آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

    به‌نظرم، یکی از جدّی‌ترین شاخصه‌های ادب، شخصیّت و تمدّنِ یک انسان، نحوۀ رانندگیِ اوست! 

 

 

 _ بعد از عمری، دوباره نشستم سرِ کلاس! درس خواندم! امتحان دادم! شاگردِ خیلی خوبی هم بودم و البتّه که هستم! :)

_ تا چند وقتِ پیش، برایم سؤال بود که چرا برخی مردها زمانِ رانندگی، این‌قدر خسته و داغان و بداخلاق و بی‌ادب و... هستند. حالا فهمیدم که بندگانِ خدا خیلی هم حق دارند و اصلاً کم هم فحش می‌دهند!! والّا، به‌خدااااااا! 

_ می‌دانستم‌ها ولی بعد از بیست و اندی سال، تازه به عمقِ بی‌شخصیّتی و بی‌تمدّنی و اصلاً ناانسانیِ! این مشهدی‌ها پی‌بُردم! (اغلب= همه؟!)

_  به گمانم، بهشت جایی است که در آن ماشین‌ها همه، دنده و صفحه‌کلاجِ اُتومات دارند! :دی

_  رانندگی پُر است از استعاره، برای زندگی! پُر از لحظه‌های انتخاب و هنرمندی! پُر از خلوت‌کردن و فکرکردن و گوش دادن و...

_ دمِ راننده‌های خوش‌اخلاق، خوش‌انصاف، مهربان و البتّه خسته و دنبالِ یک لقمه نانِ حلال، گرم!

آب‌گینه
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

و قوّست ألفی کالنُّون من نصب  

                                 فکاد ینقلب «إیران»، نیرانی

فیما ارتقابی سحابآ غیر ماطرة؟
                                 إلى مَ أرضى بأرضٍ لیس ترعانی؟

 

مَن لى بعاصف شملالٍ یبلّغنی   
                                إلى «الغریِّ» فیلقینی و ینسانی؟!**

 

 

* حافظ.

** کجاست آنکه مرا همراه ِبادِ شمال، به «نجف» رسانده و همان‌جا بگذارد و بگذرد و فراموشم کند؟

*** ابیاتی از قصیدۀ غدیریّۀ «مسیحا فسوی».

آب‌گینه
۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹ نظر

* وقتی سفره‌های سحری و افطاری پهن است و نعمت‌های الهی، کم یا زیاد، رنگارنگ و زیبا کنار هم چیده شده‌اند و عزیزت یا عزیزانت دورِ سفره، کنارت نشسته‌اند و مشغولِ دعا و گعده و لبخند هستی، یادِ سفره‌های کوچکی باش که قلب‌شان از تنهایی، خاموشی و دل‌تنگی، دارد می‌ترکد! حواست باشد همۀ لطفِ سفره‌های افطار و سحر، همین با هم ‌بودن‌ها، با هم دعاکردن‌ها، با هم خندیدن و گریستن‌ها، همین سرو صدای کاسه بشقاب‌ و قاشق و چنگال‌هاست.
این‌ها را برای تو گفتم، همسایه! که بدانی و شادمان و  شُکرگزار باشی و از سرِ خودخواهی و بی‌خبری، بابتِ یکی دو ساعت سفرۀ شلوغ‌تر و جیغ و جارِ بیش‌تر، از زمین و زمان شکایت نکنی!

 
* چرا دل‌تنگی؟! رفیق که دور نمی‌شود؛ هر کجای عالَم که باشد، به یادِ توست. با تو راه می‌رود، با تو می‌نشیند، با تو نفَس می‌کشد، فقط قدری با فاصله! قلبِ پُر از مِهرش، بزرگ‌ترین ثروت و پناهِ توست و همین که هر روز صدایش چون عسل در گوشَت می‌چکد، پیام‌های گرم و مهربانش، چشمانت را روشن می‌کند و اصلاً امیدِ دیدارِ دوباره و آغوشش، دلت را بس! جانم! این همه هستی و دارایی، سُکر و شُکر ندارد؟!
(این را هم برای دوستی دل‌تنگ؛ مسافرِ ایران و دور از یار، نوشته بودم.)

* ازدست‌دادن، فقدان و تنهایی ابتلاست، امتحان است. آدم را بزرگ می‌کند، عمیق می‌کند. درد و دردمندی آدم را لطیف و زلال می‌کند. سفره‌های کوچک و دل‌تنگ و قلب‌های بی‌قرار و ناآرام، اگرچه شکسته و خاموش، به شرطِ بیداری و رندی، شاید به صاحبِ سفره و دل و آن ساحتِ قدس و ملکوتش نزدیک‌تر باشند...

 

** سرانجام:  «بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرین»     (سورۀ مبارکۀ زمر؛ آیۀ 66) 

 

آب‌گینه
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۶ نظر

       سه یا چهار سالِ پیش، کتابی تحتِ عنوانِ «در هاله‌ای از غبار»، در بابِ زندگیِ «حاج احمد متوسّلیان» خوانده‌بودم. عنوانِ کتاب، مصرعی است از شعرِ مرحوم «آقاسی»، در مدحِ این سردارِ بزرگ:

 ای گمشدۀ حصار پیچیده
وی ماهِ به شامِ تار پیچیده!

دستانِ کدام فتنه رویت را
                    در هاله‌ای از غبار پیچیده؟

کمی بعدتر که سردارِ شهید حاج «حسین همدانی»، «مهتابِ خیّن» را روایت کرد، در آن قدری بیشتر از متوسّلیان دانستم. (در بابِ این کتاب پیشتر چیزکی نوشته بودم. +) فیلمِ «ایستاده در غبار» را هم دو سه روز پیش رفتم و دیدم. خب فیلم که البتّه دیدنی است. آن‌هایی که چون من مستند را دوست می‌دارند و با موضوع هم همراه و همدل هستند، حتماً لذّت خواهند بُرد. تصاویر و صداها، طرّاحی صحنه و لباس و... خیلی خیلی حرفه‌ای، استادانه و طبیعی است. از دوربینی هم استفاده شده که فضا را کاملاً نوستالژیک و قدیمی می‌کند و تو فکر می‌کنی که در همان سال‌ها، گوشه‌ای ایستاده‌ای و این مردِ دفاع و جنگ را تماشا می‌کنی. صداهای شخصیّت‌ها هم همه واقعی است. برخی سکانس‌ها و صحنه‌ها هم که بسی زیبا و درخشان است و اگر وقت بشود و بتوانم، دوباره می‌روم و تماشا می‌کنم، فقط به خاطرِ تماشای آن چند صحنه... البتّه «آخرین روزهای زمستان» را بیشتر از این کار دوست داشتم. شاید چون شهید «حسن باقری» را خیلی نمی‌شناختم و برایم تازگی داشت و یا این شکلِ روایتِ سینمای جنگ را بارِ اوّل می‌دیدم و این کارِ دوّم، همان بود با قصّۀ جدید.

یک نکتۀ مهمّی که در حینِ تماشا به ذهنم رسید این بود که فیلم به شدّت بی‌طرف است؛ یعنی انگار کن که یک فیلم‌سازِ ناآشنا با گفتمانِ دین و انقلاب و جهاد، زندگیِ یک مرد را بدونِ پیش‌فرض و علاقه و جهان‌بینی روایت کرده، یک روایتِ صرف؛ چیزی به تو القا نمی‌کند، تو را مجذوب نمی‌کند، به تو خط و جهت نمی‌دهد و نمی‌توانی از میان تصاویر و صداها، موضع و انگیزۀ کارگردان را دریابی. به نظرم حتّی قدری افراطی این‌گونه است و برای من که خوشایند نبود. نکتۀ دیگر این که من حاجی را از میانِ خاطرات و حرف‌های دوستانش و کتاب‌ها بسی مهربان‌تر و خواستنی‌تر و البتّه خشن‌تر و سخت‌گیرتر و شجاع‌تر می‌شناختم و در این فیلم، آن مهربانی و صفا و آن خشونت و جذبه و استحکامِ او را به آن اندازه ندیدم. دیگر آن که چند وقتِ پیش یادداشتی نوشته بودم در هجوِ مردانی که پیش از جهاد ازدواج می‌کنند و رها می‌کنند و می‌روند و به مذاقِ بسیاری از دوستان خوش نیامد (+) و اصلاً یادِ این سردارِ بزرگ نبودم که سی سالِ پیش، همین حرفِ یادداشت را، مردانه در خطاب به اصرارِ خانواده و دوستانش برای ازدواج زده بود که: «من می‌دانم که ماندنی نیستم و چرا یک نفرِ دیگر را درگیر و وایستۀ خودم کنم؟!» (خوشبختانه این خاطره و اتّفاق هم در فیلم گنجانده شده‌است.)

 هنرپیشۀ نقشِ حاج احمد هم خیلی خوب انتخاب شده‌بود و خوب هم بازی کرد. می‌دانید اگر کتاب ِ «کاک احمد» را دیده باشید و عکس‌های شهید را تورّق کرده و زندگینامه و خاطراتش را خوانده‌باشید، می‌بینید او تنهاییِ عمیق و ویژه‌ای داشت که حتّی از چهره‌اش هم می‌شد دریافت و خواند و شاید کارگردان هم آن را لحاظ کرده بود و برخی وقت‌ها در چهرۀ بازیگر می‌دیدم و برایم قریب و آشنا بود. پایانِ فیلم را البتّه دوست نداشتم؛ خوب تمام نشد. می‌شد باشکوه‌تر و هنری‌تر باشد؛ مثلاً «حاتمی‌کیا» آخرش را می‌بست، حتماً بهتر می‌شد! :)

نکتۀ پایانی‌ام این که اگر یک نوجوان، یک ناآشنا با شهید، این فیلم را ببیند، چون صداها و شخصیّت‌ها را نمی‌شناسد، شاید خیلی متوجّهِ عمقِ ماجرا و داستان نشود. حاج حسین همدانی، ابراهیم همّت، حسینِ شریعتی، محسن رضایی و بسیاری دیگر از کسانی که بازآفرینی شدند و یا صداهایشان در فیلم بود، برای محرمان و دوستدارانِ این فضاها آشنا و نزدیک و نوستالژیک است و به‌گمانم، برای دیگران قدری مبهم و خنثی. نوجوانِ ما چه می‌داند که مردانِ بزرگِ ما در جنگ، که نام‌شان را این‌جا و آن‌جا دیده و شنیده، همه‌گی دوستانِ صمیمی بودند و اتّفاقاً در حادثه‌ای در فیلم، کنارِ هم گِرد می‌آیند و چه تصویری فراهم می‌شود... به‌گمانم در پایانِ این فیلم هم شاید تصویری که از حاج احمد در ذهنش ترسیم شود، تصویرِ یک سردارِ بزرگ، یک قهرمان با ویژگی‌های کم‌نظیر نباشد، درحالی‌که او با همۀ سادگی و طبیعی‌بودنش، کاریزمای به‌خصوصی داشت و آدمِ شگفت و عجیبی بود. 

* در خبرها دیدم که شاید حاجی زنده باشد و... راستش اصلاً خوشحال نشدم. آه؛ سی و اندی سااااال!! و اصلاً کجای روز و روزگارِ ما و حال و هوایمان زیبا است و دیدنی تا به این «مَرد» تعارف کنیم؟! او باید در بهشتِ امن و رضوانِ پروردگارش، با ابرار و صلحا همسایه و مرزوق باشد!

** به زانو درآمدنِ استکبار در خاکش هم بر شما بسی مبارک و خجسته! :دی  (کشتی؛ جامِ جهانی 2016)

آب‌گینه
۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

آه؛
مِن قِلّة الزّاد
    و طولِ الطّریق
          و بُعدِ السّفر
              و عظیمِ المورد...

                              امیرالمؤمنین سلام الله علیه؛ نهج البلاغه، حکمت 77. 

 * حافظ .

** آقا در همین حکمت، چقدر زیبا و مختصر دنیا را وصف کردند: «فَعَیْشُکِ قَصیرٌ، وَ خَطَرُکِ یَسیرٌ، وَ اَمَلُکِ حَقیرٌ؛ زندگانی‌ات کوتاه، جاهت ناچیز و آرزوی تو داشتن خُرد است!»
*** حافظ در بیتِ پایانیِ این غزل پس از شرحِ مشکلاتِ راه، «عشق» شما بخوان «ولایتِ اهلِ بیت» را تنها راهِ نجات می‌داند:

                  عشقت رسد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ  

                                                            قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

آب‌گینه
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

      چند روزِ پیش، مستندی با نامِ «متولّدِ کالیفرنیا» پخش شد که در آن یک تفنگ‌دارِ سابقِ نیروی دریاییِ آمریکا به ایران سفر کرده و نگاهش به موضوعاتِ مختلف را به تصویر کشیده است. پیشتر هم البتّه در مستندِ «آرایشِ غلیظ»، از او دعوت شده و در بابش سخن رفته بود که من هم به آن اشاره کردم: این‌جا 

      در فیلم، خیلی نکاتِ خوبی وجود دارد و بخشی هم البتّه قدری مصنوعی به نظر می‌رسد. آن‌جا که از خوشی و شنگولیِ طبقۀ مرفّه و ثروتمندانِ بی‌درد، بابتِ امضای توافقِ هسته‌ای فیلم گرفته و حرف می‌زنه، کلّی خجالت کشیدم و همین‌طور وقتی به زاغه‌نشین‌ها و حلبی‌آبادهای اطرافِ تهران رفته! خودش هم در فیلم می‌گوید که: وجود یا لغوِ تحریم‌ها در زندگیِ بالاشهری‌ها هیچ تأثیری ندارد ولی آن‌ها بابتش کفِ خیابان آمده‌اند و خوشحالی می‌کنند برخلافِ پابرهنگان که نشانی از نشاط و امید در چهره‌شان دیده نمی‌شود! سَری هم به یک پاساژِ بسیار شیک زد و متعجّب بود که کالاهای مارک‌دار و همۀ آن اجناسی که در آمریکا با آن‌ها بزرگ شده را این‌جا می‌بیند و خوب تحلیل می‌کرد که...

با یک زنِ فوکلی هم مصاحبه کرد که «اوباما» را دوست داشت و قبول داشت و...! لازم نیست که بگویم، اینجانب پای تلویزیون چه حالی شدم از مشاهدۀ این شیءٌ عجاب! یعنی هنوز هم این‌طوری داریم؟! پروردگارا! بعد بیچاره؛ «کن» که خودش آمریکایی است و پاسپورتِ امریکایی‌اش را به خاطرِ استکبارِ دولتش سوزانده، سعی کرد آن مخدّره را روشن کند که تو را به خدا بیا و اوباما را دوست نداشته باش!  

یک جایی از فیلم هم سراغِ (قصرمزار)ِ آقای خمینی می‌رود و آن را با خانۀ زمانِ حیاتش مقایسه می‌کند و به آن حصیرِ اهداییِ رهبری اشاره میشود و... از مهربانی و مهمان‌نوازیِ ایرانی‌ها هم حرف می‌زند و یک جملۀ زیبا به نظرِ من البتّه می‌گوید که: «شاید ایرانی‌ها بخواهند ما را بکشند ولی این کار را حتماً با مهربانی خواهند کرد!»

خلاصه، خودتان فیلم را ببینید!     

* چندین بار در این خانه و خانۀ قبلی از برنامۀ «ثریّا» و جنابِ «مقصودی» تشکّر کردم. بارِ دیگر هم مکرّر می‌کنم: خدا قوّت!

آب‌گینه
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر
      نگاه می‌کنم به پشتِ سر و به‌نظرم می‌رسد که گویا در سراب زیسته‌ام! اغلبِ آن‌هایی را که دوست‏‏‏داشته‌ام و دوستمداشته‌اند، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند امّا آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند؛ تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده که گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من بر آن می‌تابیده و همه، تصویرهایی بوده‌اند، پژواکِ درون و ضمیرِ من؛ کسی یا چیزی آنجا نبوده‌است...      

     این احساسِ عمیق که دیگران حتّی برخی عزیزان و اقوام در فاصله موجودیت دارند؛ زیبا، مهربان، صادق، رفیق، هم‌افق و هم‌احساس هستند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به آن‌ها نزدیک می‌‏شوی و به سوی‌شان حرکت می‌کنی، هم‏چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند و یا از نزدیک نازیبا و نامهربان و... می‌شوند، مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته در من قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی دل با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

 

*رسید هرکس و برقی به خرمنم زد و رفت

                        هر آن‌چه مانده ز خاکسترم، گواهِ من است (حسین منزوی) 

** یارب! چه چشمه‌ای‌ست محبّت؟ که من از آن
                                   یک قطره آب خوردم و دریا گریستم... 
(واقف لاهوری)

*** فال گرفتم، آمد که: دلا منال ز بی‌داد و جورِ یار که یار،

                                   تو را نصیب همین کرد و این از آن داد است  (حافظ جان)   +

 

آب‌گینه
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

     آن چند سطرِ ابتداییِ مناجاتِ شعبانیّه، وقتی پس از سلام و درود بر حضراتِ معصومین، پروردگار را صدا می‌زنم که: «چون تو را می‌خوانم، دعای مرا بشنو و پاسخم را بده»، هربار که می‌رسم به فرازِ: «چرا که من به سوی تو گریخته‌ام»، یادم می‌افتد که از این زندان جز «عالَمی اندوه و خجلت»** چیزی همراه ندارم و غیر از او پناه و مونسی نیست و پشتِ پلک‌هایم داغ می‌شود و گونه‌هایم گُر می‌گیرد و بغض‌های در گلو، اشک می‌شود و می‌رسد تا چشم‌ها و سُر می‌خورد تا روی چادرنمازم و بعد دلم گرم می‌شود که او هست و همیشه هست و او را دارم و می‌شود در آغوشِ او پناه گرفت و آرام شد و همۀ این‌ها را می‌بیند و می‌داند که: «او از دلم آگاه‌ست و باطنم را می‌داند و هیچ امری از این دنیا و آن دنیای من بر او پنهان نیست و همۀ آن‌چه را که می‌خواهم برایش بگویم، نگفته می‌خوانَد...» 

    مناجاتِ شعبانیّه، آن فرازِهای ابتدایی‌اش را آدم‌هایی مثلِ من _که جنس‌شان خرده‌شیشه و ناخالصی دارد و خدا دلش خواسته بیشتر آن‌ها را بفشارد و بتکاند و مبتلا باشند_ یک‌جورِ دیگری دوست دارند و می‌فهمند...

 

 

* فرازی از مناجاتِ شعبانیِه.

** «اگر فردا مرا گوید چه آوردی؟ گویم: خداوندا! از زندان جز موی بالیده و جامۀ شوخگن و عالَمی اندوه و خجلتِ برهم بسته، چه توان آورد؟» (عطّار نیشابوری) 

*** می‌بینید که عطّار چه رندانه واژه‌ها را کنارِ هم چیده؟ نمی‌گوید که «موی بالیده و جامۀ شوخگن و... آوردم»، بلکه همۀ این‌ها را «می‌توان» آورد!

آب‌گینه
۰۲ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

    خدا از سَرِ تقصیراتِ «جلال» بگذرد و او را رحمت کند. نیم قرنِ پیش در «غر‌ب‌زدگی»‌اش، ضمنِ تحلیلِ تعاملِ مردم و دولت و انتقاد از تهاجمِ فرهنگیِ آن روزگار، به نیمۀ شعبان و مراسمِ آن اشاره کرده و ببینید که چه زیبا و رندانه گفته‌است و فرازهایی چه اندازه روضۀ این روزهای ماست! امام را هم با چه ارادتی می‌خوانَد: «اعلاحضرت؛ ولىِّ عصر عجّل ‌الله ‌تعالى ‌فرجه»

در ادامه بخوانید!

     «یک تضادِّ دیگر که بسیار پیچیده‌است و هیچ‌کس هم متوجّهِ آن نیست: نود درصد از اهالىِ این مملکت، هنوز با معیارها و ملاک‌هاى مذهبى زندگى مى‌کنند. غرضم آن نود درصد؛ همۀ دهاتى‌هاست، به اضافۀ طبقاتِ کاسب‌کارِ شهرى و بازارى و مستخدمانِ جزء و مجموعۀ آن‌چه طبقه سوم و چهارمِ مملکت را مى‌سازد. این طبقات به نسبتِ فقرى که دارند، فقط با تکیه به معتقداتِ مذهبى قادر به تحمّلِ زندگانىِ خویشند و ناچار، خوشبختىِ امروزنیافته را در آسمان مى‌جویند و در دین و در آخرت. و خوشا به حال‌شان! گاهى عرق هم مى‌خورند، امّا دهان‌شان را آب مى‌کشند و به نماز مى‌ایستند و ماهِ رمضان توبه مى‌کنند و حتّى براى امام‌زاده داوود قربانى می‌کُشند و فلان دهاتى به محضِ این که هفت ‌تخمِ هرساله‌اش ده تخم شد، دستِ اهل و عیال را مى‌گیرد و به زیارتِ مشهد مى‌رود یا دستِ‌کم به قم. و اگر روابطِ حسنه (!) با همسایگان وجود داشت، به کربلا و مستطیع که شد به مکّه. و همه هم منتظرِ امامِ زمانند؛ یعنى همه منتظریم و حق هم داریم. منتها هر کدام به صورتى. چون هیچ دولتِ مستعجلى به وفاى کوچک‌ترین قول و عهدِ خود برنخاسته‌است، چون همه‌جا ظلم است و حق‌کشى و خفقان و تبعیض! و به همین علّت‌هاست که درپانزده شعبان، چنان جشنى مى‌گیریم که نوروز از حسد دق کند! و با همین اعتقاد است که تمامِ آن نوددرصدِ اهالىِ غیورِ مملکت، دولت را عمَلۀ ظلم مى‌دانند و غاصبِ حقِّ امامِ زمان؛ «اعلا حضرت ولىِّ عصر عجّل الله تعالى فرجه». پس حق دارند که مالیات نمى‌دهند و کلاه سَرِ مأمورِ دولت مى‌گذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مى‌گریزند و جوابِ درست به هیچ آمارگیرى نمى‌دهند. و گرچه روزنامه‌ها پُر است از تبریکاتِ اهالىِ غیورِ «مزلقان چاى» به مأمورِ جدید‌الورودِ ادارۀ سجلِ احوال، امّا هیچ‌کدام از اهالىِ غیورِ همان آبادى، هرگز سازمانى به نامِ دولت نمى‌شناسد، جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَلِ رایج است که: «زیرِ دیوار عجم نباید خوابید» و این عجم، دولت است؛ مأمورى است که از تهران مى‌ آید [نقلِ شفاهی می‌کنم از اسماعیل رایین _دوستِ عزیزم که اهلِ آن نواحی است]؛ یعنى نوکرِ دولت نباید شد و به مأمورش و به مؤسّساتش اعتماد نباید کرد.
     
به همین علّت‌هاست که تمامِ سازمان‌هاى مذهبى؛ از سقّاخانۀ زیرگذر و مسجدِ سرکوچه بگیر تا زیارت‌گاهِ بیرونِ آبادى، پوشیده‌است از تظاهراتِ گوناگونِ این عدم اعتماد به دولت و به کارش. و پُر است از علایمِ انتظارِ فرجِ مهدىِ موعود؛ اعلا حضرت ولى‌ِّعصر. که به‌راستى دعا کنیم که: عجّل الله تعالى فرجه! در زبانِ مردم، در کتیبۀ بالاى دیوار، بر زبانِ واعظ، در نماز، در اذان و مناجات، در قصیدۀ شعرا، در تظاهراتِ مفصّلِ جشنِ پانزده شعبان، بالاى کارتِ دعوتِ عروسى‌ها، همه‌جا «در ظلِّ توجّهاتِ ولىِّ عصر» به‌سرمى‌بریم،  این‌ها درست! آن‌وقت براى این مردم است که دولت با سازمان‌ها و مدارسِ خود، با سربازخانه‌ها و اداراتش، با زندان‌ها و بوق و کَرناى رادیوش، مُبلّغِ «حکومت ملّى» است و براى خود، سازِ دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم، مالیات مى‌طلبد، به زور ازشان سرباز مى‌گیرد، همه‌جا رشوه‌خور مى‌پرورد، سفارت‌خانه‌هایش قرتى‌ترین سفارت‌خانه‌هاست، مُبلّغِ اعلاحضرتِ دیگرى است، و گوشِ فلک را از افتخاراتِ هزاره هزاره افزایش یابنده‌اش ‍ کَر کرده است و توپ و تفنگش را دایم به رخِ مردم مى‌کشد. آن‌وقت به علّتِ همین تضاد، هر کودکِ دبستانى به محضِ این‌که سرودِ شاهنشاهى را به عنوانِ سرودِ ملّى از بر کرد، نماز از یادش مى‌رود و به محضِ این‌که پایش به کلاسِ ششمِ ابتدایی رسید، از مسجد می‌بُرد، و به محضِ این‌که سینما رفت، مذهب را به طاقِ نسیان مى‌نهد. و به همین علّت است که نود درصدِ دبیرستان‌دیده‌هاى ما لامذهبند. لامذهب که نه؛ هرهرى‌مذهبند، در فضا معلّقند. پایشان بر سَرِ هیچ استقرارى نیست، هیچ یقینى، هیچ ایمانى! چون مى‌بینند که دولت با این همه اِهنّ و تلپ و سازمان و بودجه و کمک‌هاى خارجى و توپ و تانک، قادر به حلِّ کوچک‌ترین مشکلِ اجتماعى که بیکارىِ دیپلمه‌ها باشد، نیست. و در عینِ حال مى‌بینند که یک اعتقادِ کهنِ مذهبى، چه ملجأ و پناه‌دهنده‌اى است براى خیلِ درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزدهِ شعبان، چه شادی‌ها مى‌کنند و چه خوشى مى‌گذرانند. این است که درمى‌مانند. رادیو بیخِ گوشش مدام افسون مى‌خواند و سینما به چشمش مى‌کشد عوالمِ از ما بهتران را، امّا آن واقعیّتِ دیگر هم هست؛ واقعیّتِ محتواى ایمانِ مذهبى و مگر چه قدر مى‌شود فکر کرد؟ و خودخور بود؟ یا در صددِ کشفِ حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثلِ دیگران نشود؟ و به رنگِ جماعت درنیاید؟ پس‍ برویم و همه هرهرى باشیم. نه مذهب‌مان پیدا، نه لامذهبى‌مان، نه زندگی‌مان، نه آینده‌مان. دم غنیمت است!»*

*غرب‌زدگی؛ جلال آل احمد، چاپ دوم، تهران، انتشاراتِ رواق، صص 103 تا 106.
** با اشارۀ جنابِ
«دژاکام» در پلاس، این فراز را این‌جا نوشتم. 

آب‌گینه
۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر