آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

    در گوگل پلاس، دوستان تگی قرار دادند با نامِ «اربعینیات» و تجربه‌های شخصیِ خود از پیاده‌رویِ عظیمِ اربعین و تشرّف‌شان را به اشتراک می‌گذارند. خب می‌دانم که حسرت‌برانگیزند ولی حال‌خوب‌کن هم هستند. گفتم به شما هم بفرما بزنم.  

 

- چنین خلبانی در سفرم آرزوست...

     قرار بود هم رفتن‌مان به نجف و هم برگشت‌مان از راه زمینی باشد اما دو سه روز مانده به حرکت، یکی از رفقا زنگ زد که: «پرواز ارزون پیدا کردم؛ هوایی می‌ریم.» گفتم: «پول ندارم، شما خودتون برید؛ من زمینی میام.» مرام و معرفتش عود کرد و گفت: «قرض میدم بهت.» خب معلوم بود که قبول می‌کنم مخصوصاً این که بخاطر خستگی بعد از پیاده‌روی، هر کسی موقع برگشت آرزو می‌کرد حالا که از حرم دور شده، حداقل زودتر به خانه برسد و معطل مرز و تشریفات‌ش نشود.

وقتی از هرج و مرج فرودگاه نجف به سلامت عبور کردیم و وارد هواپیما شدیم، خیلی خوشحال شدم. لباس‌ها سیاه بود و سر و وضع‌ها خاکی و قیافه‌ها خسته و چهره‌ها هنوز نور زیارت را توی خودشان داشتند. انگار که بعد از یک سینه‌زنی مفصل توی یکی از مجالس عزاداری ِ قم یا تهران، چراغ‌ها را روشن کرده بودند تا به سینه‌زن‌ها چایی بدهند. می‌شد گفت که وارد یک «هیأت هوایی» شده بودیم. فضا این‌قدر از سوسول‌بازی و اتوکشیدگی ِ غالب بر هواپیماها دور شده بود که حتی جرأت کنم و جورابم ـ این بلای جان و این عذاب الیم همیشگی را که پوشیدنش حس خفگی بهم می‌دهد ـ را دربیاورم!

به خاطر تاخیر پرواز داشتم توی دلم نق می‌زدم که خلبان میکروفونش را روشن کرد و بعد از معرفی خودش، با چند تا جمله‌ی قشنگ ـ که به یاد نمی‌آورم‌شان ـ گفت افتخار می‌کند در خدمت زائران اربعین اباعبدالله است و بخاطر این حرکت نکرده‌ایم که یکی دو نفر از همین زائرها هنوز نرسیده‌اند. صدایش آرامش خاصی داشت و به دلم نشست. وقتی جامانده‌ها رسیدند و هواپیما تیک‌آف کرد و ملّت بدون توجه به ادا و اصول‌ متداول در پروازها بلند صلوات فرستادند، به رفقا نگاه کردم و لبخند رضایت را روی لب‌هایشان دیدم.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خلبان دوباره پیچید توی سالن: «عزیزانی که سمت چپ هواپیما نشسته‌ان، اگر به پنجره‌های کنار دستشون نگاه کنن، شهر مقدس کاظمین رو می‌بینن. و اون نورهایی که در قسمت بالاتری از کاظمین سوسو می‌زنن، شهر مقدّس سامراست.» بغض کردم. این همه راه آمده بودیم اما نشد که به کاظمین و سامرا برویم. هر کاری کردیم، نشد که نشد که نشد. حتی این‌جا هم سمت راست هواپیما نشسته بودم و وقتی همه‌ی دست چپی‌ها ریخته بودند طرف پنجره‌ها تا سلام بدهند، طبعاً من نمی‌توانستم چیزی ببینم. بعد انگار خلبان بود که نائب‌الزیاره‌ی ما دست راستی‌ها شد و با همان صدای دلنشین، خیلی روان و حرفه‌ای و بدون هیچ اشتباه لفظی ـ انگار که هر چهارشنبه این سلام‌ها را تکرار می‌کند ـ شروع کرد به سلام دادن:

السلام علیک یا مولای یا موسی بن جعفر ٍ الکاظم

السلام علیک یا سیدی یا اباجعفر محمد بن علی ٍ الجواد

السلام علیک یا مولای یا اباالحسن علی بن محمد ٍ الهادی النقی

السلام علیک یا سیدی یا ابا محمد حسن بن علی ٍ الزکی العسکری

هیجان و اشک با هم قاطی شد و بلند گفتم: سلامتی خلبان عزیز و کادر پروازی بلند صلوات بفرست
وقتی هواپیما نشست و خواستیم پیاده شویم، خلبان دم در کابین ایستاده بود و با لبخند مهربانی که روی یک صورت سبزه نشسته بود، با همه خداحافظی می‌کرد. می‌خواستم رویش را ببوسم اما رویم نشد... شنیده بودم که بعضی از خلبان‌های هواپیماهای مسافربری، همان خلبان‌های بازنشسته‌ی جنگ هستند و حس کردم این آدم باید از همان‌ها باشد. چند ماه بعد وقتی داستان هواپیمای ایرانی غیر نظامی را شنیدم که جنگنده‌های مسلّح سعودی را در آسمان صنعاء ذلیل کرده بود، با خودم گفتم این خلبان جسور باید همان مردی باشد که همچین حال و معرفتی داشت...

_ ممنونتیم آقا

      به سختی از حرم اباعبدالله آمدم بیرون. ازدحام شدید در بین‌الحرمین باعث می‌شد تا قبل از این‌که به حرم عباس‌بن‌علی برسم، کلّی وقت برای فکر کردن داشته باشم. اما این وقت زیاد هم گره‌ای از کارم باز نکرد. شش سال بود که کربلا را ندیده بودم و این مدّت زیادی بود برای بروز حجم غیرقابل اندازه‌گیری از بی‌خیالی و بی‌وفایی و بی‌غیرتی از آدمی مثل من. بخاطر همین هر چقدر فکر کردم، نتوانستم به نتیجه‌ی مشخصی برسم. نمی‌دانستم با این سابقه‌ی خراب، چه کلماتی را می‌توان به زبان آورد در محضر استاد وفا و مظهر فداکاری و آموزگار ِ «نصرت به امام معصوم»

با فشار جمعیت رسیدیم به ورودی ِ مرقد پسر ام‌البنین. نه این‌که فرازهای زیارتش یادم نیاید؛ «اشهد انک قد بالغت فی النصیحه» از ذهنم عبور می‌کرد و «اعطیت غایه المجهود» با همان رسم‌الخط ِ مفاتیح خانه‌ی پدری، جلوی چشمانم رژه می‌رفت. اما هر کسی جای من بود و مثل من خودش را خرج همه چیز کرده بود جز خرج حوائج امام معصوم، جرأت نمی‌کرد این کلمات را به زبان بیاورد؛ آن هم در مقابل کسی که به شهادت زیارت‌نامه‌ی مأثورش، بالاترین حدّ تلاش را برای حفاظت از حسین به کار بسته و بیشترین خیرخواهی را برای او داشته ...
وسط ِ همین رفت و برگشت‌ها و ردّ و اثبات‌ها بود که خودم را در رواق اصلی دیدم. با این‌که ضریح به قلبم تابید، هنوز ساکت بودم. ناگهان صدای بمی را از پشت سرم شنیدم که لحنش با لحن لات‌ها مو نمی‌زد و به نحو واضحی با بغض ترکیب شده بود:

ـ ممنونتیم آقا!

مرد انگار تک‌تک خراب‌کاری‌هایش را شمرده بود و شرمنده شده بود و از این‌که با وجود همه‌ی این‌ها باز هم راهش داده‌اند، می‌خواست به سجده‌ی شکر بیفتد. زیر و رو شدن ِ دلم را حس کردم، ضریح در چشمانم به یک تصویر مات تبدیل شد و بعد لرزش گرفت؛ یک قطره‌ی بزرگ از اشک، یک راست افتاد روی محاسنم و گفتم:

ـ ممنونتیم آقا!

_ آه

     همین اربعین بود که رفتم نجف. حرم پُر بود از زائرینی که آمده بودند تا پیاده‌روی را از کنار حرم امیرالمومنین شروع کنند. صحن که هیچ؛ فضاهای اطراف حرم هم طوری دچار ازدحام شده بود که برای برخورد نکردن با نامحرم باید خیلی دقت می‌کردی. وسط همین اوضاع بود که چند تا خانم را دیدم که خیلی راحت دارند به طرفم نزدیک می‌شوند؛ انگار نه انگار که در همین شلوغی هستند. طوری سنگین راه می‌رفتند که پوشیه‌هاشان فقط نمادی از وقارشان بود و نه همه‌اش. جلوتر که آمدند، اصل قضیه معلوم شد. چند تا مرد دست‌های‌شان را در هم قفل کرده بودند و دور ِ مادر - خواهر – همسرهای‌شان را دوره کرده بودند که آن وقار و سربه‌زیری با همچین حریم ِ مردانه‌ای تکمیل شود. کِیف کردم. بی خیال ِ مسیر خودم شدم و برخلاف عادت همیشگی‌ام ـ که به چیزهایی که توجه همه را جلب می کند، نگاه نمی‌کنم ـ همینطور زل زدم به این ترکیب قشنگ از غیرت و وقار.

ولی این فکر چموش که آدم را راحت نمی گذارد. دوباره تصمیم گرفت عیشم را منغّص کند. کاری کرد که تصمیم گرفتم بروم نزدیک ِ یکی از همان مردهای خوش سیما و در ِ گوشش بگویم:

«خدا حفظت کنه اخوی! ولی شاید بعضی موقعها لازم نباشه که آدم این قدر مواظب ِ ناموسش باشه. مثل همین الان. الان تو حرم کسی هستی که دخترش رو بدون محارمش به اسیری بردن»

ولی نرفتم طرفش. همان جا وسط همان شلوغی، نشستم و گریه کردم.

 

 

*  منبع: +

** رسم‌الخط از آنِ من نیست.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۱:۱۸
آب‌گینه

«یومُ العَدلِ علَی الظّالمِ اشَدُّ مِن یومِ الجَورِ علی المَظلومِ»

                      روزِ داد بر ستم‌گر، سخت‌تر است از روزِ ستم بر ستم‌بر.** 

 

* سطری از شعری سپید، سرودۀ «سیّد علی موسوی گرمارودی» در ستایشِ «نهج‌البلاغه». 

** کلماتِ قصار؛ 341، ترجمۀ «سیّد جعفر شهیدی»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۲۲:۲۲
آب‌گینه

    آشناست با من، از همه آشناتر و نزدیک‌تر. نمی‌دانم کِی آمد، از کجا آمد و چگونه آمد، ولی سال‌هاست با من است و دست بردار نیست. تمامی ندارد. شب‌ها در آغوشم می‌گیرد و صبح‌ها کنارِ من و با من بیدار می‌شود. خواب‌هایم را هم اگر از یاد نبرم، او در آن‌ها حاضرست. وقتِ راه‌رفتن، قدم‌زدن، چیزها و آدم‌های همیشه را دیدن، حرف‌زدن، خندیدن، خواندن،  فکرکردن...، همیشه هست. بودنش را می‌بینم ولی نیست. این روزها امّا دست انداخته و گلویم را می‌فشارد، قلبم را و زخم‌های کهنه و نو را می‌خراشد و ریش‌ریش می‌کند. بغض هم هست. اشک هم هست، ناگهان حمله می‌کند... خیلی بی‌دفاعِ بی‌دفاع نیستم؛ ساده تسلیم نمی‌شوم، همۀ تلاشم را می‌کنم امّا از من خیلی بزرگ‌تر است، خیلی قوی‌تر است... خسته می‌شوم، زورم نمی‌رسد... غم است دیگر، گاهی از پا می‌اندازد آدم را...

 

* «من گویی در چیزی فرو می‌رفتم.» گفتم:‌ این چیست؟ گفتی:‌ اندوه، اندوه! بعد فروتر رفتم.»

                                                                                                                 «مصطفی مستور»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۲۰:۰۱
آب‌گینه

       هفتۀ اوّلِ آبان، برای دخترها از نمایشگاهِ کتاب، مجموعۀ کاملِ «نیمۀ پنهانِ ماه» را گرفتم. کتاب‌های خوبی هستند؛ کوتاه و خواندنی، زندگیِ شهدا به روایتِ همسران‌شان. یادم هست که شش هفت سالِ پیش خودم زندگی شهید «چمران» از زبانِ «غاده» را خوانده بودم و خیلی شگفت‌زده شده‌بودم. سالِ گذشته هم «مردِ رؤیاها» اثرِ «سیّد مهدی شجاعی» را دیدم که زندگیِ شهید چمران با همسرِ فرنگی‌اش، «تامسن» یا «پروانه» را روایت می‌کرد. پیش‌تر البتّه در برنامۀ «پارکِ ملّت»، با مجری‌گریِ «شهیدی‌فرد»، از زبانِ شیرینِ مرحوم «دکتر صادق طباطبایی»، مفصّل در بابِ عاشقانه‌های چمران و پروانه و عوالمِ جالب‌شان شنیده بودم...  هر دو ازدواج بسی باشکوه و زیبا رخ داده و در نوعِ خودش کم‌نظیر بوده‌است.

دیروزی برای دخترهای سوّمِ انسانی در کلاس می‌گفتم که دو زن از شرق و غربِ عالم، فرصتِ زندگی با مردی خاص و بزرگ، چون چمران را داشتند؛ تاب و طاقتِ زنِ غربی تا آن اندازه بود که برای خاطرِ عشق ایستاد، جنگید تا چمران را تمامِ چمران را برای دلش، قلبش، برای خاطرِ خودش داشته‌باشد و در میانۀ راه هم کم آورد و نتوانست. امّا زنِ شرقی برای خاطرِ عشق از خانواده‌اش، از عافیت و ثروت و امنیّتش، از کشورش، هویّتش؛ از همۀ جهانِ گذشته‌اش گذشت و بعدتر از خودِ چمران هم به خاطرِ خدای چمران گذشت و با او پرواز کرد... این است فرقِ میانِ باشکوه‌ترین عاشقانه‌های شرق و غرب و لیلی هایشان...

* طبیعتاً باید کتاب‌ها و سرگذشت‌ها را خوانده باشید تا جانِ کلامِ این یادداشت را دریابید. من سرِ کلاس برای بچّه‌ها مفصّلاً تعریف کردم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۸
آب‌گینه

آدمی با ترس‌ها، نقطه‌ضعف‌ها و پسندهایش آزموده می‌شود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۰:۰۷
آب‌گینه

     یک شبِ خیلی سرد و سیاه، ایستگاهِ «فلسطین» از مترو پیاده شدم. گوشۀ پیاده‌رو، دخترِ ۳-۴ ساله‌ای نشسته‌بود که کاپشنِ پرپریِ رنگ و رورفته‌ای تنش بود و خودش را جمع کرده‌بود و دست‌هایش را از سرما به‌هم می‌مالید. چند آدامس و شکلاتِ به دردنخور هم، جلویش روی زمین بود. اندامش در آن حالتِ نشسته، تا زانوی آدم‌هایی که عبور می‌کردند هم نمی‌رسید. نمی‌دانستم باید چه ‌کار کنم. اوّل فکر کردم، بغلش کنم و ببرمش به رستورانی، جایی تا  کمی گرم شود و چیزی بخورد که دیدم تا شعاعِ چندمتری از هرطرف، یک دست‌فروش و متکدّی هست که احتمالاً باهم‌اند و می‌آیند و شاکی می‌شوند که چرا بچّۀ کارمان را دزدیده‌ای؟! چندین‌بار هاجروار، رفتم و برگشتم و از دور نگاهش کردم. بالأخره، کنارش نشستم و شکلاتی ازَش خریدم و بازش کردم تا خودش بخورد و دست کشیدم بر سر و صورتش و به‌سرعت دور شدم.

 با بغض و پریشانی، از پلّه‌های عابرِ پیاده رفتم بالا. از روی پُل به چراغ‌ها و سرو صدای ماشین‌های بلوار نگاه کردم و دیدم خدایا، حتّی یکی از این چراغ‌ها، برای این بچّه روشن نیست! نگاه کردم و با خودم گفتم، چرا این‌قدر زیاد و شلوغیم؟ کاش به‌ جای این‌همه آدم و ماشین، این‌همه زنده‌بودن، کمی «زنده‌گی» داشتیم...

     آه؛ گاهی فکر می‌کنم اگر همۀ خواستنی‌هایم را هم داشته‌باشم، باز با دیدنِ چنین صحنه‌هایی زندگی نخواهم داشت و می‌میرم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۶:۲۰
آب‌گینه

قسم به شب،

              خاموشی،

                         بی‌قراری...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۴
آب‌گینه

1- خواهش می‌کنم، صحبت‌های امروزِ حجّت الاسلام «فرح‌زاد» را در برنامۀ «سمتِ خدا» گوش کنید. دو‌ساعتی از پخشِ برنامه می‌گذرد و من هنوز «تنی لرز لرزان و رخ سندروس»*، این واژه‌ها را تایپ می‌کنم. پناه بر خدا... تمامِ لحظاتش پُر بود از دقیقه  و حکمت و هشدار. راستی یک شگفتیِ بی‌نظیر هم داشت؛ بالأخره یک مرد، یک جوان‌مرد در رسانۀ ملّیِ تنها کشورِ شیعه، به شهادتِ پیامبرِ مظلوم‌مان، رسماً اشاره کرد.

توجّه: هنوز هیچ فایلی؛ نه صوتی، نه تصویری و نه متنی در اینترنت بارگذاری نشده‌‌است. در اوّلین فرصت اِن‌شاءلله لینکش را قرار می‌دهم.   فایلِ صوتیِ برنامه

 

2- سیزدهِ آبان، در میانِ همۀ برنامه‌های پرت و پلا و تکراریِ صدا و سیما، «محسن مقصودی» در «ثریّا»یش، دکتر «رزشناس» را دعوت کرده‌بود و ایشان در بابِ موضوعِ نفوذِ استکبار و استحالۀ ارزش‌های اسلام و انقلاب بحثِ فوق العاده‌ای داشت. خیلی خوب بود. خیلی شفّاف و دقیق و مستند. اصلاً به‌نظرم  کم‌نظیر بود. می‌خواستم همان موقع در موردش بنویسم و یا در بخشِ لینک‌های روزانه قرار دهم که نشد. هم فایلِ متنیِ آن برای کم حوصله‌ها موجود هست و هم فایلِ تصویریاش. حوزۀ ادبیّات و سینما و انحرافاتش که بسی بسی خوب‌تر و مغتنم‌تر بود. حیف حیف که همیشه برای چنین برنامه‌هایی وقت کم است ولی؛ مثلاً برای شویی مثلِ «نود»، وقت و سرمایه تا دلت بخواهد، وجود دارد!
 اواسطِ حرف‌های استاد، یادم آمد که سالِ 71،در مجموع‌ مقاله ‌ای به نامِ «بگو به عالم»، با زبانی شیرین و طنزگونه و همین‌طور دقیق و مستند، فاتحۀ بسیاری از آثارِ ادبیِ غرب‌زده و کفرگونه امّا نام‌دار و پُرطرف‌دارِ کشور را خوانده‌بود که البتّه با نوعی بایکوتِ خبری و رسانه‌ای روبه رو شد و... 

 

فی‌الجمله؛ برای این دو برنامه، در میانِ همۀ کارهای واجب و مستحبِّ خود وقتی بگذارید و ببینید و گوش کنید و به دیگران هم معرّفی کنید که: «و لِلّهِ ‌عاقبةُ الاُمور».**

 

 * قردوسی

** «الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّکَاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ و َنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلَّـهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۸
آب‌گینه

      کنفرانسِ «افقِ نو»؛ گردهماییِ دانشمندان و اندیشمندانِ معترض به سیاست‌های استکباری «آمریکا» در سراسرِ جهان است که برای اوّاین‌بار، در ایران و در سه سالِ اخیر برگزار شده و از جمله دبیران و دست‌اندرکارانِ اصلیِ آن «نادر طالب‌زاده» است. (او از معدود برنامه‌سازانی است که از سال‌ها قبل، دغدغۀ جهانی‌شدنِ اسلام و انقلاب را داشته و دارد. حدودِ ده سال در آمریکا زندگی و تحصیل کرده و با آغازِ انقلابِ اسلامی به کشور بازگشته و فعّالیّت‌های فرهنگیِ خود را آغاز کرده‌است. فراز و نشیبِ زندگی و کارنامۀ کاری و علاقه‌مندی‌های او، به نوبۀ خود بسیار جالب است که البتّه مجالِ دیگری می‌خواهد.) 

 این همایشِ افقِ نو که به ابتکارِ ایران برپا شده، برکاتِ بسیاری دارد و «از شخصیّت‌های چپ گرفته تا وطن‌پرستانی که کشورِ خود، آمریکا را دوست دارند امّا به سیاست‌های آن معترض هستند، تا برخی از کشیشان و همین‌طور کسانی که به شدّت منتقدِ لابیِ اسرائیل و شبکۀ صهیونیستی در غرب هستند، در آن حضور دارند امسال البتّه تمرکزِ آن بر روی تبعیضِ نژادی و زندگیِ سیاه‌پوستان در آمریکا بود.

(یک روضۀ مفصّلی هم وجود دارد برای آن‌که دولتِ اعتدال در سال‌های قبل، چقدر برای برگزاریِ آن کارشکنی کرد و تا مرزِ تعطیلی رفت و...)

      مقدّمۀ بالا را آوردم که بگویم، چند شبِ پیش از شبکۀ سه برنامه‌ای تحتِ همین نامِ افقِ نو پخش شد، با مجری‌گریِ طالب‌زاده که مهمانی از آمریکا داشت به نامِ «برادر علی»؛ او یک مسلمانِ به احتمالِ زیاد شیعه و البتّه یک خوانندۀ جوانِ رپ است که کارهایش بسیار موردِ اقبالِ مردمِ جهان قرار گرفته‌، به‌خصوص آهنگِ «عمو سامِ لعنتی»اش که هزاران لایک دریافت کرده و کلّی تشویق و تحسین شده‌است! وقتی تصویرِ او و لباسِ مشکی‌اش بابتِ ماهِ عزای «سیّدالشّهدا» را تماشا می‌کردم و وقتی ماجرای انتخابِ اسمش «برادر علی» را تعریف می‌کرد و این که به خاطرِ این اسم، سازمانِ امنیّتِ آمریکا او را آزار داده‌است، با چشمِ تر فکر می‌کردم که خدای من، می‌شود آن سرِ دنیا بود، آمریکایی بود و رَپ‌خوان بود، ولی محبّ و سربازِ «امیرالمؤمنین» هم بود و برای استکبار، در قلبِ استکبار نسخه پیچید.

لینکِ مصاحبۀ کامل با برادر علی در شبکۀ سه. +
لینکِ رپ‌خوانیِ برادرعلی در کنفرانسِ افقِ نو +
لینکِ آهنگ و کلیپِ اصلی در یوتوب (
UNCLE SAM GODDAMN)  +


ترجمۀ بخشی از آن آهنگ:
عموسامِ لعنتی
به ایالاتِ مارها خوش آمدی؛ سرزمینِ دزدها، خانۀ برده‌ها
گاردِ امپراطوریِ بزرگ، جایی که دلار مقدّس است
دود و آیینه، نوار و ستارگان، به نام خدا، صلیب دزدیده شد
خون‌ریزی، نسل‌کشی، تجاوز به عنف، کلاه‌برداری
به نامِ قانون، قانونی که نوشته‌شد
سرزمینِ پادشاهیِ توحّش، نیروی کارِ وارداتی، نیرویِ کارِ وارداتیِ شکنجه‌شده
آلامی که هرگز التیام پیدا نکرد، زخم‌هایی که هرگز خوب نشد
هیچ‌چیز نمی‌تواند شما را نجات دهد
به ایالاتِ مارها خوش آمدی؛ سرزمینِ دزدها، خانۀ برده‌ها
گاردِ امپراطوریِ بزرگ، جایی که دلار مقدّس است
سرزمین‌های دیگر هم موردِ تجاوز قرار گرفتند
بچّه‌ها رنج کشیدند، بچّه‌ها کشته‌شدند، بچّه‌ها با نفرت به دنیا آمدند
به ایالاتِ مارها خوش آمدی، سرزمینِ دزدها، خانۀ برده‌ها...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۴
آب‌گینه