علیِّ عالیِ اَعلی؛ امامِ ثامنِ ضامن!


تویی که فیضِ تو با فَرِّ سرمد است مُلفّق

 

 

_ عکس را امروز گرفتم. ایستاده بودم زیارت‌نامه‌خوان که سَرم را بلند کردم و دیدم «قاآنی»، شعر می‌خوانَد! (+)

_ این را هم بشنوید!  (+) 

_ اگر مجاور حصنِ حصینِ حضرتش نبودم، حتمی تاکنون، هزار بار از دست رفته بودم ... الحمدللّه!
_ دعاگو بودم.

۸ موافق ۰ مخالف

نه ترامپ و نه پدر و جدِّ ترامپ!

فرازی از سخنرانیِ دیروزِ  سیّد حسن نصرالله: 
     
«ما از رئیس‌جمهورِ تازۀ آمریکا نمی‌ترسیم. سال ۱۹۸۲ که ما حزب‌الله را با چند ده نفر تأسیس کردیم، صدهزار نیروی اسرائیلی و بیست و پنج هزار نیروی آمریکایی، فرانسوی و ایتالیایی داخلِ لبنان بودند و ناوِ نیوجرسی و… در آب‌های ما حضور داشت. امام خمینی به آن نُه نفری که به دیدارشان رفته بودند، گفت: نه منتظرِ ما و نه منتظرِ هیچ‌کسِ دیگر نمانید و اگر مقاومت کنید، من پیروزی را در پیشانیِ شما می‌بینم. ما سال ۲۰۰۰ پیروز شدیم، سال ۲۰۰۶ که «جرج بوش» آمد و بارِ دیگر، اسرائیل و همۀ آن کاروان‌های نظامی را سراغِ ما فرستاد، پیروز شدیم، در سوریه نیز پیروز خواهیم شد و نگران نیستیم. نه «ترامپ» و نه پدر و جدِّ ترامپ و نه جرج بوش و نه پدر و جدِّ جورج بوش و نه هیچ‌کدام از این نژادپرستان، نمی‌توانند به شجاعت، اراده، ایمان یا اعتقادِ کودکانِ ما ضربه بزنند تا چه رسد به مردان و پیرانِ ما! ما به هیچ‌وجه نگران نیستیم بلکه خوش‌بین هستیم چون وقتی یک احمقِ متجاهر در کاخِ سفید مستقر شود، ابتدای گشایشِ کارِ مستضعفانِ جهان است.» متنِ کامل (+)

 

_ این مَرد را بسی دوست می‌دارم! (حَفَظهُ الله)

_ تلویزیونِ خیلی جمهوری و خیلی اسلامی‌مان، سخنرانیِ سیّد را پخش کرد؟! زیرنویس رفت؟!  

_ هر از گاهی این قطعه را تماشا و کیف می‌کنم:

 

 

_ ترجمۀ این قطعه:

«امروز می‌خواهیم به همۀ آن‌ها، آمریکا، اسرائیل و انگلیس _که بیش‌ترین سهم را در این بازی دارد_ و دست‌نشانده‌های آن‌ها در کشورهای منطقه، همۀ دشمنان و همۀ دوستان، حقیقتی را بگوییم که با خون نهادینه شده است. این طور نیست که فقط بالای منبر بگویمش. این حقیقت با خون نهادینه شده است که: امروز، در روزِ قدس؛ آخرین جمعۀ ماهِ مبارکِ رمضان ۲۰۱۳ میلادی، ما شیعیانِ علیّ‌بن‌ابی‌طالب در جهان از فلسطین، ملّتِ فلسطین و مقدّساتِ امّت در فلسطین دست برنخواهیم داشت. به ما بگویید: رافضی، تروریست، جنایت‌کارهر چه می‌خواهید بگویید و ما را هرجا که یافتید و در همۀ جبهه‌ها و بر درِ هر حسینیّه و مسجد بکشید امّا ما شیعیانِ علیّ‌بن‌ابی‌طالب فلسطین را تنها نخواهیم گذاشت و ما حزب الله در این میان، کسانی هستیم که در دلِ پروژۀ مقاومت بزرگ شده‌ایم. کودک، نوجوان و جوان بوده‌ایم که با این راه خو گرفته‌ایم، بزرگ شده‌ایم، رشد کرده‌ایم و قد کشیده‌ایم. مبارزه با پروژۀ صهیونیسم و دفاع از این امّت، فلسطین، قدس، مقدّسات، لبنان و کرامت و استقلالِ لبنان با گوشت و خونِ ما آمیخته شده و آن را از پدران و اجدادِ خود به ارث برده‌ایم و آن را برای فرزندان و نسلِ خود به میراث خواهیم گذاشت. در این راه هزاران شهید، بهترین شهیدان؛ از سیّد عبّاس تا شیخ راغب و حاج عماد را تقدیم کرده‌ایم. پاره‌های جگرمان و عزیزانمان به شهادت رسیده‌اند! پس روزِ قدس را با این سخن، خطاب به همۀ جهان به پایان می‌برم:
ما در حزب‌الله مسئولیّت‌های خود را _هر اندازه که بر عهدۀ ماست_ بر عهده می‌گیریم و ما؛ حزب ‌اللهِ شیعۀ امامیَّ اثنی عشری از فلسطین، قدس، ملّتِ فلسطین و مقدّساتِ این امّت دست برنخواهیم داشت.»

۱۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

در رثای طلاق و البتّه ثنای انتخاب!

     هشتِ صبح نشده، گوشی‌ام زنگ خورد و خواب و بیدار جواب دادم. پریشان و با عجله، پول می‌خواست. قدرِ کرایه تاکسی هم تهِ جیبش نبود. گفتم چه شده که از طلاق گفت. مَردک باز هم توهین و فحّاشی کرده بود و همان مصیبت‌های قبل... حالِ بچّه‌ها را پُرسیدم و گفت که با بغض و گریه، رفته‌اند مدرسه. با همراه‌بانک قدری برایش واریز کردم و تماس گرفتم که خبر دهم، گریه می‌کرد. حرف زدیم. قرار شد برود حَرَم و بعدتر دادگاه و...

    ده سالِ قبل، وقتی بچّه‌ها نبودند، برایش گفته بودم که این مَردک به دردِ زندگی نمی‌خورد و آدمِ نامهربان و بی‌اخلاق را باید انداخت دور! بزرگ‌ترها با جدایی مخالفت کردند و ماند و ساخت تا «ریحانه»‌اش به دنیا آمد. گفتم که شما را چه به بچّه؟! حال و جهان‌تان خیلی خوب و جمع است که دیگری را هم به آن دعوت کردید؟ گفت، توصیه کردند، بچّه اوضاع را بهتر می‌کند که البتّه نکرد و کمی بعدتر، «محمّدمهدی» هم ناخواسته آمد! همۀ این سال‌ها شاهد و شنوای رنج‌ها و بدبختی‌هایش بودم و دیگر بیش از خودش، دلم به حالِ فرشته‌های کوچکش می‌سوخت. بچّه‌ها سخت زندگی کردند، سخت بزرگ شدند و مدرسه رفتند...، پُرند از تشنّج و اضطراب و کج‌رفتاری. هروقت دعوای‌شان بالا می‌گرفت، حرف از طلاق می‌شد ولی اقدام نمی‌کرد. زن می‌ترسید؛ از حرفِ مردم، از مسئولیّت، از سختی و تنهایی! هرچه می‌گفتم که بچّه‌ها گناه دارند و این دعواها و اختلافاتِ شما سوهانِ روحِ این طفلک‌هاست و اثراتِ جبران‎ناپذیری دارد، فایده نداشت. گذشت تا امروز. بالأخره خسته شد و حرکت کرد، مگر راه به جایی بَرَد. هرچند که نه در این زن، همّت و ارادۀ کافی برای این راهِ طولانی و دشوار را می‌بینم و نه در آن مَرد، مردانه‌گی و انسانیّتِ طلاق‌دادنِ سهل و بی‌د‍‌ردِسَر! حالا آن بزرگ‌ترها کجا می‌توانند این عمرِ ده‌ساله، آن همه رنج و درد را جبران کنند؟ کِی جواب‌گویِ چشمانِ تر و قلبِ پُرتپشِ بچّه‌ها و خَرواری خاطراتِ تلخ‌شان هستند؟

     بزرگ‌ترها به جای ما زندگی نمی‌کنند، آن‌ها تصوّرات و تفکّراتِ خود را دارند، آن هم با توجّه به توان و سواد و تجربه‌شان. خیلی وقت‌ها باید فرمایشات و افاضاتشان را محترمانه بوسید و کنار گذاشت و خود تصمیم گرفت و البتّه پای آن ایستاد؛ پای برکات و عواقبش! می‌دانی؛ دستِ‌کم در پایانِ راه، وقتی سَر برگرداندی و به عقب نگاه کردی، حسرتِ انتخاب و تصمیم نداری!   

         

*زن جوانِ نخراشیده، معتاد و بزه‌کار را آدم نمی‌کند، بچّه هم زندگیِ متشنّج و پریشان را! تنها مصیبت، مضاعف نه، چندین‌برابر می‌شود و هزینه و آسیبِ پیش‌آمده، غیرِ قابلِ جبران!                   

۱۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

صد مرتبه از داغِ تو مُردیم و نمردیم...*


تو همان وجهِ خدایی و خدا زائرِ توست...  (+)

شعر: غلام‌رضا سازگار

مرثیه‌خوان: محمود کریمی

 

 

* مصرعی از غزلی، سرودۀ «محمود کریمی»

** در ابتدا شعرخوانیِ معمولی‌ست ولی در انتها، مصیبت‌خوانی هم دارد و آماده باشید...

۴ موافق ۰ مخالف

در ستایش «محمّد حسین مهدویان» و «ماجرای نیم‌روز»ش

   

 در میانۀ جولانِ فیلم‌های رقّت‌برانگیز و آبروبَرِ دوستانِ بی‌غیرت و دشمنانِ منافقِ سینمای ایران، چندسالی هست که جوانی، جوان‌مَردی آمده است و برای وطنش فیلم می‌سازد و نه برای غریبه‌ها و جشنواره‌ها! به کشورش، به قلب و زخم و حماسه و قهرمانِ مردمش وفادارست و به آن‌ها، نه سهواً و نه عمداً خیانت نمی‌کند! او از حقیقت می‌گوید و  بسی هم خوب می‌گوید. اصلاً در زمانِ خودش، بی‌نظیر است و البتّه که هربار، قصّۀ جدید را از قصّۀ قبلی، شاه‌کارتر و سزاوارتر! 

    جنابِ محترم؛ محمّد حسین مهدویان! کاش می‌شد بساطِ متعفّن و فاسد و مفت‌گرانِ تلویزیون و سینمایمان را به هم بپیچیم و هرچه سرمایه و امکانات و آدمِ معدودسالم داریم، در اختیارت بگذاریم، همه لال شوند و تنها و همواره، تو را ببینیم و بشنویم. امشب، با همۀ علاقه و عاطفه‌ای که نسبت به ابراهیمِ سینمای ایران داشتم،  دیگر نتوانستم مقاومت کنم و پیشِ چشمم، حتمی شاگرد بر استاد، پیشی گرفته است و بسی بسی پیش‌تر!    

 

  
تیزر متفاوتِ فیلمِ سینمایی «ماجرای نیم‌روز»
سازندۀ تیزر: «حسین جمشیدی گوهری» و «سحاب زری‌باف»

 

_ در فیلمِ «ایستاده در غبار» هم البتّه گفته بودم که قدری، بی‌طرفی و بی‌احساسیِ کارگردان در رویدادها، رنجم می‌دهد و در مصاحبه‌های کارگردان خواندم و شنیدم که عمدی است و الزامی.

_ چقدر مبارک است و شگفت است که همۀ عوامل؛ از بازیگران تا سازنده‌گان، هیچ‌یک ستاره و شناخته نیستند و با این وجود، باز هم کار، این قدر درخشان است و درجه یک! خدا را شُکر که نزدِ دوست و دشمن، قوی و ضعیف، محترم است و موردِ تأیید! 
_ مابقی چه جگری دارند که باز هم فیلم می‌سازند! والّا! :دی

_ چقدر گفتن از منافق برای امروزِ ما، لازم و باید بود و آفرین بر این انتخابِ رندانه!

_   تیتراژِ فیلم که تمام شد، روی صندلی و خیره به پرده، نشسته بودم و انگار، در گوشم «محمّد نوری» می‌خواند که:

               ما برای بوسیدنِ خاکِ سَرِ قلّه‌ها،

                                چه خطرها کرده‌ایم، چه خطرها کرده‌ایم!  

              ما برای آن که ایران، گوهری تابان شود،

                               خونِ دل‌ها خورده‌ایم، خونِ دل‌ها خورده‌ایم!

 

_ در اینستاگرامِ مهدویان خواندم که بابتِ نامزدهای جشنواره و تضییعِ حقِّ دوستانش و عواملِ فیلم، ناراحت است و چه متنِ خوبی هم نوشته بود! سالِ قبل، در حقِّ «حاتمی‌کیا» هم اجحاف شد و آن وقت هم نوشتم که اصلاً مگر آرمان و ارزش و زیبایی، بی‌دشمن و رقیب و حسود ممکن است؟!   

_ در بابِ فیلمِ «ایستاده در غبار» +

_ در بابِ فیلمِ «بادیگارد» +

_در بابِ «جشنوارۀ فیلمِ فجر» + 

۲۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

یاد باد...

   کلمات نارسا هستند، کلمات معلولند، کلمات بس حقیر و قاصرند؛ من و تو چه می‌دانیم وقتی مادری، نوجوانِ در خون تپیده‌اش را می‌بوسد و درآغوش می‌کشد، پیرمردی در آسایشگاه، جوانیِ‌ گذشته‌اش، همسر و فرزندانش را به یاد می‌آورد و  خود را تنها و دل‌تنگ می‌بیند، دخترکی یک شبه، همۀ عزیزانش را از دست می‌دهد و یتیم و غریب می‌شود یا وقتی جانِ عاشقی، ناگزیر محبوبش را وداع می‌کند، چند واحد درد متحمّل می‌شود؟ تازه همۀ این‌ها هم به تعدادِ آدم‌ها؛ به تعدادِ عواطف و احساسات، تفکّر، پیش‌فرض‌ها و... متفاوت و گونه‌گون است!

    «درد» که تن به تعریف و تحدید نمی‌دهد. باید دل‌شکسته باشی و هم‌قافلۀ خسته‌گانِ جهان! آن‌گاه، حتماً زیباتری و خدا را هم در سینه داری!

 

اگر اشکی فشاندی، التماسِ دعا! (+)  

۳ موافق ۰ مخالف

آدمی، به آن‌سوی اندوه می‌رسد...*

     

سرما همه‌جا هست، همیشه هست. تو را نشانه گرفته است. سکوت است و تاریکی. ترس است و یأس است و دل‌تنگی. جای آدم‌ها پُر است از چیزها؛ صندلیِ خالی، لباس‌های کمد، تابلوی روی دیوار... خیال‌ و خاطره‌ها امّا می‌آیند و می‌روند و جز من، از هر که فراموشانند...**

راه‌رفتن، چیزهای همیشه را نگاه‌ کردن، نشستن، به چیزی فکر کردن، خیال کردن، با خود حرف زدن، دراز کشیدن، چشم‌ها را بستن، منتظر نبودن، سکوت‌کردن، سکوت‌کردن، سکوت کردن...  (+)

 

* سطری از «اوپانیشادها»

** یادها خیلِ کفن‌پوشانند
        جز من از هر که فراموشانند
روح‌ها، خاطره‌ها این‌جایند
        می‌روند از دلم و می‌آیند
                                 (حسین منزوی)

۴ موافق ۱ مخالف

آتشِ طور کجا، موعدِ دیدار کجاست؟

     هر سال دوازدهم بهمن، سالگردِ ورودِ آیت‌اللّه که می‌شود، فیلم‌های استقبال را که می‌بینم، مردم که از در و دیوار، درخت و ساختمان، زمین و آسمان آویزانند، برخی گریه می‌کنند، برخی می‌خندند، برخی شوکّه و ترسان لرزانند، برخی دیگر پشتِ سَرِ کاروان می‌دوند و شیشه‌های ماشین را ذوق‌زده می‌بوسند و گُل‌بارانش می‌کنند، پس از آن همه رنج و زحمت و هزینه، رهبر را در آغوش می‌کشند و با آن چهره‌های دردکشیده و غمگین و پَر و بال‌های شکسته، چشم‌هایشان برق می‌زند، قلب‌هایشان می‌تپد و آرام و قرار ندارند؛ بغضم می‌شکند، اشک‌هایم جاری می‌شود و دلم ضعف می‌رود برای آن روزِ استقبالِ امام؛ حضرتِ موعود! آآآآه، کِی و کجا قرار است، آخرین روزهای زمستان هم تمام شود و بهارِ روزگاران، امیدِ مستضعفان، حجّتِ زمین و آسمان، پا بر سَرِ چشمِ جهان بگذارد و در همۀ ذرّاتِ عالم انقلاب شود؟! به‌نظرت، آن وقتِ ظهور و ورود، همراه با پابرهنگانِ جهان، مستضعفانِ جن و اِنس، چگونه جشن می‌گیریم و پرواز می‌کنیم؟

۱۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

این گرگیِ شبانِ شما نیز بگذرد! *

فردا که باید با مردان‌مان وداع کنیم و آن‌ها را به آسمان و صاحبِ آسمان بسپاریم!

 بعد از آن باید بنشینیم و تماشا کنیم که آقایانِ دولت، شهرداری و قوّۀ قضاییه با هیئت‌مدیرۀ «پلاسکو» چه می‌کنند؟ مثلاً به نظرتان، در میدانِ آزادی، زنده‌زنده می‌پزندشان؟ یا خیلی تمیز اعدام‌شان می‌کنند؟ یا برای‌شان حُکمِ ابد صادر می‌کنند و یا نه، حدّاقل این هزار و اندی میلیارد تومان خسارتِ مردم را از حلقوم‌شان بیرون می‌کشند؟ نخیر؛ بعید و غریب می‌دانم! در تعرّض به نوجوانان‌مان در عربستان، برای پانصد پَرپَرشدۀ منا، شهدای اربعین، خاکسترشدگانِ قطار تبریز_مشهد و آتش‌سوزی‌های پتروشیمی چه کردند؟! جلسه تشکیل دادند و پایانش، بیانیّه صادر کردند و چند وعده و وعید دادند و خلاص! 

 

_ توقّع داشتم رهبری، در پیامِ خود؛ چه آن اوّلی و چه این دومی و پیامِ تسلیت، خواستارِ مجازاتِ مقصّران و جلوگیری از احتمالاتِ ممکن و بسیارِ بعدی باشند که نبودند! (هرچند که از مطالباتِ مکرّرِ ایشان در بابِ  فیش‌های نجومی هم طرفی نبستیم!)     

 

* ای تو رمه سپرده به چوپانِ گرگ‌طبع

   این گرگیِ شبانِ شما نیز بگذرد  (سیف فرغانی)

 

۱۶ نظر ۳ موافق ۲ مخالف

عادّی‌سازی!

   

 

بعد از ظهری، در نمایشگاهِ مبل و وسایلِ خانه‌گی چرخ می‌زدم که دیدم، همراهِ یک دست مبلِ راحتی، یک نیم‌چه میزِ بار و گیلاس‌های شراب هم گذاشته‌اند! ملّت هم بی‌خیال و تماشاکنان، قیمت می‌گرفتند و... خیلی اسفناک است که آدم وسطِ بازارِ شیعیان و در ملأِ عام، بساطِ نجاست را گیرم و حتّی دکوری ببیند! فروشنده خیلی موجّه و متین به نظر نمی‌آمد و چند مَردِ دیگر هم کنارش ایستاده بودند و نزدیک نشدم و چیزی نگفتم. فقط فوری عکس گرفتم و وقتِ خروج از سالن، به مأمورِ بی‌سیم به دست گفتم که: جناب! چنین و چنان و گفت که پی‌گیری می‌کند. دارم فکر می‌کنم که نکند، همین‌طوری که آهسته‌آهسته به دیدنِ زنَک‌های شبهِ عریان و رنگ‌شده و اشباه الرّجالِ اصلاح‌کرده و فوفول، ربا و  رشوه و کارمزد و کلاه شرعی‌ها در بانک عادت کردیم، به این بدبختی هم تن بدهیم؟!     

۱۳ نظر ۷ موافق ۱ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان