آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

حاشیۀ دریاچۀ لاهیجان، نزدیکِ غروبِ آفتاب، زیرِ سایۀ آن همه زیبایی، تنها قدم می‌زدم؛ بلندگوهای پارک، موسیقیِ بی‌کلامی را پخش می‌کرد که نمی‌شناختم امّا بی‌رحمانه قلبم را می‌فشرد و یادهای نباید را برمی‌انگیخت. عرض و طولِ دریاچه را که پیمودم و موسیقی که به انتها رسید و آسمان که سیاه و خاموش شد، اشک‌ها بی‌اختیار و قطره‌قطره چکیدند و فهمیدم، هرچقدر هم خودم را فریب دهم، هرچقدر هم سرم را گرم کنم به زندگی، به آدم‌ها، به حوادث؛ دیگر هیچ‌چیز مثلِ قبل نمی‌شود، دیگر هیچ‌کس سرِ جایش نیست و دیگر هیچ‌وقت خوب نخواهم شد...   (+)

 

 

* عکس را با گوشیِ همراهم گرفتم که مثلِ خودم عقب‌افتاده و درب و داغان است.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۸
آب‌گینه

     یکی از تصاویری که اخیراً از نزدیک و به کرّات دیدم و بسیار متأسّف و ناراحت شدم و ذهنم را مشغول کرده، پوششِ زنانِ بدحجاب است! پیشتر هم زیاد دیده بودم ولی این‌بار در سفر؛ در عبور از شهرهای شمالیِ کشور و در ماشین، فرصتِ آن را داشتم که دقیق‌تر و بیش‌تر شاهدش باشم که واقعاً خیلی آزاردهنده بود. اوّل فکر می‌کردم که اکثراً مثلِ ما مسافر باشند و شاملِ اهالیِ شهر و روستا نمی‌شود که متأسّفانه یکی دو روز که در خیابان‌ها و بازارها گشت زدم و چند آدرس و سؤال پرسیدم، با توجّه به لهجه‌هایشان، متوجّه شدم که با آن سر و شکلِ افتضاح، خیلی‌هایشان هم بومی هستند!

    چیزهایی که دیدم، خیلی خیلی زشت بود... آن‌قدر که حیرت می‌کردم از آن همه حجمِ وقاحت و بی‌شرمی! خیلی از مخدّرات، خیابان و بازار را با اتاقِ خواب اشتباه گرفته بودند و البتّه کنارِ آن عروسک‌های متعفّن و زشت، اکثراً، یک نامردِ بی‌رگ هم با خون‌سردی، در نقشِ پدر و برادر و همسرِ مهربان، لبخند می‌زد!  

     می‌دانید، یک چیزهایی اصلاً به جهان‌بینی و ایدئولوژی هم ربط ندارد؛ یعنی زن اگر کمی آزاده و انسان باشد، این‌گونه تن به نمایش و تظاهرِ خود نمی‌دهد. تصویری که این‌ها از خود نشان می‌دادند، خیلی با تن‌فروشی و خودفروشی فاصله نداشت!   

     دلم می‌سوزد برای همۀ پسربچّه‌های نوجوان و مردانِ  پاک و غیورِ سرزمینم! من از آن‌ها، به جای همۀ آن کالاهای جنسی و همۀ آن سیب‌زمینی‌های بی‌رگِ همراهشان، به خاطرِ این فضای غیرِانسانی و غیرِاخلاقی، عذرخواهی می‌کنم و می‌دانم و می‌فهمم که چه اندازه سختی می‌کشند، چه اندازه رنج می‌برند و چه اندازه شهید و جانبازِ این جهاد هستند! 

 

* امام صادق سلام‌الله علیه مى‏فرمایند: «نگاه کن به صفتى که خداوند آن را به آدمیان اختصاص داده و حیوانات از آن بى‏بهره‏اند؛ آن خوىِ پُر ارج و بزرگ، آن خُلقِ ارزنده و عظیم، شرم و حیاست.»  (بحارالانوار، ج 3، ص 81.)     

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۳
آب‌گینه

     بله؛ سریال خوش‌ساختی نیست، خیلی سکانس‌ها توی ذوقِّ آدم می‌‍‌‌زند و شخصیّت‌ها شکل‌نگرفته و شعاری هستند و... امّا من می‌خواهم با این همه و خلافِ همه، از آن تعریف کنم! همۀ آن‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی و صفحات و خانه‌های مجازی‌شان و یا در جمعِ خانوادگیِ خود، «تنهایی لیلا» را مسخره کرده‌اند، از مهم‌ترین اشکالات‌شان این است که این سریال، واقعی نیست؛ یک فانتزیِ سرگرم‌کننده است که هر چند هزار سالِ نوری رخ می‌دهد و چطور ممکن است، یک دخترِ فرنگ‌رفتۀ تحصیل‌کردۀ ثروتمندِ لاقید، عاشقِ یک جوانِ مذهبیِ ژولیدۀ کارگر و متولّی امام‌زاده شود و این عشق را ابراز ‌کند و اطرافیان هم عینِ خیال‌شان نباشد که دختر، عاشقِ پسر شده و به خواستگاری رفته و اتّفاقاً خیلی هم کمکش ‌کنند و وقتی از خانواد طرد ‌شد، پناهش دهند و خیلی سهل و ساده و اسلامی، اسبابِ ازدواجشان را برپا ‌کنند و سرِ یک سال هم ثمرۀ عشقشان، متولّد شود؟! 

     بله؛ این قصّۀ چندخطّی، در دنیای امروزِ ما خیلی غیرِ واقعی است. اصلاً افسانه است، آرزو و خیال است. برای دنیای امروز، پس از هزاران سال تجربه و دیدنِ قصّه‌های بسیار و داشتنِ عبرت‌های فراوان، پس از خواندنِ زبور و تورات و انجیل و قرآن، پس از تماشای پیامبرانِ و اولیای الهی و صالحان و ابرار، هنوز عشق مسئله است! آدم‌های امروز، ترس از گناهِ «محمّد» و معصومیّت و سادگی‌اش و قلبِ پاک و بی‌قرارِ «لیلا» و دل بستنش به مرد و مهم‌تر از آن ارزش‌ها و جهانِ مرد را نمی‌فهمند. آدم‌های امروز «شریفه» و همسرش، پیرزن و پیرمردِ به شدّت مذهبی و سنّتیِ داستان امّا اهلِ دل و روشن‌ را باور نمی‌کنند. چرا؟ چون در دنیای ما سنّت و تجدّد، دین و عشق جمع نمی‌شود. چون امروز هرچه مذهبی‌تر و متدیّن‌تر، رادیکالتر و قشری‌تر و هرچه متجدّدتر و مدرن‌تر، لاقیدتر و بی‌خداتر! چون ما و دنیایِ ما وارونه است و وقتی هم یک نفر عشقی را به تصویر می‌کشد، خلافِ هنجارهای رایج، خلافِ خطِّ قرمزهای مزخرفِ امروز، او را تخطئه می‌کنیم، مسخره می‌کنیم و حتّی سرکوبش می‌کنیم.

    بله؛ ما آدم‌های امروز، حتّی تحمّلِ تماشای حقیقت و آرمان را هم نداریم، از بس که در واقعیّتِ زشت‌ و همیشه‌ و تکراری‌مان غرق شده‌ایم...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۶
آب‌گینه

     قبول کن اصلاً راه را برای همین ساختهاند دیگر؛ اینکه یک جایی در یک نقطهای بایستی، بمانی؛ مات و مبهوت، پُربغض، پُرسؤال و دلتنگ باشی برای لبخندها و اشکهای گذشتهات، برای دلشورهها و بیقراریهایت، برای ذوقها و دلخوشیهای کودکانه‌ات، برای دیوانه‌گی‌هایت، برای دلِ ساده‌ات...
      امّا چه چیز تو را به ادامه دادن، به رفتن، به لحظه
ها و حوادث امیدوار میکند؟ چه چیز تو را همچنان به زندگی وفادار نگهمیدارد، تو را از سقوط و هبوط می
رهاند؟ فکر به اینکه تو در تمامِ آن لحطاتِ گذشته، به تصوّرِ راهِ درست، صادقانه و مؤمن گام برداشتهای، برای باورت، نگاهت گرچه خسته و زخمی کوشیده‌ای، جنگیده‌ای، تو با خودت و دیگران صریح بودهای، خلوصِ نیّت و عمل داشتهای، همدل و همزبان بودهای...  

    پس باید رفت، ادامه داد و محکم قدم برداشت. هنوز خیلی راه هست برای رفتن، خیلی اوج هست برای رسیدن، خیلی تاریخ هست برای سپری‌شدن، خیلی جغرافیا هست برای پیمودن، خیلی فلسفه هست برای نفهمیدن، خیلی شعر هست برای لاجرعه‌نوشیدن و مست‌شدن، خیلی...
    یادت باشد، گاهی باید گذاشت و گذشت...

 

* حافظِ نازنین.

** آه؛ «بچّه‌گی و بچّه‌گیا تموم شد، خاطره‌های خوش رو دستِ من موند...» فرازی از ترانه‌ای، با صدای «محسن چاووشی». 

*** برخی جملات، از نیلوفرانه است.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۷
آب‌گینه

    یکی از دانش آموزانم به اصرار، شماره‌ام را از مدرسه گرفته و زنگ زده که خانم! حالم خیلی بد است و می‌خواهم با شما حرف بزنم. گفتم بیا خانه، یا من بیایم مدرسه که گفت، خجالت می‌کشم و ... آخِر همان‌طور تلفنی کشف کردم که خانوم عاشق شده‌است. :) حالا عاشقِ کی؟ یکی از همین خواننده‌های سوسولی که همسرش را در تصادف از دست داده و...

   تقصیری ندارد دخترک، سنّش اقتضا می‌کند و تعریف و نگاهش به عشق، خام است و بمانَد که چه گفتم و چه شنیدم... ولی داشتم با خودم فکر می‌کردم؛ مثلاً اگر یک دختر بچّۀ دبیرستانی بودم، کدام یک از این خواننده‌ها نظرم را جلب می‌کرد؟ با خودم گفتم؛ یعنی عمراً به این‌ها که صورتشان را بند می‌اندازند و زیرابرو برمی‌دارند و صدایشان و لباسشان پهلو می‌زند به دخترها، عاشق می‌شدم. بابا اصلاً مرد چه دارد جز اقتدار و مردانگی؟ مرد باید سبیل‌کلفت باشد و مقتدر! حرف که می‌زند، بلند که حرف می‌زند، دلت بلرزد، قدری بترسی و حساب ببری! باید محکم باشد و بااراده؛ بشود پناه، تکیه‌گاه، نه این که خودش هم مثلِ زن‌ها، هی ناله کند و زار بزند! به نظرم، این‌ها دیگر از بدیهی‌ترین مؤلّفه‌های جذابیّت در مردان است و نمی‌دانم واقعاً چه چیزِ این خواننده‌ها برای دخترها خواستنی است؟! شاید هم من خیلی عهدِ قجری و عقب‌افتاده هستم!
 خدا را شکر، این‌جا را برخی نمی‌خوانند وگرنه الان به جُرمِ خشونت علیهِ زنان، سرم را گوش تا گوش می‌بریدند!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۹
آب‌گینه

       ماورای امروز، حتماً فردایی هست.

فردایی که در آن، به ریشِ زندگیِ امروز٬ به دغدغه‌ها و ترس‌ها و دردهایمان می‌خندیم. فردایی می‌رسد که در آن خیلی آدم شده‌ایم، خیلی بزرگ شده‌ایم٬ خیلی لحظه‌های ممتاز و آدم‌های ممتازتر را تجربه کرده‌ایم.

فردایی که در آن می شود، فراتر از ظرفِ زمان و مکان حرکت کرد. فردایی که می‌شود در آن علّامۀ دهر بود٬ مسلمان بود٬ خدا بود!

فردایی می‌آید، با آرمان، با عشق، با لبخند...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۱۳
آب‌گینه

      سه بزرگوار در تاریخِ اسلام هستند که بسیار دوستشان می‌دارم و وقتی نام‌شان می‌رود، اشکم بی‌اختیار سرازیر می‌شود؛ حضرت خدیجه؛ امّ‌المؤمنین، جنابِ مسلم بن عقیل و حمزه سیّدالشّهدا سلام‌الله‌علیهم.   

    امروز سال‌گردِ شهادتِ اسدالله، سیّدالشّهدا؛ حضرتِ حمزة بن عبدالمطلّب (ع) است. یادم هست وقتی برای بازدید کوهِ «احد» رفته بودیم، من اصلاً حواسم به این نبود که آن‌جا مدفنِ آن جناب هم هست. هی سَر می‌چرخاندم و کوه‌ها و تپّه‌ها را تماشا می‌کردم و توضیحاتِ روحانیِ کاروان هم در آن هیاهو به سختی به گوشم می‌رسید، تا این که رسیدیم به یک قبرستانِ نسبتاً کوچک که با نرده‌هایی بلند محصور شده بود و درست در مقابلِ قبرِ شریفِ حضرتش هم یک حفاظِ فلزّی گذاشته بودند که حتّی صورتِ قبر دیده نشود! وقتی فهمیدم، در برابرِ مزارِ حمزه سیّدالشّهدا ایستاده‌ام، اختیار از کف دادم. هی می‌رفتم به سمتِ نرده‌ها و دلم می‌خواست، هرطوری شده آن را کنار بزنم و خودم را به مزار برسانم...                                                          

ما که مشرّف شدیم، حفاظ و حصار و پوشش‌ها بسی بیش‌تر از این عکس بود. 

 

     به شدّت می‌گریستم و در آن فرصتِ اندک، با زیارت‌نامه‌ای که همراهم بود، شروع کردم به عرضِ سلام و ارادت. تا نیمه‌های زیارت رسیده بودم که ناگهان متوجّه شدم، یکی از آن شرطه‌های ملعونِ سعودی، آمده نزدیکم و با تمسخر نگاهم می‌کند. انگار مدّتی بود که داشت تماشایم می‌کرد، سرم را که بلند کردم، به زیارت‌نامه اشاره کرد که نخوان و بگذار کنار. از شدّتِ گریه تصویرش در چشمانم واضح نبود، ولی کراهتِ چهره‌اش و آن لبخندِ تمسخرآمیزش کاملاً در ذهنم حک شده‌است. نگذاشت زیارت‌نامه را تمام کنم. آخرین لحظات، خدمتِ حضرت عرض کردم که: آقای عزیزِ من، این‌ها حتّی از صورتِ قبرِ شما هم می‌ترسند...

در ادامه، غزلی بخوانید از «سیّدرضا مؤیّد»:


ای کُشته‌ای که بوَد اُحد کربلای تو
اهلِ مدینه نوحه‌گرانِ عزای تو

شیر ِخدا و شیرِ رسولِ خدا تویی
ای نامِ سیّدالشّهدایی سزای تو

قبل از حسین و واقعۀ جان‌گدازِ او
زهرا گریست بر تو و بر کربلای تو

هر عضوت از نسیمِ شهادت چو گُل شکفت
در راهِ دین، چو مُثله نشد کس، سوای تو

اعضای تو ز تیغِ ستم پاره‌پاره شد
پایان نشد به کشته‌شدن، ماجرای تو

شد خلعتِ شهادتِ تو جامۀ رسول
جان‌ها فدای پیکرِ در خون شنای تو

ای قامتِ بلند رشادت به هر زمان
کوتاه بُد ردای رسالت برای تو

ماتم چرا گیاه به پای تو ریختند؟
می‌باید آن‌که ریخت، سر و جان به پای تو

شعر  «مؤیّد» است تو را کم‌ترین نثار
ای بهترین درود و تحیّت سزای تو

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۵
آب‌گینه

دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز مرا ازهجوم ِخالیِ اطراف

نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم

که این ترنّمِ موزونِ حُزن، تا به ابد

شنیده خواهد شد...

                                  سهراب سپهری

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۵
آب‌گینه

    آن وقت‌های جوانی که به قولِ فردوسیِ پاک‌زاد سرم پُر ز باد بود، از فانتزی‌هایم این بود که شش تا بچّۀ قدّونیم‌قد داشته باشم و  با هم‌دیگر آب‌بازی و خاک‌بازی کنیم! دخترها غزل و یاسمن و ریحان باشند و پسرها حیدر و علی و عبّاس! هر وقت هم می‌شنیدم که زنی چندقلو زایمان کرده، کلّی به حالش غبطه می‌خوردم که ببین جهشی واحدها را پاس کرده و با یک تیر چند نشان زده است و هر کس هم که می‌گفت، نگهداریِ چندقلو سخت است، می‌گفتم خدا نگهدارد بابای بچّه را و جیبِ بابای بچّه را و کارگر و پرستار و دایه را پروردگار برای همین‌وقت‌ها آفریده است، دیگر!

    حالا که به آن وقت‌هایم فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود که این من بودم با آن خیال‌پردازیهای فانتزی یا یک دخترِ احمقِ دیگری؟!! خداوکیلی، زن و مردهای این زمانه، جگر می‌کنند همان یکی دو تا را هم به این دنیا دعوت می‌کنند. خیلی سخت است بچّه بزرگ‌کردن و تربیت و پروراندنش! اصلاً در حدِّ همان بارِ امانت و ظلوماً جهولا!

 

امروز در خبرها خواندم زنی مسکین چهارقلو زایمان کرد!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۷
آب‌گینه

     «من همیشه به تصمیمِ اوّل احترام می‌گذارم. تصمیمِ اوّلی که به ذهنت می‌زند، با همۀ جان گرفته می‌شود. تصمیمِ دوّم با عقل و تصمیمِ سوّم با ترس. از تصمیمِ اوّل که رد شدی، باقی‌ش مزّه‌ای ندارد...»

                                                                              قیدار؛ رضا امیرخانی

 

     داشتم به این جمله‌های بالا از «قیدار» فکر می‌کردم که چه اندازه در زندگی‌ام مصداق داشته‌است و چه اندازه نه. نگاه می‌کنم به گذشته و به نظرم می‌آید که اکثراً، نه اصلاً همۀ تصمیم‌های مهمّم بر اساسِ عقل و ترس بوده. من خیلی مآل‌اندیش و بی‌مزّه بوده‌ام! البتّه سود و منفعتِ آن تصمیمِ عقلانی و از سرِ ترس را برده‌ام امّا خُب جهانم بی‌رنگ بوده‌است و خاموش. منظورم این نیست که زندگیِ آرام و بی‌دغدغه‌ای داشته‌ام که فراز و نشیب بسیار دیده‌ام و سرنوشت چیزهای شگفتی برایم رقم زده امّا آن‌جایی که من باید جهت‌گیری و انتخاب می‌کردم، همیشه محتاط بوده‌ام و معقول.

    فکر می‌کنم عمل به آن تصمیمِ اوّل، شجاعت می‌خواهد و هزینه؛ یعنی وقتی انتخابش کردی و به آن ایمان داشتی، باید تا پای جان هم به آن وفادار بمانی و عواقبش، سختی‌هایش را بپذیری و بعدتر، رنج و دردِ شکستِ احتمالی‌اش را هم متحمّل شوی. عمل به این تصمیم، طاقت‌سوز و مردافکن است امّا دیگر مدیونِ خود و تشخیصت و البتّه قاتلِ جانت نیستی!   

به گمانم، این اواخر یک بار مرتکبِ آن تصمیمِ اوّل شده‌ام که حالا به سوگش نشسته‌ام...  

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۷
آب‌گینه