آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

    _ آقای «رامبد جوان»! کاش در «اینستاگرام» عضو بودم و یا ایمیلی از شما داشتم. نمی‌دانم این‌جا را می‌بینید یا نه، ولی می‌خواهم از شما و گروهِ سازندۀ برنامه و اتاقِ فکرتان تشکّر کنم.  برنامۀ دیشبِ شما یک شعرِ بلندِ زیبا بود؛ شعری سرشار از حماسه و تغزّل. از شما سپاس‌گزارم که ساعتی میزبانِ قهرمانانِ سرزمین‌مان (جانبازانِ اعصاب و روان) بودید و یادمان آوردید که در برابرِ آن چهره‌های تکیده و دردکشیده، آن بدن‌های نحیف و مرتعش، آن چشم‌های بی فروغ و پُرآب چه اندازه کوچک و ناتوانیم و چقدر دستان‌مان خالی و چقدر دردهایمان کوچک و حقیر است...

 

    _ دو شب است، تصاویرِ دیدارِ آقای «خامنه‌ای» با جانبازان و خانواده‌هایشان را پخش می‌کنند و من تماشاکنان، اشک می‌ریزم. بندگانِ خدا سر از پا نمی‌شناسند؛ مردها دست و شانۀ رهبر را می‌بوسند، در آغوشش درد و دل می‌کنند، با افتخار خود را جانباز و سربازِ او می‌دانند، زن‌ها می‌گریند و عبایش را به عنوانِ تبرّک،‌ بر سر و رو میکشند، یکی انگشتر می‌خواهد، دیگری چفیه می‌گیرد، اغلب التماسِ دعای مخصوص دارند و... ایشان هم با مهربانی و صبر پاسخ می‌دهد.
داشتم فکر می‌کردم که خدایا! یعنی می‌شود یک روز، یک روزِ نزدیک، آه! همین روزها، همه‌گی، همین‌گونه خدمتِ امامِ زمان‌مان باشیم و حضرتش تفقّد و تلطّف بفرمایند و منِ کنیزِ ناچیزِ روسیاهش هم در میانِ جمعیّت، بینِ همۀ آن آدم‌های خوب، خودم را جا کنم و  از همان دورترها، با لبخند و نگاهِ مقدّسش جان بدهم؟!  

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۱
آب‌گینه

متحیّر و شکسته‌دل رفتم،
راست بدان مانست که گفتی بازپسم می‌کشند
و گریستن بر من افتاد،
کدام آبِ دیده، که دجله و فرات؛
چنان که رود براندند...

 

فرازی از تاریخ «ابوالفضل بیهقی» با قدری تصرّف.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۴۴
آب‌گینه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۷
آب‌گینه


در هرچه حُسن و شرافتی هست، به‌‌‌واسطۀ اعتدال و وحدت است.

بابِ چهارمِ کتابِ «معراج‌السّعادة»؛ نوشتۀ ملّا «احمد نراقی»، نشرِ «آدینۀ سبز»

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۸
آب‌گینه

بخوانید! بخش‌هایی از کتابِ «از عشق تا عشق؛ یک گفتگوی بلندِ ناتمام با حسین منزوی»؛ به کوشش «ابراهیم اسماعیلی اراضی»، انتشارات فصل پنجم، بهار 94:

 

    [من] یک جوانِ هجده‌سالۀ شهرستانی که برای اوّلین‌بار به طورِ مستقل و تنها، واردِ جامعۀ بزرگِ تهران می‌شود؛ آن هم با آن افسانه‌هایی که از این شهرِ بزرگ می‌سازند و به او می‌گویند: بیم‌دادن‌ها، زنهار دادن‌ها، حواست‌باشه، مواظب باش، این جوری‌ست، آن جوری‌ست... حتّی من یادم هست، اوّلین سال که می‌آمدم تهران، پولی که برای شهریّه؛ یعنی برای ثبت‌ِنام، داشتم می‌آوردم برای دانشگاه، مادرم این را گذاشت توی یک کیسه‌ای و دوخت؛ برای این که نزنند جیب من را؛ یعنی تنها راهی که این پول را بزنند، این بود که خودِ من را بدزدند و آن موقع هم آدم‌دزدی این‌قدر رایج نبود. البتّه آن پول هم زیاد نبود، ولی برای خودِ ما پولِ زیادی بود. یادم هست که 850 تومان برای شهریّه گرفتند. سالِ 44،850  تومان پولِ زیادی بود و پدرِ من  _ پدرِ معلّمِ من_ ناچار شد که تنها فرشی که توی خانه داشتیم و تقریباً می‌شد گفت فرش است را بفروشد و به عنوانِ شهریّه بدهد به من که ثبت‌ِنام کنم؛ این را یادم هست.

****

    معمولاً در پانزده‌شانزده‌سالگی  _حالا شاعر باشی یا نباشی، مخفی یا آشکار _  یک درگیریِ عاطفی پیدا می‌کند آدم دیگر؛ بالاخره توی کوچه، توی خیابان، در مسیرِ مدرسه؛ به هرحال همیشه قد و قامتی، چشمی، لب و دهنی هست که جوانِ تازه‌بالغ را وسوسه بکند و تکانش بدهد و خواب را از او بگیرد و بیداری‌اش را پُر از تصویرهای زیبایی کند که ضمناً  _ در آن مرحله حدّاقل_ تصاویری هستند که از یک‌سو زیبایی را، از یک سو حسرت را بیدار می‌کنند و گمان می‌کنم که آن حسرت هم باید باشد. این نوستالژی باید باشد تا همه‌چیز، سرِ جای خودش قرار بگیرد.
یک دختر خانمی است که از من بزرگ‌تر هم هست و به هیبت و شکل و شمایل هم، هیچ سنخیّتی بینِ ما نیست؛ من یک عکسی دارم که حالا حتماً خواهید دید _ در همان سنّ و سال گرفته‌ام_  و گاهی که به این عکس نگاه می‌کنم و یادِ درگیری‌های عاطفیِ خودم می‌افتم و خیال‌هایم، تصوّراتم، بیداری‌کشیدن‌هایم و... اوّلین چیزی که می‌گویم، می‌گویم: «آخه مرتیکه! با این شکل و قیافه، تو عاشق‌شدنت دیگه کجا بود؟ کدوم دختری هست که اصلاً به تو نگاهی بکنه؟ آن هم دخترِ مثلاً یک امیرِ ارتش...» با یک همچین تفاوت‌هایی، حالا شما تصوّر کنید که در کوچه‌پس‌کوچه‌های زنجان، یک جوانِ بسیار لاغراندام، با موهای تراشیده، با لباس‌هایی که به تنش گریه می‌کند و معمولاً، ایستاده که نان بخرد... ای بسا که
  30 نفر نوبت، پیش از من بودند؛ مثلاً 29 نفرشان رفته‌بود، نفرِ سی‌ام داشت نان‌هایش را جمع می‌کرد که من می‌دیدم طرف، از یک گوشه‌ای پیدایش شد و دیگر اختیار دستِ من نبود؛ ول می‌کردم نوبت را. آن بالا هم نوشته‌بود که اگر از این‌جا بروید یا این‌جا نایستید، نوبتی در کار نیست. فاصله‌اش تا آن نانوایی -_فاصلۀ خانه‌شان_ یک صدمتری بود. ما این صدمتر را پا به پای او یا پشتِ سرش می‌رفتیم. وقتی به درِ خانه‌شان می‌رسید، _ یک دالانی هم داشت، از خیابان که تا به خانه برسد_... این درِ اوّل را که باز می‌کرد تا برود تو_ انگار در همین حد متوجّهِ من بود_ برمی‌گشت یک نگاهی به من می‌کرد و در را می‌بست و می‌رفت. حالا شاید تعجّب می‌کرد، شاید فکر می‌کرد، این منگله شاید، شاید حرف‌زدن بلد نیست، بالاخره کیه این؟
[علی محقّقی] یک روز من را دید و _دقیقاً خردادماه بود؛ آخرهای خردادماه_ گفت: «حسین!» گفتم: «بله؟» گفت: «طرف رفت» گفتم: «کی؟» گفت: «طرفِ تو دیگه» گفتم: «کجا رفت؟» گفت: «آره؛ سپاهِ 2 ارتش، از زنجان منتقل شد به کرمانشاه، خب طبعاً بابای اونم رفته»  گفتم: «یعنی دختره هم رفت؟» گفت: «نه؛ دختره مونده خونۀ دوستشون، دوستِ خانوادگی‌شون که امتحاناشو تموم کنه، بعد بره»
 آره؛ انگار دنیا را کوبیدند سرِ ما؛ چون دل‌خوشیِ من در تمامِ طولِ شبانه‌روز این بود که چهاربار او را ببینم؛ یک‌بار صبح موقعِ رفتن، یک‌بار ظهر موقعِ برگشتن، یک‌بار هم بعدازظهر موقعِ رفتن و یک‌بار عصر موقعِ برگشتن. من آمدم خانه، منقلب بودم. اصلاً انگار چیزی در درونِ من ویران شده‌بود یا یک چیزی، یک فتیله‌ای را آتش زده‌بودند. نمی‌دانم؛ بالأخره یک بلایی سرم آمده‌بود. آمدم خانه، بدونِ این‌که دورخیزی کرده باشم یا به آن فکر کرده‌باشم، _ بیش‌تر مثل یک روبات_ رفتم کاغذ برداشتم، یک قلم برداشتم، رفتم در را هم به روی خودم بستم و باز بدونِ مقدّمه، ابتدا به ساکن، انگار یکی داردمی‌گوید و من می‌نویسم؛ خیلی روان، بدون توقّف، یک مثنویِ بیست و چهار پنج بیتی نوشتم. وزنش هم «مستفعلن مستفعلن» بود. این یادم هست هنوز؛ چون اسم و فامیلِ طرف را هم توی مثنوی آورده‌بودم... تقریباً تمامِ جدّ و آبای طرف هم تا آن‌جا که یادمان بود، توی این شعر آورده‌بودیم. بعد این شعر شد، ملازمِ همیشگیِ من. بیست و چهارساعته این شعر توی جیبِ من بود. آن‌قدر این شعر را تا کرده بودم، باز کرده بودم، خوانده بودم، دوباره بسته بودم، دستمالی شده‌بود، آن‌قدر برای این و آن خوانده بودم که به زور، خودم می‌خواندم خطوطی را که نوشته بودم.

 

****

     باورم این است که معادلۀ مستقیمی هست بینِ تلخی و شیرینی‌ها، بدی‌ها و خوبی‌ها، سوگ‌ها و سورهای زندگیِ آدم‌ها؛ یعنی اگر کسی اندوهش بزرگ باشد، حتماً شادی‌اش هم بزرگ خواهد بود. هیچ تردیدی در این نکنید. برعکس، اگر کسی شادی‌اش کوچک باشد، اندوهش هم کوچک خواهدبود. باز در این یکی هم من تردید نمی‌کنم، چون به آن رسیده‌ام. اصلاً آشکار است. هیچ نیازی به اثبات نیست و جزوِ بدیهیّات است؛ یک آدمی که از دوریِ یک کسی خیلی رنج نمی‌برد، طبیعی‌ست که از دیدارِ آن آدم هم، خیلی خوشحال نخواهدشد، خیلی نصیبی از شادی نخواهدداشت و برعکس... آدمی که، انسانی که مصیبت‌های بسیار را تحمّل می‌کند، برای به دست‌آوردنِ آن چیزی که دوست دارد، طبیعتاً وقتی‌که به دستش می‌آورد، شادی‌های وحشتناک خواهدداشت...
و خب؛ به نظرِ من کم و بیش، ما حقِّ انتخاب داریم در این مورد؛ می‌توانیم بگوییم، من دلم می‌خواهد شادی‌هایم کوچک نباشند یا شادی‌هایم کوچک باشد، در مقابل، غم‌هایم هم کوچک باشد. من مثلاً ظرفیّت و حوصله و توانِ تحمّلِ مصیبت‌های بزرگ را ندارم، یکی هم می‌گوید: نه! من انسانم، آدمی‌زاد و شأنِ آدمی‌زاد بالاتر از این است که با چیزهای حقیر برخورد کند؛ من دلم می‌خواهد همه چیزم بزرگ باشد، همه چیزم به اندازۀ نامِ انسان، بزرگ باشد، به اندازۀ موجودی که خدای هستی‌ست؛ در مرکزِ هستی ایستاده و فرمان به چهار جهت و شش سویِ خودش می‌دهد. خب؛ این آدم اصلاً نباید غرورش بپذیرد که چیزهای کوچک داشته‌باشد، اگر زمین می‌خورد، حتماً باید این زمین‌خوردن مساوی با برابر با شکستن بخشی از وجودش باشد و اگر بلند می‌شود، این بلندشدنش، باید برابر با بالیدنش، به اندازه‌ای باشد که دستش به ستاره‌ها برسد. این است، آن چیزی که به نظرِ من، قانونِ نانوشتۀ حرکت‌ها و رفتارهای آدمی‌ست، در برخورد با زندگی
.

****


    
یک‌روز یادم هست، یک مهمانی بود. این البتّه بعد از داستانِ آن دخترخانم است که باعث شد، من آن مثنوی را نوشتم. سالِ بعد، خب بالأخره دیگر آن دختر نبود و رفته‌بود و ما هم بالأخره یکی دو سه هفته‌ای غصّه خوردیم، بعد بالأخره یک جانشین برایش ساختیم و گذاشتیم سرِ جایش و شاید من از همان موقع، این زمزمه را داشتم که: «من عاشقِ خودِ توام، ای عشق! و هر زمان/ نامی زنانه بر تو نهادم، بهانه را...»
ی
ک ارکستر ما داشتیم در زنجان؛ همین‌جوری یک‌چیز محصّلی که «مهدی آذرسینا» بود، «ویلن» می‌زد؛ بنده «تنبک» می‌زدم؛ «عزیز زرگری» می‌خواند، «اسد ایلیایی» بود، «سنتور» می‌زد؛ همین‌جوری. یک روزی نمی‌دانم کِی، یکی از این آشناها گفت که بعدازظهر یک عروسی‌ست و دعوت‌تان کرده‌اند بروید. گفتیم، خب برویم. آن موقع برای ما خب خیلی این هم وسوسه‌کننده بود که توی یک جمعِ مثلاً 200 300 نفری ساز بزنیم... ما رفتیم و عروسی هم  100 نفر اگر آدم بود، 70 نفر خانم‌ها بودند و 30 نفرش هم آقایان.
خب دخترخانم‌هایی که بودند، به نوبت می‌رقصیدند، ما هم می‌زدیم. بعد همان کسی که من جانشینِ آن سفرکرده کرده‌بودم _که او هم همان وضعیّت را داشت؛ او هم از من بزرگ‌تر بود و منتها خیلی زیباتر بود، از آن دخترخانم اوّلی و او هم باز، مالِ یکی از فامیل‌های معتبرِ زنجانی بود_ این را بلند کردند برقصد. ما یکهو به غیرت‌مان برخورد. حالا نه به باره، نه به داره؛ من را طرف نمی‌شناسد اصلاً، نمی‌داند اصلاً چه خبر هست. ما پیشِ خودمان غیرتی شدیم و یک‌خرده زدم و یک‌دفعه نزدم دیگر. این ایستاد همین‌جوری. برگشت به من گفت: «چرا نمی‌زنی؟»
گفتم: «نمی‌زنم من» گفت: «خب چرا؟» گفتم: «نمی‌زنم؛ انگشتانم درد گرفته. نمی زنم»
نزدم، نزدم تا ایشان رفت نشست و دیگری پا شد. بالأخره ما هم یک غیرتی نشان دادیم و بعد یادم هست، یک غزلی هم نوشتم که «امشب ای ماه! به جای تو، مثلاً پری می‌رقصد/ تو نرقصی که به جای تو،  نمی‌دانم زری می‌رقصد» از این غزل‌های این‌جوری...

****

     در اوّلین روزهای ورود به دانشگاه، «خسروی» را پیدا کردم. گفت: «حسین!» یک انجمن ادبی پیدا کردم، خیلی خوبه، بریم اونجا!  گفتم: «بریم».
غروبِ سه‌شنبه‌ای بود و راه افتادیم به طرف خیابانِ «پهلوی» _آن موقع، پهلوی بود، الأن ولیّ‌عصر شده_، حوالیِ «امیریّه»؛ امیریّه‌ای که مشهور است. رفتیم یک کوچۀ باریکِ بن‌بست که معلوم شد، خانۀ آقای «محمّدعلی ناصح« است، استاد ناصح؛ ایشان مدیرِ آن انجمن بودند. ظاهراً انجمنِ ادبیِ «ایران» بود، اسمِ آن انجمن... بعد رفتیم. خب؛ دیدیم یک اتاقِ بزرگی‌ست به شکلِ ال _اگر درست یادم مانده‌باشد_ و جمعیّت هم گوش تا گوش، نشسته‌بودند و... استاد آن بالا نشسته‌بود با یک هیئتِ خیلی خیلی دوست‌داشتنی، با موهای بلندِ سفید روی شانه، تقریباً و سیبیل‌های پُرپشت بالای لب و چشم‌های نافذ...
خب؛ یک‌جایی را به ما نشان‌دادند و نشستیم. بعد به نظرِ من جالب آمد، جالب و عجیب و یک کمی هم به نظرِ من نادرست؛ چون دیدم که وقتی قرار است، کسی شعر بخواند، یکی دو نفر این را ابلاغ می‌کنند تا می‌رسد، دستِ استاد؛ یعنی مثلاً یک نفر اوّل که کنارِ دستِ آن شاعر نشسته، به یک آقایی می‌گوید... و بعد آن آقا بلند اعلام می‌کرد که مثلاً «استاد!» آقای فلانی شعری دارند، اجازه می‌فرمایید؟ استاد هم سری فرو می‌آوردند یا مثلاً با زبان هم چیزی می‌گفتند، به علامتِ قبول و بعد آن آدم که می‌خواست شعر بخواند، کاغذِ شعرش را از جیب یا کیفش در می‌آورد، یک قلم هم دستش می‌گرفت و یک بیت می‌خواند و مکث می‌کرد تا استاد نظر بدهند، اگر نظرِ تصحیحی دارند، اعلام کنند و ایشان هم شعر را تصحیح کنند و ادامه بدهند.
خب این سؤال برای من ایجاد شد که این‌جا چرا این‌طوری می کنند؟ مگر می‌شود، شعرِ مردم را این‌جوری عوض کرد؟ مگر می‌شود، شعرِ مردم را این‌جوری تصحیح کرد؟... حتّی یادم هست که بعضی مواقع، استاد وقتی شعرِ طرف تمام می‌شد، یک ضرب‌در روی هوا می‌کشید که من وقتی پرسیدم «یعنی چه؟»، گفتند که یعنی کلّ شعر به درد نمی‌خورد؛ مثلاً پاره‌کن و بریز دور
.و آن‌ها هم این کار را می‌کردند... وقتی آن آقا اعلام کردند که «استاد !آقای منزوی می‌خواهند شعر بخوانند» و استاد به علامتِ قبول، یک نگاهی به من کردند، از گوشۀ چشم و اجازه دادند، من برعکسِ دیگران، بدونِ این‌که شعرم را از روی نوشته بخوانم یا مکث کنم بینِ بیت‌ها و مصراع‌ها، همین‌جوری شروع کردم غزل را از اوّل تا آخر، یک روند خواندم و مکث هم نکردم و خیلی هم سریع این کار را کردم... بعد هم [استاد] عکس‌العملش برای این‌که به اصطلاح، یک بازتابِ مناسبی به زعمِ خودشان داشته‌باشند، این بود که اصلاً من را ندیده‌گرفت؛ هیچ چیزی نگفت در موردِ شعرم و برگشت به یکی از آقایان گفت که «آقای فلانی! یک شعر بخوانید»... جلسه که تمام شد، ما پا شدیم که بیاییم... واردِ کوچه که شدم، یکی بازوی من را گرفت... گفت: «آقای منزوی! من «مهرداد اوستا» هستم، شعرت خوب بود. از همۀ شعرهایی که این‌جا خوانده‌شد، بهتر بود. توجّهی به این حرف‌ها نکن، این حرف‌ها را گوش نده، کارِ خودت را بکن»...
تقریباً می‌توانم بگویم که این رابطه، بینِ من و استاد ناصح دو سه سالی ادامه پیدا کرد،  شاید بیشتر؛ یعنی من می‌رفتم و بعضاً شعر هم می‌خواندم، به همان سبکِ خودم البتّه و استاد هم به همان سبکِ خودش، به من بی‌اعتنایی می‌کرد... ولی بعد از سه چهار سال، کم کم، نمی‌دانم کجا، کِی، چه لحظه‌ای این اتّفاق افتاد؛ من چه شعری خواندم که احساس کردم، استاد خوش‌شان آمده و بعد از آن، من را جدّی گرفت. من جزوِ معدود شاعرانی بودم که وقتی می‌رفتم، اصلاً خودشان می‌گفتند که «شعر بخوانید، آقای منزوی!»

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۷
آب‌گینه

مرداب انزلی؛ نیلوفر آبی

 

                                 و غم تبسّمِ پوشیدۀ نگاهِ گیاه است...

 

 

* شعر، از سهراب.

** عکس را در «مردابِ انزلی»، با همانِ گوشیِ کذایم گرفتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۳۵
آب‌گینه

      یکی از زیباترین غزلیاتی که به ساحتِ مقدّسِ آقا «علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا» علیه‌السّلام تقدیم شده‌است، غزلِ وزین و فخیمِ «نیّر تبریزی» است. قدری در بابِ او جستجو کردم و علاوه بر مقامِ والای علمی و ادبیِ او و هنرمند و خوش‌نویس‌بودنش، فهمیدم که به واسطۀ پدرش با «شیخیّه» تماس و وداد داشته‌است.

     از عمو پِرسیدم که آیا نسبتِ او با «شیخیّه»، اشکالی بر او نیست؟ و ایشان گفتند که: «شیخیّه» خیرالصّوفیه هستند، به‌خصوص شاخۀ تبریزی‌هایشان. پدرِ نیّر «ملّا محمّد ممقانی» بود؛ همان مجتهدی که فتوای اعدام «باب» را صادر کرد و... شیخیّه فرقه‌ای هستند بسیار متدیّن، مقیّد به شریعت و متعصّب در دین و در اعتقاد و احترام به حضرات معصومین، بسیار محکم‌تر از ما شیعیانِ عادّی. تنها اشکالی که دارند، آن هم بزرگان‌شان و برخی شاخه‌هایشان، این است که به رکنِ رابع؛ یعنی شیخ و قطب‌شان اعتقادِ بسیار دارند و به نوعی او را نائبِ خاصِّ امام می‌دانند. احتمال هم دارد که شیوخ‌شان صفرالکف نباشند و  از «شیخ احمد احسائی» چیزی گرفته‌باشند و  حالا هم که شیخِ کنونی را به عنوانِ مرجعِ تقلید قبول دارند. البتّه برخی هم در بابِ  شیوخ، غالی شدند که درست نیست. پُرسیدم که: خواندم، به معادِ جسمانی هم گویا باور ندارند. (+) گفتند: نه همه‌گیِ آن‌ها و خُب، بسیاری از فلاسفۀ ما هم معتقد نیستند! در پایان هم، نیّر را بسیار تحسین و تأیید کردند و در بابِ شعرش توضیح دادند که متعهّد و از لحاظِ ادبی و فنّی، بسیار عالی است و مضامینش اغلب عرفانی و یا در ثنا و رثای حضرات است و آن ترکیب‌بندی هم که به استقبالِ «محتشم کاشانی» رفته، بی‌نظیر است و...  باری، خدا نیّر را رحمت کناد!

 

عیدتان مبارک! در ادامه آن غزلِ زیبا را بخوانید و گوارا.

 

نسیمِ قدسی! یکی گذر کن به بارگاهی که لرزد آن‌جا،

                                           خلیل را دست، ذبیح را دل، مسیح را لب، کلیم را پا

نخست، نعلین ز پای برکن، سپس قدَم نِه به طور اَیمن،

   که در فضایش ز صیحۀ «لَن»، فتاده بی‌هوش، هزار موسی

ز آستانش ملایک و روح، رسانده بر عرش، صدای سبّوح

                                          به خاکِ راهش چو شاه مذبوح، رُسُل به ذلّت همی جبین‌سا

نسیمِ جنّت وزان ز کویش، شرابِ تسنیم روان ز جویش

                                          حیاتِ جاوید دمیده بویش، به جسمِ غِلمان، به جانِ حورا

فلک به گردش پیِ طوافش، ملَک به نازش ز اعتکافش

                                           ز سربلندی ندیده قافش، صدای سیمرغ، نوای عنقا

مهین مطافِ شهِ خراسان؛ امینِ ناموس، ضمینِ عصیان

                                            سلیلِ احمد، خلیلِ رحمن، علیِّ عالی، ولیِّ والا

بگو که «نیّر» در آرزویت، کند ز هر گل سراغِ بویت

                                            مگر فشاند پری به کویت، چو مرغِ جنّت به شاخِ طوبی

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۰۴
آب‌گینه