدایمان کند. زیرا آن‌ها که با خدا به هم پیوند خورده‌اند، در جدایی‌ها جمعند و دیگران در جمع‌شان جدا هستند. وحدت در جهت، اختلاف در عمل را توجیه می‌کند و اختلاف در جهت، وحدتِ عمل را خنثی می‌سازد.

_هر کودکی می‌تواند بزرگ‌تر از سنِّ تقویمیِ خودش باشد.

_ اگر تو را پیش‌بینی کنند، ناچار تسخیر و تغییرِ تو را به دست می‌آورند و نه از اِمکانات بهره‌مند می‌شوی، تا چه رسد به آن‌که اِمکانات ایجاد کنی و یا آن که از موانع، مَرکب بسازی و از دشمن کام بگیری و از مخالف بهره‌مند شوی. آزادگی، انتخاب و تشخیصت را پایدار باش و اگر مخالفِ دینت نبود، در برابر هیچ‌کس و هیچ‌چیز تسلیم نباش.

_ اخلاقِ عقلی و منهای مذهب، آیینه‌داری است در شهرِ کوران. به گفتۀ «حافظ»: «آن‌جا که بصر نیست، چه خوبیّ و چه زشتی». بی نورِ خدا و در تاریکی، خوبی و بدی چه تفاوتی دارد؟

_ پسرم موسی! تو در میانِ بحران‌هایی سَر بلند می‌کنی که اگر بخواهی سربلند باشی، باید از این آگاهی و احاطه برخوردار باشی. باید دردها و حرف‌ها را که نه از زبانِ استدلال که از کنایه‌ها و اشاره‌های ادبیاتِ معاصر و هنرِ عاصی و کافرِ این قرنِ اخیر بشنوی و تحلیل کنی و جواب‌گو باشی.

_ این انسانِ بزرگ‌تر از تکرار...

_ تو فردا ساعتِ چهارو نیمِ بعداز ظهرِ شانزدهمِ ذی‌القعدة الحرام، به سرزمینِ بالغِ عمرت می‌رسی. می‌توانی فردا را جشن بگیری که مخاطبِ ندای خدا و طرفِ حسابِ او شده‌ای. تو کرامتِ تکلیف را بر دوش می‌گیری. پس مواظب باش که کرامتِ تکلیف، غرامتِ مجازات را هم دارد.

_ بابا! سعی کن!

_ بابا! در این راهِ بلند نمی‌توان نشست و آرام بود و نمی‌توان به کهولت رفت و مضطرب بود و نمی‌توان با شتاب از مسیر بیرون زد. باید سعی، سرعت و اعتدال را با هم داشت. آن‌چه از تو می‌خواهند، عمل نیست که سعی است و این سعی باید در لحظۀ مناسب تحقّق یابد و از حدود خارج نشود.

_ سعی تنها داراییِ ماست و با عمل متفاوت است. «لیس لِلإنسان اِلّا ماسعی». سعی نسبتِ عمل با قدرت و تواناییِ انسان را با خود دارد. کسی که از سرمایه‌اش بخشیده، با کسی که ازنانش کم کرده و بخشیده است، برابر نیست. گرچه عمل و حجمِ عملِ آن ثروتمند زیادتر است ولی سعیِ او اندک است و آن‌چه برای انسان می‌ماند، سعی است و نه عمل. که عمل بی‌توجّه به توانایی، عاملِ غرور است.

_ سعی و سرعت و اعتدال را با هم داشته باش و متوجّه باش که اعتدال احتیاج به احاطه و میزان دارد. آن‌ها که مستند عمل می‌کنند امّا بر تمامِ ادلّه احاطه ندارند، گمراه می‌شوند و آن‌ها که احاطه دارند و با استحسان و خوش‌آیندها راه می‌روند، گمراه‌ترند که با آگاهی به ضلالت رسیده‌اند و با توجّه کوری خریده‌اند.

_ قدمِ اوّل در سلوک این است که بفهمی تو شروع نکرده‌ای، او تو را صدا کرده و تو را می‌خواهد. وقتی نفْس تو را می‌خواند، شهوت‌ها، دنیا تو را می‌خواند، در میانِ تمامیِ دعوت‌ها یافتی که او؛ بی‌نیاز تو را می‌خواند تا به تو ببخشد و دیگران می‌خوانند تا از تو بگیرند؛ چگونه می‌توانی لبّیک نگویی و به سوی او نیایی؟

 

 

* «نامه‌های بلوغ»؛ استاد علی صفایی حائری، قم، لیلةالقدر، 1389. 

** با این کتاب اشک ریختم، پرواز کردم... روزهای نزدیکِ پیش‌تر، از دست می‌شدم که به دستم رسید و دستم گرفت... البتّه که می‌دانم و می‌فهمم که ارتباط‌گرفتن با کتاب‌ها و بر دل‌نشستنِ آن‌ها هم درست؛ مثلِ اغلبِ آدم‌ها و چیزهای دیگرِ این جهانِ...  نسبی است و شخصی و برمی‌گردد به حال و هوای آن لحظۀ مواجهه و پیش‌فرض‌ها و دانش‌ها و... با این وجود، به‌گمانم، نه تنها ارزشِ یک‌بارخواندن که ارزشِ مراجعه و تکرار را دارد. پیشنهاد می‌کنم و بر شما گوارا و مبارک! این‌جا هم در بابش نوشتم.

*** خیلی خیلی به ندرت در جملات تصرّف کردم؛ درحدِّ تغییرِ یکی دو ضمیرِ شخصی و اشاره. ویرایش هم درحدِّ فنّی و علایمِ نگارشی است و نه زبانی و ساختاری.

**** اِن‌شاءلله و به شرطِ حیات و حواس و حال! به‌مرور جملاتی از کتاب را بر این یادداشت اضافه خواهم کرد.

آب‌گینه
۲۴ دی ۹۴ ، ۰۹:۰۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ نظر
هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیثِ رنجِ انسان، غربتِ انسان
آه؛ گویی هرگز این
غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست...

* عنوان و شعر از «مهدی اخوان ثالث»

آب‌گینه
۲۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

     دوستانِ گرامی! بدانید و آگاه باشید که می‌توان برای یک کودکِ در ابتدای نوجوانی، غیر از فراهم‌کردنِ داستان و نقّاشی و کاردستی و بازی‌های جورواجور و...، نامه نوشت! خب نمی‌دانید که این جمله‌ای که خواندید، در نهایتِ سادگی و روشنی، چه اندازه برای من کشفِ خارق‌العادّه و شگفت و البتّه همراه با خوشی و ذوق‌زدگی بوده‌است!

 یک کلاسِ «آرایۀ ادبی» را درنظر بگیرید، در آخرین جلسۀ نیم‌سالِ اوّلش، با یک خانم معلّمِ خسته و فسرده که با شوخی و خنده و شعرخوانی و سربه سرِ بچّه‌ها گذاشتن، خودش را مخفی کرده و لابه‌لای همۀ این شیطنت‌ها، تمرین‌های درسِ پایانی‌اش را هم حل می‌کند و کلاس به یک ربعِ آخر می‌رسد و دخترها همه یک‌صدا و با توطئۀ قبلی، تقاضای مطالعۀ امتحانِ ساعتِ بعدشان که دینی باشد را می‌کنند و خانم معلّم هم از خداخواسته، با کمالِ میل و البتّه با ژستِ غر و شکایت قبول می‌کند و آرام می‌نشیند روی صندلی، پشتِ میزش و چندثانیه‌ای با دفترنمره‌اش ور می‌رود و بعد قدری در و دیوارِ کلاس و بچّه‌های مضطربِ امتحان را تماشا می‌کند و بعدتر کلافه می‌پرسد: دخترها کتابی، چیزی همراهتان ندارید، من هم بخوانم؟ حوصله‌ام سر رفت، خب!
برخی می‌خندند، برخی شوخی می‌کنند که کتابِ درسی داریم و... و یک نفر از آن انتهای کلاس، کتاب به دست می‌آید جلو و می‌گوید: خانم این هست. حالا اگر دوست داشته باشید...  

خانم معلّم کتاب را می‌گیرد و شروع می‌کند به خواندن و با آن جملۀ اوّل و صفحۀ اوّل، خشکش می‌زند و غرق می‌شود و تا زنگِ تفریح و شروعِ کلاسِ بعد هم از جایش تکان نمی‌خورد و با ورودِ معلّمِ تازه، مجبور می‌شود کتاب را رها کند...

    بعله؛ این داستان را برایتان تعریف کردم تا بگویم، پس از مدّت‌ها، واقعاً مدّت‌های بسیار، کتابی روزی‌ا‌م شد، _به این شکلِ غیرِمنتظره_ که واقعاً در نوعِ خودش شگفت است و خواندنی. خواندنی نه که خوردنی! 

تا پیش از این، از بس در این فیلم‌های ایرانی و خارجی دیده بودم که مادر و پدرهای مریضِ دمِ مرگ، برای بچّه‌های در راه و یا آمده‌شان، نامه و وصیّت نوشته‌اند و یا به خاطرِ این‌که در دانشگاه مجبور شدم، یک ترمِ سیاه، با آن استادِ آ‌ن‌چنانی‌، نامه‌های «عنصرالمعالی» را به «گیلان‌شاه» بخوانم که آن‌طور آمرانه و ما فرمودیم به پسرِ بینوا و من و شما، آدابِ عجیب و غریبِ غذاخوردن و گرمابه‌رفتن و مهمانی‌گرفتن و نخجیرکردن و زن‌جُستن و خانه خریدن و... را آموخته بود که پس از آن، وقتی می‌دیدم و یا می‌شنیدم که پدری، مادری برای فرزندِ دلبندش، نامه‌ای قلمی کرده، رغبت نمی‌کردم، دستم بگیرم و نگاهش کنم، چه برسد بخوانَمش! ولی دیدم، یک انسانِ باحال و باصفا برای کودکانِ ده و یازده ساله‌اش، برای ابتدای دورانِ بلوغِ عزیزانش، نامه‌هایی نوشته به چه زیبایی، به چه گُهرباری! و  چه اندازه خواندنی و خوردنی! و من چرا فکر می‌کردم باید با بچّه‌ها بچّه بود و هرچه می‌خواهی بدانند و بفهمند، باید با داستان و بازی و شوخی و ملاحظه گفت؟ نخیر؛ می‌شود یک پسربچّه، یک دخترِ خردسال را مثلِ یک انسانِ بالغ و بزرگ مخاطب قرار داد و شخصیّتش داد و در گوشش مهربانانه، نه از مُلک که از ملکوت گفت!  

کتاب را دارم ریز ریز می‌نوشم، بعد چون طبقِ عادتِ همیشه نمی‌توانم خط‌خطی کنمش (امانت است، خب!)،خواستم خلاصه‌اش کنم که دیدم، تقریباً همه را رونویسی کرده‌ام. :)

خلاصه؛ برادران و خواهران! می‌توانیم برای کودک‌مان نامه بنویسم! یک نامۀ جدّی، سخت که بازی و داستان نباشد، که بی‌حال نباشد، که صمیم و روان و مهربان باشد، که پُر از راه و مشقِ رستگارى و پُر از خدا باشد...  

سطرهای ابتدایی نامه‌ها در این کتاب

نامۀ اوّل: «برای فرزندم محمّد که خدا با او درهایی از بلا و محبّت به روی من گشود و در او آیه‌هایی نشانم داد.»

نامۀ دوّم: « موسی، پسرم! این هم نامه‌ای برای توست؛ تویی که دوّمین میوۀ بالغِ قلبِ من هستی.»

نامۀ سوّم: «منیره جان! نازنین مهربانم؛ جوانۀ زندۀ قلبم! ماه‌هاست که می‌خواهم برای تو که مثلِ آبیِ آسمان و جاریِ آب‌ها هستی، حرف‌هایی را بنویسم...»

نامۀ چهارم: «مهدیه! دخترِ خوب و زلالِ من. مهدیه! میوۀ حج و یادگارِ روزهای خدای من!»

نامۀ پنجم: «عزیزِ دلم، محموده جانِ من! با آن که تو را ملیحه می‌خوانند ولی تو همیشه محمودۀ منی.» (این نامه به جهتِ پروازِ روحِ جنابِ «صفایی» در یک سانحه، ناتمام ماند و شگفتا که خود در نامه بدان اشاره کرده‌است.) 

 

 

* نامه‌های بلوغ؛ استاد علی صفایی حائری، قم، لیلةالقدر، 1389. 

** تند تند و از سرِ ذوق نوشتم.  

آب‌گینه
۱۹ دی ۹۴ ، ۰۸:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

تعدادِ کسانی که در مسیرِ زندگی، از تصمیم‌های خود پشیمان می‌شوند، بسیار بسیار زیاد است و تعدادِ کسانی که به آن پشیمانی اقرار می‌کنند و درصددِ جبران و تصحیحِ آن برمی‌آیند، بسیار بسیار اندک!

و به گمانم، پشیمانی و ندامت از غم‌انگیزترین حالاتِ بشری است و بیانِ آن، از متعالی‌ترین آناتِ او.

آب‌گینه
۱۹ دی ۹۴ ، ۰۶:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۰

     به دو نوجوان‌مان در فرودگاه تعرّض کردند، عزیزان‌مان را در مِنا مظلومانه و تشنه پرپر کردند، به اجسادِ پاکشان بی‌احترامی کردند و برخی بی‌اجازه و بی‌نشان دفن شدند، وزیرِ ارشادمان را یک صبح تا شب، در فرودگاه منتظرِ ویزا نگه داشتند و درنهایت اجازۀ ورود ندادند، درخواستِ گفتگوی وزیرِ امورِ خارجه را برای گفتگو در بابِ منا رد کردند، نمایندۀ سازمانِ مللِ عربستان هی افاضات ‌کرد و علیهِ کشور و مذاکرات موضع داشت و یک سال و اندی هزاران شیعه را در یمن قتلِ عام کردند و حالا هم آن فقیهِ مجاهد، به آن شکلِ فجیع، اعدام شد... ؛ یعنی هر کاری که از دست‌شان برمی‌آمد _تجاوز و تحقیر و کشتار _  علیهِ شیعه کردند و دولتِ اعتدال با لبخند و احتراماتِ فائقه، باز با دشمنانِ خدا و اهلِ بیت روابطِ حسنه داشت و حالا آن‌ ملعون‌ها اعلامِ قطعِ رابطه با ما را کردند!

     امروز هم در خبرها خواندم که انگار برخی حضراتِ دولت، نگرانِ منزوی‌شدنِ ایران در منظقه هستند... خب وقتی این‌قدر بی‌غیرت و سیب‌زمینی و منفعل تشریف دارید و دریغ از یک واکنشِ جدّی و صریح و لااقل یک دیپلماسیِ معمول و آبرومند، معلوم است که مردم، بیرون می‌ریزند و سفارت را به آتش می‌کشند؛ بندگانِ خدا داغ‌دارِ عزیزان‌ و عزادارِ دین و شرافت‌شان هستند...

 

+ در جریانِ تعرّض به دو نوجوان هم نوشته بودم که این دولتِ بی‌بخار کاری صورت نخواهد داد...

++ در پلاس، جنابِ دژاکام +جمله‌ای نوشته که به نظرم خیلی خوب معنا را منتقل می‌کند. البتّه عذرخواهم بابتِ صراحتِ و مکشوف بودنش: «یکی از اشکالاتِ قانونِ انتخاباتِ ریاستِ جمهوریِ ما اینه که جزوِ شرایطش، تستِ مردانگی نیست...» 

+++ مردم انقلاب کردند و آن همه خون و هزینه دادند و این همه تحریم و گرسنه‌گی و بدبختی را تحمّل کردند که عزّتمند و سربلند باشند و آقایان... این همه درد را کجای دلمان بگذاریم؟

آآآه؛ خدایا! صاحب الأمرمان را زودتر برسان...    

 

* امام علیّ بن ابی‌طالب علیه الصّلوه و السّلام؛ نهج البلاغه، فرازی از خطبۀ بیست و هفتم.

آب‌گینه
۱۵ دی ۹۴ ، ۱۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

    معلّم که باشی، روزهای بیکاری هم صبحِ زود، بیداری و هلاکِ خواب. ریزریز و نرم‌نرم برف می‌بارید. رفتم بیرون و در سکوت و گرگ و میشِ هوا، قدم زدم تا مغازه‌های محل و قدری سبزیِ تازه و میوه و خوراکی‌های دیگر گرفتم و در خانه خریدها را جابه جا کردم، کمی جمع و جور و گردگیری کردم، لباس‌های نشسته را در ماشین انداختم و گلدان‌هایم را آب دادم و  یک خروار ظرفِ کثیف را شستم و بالاخره پس از دو ماه و بیست روز، دل دادم به غذاپختن. سرِ ظهر، خانه‌ام دیگر نو شده بود و شامی‌های یک اندازه و خوش‌مزّه، در تابه جلز ولز می‌کرد و عطرِ سبزیِ تازه در فضا پیچیده بود. به گمانم، دوباره دارم خانوم می‌شوم. عاقل می‌شوم. خب باورم نمی‌آید این حالم را؛ باورم نیست که طوفان را گذرانده باشم. باورم نیست آن همه پریشانی و دیوانه‌گی و ویرانی تمام شده باشد... . خسته‌ام امّا پیروز. مجروحم امّا زنده... سخت بود، خیلى سخت امّا شگفت بود و معجزه بود و درس بود.  من دستِ خالی جنگیدم و همۀ راهِ آمده را تنها برگشتم و  البتّه که خدا با من بود. خدا خودِ خدا در دلِ شکستۀ من نشسته بود...

    حالا به‌گمانم، هنوز کمی گیجم، کمی ناباور و  کمی نزار. هنوز فصل‌هایم گُمند و کارها و فکرهایم نامنظّم ولی می‌بینم که دوباره جان گرفته‌ام و دوباره بر روی پاهایم ایستاده‌ام و می‌خواهم ادامه بدهم، می‌خواهم برگردم به آن دخترِ قبل؛ آن دختری که مغرور بود و آرام بود و محکم...

آب‌گینه
۱۳ دی ۹۴ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

  

    چه سالِ جهنّمی‌ بود، امسال؛ در سراسرِ جهان، علنی شیعیان را قتلِ‌عام کردند و می‌کنند؛ یمن، بحرین، عراق، سوریه، پاکستان، مِنا، نیجریّه و حالا هم در قطیفِ عربستان.

      زمان آبستنِ جنگی‌ست، جنگی مثلِ عاشورا... **

 

 

 

* استاد «علی معلّم دامغانی»

** همان.

آب‌گینه
۱۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

                   

                       الحمدللهِ ربّ‎العالمین

و صلّی اللهُ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عجِّل فرَجَهم

 

 

                              رهایی...  

 

 

* سهراب

آب‌گینه
۱۱ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

هلا سپیده‌، هلا صبحِ سُکرِ نورانی‌!

مگر عشیرۀ خورشید را بشورانی‌... 
 

شد آن که جیشِ ملَکِ روح را فرود آرند

ز پشتِ زین‌، شبِ مجروح را فرود آرند... 
 

شگفت واقعه‌ای تا که یا که نشنیده است

به مکّه شب همه شب را ستاره باریده است‌

 

خبر ز وادیِ نجوا دو واحه این‌طرف است‌

به چار سدره از آن سو، قبیله معترف است‌

 

طنینِ نور درافکنده در رگِ شبِ گیج‌

غریوِ بانگِ یهودِ منجّم از تکِ زیج‌

 

که: هان‌، بشارتِ موسی، روایتِ تبشیر

هلا تلاوتِ رؤیا، حلاوتِ تعبیر

 

همان نشاطِ طلوع از دَمِ دوبارۀ صبح‌

هلا ستارۀ احمد(ص‌)، هلا ستارۀ صبح‌

 

به تیغِ سرخِ سحر رخنه در شبِ داجی

طلوعِ آتشِ جاویدِ کوکبِ ناجی‌

 

 ابیاتی از مثنویِ استاد «علی معلّم دامغانی»

 

عیدتان مبارک!

** اِن‌شاءلله دارم مشرّف می‌شوم خدمتِ پسرِ پیغمبر. نائب‌الزّیاره هستم و سلام و تبریک‌تان را خدمتِ حضرتش عرض می‌کنم.

آب‌گینه
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۸:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

خسته و شکسته، مجروح و دردمند، دست به دامنِ «حافظ» شدم و جنابش، این‌گونه نوازش کرد و دل‌داری‌ام داد که:

 

حیف است طایری چو تو در خاک‌دانِ غم

                        زین‌جا به آشیانِ وفا می‌فرستمت

تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ دل خراب

                        جانِ عزیزِ خود به نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت:

                       با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت...   +

 

آب‌گینه
۰۲ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر