«بس درِ بسته به مفتاحِ دعا بگشایند...» *

فوری و مهم!

فردا جمعه؛ ۲۸ اسفند است؛ ماجرای استغاثهٔ جمعی برای تعجیل در فرجِ امام‌مان را فراموش نکنید. اگر اِمکانِ شرکتِ حضوری ندارید، همان وقت و ساعت متوسّل باشید.


* حافظ.

۳ موافق ۰ مخالف

بهار و پیکِ بهار

      هر سال دمِ عید، کادرِ مدیریّتِ دبیرستان با همکاران جلسه می‌گذارد و از همه‌گیِ دبیران در رشته‌های مختلف، تمرین و سؤال می‌خواهد تا تبدل‌شان کند به پیکِ بهاری و بشود آیینۀ دقِّ بچّه‌ها! من هم هرسال امتناع می‌کنم و کلّی توضیح می‌دهم که بابا این دو هفته را بگذارید، طفلک‌ها نفَس بکشند و فایده ندارد و می‌گذارند همان روزِ آخرِ عید، تندتند سیاه کردن و یا همان روزِ آغازِ دوبارۀ مدرسه، از روی هم کپی می‌کنند و... تاکنون که حریفِ همکاران نشدم ولی درعوض، خودم هر سال دخترها را می‌برم کتابخانۀ کوچکِ مدرسه و ازشان می‌خواهم، طبقِ سلیقه و پسندشان، یکی دو تا کتاب انتخاب کنند و عیدی، خوش‌خوشان بخوانند و هرکس اگر خلاصه تهیّه کند و در کلاس کنفراس دهد، نمره دارد و... باور دارم این شکلِ غیرِ مستقیم وادارکردنِ دانش‌آموز به مطالعه؛ طبقِ سلیقه و حوصلۀ خودش، به مراتب کاراتر و ماناتر از حلِّ تمرین و تکلیفِ اجباری است. من خودم هیچ وقت خاطرۀ خوشی از پیک‌های بهاری نداشتم، با آن رنگ‌های آبکی و شکل‌های زشتش! همیشه سنگینیِ حل‌نکردن و ننوشتنش را مثلِ نمازِ نخوانده، تا پایانِ عید بر دوش می‌کشیدم! 

    امروز در کتاب‌خانه همراهِ بچّه‌ها، کتاب‌ها را تورّق می‌کردم و برخی را پیشنهاد می‌دادم. شُکرِ خدا با خریدهای اخیرم، بخشِ ادبیّات‌مان دارد کم‌کم محلِّ اعتنا می‌شود امّا برخی کتاب‌ها، اِقبالِ بیشتری نسبت به مابقی دارند و یا برای این سنِّ دانش‌آموز مناسب‌ترند و تعدادِ نسخه‌هایمان از آن، کم است! امروز بچّه‌ها سرِ امانت‌گرفتنِ بعضی کتاب‌ها با هم دعوا داشتند و گروکِشی می‌کردند... من هم تماشاکنان، کیف می‌کردم! :)

۸ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

روضۀ چهارشنبه‌سوری

     پس از مدّت‌ها توانستم در یک روضه شرکت کنم، آن هم در شبی که ملّت برای تخلیۀ هیجاناتِ خود، به خودسوزی و خودکُشی مشغولند! از میانِ دود و آتش و بمب و موشک‌باران رسیدم به محلِّ عزا و از آن‌جا که خانمِ رانندۀ تاکسی، فقط تا نُهِ شب کار می‌کرد، تنها نیم‌ساعت فرصتِ حضور داشتم و همۀ آن نیم‌ساعت هم جنابِ سخنرانِ مجلس، احکامِ مهریّه! و  قدری از برکاتِ حضورِ امام رضا علیه السّلام در ایران گفت و من هم هِی به ساعت نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست می‌توانستم پس از عُمری شنیدنِ روضه‌های مجازی در نِت و تلویزیون، قدری ذکرِ مصیبتِ حضوری هم بشنوم که توفیق نداشتم و روزی‌ام نشد! نمی‌دانم من ندیده‌بودم یا واقعاً ابتکارِ جدیدِ دخترعموجان بود که وقتِ سخنرانی، در یک سبد، به همۀ خانم‌ها تسبیح تعارف کرد و مخدّرات همه مشغولِ صلوات شدند و دیگر صدای ویزویز و پچ‌پچِ معمول در جمعِ خانم‌ها _به‌خصوص در آن بافتِ نزدیکِ حرَم و فرهنگِ غالبِ ساکنانِ آن_ شنیده نمی‌شد. خیلی خوشم آمد، آن‌قدر که بهانۀ نوشتنِ این سیاهه شد! خلاصه فهمیدم که تسبیح علاوه بر همۀ کارکردهای مقدّس و غیرِ مقدّسش، می‌تواند صداخفه‌کُنِ خوبی هم باشد!

 

    * هفتۀ آخرِ سال، دائم قلبم می‌لرزد برای بچّۀهای نادان! بعد هِی به آن حرام‌لقمه‌هایی فکر می‌کنم که این موادِّ  منفجره و محترقه را خرید و فروش می‌کنند و می‌رسانند به دستِ یک مُشت زبان‌نفهمِ حرف‌گوش‌نکن! هرسال، کلّی کُشته و قطعِ عضو و معلولیّت و جِزجِز زدن داریم و باز ملّت عبرت نمی‌گیرند! یادم هست سالِ پیش نَه، سالِ پیش‌تر در سریالِ پایتخت، نقی و خانواده‌اش، در انتظارِ عروسِ چینیِ ارسطو، نگرانِ این بودند که او چهارشنبه‌سوری به تهران می‌رسد و جلوی یک غریبه، خیلی آبروریزی است که ایرانی‌ها در یک اِقدامِ عجیب و بی‌منطق، شهر و یکدیگر را به آتش می‌کشند! واقعاً هم در قرنِ بیست و یک، خیلی رسمِ حیثیّت‌بَر و افتضاحی است!  

۷ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

الفبای شیعه

حضرتِ اباعبدلله؛ جعفر بن محمّد صادق (سلام الله علیه) فرموده‌اند:

«هرکس از شیعیان و محبّینِ ما که کتابِ سُلیم‌بن‌قیس‌هلالی نزدِ او نباشد، چیزی از امرِ ولایتِ ما نزدِ او نیست و از مسائلِ مربوط به ما چیزی نمیداند؛ آن کتاب، الفبای شیعه و سرّی از  اسرارِ آلِ محمّد (علیهم‌السّلام) است.»
 

    سلامُ علیکم و عظم الله اُجورکم!

اِن‌شاءلله قبول باشد تمامِ توجّهات و توسّلاتِ شما!

     محرّم و صفر که می‌شود خیلی‌ها سراغِ مقاتل می‌روند، در سال‌های اخیر هم که حمدِ خدا، در انواعِ  مختلف؛ صوتی، تصویری، منظوم... و در شمارگانِ بسیار و با عناوینِ مختلف منتشر شده‌است امّا در «فاطمیّه»، برای دانستنِ جزئیّاتِ ماجرا و مصیباتِ وارده، سراغِ چه کتابی باید رفت؟
 اگر می‌خواهید بدانید که در 24 ساعتِ پایانیِ عُمرِ مبارکِ پیام‌بر و سقیفه و بعدتر در 75 یا 95 روزِ پس از شهادتِ حضرتش، بر مولا و بانو چه رفته‌است و در آن روزِ سیاهِ واقعه، دقیقاً چه رخ داد و  عالی‌جنابان: «سلمان» و «ابوذر» و «مقداد» چه گفتند و شنیدند و چگونه مجبور به بیعت شدند و... خلاصه اگر می‌خواهید بدانید که باید بدانید چه خاکی بر سرمان  کردند؛ کتابِ
«سُلیم‌بن‌قیس‌هلالی» را بخوانید!

 البتّه که در این صحیفه، گزارش‌هایی از تاریخِ 25 سالۀ غصبِ خلافت، رهبریِ 5 سالۀ امیرالمؤمنین و خباثت‌ها و جنایاتِ حکومتِ 15 سالۀ معاویه هم آمده‌است که جنابِ سُلیم در طولِ 60 سال آن را رقمی کرده، درحالی‌که یا شخصاً در آن حوادث حضور داشته و یا از کسانی که حضور داشتند و موثّق بودند، نقل کرده‌است. علاوه بر آن و مهم‌تر از آن، سُلیم کتابِ خود را خدمتِ امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهمالسّلام) عرضه ‌کرده و بعد از او «ابان بن ابی عیّاش»، آن را در محضرِ امام زین‌العابدین و امام باقر (علیهماالسّلام) خوانده‌است و پس از آن هم «حمّاد بن عیسی»، خدمتِ امام صادق علیهالسّلام نشان داده‌است؛ پس با خیالِ راحت! بخوانید و البتّه دیگر نمی‌توانید امیدوار باشید و در دل بگویید که نخیر واقعیّت ندارد و اِن‌شاءلله این‌طور نبوده و...

کتاب را که به پایان بُردید، تازه خواهید دانست که تاکنون، بر سرِ منبرها و این‌جا و آن‌جا در روضه‌ها، سرِسوزنی از ظلم و جفایی که بر حضراتِ معصومین رفته‌است را نشنیده بودید و کمی بعدتر، به این فکر می‌کنید که نزدیک به هزار و چهارصد سال، حججِ پروردگار و  شیعیان‌شان، چه اندازه هزینه و خون داده‌اند تا دینِ الهی بی‌بدعت و تحریف، به دستِ من و تو برسد! 

 

* جنابِ سُلیم بن قیس پس از سال‌ها ثبت و حفظِ اسرارِ ولایت، از ظلمِ «حجّاج» به سمتِ ایران فرار می‌کند و در «نوبندجان»ِ فارس، نزدیکِ «شیراز» کتاب را به جنابِ «ابان» می‌سپارد و خود در سنِّ 78 سالگی، پس از آن همه مشقّت و رنج پرواز می‌کند. مزار و نشانی از ایشان وجود ندارد امّا خوشا ما که میزبانِ ایشان هستیم و خوشاتر که امانت‌دارِ دوّمِ این اسرار، یک ایرانی است! 

**  نسخه‌ای که من از این کتاب دارم، ترجمه، تصحیح و تحقیقی است از «اسماعیل‎انصاری‎زنجانی»، انتشاراتِ «دلیلِ ما»؛ مقدّمه و توضیحاتِ بسیار خوبی دارد و مفصّل در بابِ سُلیم و زندگی‌نامه‌اش، کتاب و اعتبارِ آن، اسناد و نسخه‌های متعدّدش و پاسخ به شبهات وارده به آن آمده‌است. جزاهُ الله خیرا!    

 

***  اسرارِ آلِ محمّد؛ سُلیم‎بن‎قیس‎هلالی، ترجمۀ اسماعیل‎انصاری‎زنجانی، دلیلِ ما،۱۳۸۰.

 

قرار است در آخرین جمعۀ سال؛ 28 اسفند، در شهرهای مختلف و چند کشورِ دیگر، مراسمی برگزار شود جهتِ استغاثه و دعا برای فرج. تقریباً از همۀ مراجع هم اجازه گرفته شده‌است. حالا اگر مثلِ من نتوانستید در راهپیمایی شرکت کنید، همان ساعت متوجّه باشید و همراهِ با دیگران دعا کنید و شاید پروردگار به حالِ زمین و ساکنانش، رحم کند و این سال‌های پایانی را بر ما ببخشد و نجات‌مان دهد. اقوامِ گذشته هم برای ظهورِ پیامبران‌شان دعا می‌کردند و پاسخ می‌گرفتند... خدا را چه دیدی؟! شاید سالِ دیگر، فاطمیّه فقط عزادار نباشیم و غیر از گریه‌کردن، انتقام هم گرفتیم! (مثلِ این که در تلگرام بسی طرف‌دار دارد و مسیرها و برنامه‌ها و ساعت‌هایش به تفصیل توضیح داده شده‌است. آدرسِ آن را که ندارم ولی این سایت را یافتم: استغاثه

 

۱۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

مجاورت

     امروز داشتم فکر می‌کردم، این روزهای مانده به سالِ نو که روزها دارد بلند می‌شود و شب‌ها کوتاه و درخت‌ها جوانه کرده‌اند و شکوفه‌ داده‌اند و آدم‌ها در جنب و جوش و هیجان و خانه‌تکانی‌اند، این روزها که هوای بهاری‌شدن و نوشدن در من مُرده و خسته‌ و شکسته‌ام؛ چه خوب و حمدِ خدا که همسایۀ خورشیدم، که می‌شود زودزود، خودم را برسانم به حرمِ امنش و پناه ببرم به سایۀ گرم و مهربانش. چه خوب که حضرتش هست، همیشه هست و هم دیروزم را تماشا کرده است و هم امشبم را می‌بیند، که نیازی به توضیح و تفسیر ندارد، که می‌داند بر من و دلم چه گذشته، چه می‌گذرد، که همۀ حرف‌ها و فکرها، همۀ تصاویرِ پنهان و دردناکی که از پیشِ چشمانم عبور می‌کند، اشک می‌شود و می‌چکد را می‌بیند و می‌شنود...

خدا آن پیر را رحمت کند که کاروان را به این سو آورد و این‌جا منزل کرد!

    

* سرِ شبی هوا حسابی بهاری بود و در ایوانم، گاهی عطرِ شکوفه و یا گُلی که نمی‌شناسم می‌پیچید. از ذهنم گذشت که نفَس‌کشیدن در شب‌های سیاه و سردِ پاییز و زمستان سخت‌تر بود و یا قرار است شب‌های معطّر و مهنّای پیشِ رو...؟ بعد بر زبانم جاری شد که: آن شب‌ها را هم ایستاده‌ام و یاعلی!

۱۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

بأیِّ ذنبِ قُتِلت؟! *

      خب پس از ماه‌ها زمینه‌سازی و روضه‌خوانی و البتّه یادآورری و پی‌گیری، مدیریّتِ محترمِ مدرسه را متقاعد کردم و با من همراه شد و بالأخره امروز، هم‌کارانِ مادر و غیرِ مادر جمع شدند و یک مشاورِ خانواده هم آمد تا برای عزیزان روشن شود که باید اوّل بچه‌های طفلِ معصوم‌شان را بزرگ کنند و بعد به فکرِ تحصیل و اشتغالِ کوفتی باشند!
      سالِ گذشته، در آن وبلاگِ مرحوم در بلاگفا، یادداشتی در این باب و عواقب و اثراتِ آن نوشته بودم و در ادامۀ مطلب می‌توانید ببینید. این‌ها را هم به همۀ آن مصیبات اضافه کنید:
      امروز از مشاور شنیدم که به یک کودکِ زیرِ دوسال، زمانی که به مهد سپرده می‌شود و یا به هر دلیلی مادر و پدر، برای مدّتی رهایش می‌کنند، فشارِ روحی و اضطرابی وارد می‌شود، معادل با دادنِ خبرِ مرگِ والدین به یک جوانِ بیست ساله! بعد این اتّفاق، هر روز صبح تکرار می‌شود... 

     دیگر آن که وقتی کودکِ نازنین دست‌شویی می‌کند، اگر در خانه و در آغوشِ مادر باشد، با محبّت و لطف رسیدگی می‌شود امّا در مهد اگر بر فرضِ ممکن، مربّی خیلی هم مهربان و دل‌سوز باشد، چون مادر قربان صدقه نمی‌رود و ناز نمی‌کشد که البتّه در اغلبِ موارد، در مهد با اخم و ترش‌رویی روبه‌رو می‌شود و این به کودک، احساسِ گناه و شرم و تحقیر می‌دهد. 
  
   خوشحالم! جلسۀ خوبی بود و گرچه برخی مقاومت کردند و دلایلِ خنده‌داری برای توجیهِ کارشان می‌آوردند ولی شُکرِ خدا تا حدودی متوجّه شدند که ناخواسته، چه جنایتی در حقِّ عزیزان‌شان مرتکب می‌شوند و چه اندازه در پیشگاهِ پروردگار مسئولند.
     یعنی روزی می‌آید که در هیچ مهدی، کودکی زیرِ چهار و پنج سال نباشد؟

 

* سورۀ مبارکۀ «تکویر»، آیۀ 9. 

ادامه مطلب ۸ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دستِ کم اندکی، مدّتی...

     صبحی در کلاس، برای دخترها از «اخوان» گفتم؛ قدم زدم تا انتهای کلاس و تکیه دادم به دیوار و بلند خواندم:

            آسمانش را گرفته تنگ در آغوش،

            ابر با آن پوستینِ سرد و نمناکش

           باغِ بی‌برگی

           روز و شب تنهاست،

           با سکوتِ پاکِ غم‌ناکش...

بنویسید! تشخیص، کنایه، پارادوکس، ایهام، حس‌آمیزی... راستی! استعاره هم دارد، مصرّحه؛ «باغِ بی‌برگی»، می‌توانَد جامعۀ استبدادزدۀ شاعر باشد و یا شاید هم دلِ مسکینش!

 

 * آآآه؛ چقدر روز و شب آمد و رفت و من هم‌چنان می‌جنگم تنها، با دنیا، با خودم... خسته‌ام، خیلی خسته...

** عنوان از آنِ یادداشتی دیگر است، امّا در تناسب با حال و هوای این سیاهه.

۸ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

سیّدِ مقاومت

   دیشب «سیّد حسن نصرالله» در بابِ آخرین تحوّلاتِ لبنان، آتش‌بس در «سوریه»، شهادتِ «شیخ نمر» و... سخنرانیِ مهمّی داشت. ترجمۀ کاملِ بیاناتِ ایشان: +

 

بخشی از متنِ این سخنرانی:

      «تا وقتی جنگِ نیابتی بود، سکوت کردیم؛ با وجودِ این‌که در سوریه، مثلِ روز روشن بود که عربستان پشتِ ماجراست. همچنین در عراق و در لبنان با ما می‌جنگند. امّا هنگامی‌که نوبت به یمن و تجاوزِ مستقیم رسید، سکوت‌مان را شکستیم...  همۀ جنبش‌های دینی و اسلامی و کشورها و افراد، وظیفه دارند سکوتِ خود را در این زمینه بشکنند امّا ما منتظرِ هیچ‌کس نمی‌مانیم. محاسباتِ دنیوی و اُخروی به ما می‌گوید که نباید در این‌باره سکوت کنیم...

     ما در طولِ زندگی‌مان با اسرائیل جنگیده‌ایم و شهید داده‌ایم امّا اگر از من بپرسید، شریف‌ترین و بالاترین جهادی که کرده‌ای چیست، خواهم گفت: سخنرانی‌ام در روزِ دوّمِ جنگِ یمن! زیرا بیان‌کردنِ سخنِ حق در مقابلِ حاکمِ جائر، بزرگ‌ترین جهاد است. ملّتِ یمن امروز مظلوم‌ترین ملّتِ جهانند. ملّتِ بحرین مظلومند، امّا ملّتِ یمن از آنان مظلوم‌ترند. ملّت ِفلسطین مظلومند، امّا ملّتِ یمن از آن‌ها مظلوم‌ترند زیرا توسّطِ کسانی که خود را حاکمِ مسلمانان می‌دانند، موردِ تجاوزِ مستقیمِ نظامی قرار گرفته‌اند و هیچ‌جایی هم هیچ حرفی از آنان نیست!

    من این موضع را در موردِ یمن، به خاطر وابستگی‌ام به محمّد بن عبدالله (صلّی الله علیه و آله)، اسلام و حسین بن علی (سلام الله علیه) گرفتم. اگر من و حزب‌الله این مواضع را نمی‌گرفتیم، هیچ ارتباطی با رسول‌الله، دین، قرآن و عترتِ رسول نداشتیم. وقتی حتّی فرانسه و بریتانیا و همۀ عقل‌ها و دل‌ها و قلم‌ها توسّطِ پولِ عربستان خریده شده بودند و ملّتِ یمن در اوجِ مظلومیّت و غربت بود، عربستان از این که یک گروه در مقابلش ایستاد و فریاد کشید، شگفت‌زده شد. این است که عربستان نمی‌تواند تحمّلش کند و ما به این راه ادامه می‌دهیم.

    حتّی فارغ از محاسباتِ دینی، سکوت در برابرِ جنگِ یمن؛ یعنی مشروعیّت‌بخشیدن به هر جنگی علیهِ هر کشورِ مسلمانِ دیگری...»

 

 

* ظهری در اخبار، رئیسِ سازمانِ حجّ و زیارت را دیدم که از پرداختِ قسط‌های دوّمِ  متقاضیانِ حج و اعزامِ حجّاج می‌گفت! نمی‌دانستم بخندم، گریه کنم، بمیرم...  بعد فکر کردم که مرجع هم مراجعِ قدیم؛ میرزای قمی، آیت الله سیّد ابوالحسن اصفهانی، نائینی،... و روح الله خمینی. 

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

زاویۀ واقعه

فرازهایی از کتابِ «نامه‌های بلوغ»؛ اثر: «علی صفایی حایری» (بخشِ دوّم)

 

_ راه آن‌جا آغاز می‌شود که تو تمام می‌شوی.  

_ راستی که بهشت منزلِ انسان است و نه مقصدِ او.

_ مرگِ سنگینِ شما بر دلم، سبک‌تر از ذلّت در زیرِ پاهای کثیفِ شیطان است!

_ بی‌خبری و محدودیّت، آدمی را به یأس و خستگی می‌رسانَد که آخر کِی می‌رسیم؟ پس اِحاطه و آگاهی، صبوری می‌زاید، همان‌طور که عشق و علاقه پایداری می‌آفرینَد. درواقع، صبوری به اندازۀ عشق است، آدمی به اندازه‌ای که چیزی را می‌خواهد، بر آن پایدار می‌مانَد و در راهِ آن، سختی‌ها را تحمّل می‌کند و برای آن مقدّمه و زمینه می‌سازد.

_ حجاب‌نبودن؛ یعنی سنگِ راه نباشی و دیگران را در خود اسیر نسازی. مرد و زن باید در این دنیایی که راه است و میدانِ حرکت است و کلاس و کوره است، سنگِ راه نباشند و در دنیا نمانند.

_ اگر شاهدِ دعواها و گلایه‌های خانوادگی و زنانه و مردانه باشی، می‌فهمی که چقدر بی‌نیازی و سرشاری کارساز است و چقدر ریشۀ گرفتاری‌ها، در همین ضعف و محدودیّت و چشم و هم‌چشمی است.

_ انسانی که از تزلزلِ نعمت‌های بیرون و از تزلزلِ قدرت‌های خویش جدا شود و به جای تکیه بر دارایی‌ها و نعمت‌ها به قدَر و قضا؛ یعنی به اندازه‌ها و خواسته‌های خدا روی بیاورد، دیگر همیشه آرام است و در هر کلاسی، درسِ خود را می‌گیرد.

_ رضا حالتِ عبد است از حق و رضوان پاداشِ حق است به عبد.

_ هر بلایی دو نعمت را داراست: نشان‌دادنِ ضعف‌ها و رهانیدن از اسارت و وابستگی و همین است که انسانِ عارف در برابرِ بلا شاکر است نه صابر!

_ شناخت و معرفت اسلام است و همین که در دلِ تو و احساسِ تو نشست، ایمان است و وقتی به عمل پیوست و بار داد، تقوا و اطاعت است.

_ پسرم! بعدها خواهی فهمید که آدم‌ها چه در برابرِ رنج‌ها و مصیبت‌ها و چه همراهِ کامروایی‌ها و دل‌خوشی‌ها به پوچی می‌رسند.

_ داشتن و نداشتن هر دو رنج است؛ داشتن غصّۀ جدایی را دارد و نداشتن تلخیِ محرومیّت و زخمِ تحقیر و سرشاری و کام‌روایی رنجِ پوچی و دردِ بی دردی.

_ دلِ آدمی بزرگ‌تر از این زندگی است و این، رازِ تنهاییِ اوست.

_ دنیا دنیای حرکت است و معنای حرکت، جدایی و برخورد است؛ از دوست‌ها جدا می‌شوی و با بیگانه‌ها برخورد می‌کنی و این هر دو سخت است.

_ در چشمِ عارفِ بیدار بدی‌ها و زشتی‌ها، نه در جهان و نه در انسان که در رابطه و برخوردِ انسان با جهان شکل می‌گیرد.

_ این دو کلام متفاوت است: اگر گناه کنی و از من نشنوی، می‌سوزانمت، اگر گناه کنی و از من نشنوی، می‌سوزی.

_ مراقب باش که به اسارتِ هوس‌های مقدّس نیفتی!

_ وقتی نمی‌توانی مردم را در وسعتِ ثروتِ خویش مهمان کنی، باید توانا باشی که آن‌ها را در وسعتِ اخلاقِ خود به ضیافت بخوانی.

_ دنیا دنیای تنهاییِ انسان است و رازِ این تنهایی در وسعتِ هستی و وجودِ ماست.

تو مرا به مهمانیِ واقعه بُردی، تو به من آموختی که با واقعه در چه زاویه‌ای ملاقات کنم. از آن هنگام، مرا حسرتِ هیچ واقعه‌ای نمی‌سوزانَد.

 

_ دو یادداشتِ دیگرم در بابِ این کتاب: +  +  

 

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

پاک‌بازِ دین و حق؛ اَلا یادش گرامی باد و نامش جاودان والا! *

عرضِ ارادتی خدمتِ علّامه شیخ عبدالحسین امینی رحمة الله علیه

 

خُب آدم هر وقت نامِ این عالِمِ بزرگ و شگفت را می‌شنود، بلافاصله یادِ مولای متّقیان، امیرِ مؤمنان؛ حضرتِ علیّ بن ابی‌طالب علیه و آله السّلام می‌افتد و به‌گمانم، تنها همین، در ستایشِ جنابِ ایشان کافی و وافی باشد... 

این یادداشت را همراه با اشکِ چشم نوشتم؛ اِنگار تازه امروز، حضرتِ ایشان را یافته و شناخته‌ و فهمیده باشم که چقدر دوست‌شان می‌داشته‌ام! بخوانید فرازهایی را که از این‌جا و آن‌جا یافته‌ام! و وای به حالِ من و مثلِ من که برای مظلومیّتِ سرورمان، هیچ خاکی بر سر نکردیم...   

 

_ می‌گویند که بعد از نوشتنِ «الغدیر» گفته بود: «روزِ قیامت با دشمنانِ امیرالمؤمنین مخاصمه خواهم کرد؛ همان‌طور که آن‌ها وقتِ آقا را گرفتند، وقتِ مرا هم گرفتند و گرنه من می‌خواستم معارفِ حضرت را گسترش بدهم، این‌ها آمدند، مرا وادار کردند که در اثباتِ امامتش کتاب بنویسم.»

_ از فرزندانِ علّامه: «نهایتِ سرور و خوشحالیِ ایشان وقتی بود که بر سندی از اسنادِ حدیثی که وقوف بر آن مهم بود، دست می‌یافت و یا یک مشکلِ علمی برایش حل می‌شد. گاهی ده روز از عمرِ خود را صرفِ شناختِ راویِ حدیثی یا تصحیحِ لفظِ یک روایت می‌نمود.»

_ علّامه: «هرگاه پشتِ میز می‌نشستم برای نوشتن کتاب الغدیر؛ مثلِ این بود که مولا را کنارِ میز می‌دیدم و مطالب را به من دیکته می‌فرمودند.»

 

_ علّامه امینی در «الغدیر» کوشیده است با نام‌بردن از صد و ده تن از صحابه و هشتاد و چهار نفر از تابعینِ پیامبر (ص) _که حدیثِ غدیر را روایت کرده‌اند_ ولایتِ مطلقۀ ائمّۀ معصومین را از طریقِ اِثباتِ خلافتِ بلافصلِ امام علی (ع) ثابت کرده و سپس ولایتِ غیرِ معصوم را نفی کند. ایشان برای تدوینِ این کتاب، به کتابخانه‌های کشورهای مختلف؛ از جمله: عراق، هندوستان، پاکستان، مغرب، مصر و کشورهای دیگرِ دنیا مسافرت کرد.


_ علّامه: «من برای نوشتنِ الغدیر، ده هزار کتاب را _که ممکن است هر کتاب در چندین مجلّد باشد_ از بای بسم‌الله تا تای تمّت خوانده‌ام و به صدهزار کتاب هم مراجعۀ مکرّر داشته‌ام.»

 

_ «محمّد سعید دحدوح»؛ از علمای اهلِ تسنّنِ «حلب»، در نامه‌ای خطاب به علّامه: «به‌راستی شما از آلِ محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم، روش و اخلاقی را به ارث بُرده‌اید که نظیرِ آن را در غیرِ شما نخواهم یافت. از قدیم شنیده بودم، مردِ مؤمن کسی است که حالِ او، تو را به خدا دلالت کند و نه گفتۀ او؛ معنیِ این حدیث را نمی‌فهمیدم تا آن که شما را زیارت کردم.» +

 

_ حاج آقا «رضا امینی»؛ (فرزندِ علّامه): ایشان حتّی در نجف خانه‌ای برای سکونت نداشت، با این‌که مدّتِ چهل سال در نجف زندگی می‌کرد و کتاب‌های متعدّدی تألیف کرده‌بود و می‌توانست مرفّه‌ترین زندگی را داشته باشد. خانه‌ای هم که در آخرِ عمر خریده بود، مشترک بینِ ایشان و کتابخانه‌اش بود.

_ از فرزندانِ علّامه: بیشتر به زیارتِ حرمِ علَوی مشرّف می‌شد و با خضوع و خشوع واردِ حرم می‌شد و حزن و اندوه، سراسرِ وجودش را فرامی‌گرفت... به زیارتِ حرمِ سیّدالشّهدا سلام الله علیه هم بسیار علاقه‌مند بود و بیشتر با پای پیاده مشرّف می‌شد و حالاتش در زیارت، مخصوص و منحصر به فرد بود.

_ در ماهِ مبارکِ رمضان پانزده مرتبه قرآن را ختم می‌کرد و ثوابِ چهارده مرتبه را به روحِ چهارده معصوم و یک مرتبه‌اش را به روحِ پدر و مادرش هدیه می‌کرد و در بعضی شب‌های ماهِ مبارک، هزار رکعت نماز می‌خواند.    

_ حجّة الاسلام «آخوندی»: «همانا ویژگی‌ها و خصوصیّاتِ تضرّع و معنویّتِ علّامه امینی را در کمتر عالِمی دیدم، در ایّامِ عاشورا و فاطمیّه، حالِ علّامه متغیّر می‌شد و با صدای بلند گریه می‌کرد، کم‌تر عالِمی را دیدم که با چنین حالی بگرید. اگر ایشان در حرمِ مولایش بود، از صدای گریه‌اش همه می‌فهمیدند که علّامه در حرمِ مطهّر حضور دارد.

_ شیخ «آقا بزرگِ تهرانی»: «از خصوصیّاتِ علّامه، محبّت و ارادتِ کامل به محمّد و آلِ محمّد صلّی الله علیه و آله اجمعین بود که زبان‌زدِ همه است. می‌توان گفت که الغدیر از آثارِ این محبّت‌ها است... خطبا و حاضرین مشاهده می‌کردند که حینِ ذکرِ مصیبتِ سیّد الشّهدا، حالِ ایشان متغیّر می‌شد و از گریۀ ایشان، همه متأثّر می‌شدند و به گریۀ ایشان گریه می‌کردند... این حالت در ایشان، بر اوجِ خود می‌رسید زمانی که خطیب، مصیبتِ حضرتِ صدّیقۀ کبری فاطمۀ زهرا سلام الله علیها را می‌خواند؛ در این زمان صورتِ ایشان سرخ می‌شد و گریه می‌کرد، همانندِ کسی که به ناموسِ او اهانت شده باشد.»

_ علّامه امینی از آیاتِ عظام: «سیّد ابوالحسن اصفهانی»، علّامه حاج «میرزا محمّد حسین نائینی»، شیخ «عبدالکریم حائری»، شیخ «محمّد حسین کمپانی اصفهانی» اجازۀ اجتهاد داشت.

_ مرحوم امینی به خاطرِ عشق به امیرالمؤمنین، به ساداتِ بنی الزّهرا (س) نیز احترام و محبّت عجیبی داشت، لذا هر وقت در مجلسِ ایشان سیّدی وارد می‌شد، ایشان تمام‌قد برای او بلند می‌شد، حتّی اگر کودکِ خردسال بود و هیچ وقت جلوتر از سادات راه نمی‌رفت و از مجلس، قبل از آن‌ها خارج نمی‌شد.

_ دکتر محمّد هادی امینی: «غالباً پدر روزِ جمعه در منزل جلوس داشت. روزی سیّدِ معمّمی وارد مجلس شد ولی علّامه برای ایشان بلند نشد و سرش را پایین انداخت و دست را بر پیشانی، گویا از مطلبی در حیرت بود. مردم همه در سکوت، حیرت کرده بودند که چگونه این اتّفاق افتاده است. همین وقت بود که سیّدِ مذکور سکوتِ مجلس را شکست و خطاب به علّامه گفت: سؤالی از شما داشتم، حضرتِ آقا! چه فرقی میانِ امام حسین (ع) و یزید می‌باشد و آیا یزید امیرالمؤمنین نبود؟ علّامه در جواب فرمود: مشکلی برایم پیش آمده بود و در موردِ آن، در حیرت بودم که شما با این سؤالت آن را برای من حل کردی. چون هنگامِ ورودِ شما به مجلس، من طبق سیرۀ خودم خواستم بلند شوم ولی هرچه کردم نتوانستم و احساس کردم، دو دست بر کتف‌های من فشار می‌آورد که بلند نشوم. حکمتِ این اتّفاق برای من مخفی بود ولی با این سؤالِ شما جوابِ مسئله بر من روشن شد.»

از تألیفات و خدماتِ ایشان:

_ بسیاری از کتاب‌های جنابِ علّامه، در پاسخ به شبهات و سؤالاتِ علیهِ شیعه و یا در معرّفیِ معارف و مفاخرِ آن نوشته شده است:

_ اوّلین اثرِ ایشان، کتابِ گران‌بهای «شهداءالفضیلة» است که با تحقیق در کتابخانه‌های متعدّد ایران و عراق و مدّت‌ها، تورّقِ کتاب‌های قدیم و در دستِ نابودی، گزارشِ حالِ عالِمان شیعه از قرنِ چهار تا چهارده گِرد آمده است و بسیاری از دانشمندان و مراجعِ بزرگ بر آن، تقریظ‌ها نوشته‌اند.   

_ کتابِ «سیرَتُنا و سُنّتنا» در جوابِ شبهۀ اهل تسنّنی به عزاداریِ امامِ شهیدان و تعبّد به تربتِ کربلا و سجده بر آن.
_ رساله‌ای در بیانِ حقیقتِ زیارت در پاسخ به علمای پاکستان.

_ جُستن و معرّفیِ معتبرترین زیارات با تحقیق و تعلیق بر کتابِ «کامل‌الزّیارات» از «ابن قولویه قمی».

_ کتابِ «ادب الزّائر لِمن یممّ الحائر»؛ شرحِ آدابِ زیارت امام حسین (ع) و فلسفۀ زیارت.

_ کتابِ «العترةُ الطّاهره فی الکتاب العزیز»؛ حقِّ اولویّت و مولویّتِ خاندانِ رسالت.

_ احداثِ کتاب‌خانۀ امیرالمؤنین در «نجف»؛ کتاب‌خانه‌ای دستِ اوّل و اصولِ کتبِ خطّی و چاپی با پانصد هزار عنوان کتاب در لغاتِ مختلف و هفتاد هزار عنوان کتابِ خطّی. شیخ آقا بزرگ تهرانی، صاحبِ کتابِ «الذّریعه» با کهولتِ سن، در مراسمِ افتتاحیّۀ آن شرکت کرد و گفت: «اگر از مردم پروا نمی‌کردم، بر درگاهِ کتاب‌خانه سجده می‌کردم.»

 

_  کتابی خوب در شرحِ حالِ علّامه؛ «قدح نوش»، اثرِ: «محمّد لک علی آبادی». (بسیاری از فرازهای بالا را از این کتاب انتخاب کردم و توصیه میکنم، بخشهای کراماتِ آن را حتماً ببینید. مفصّل بود و نمی‌شد این‌جا بیاورم.)  +

_ حجّةالأسلام دکتر محمّد هادی امینی: «در آخرین روزهای عمرِ پدرم از ایشان سؤال کردند که شما چه آرزویی دارید؟ ایشان در جواب فرمودند: من فقط یک آرزو در دنیا دارم و آن این که خدا به من یک عمرِ طولانی بدهد و من در این عمر، از همه کنار گرفته و در گوشۀ بیابانی چادر بزنم و ساکن شوم و تا آخرِ عمر بر مظلومیّتِ مولا گریه کنم.»

لینکِ چند فایلِ تصویری:

_ گریه‌های علّامه امینی بر مظلومیّتِ مولا، از زبانِ آیت الله «بهجت».  +

_ علّتِ شگفتِ نوشتنِ کتابِ الغدیر. +

_ ارادتِ عجیبِ علّامه به بانوی دو عالم، از زبانِ حجة الأسلام «عالی». +      

_ خاطره‌ای در بابِ علّامه، از زبانِ مرحومِ «کافی». +

_ نقلِ خوابی در بابِ علّامه، از زبانِ آیت الله «سیبویه». +  

 

* فرازی از شعرِ «اخوان ثالث» در وصفِ علّامه و الغدیرش. 

۷ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان