آب‌گینه

درباره بلاگ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۰

یک تکّه جان!

  «نرگس»جانِ مکشوف ذیلِ یادداشتِ «اجتماعیّات»، پُرسید که کدام «لارا» و کدام آهنگ؟ و حالا چون من، صدا و آهنگ‌هایش را دوست ‌دارد و خیلی خوشش آمده. پیشنهاد داد که این‌جا به دوستانِ دیگر هم بفرما بزنم.
لارا فابیان (
lara fabian): 
     این زن یک خوانندۀ شگفت است! با صدای بسیار قوی، و واقعاً زیبا.
اصالتِ او بلژیکی_ایتالیایی است ولی به چندین زبانِ زندۀ دنیا؛ فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی، انگلیسی، ترکی و روسی مسلّط است و در هر کدام هم قطعاتِ بی‌نظیری دارد. راستش حوصلۀ نوشتنِ یک یادداشتِ مفصّل و مستند برای معرّفی او را ندارم؛ می‌شود در بابِ آلبوم‌هایش، متنِ اشعارِ انتخابی‌اش، هنرمندی‌اش در اجرا، سایت و کنسرت‌هایش بسی سخن گفت ولی باشد طلب‌تان تا بعد.

در این سیاهه، سه آهنگ از او انتخاب کردم به سه زبان که هر سه را دوست می‌دارم و درنظرم بسی زیباست. ترجمۀکاملِ  اشعار را اگر خواستید می‌توانید این‌جا ببینید و البتّه می‌دانید که معنا در ترجمه شهید می‌شود و باید همیشه فراز و نشیب‌های ناگزیرِ ترجمه را درنظر گرفت، با توجّه به فرهنگ، لحن و بطنِ متن در آن زبان.

هر سه قطعۀ در ادامه، سرشار است از هنر، مهارت، لطافت و احساس...

 _ خوشا آن‌هایی که می‌توانند چند ماهِ دیگر، زنده او را بشنوند...

_ بلد نبودم که فیلمِ کنسرت‌ها را قطعه‌قطعه کنم. مجبور شدم لینک از یوتوب بگذارم.

      

caruso+  

قطعه‌ای مشهور به زبانِ ایتالیایی. یک عاشقانۀ آرام!

«...مَرد نگاهش را به چشمانِ دخترک دوخت؛ آن چشم‌های سبزِ به‌سانِ دریا

 و بعد ناخودآگاه اشکی از گونه‌اش جاری شد و احساس کرد دارد غرق می‌شود...

دو چشمی که به تو نگاه می‌کنند؛ این‌گونه نزدیک، این‌گونه واقعی،

 کلمات را از خاطرت می‌برند و افکارت را در هم می‌ریزند.

 به این تریتیب همه‌چیز حقیر و کوچک می‌شود، حتّی شب‌های آمریکا

 به عقب برمی‌گردی و زندگی‌ات را همانندِ ردِّ سفیدِ پروانهٔ قایقی می‌بینی.

آری، این زندگی است که تمام می‌شود...

دوستت دارم، می‌دانی که خیلی خیلی دوستت دارم...» (ترجمۀ کاملِ ترانه) + 

 

Je suis Malade+

زبانِ فرانسه زیباست، دوست‌داشتنی‌است!

«من بیمارم؛ 
دیگر رؤیایی نمی‌بینم، دیگر سیگار نمی‌کشم.
دیگر داستان و گذشته‌ای ندارم...

تو می‌آیی، کسی نمی‌داند چه زمانی،

 می‌روی، کسی نمی‌داند به کجا...

تمامِ شب‌ها می‌نوشم و مست می‌کنم

امّا همۀ نوشیدنی‌ها
برای من یک طعم دارند
دیگر نمی‌دانم کجا بروم،
تو همه‌جا هستی...

تو مرا از تمامِ ترانه‌هایم محروم کردی
تو مرا از تمامِ واژه‌هایم خالی کردی
و من قلبی کاملاً بیمار دارم
قلبی که در حصارها اسیر است.

می‌شنوی؟ من بیمار هستم…» (ترجمۀ کاملِ ترانه به انگلیسی) +



Broken Vow

+

 

شعر واقعاً زیبا و پُرمعناست و آهنگ هم بسی. این قطعه به زبانِ انگلیسی‌ست.

«...باید بفهمم که چرا من و تو به پایان رسیدیم.

دوباره به من بگو، می‌خواهم بشنوم
چه کسی باورِ همۀ سال‌های گذشته‌ام را ازبین بُرد؟
چه کسی شب را با تو می‌گذراند، هنگامی که من این‌جا کاملاً تنها هستم؟
به‌ یاد می‌آورم زمانی را که از آنِ تو بودم...

اجازه می‌دهم بروی،
اجازه می‌دهم پرواز کنی

چرا پیوسته می‌پرسم: «چرا»؟

اجازه می‌دهم بروی، حالا که یافته‌ام
راهی را که به نحوی نگه می‌دارد چیزی بیش از یک عهدِ شکسته را»

 

* تذکار: فردا سوّمین یکشنبۀ ماهِ شریفِ ذی‌القعده است! +

آب‌گینه
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۳

از تجربه‌ها

گاهی آدم به‌طورِ شگفت و غیرِ منتظره‌ای، مبدأِ میلش عوض می‌شود؛ دُرست همان مواردی که زمانی  فکر می‌کردی، هرگز تغییر نمی‌کنند.   

آب‌گینه
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۲

از غُررها، اجتماعیّات

      روزِ عیدی، بعداز ظهر مشرّف شدم حرم برای عرضِ تبریک و سلام و خا‌ک‌ساری. در راه دیدم که تهِ زورِ مشهدی‌ها برای پذیرایی و استقبال از زائرانی که از راه‌های دور و با پای پیاده آمده بودند، یک لیوان شربت بود و جا به جا بساطِ  واکسِ کفش! یعنی کشته مُردۀ همّت و مناعتِ طبع و ول‌خرجیِ این قوم هستم! خب می‌دانی که واکس خیلی خیلی حیاتی است! نمی‌شود که زُوّارِ امام بی واکس واردِ حرم شوند و درضمن، کم‌خرج هم هست و بهترین گزینه برای عملِ صالح و ثواب‌بُردن! حالا مَردمِ خودمان هیچ، آدم جلوی زائرانِ خارجی، به‌خصوص عراقی‌ها خجالت‌زده می‌شود. کاش فقط همین بود؛ این ایّامِ زیارتی، مشهدی‌ها جشن و سُرور دارند؛ نه به خاطرِ امامِ معصوم که به خاطرِ جیب‌هایشان! از آت و آشغال و زَلَم زیمبوهای دَمِ حرم بگیر تا کالاهای اساسی و حیاتی؛ همه را صدبرابرِ قیمت می‌فروشند. از این فروشنده‌ها خبیث‌تر، راننده‌های دَمِ حرم هستند که خدای من! پولِ خونِ پدرشان را از مردمِ بی‌نوا می‌گیرند و ذرّه‌ای هم رحم ندارند... الحمدلله، تا به حال گذرم به هتل و مسافرخانه و خانه‌های اجاره‌ای نیفتاده ولی می‌توان حدس زد که آن‌جا هم همین روضه‌ها درجریان باشد. قربانِ آقا بروم که از همۀ ایران، این خراب‌شده را انتخاب کردند و... مادرم حالش که به‌جا بود، هروقت خیلی حرصش می‌گرفت، به شوخی می‌گفت، امام را همین مشهدی‌ها شهید کردند. :)) حالا بگذریم. عیدی واردِ حرم که شدم دیدم، مسئولینِ محترم مثلاً زحمت کشیده‌اند و فضا را تزیین کرده‌اند، آن هم با میلیون‌ها شاخۀ گل! چقدر هم بی‌سلیقه و دهاتی‌وار. کربلا که مشرّف شده بودم، دوم سومِ شعبان بود و حرم‌های متبرّکه را همین شکلی تزیین کرده بودند؛ دسته‌گل‌ها‌ در شکل و رنگِ متفاوت را جا به جا به دیوار و سقف آویزان کرده بودند. آن‌جا در دلم گفته بودم که خب عرب هستند و خیلی توقّعی نمی‌رود ولی این‌جا، هنر نزدِ ایرانیان است و بس را کجای دلم بگذارم؟! دیگر این که با خودم فکر کردم که اگر به جای این همه گُل‌افشانیِ بی‌سلیقه، این هزینه را خرجِ  زائرانِ خسته و مسکین می‌کردند و مثلاً صرفِ اِطعام و اِسکان می‌شد و یا هدایای فرهنگی برای بچّه‌ها می‌گرفتند و می‌شد یادگاری برای همۀ عمرشان، بهتر نبود؟! 

همۀ این فکر و خیال‌ها را پشتِ درِ قبّۀ مطهّر گذاشته و وارد شدم و عرض کردم که: «بازم رهان، بازم رهان، کاین‌جا به زنهار آمدم...». دعاگوی همه هم بودم با نام!

آب‌گینه

       فردا دوّمین «یکشنبۀ» ماهِ شریفِ «ذی‌القعده» است. سالِ گذشته در خانۀ قبلی، یادداشتی با عنوانِ «اِستأنِفِ العَمَلَ؛ عمل را از نو شروع کن!»؛ در بابِ این ماه به همراهِ حدیثی نوشته بودم که بخشی از آن را دوباره این‌جا می‌آورم و التماسِ دعا.  

 شیخ «عبّاسِ قمی» رحمة‌الله‌تعالی‌علیه در «مفاتیحِ الجنان»، قسمتِ اعمالِ ماهِ ذی‌القعده، برای روزهای یکشنبۀ این ماه، نمازی از رسولِ خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌والسّلّم نقل کرده است که در ادامه، مشروحِ حدیث را از کتابِ «إقبال‌الأعمال» ملاحظه می‌کنید. این نماز بسیار ساده و پُر فضیلت است و به همۀ دوستانم پیشنهاد می‌کنم، از دست ندهید و گوارایتان!

پیام‌برِ رحمت صلوات‌الله‌علیه‌وآله در روزِ یکشنبۀ ماه ذی‌القعده فرمودند:
ای مردم، کدام یک از شما می‌خواهد که توبه کند؟ راوی می‌گوید: عرض کردیم: یا رسولِ خدا همۀ ما می‌خواهیم که توبه کنیم.

حضرت فرمودند:
غسل کنید، وضو بگیرید و چهار رکعت نماز به جا آورید. در هر رکعت یک بار «فاتحة‌الکتاب» [سورۀ حمد]، سه بار «سورۀ توحید» و یک بار معوّذتین [سورۀ «ناس» و «فلق»] بخوانید. آن‌گاه هفتاد بار استغفار کنید و آن را با «لاحولَ و لا قوّةَ اِلّا بالله العلیّ العظیم» به پایان ببرید. سپس بگویید: «یا عزیزُ یا غفارُ، اِغفرلی ذنوبی و ذنوبَ جمیعِ المؤمنینَ و المؤمناتِ فإنّه لا یغفرُ الذّنوبَ إلّا انتَ»

سپس فرمودند:

بنده‌ای از امّتِ من چنین عملی را انجام نمی‌دهد مگر این که از آسمان به او ندا می‌رسد که:
ای بندۀ خدا، عمل را از نو شروع کن که توبۀ تو قبول و گناهانت بخشیده‌شد!
فرشتۀ دیگری از زیرِ عرش ندا می‌کند: ای بنده، مبارک باد بر تو و بر خانواده و ذریّه‌ات!
منادیِ دیگری صدا می‌زند: در روزِ قیامت، دشمنانت را از تو راضی می‌نمایند.
فرشتۀ دیگری ندا می‌کند: ای بنده، با ایمان از دنیا می‌روی، دینت از تو گرفته نشده و قبرت نورانی و وسیع خواهد شد.
منادیِ دیگر صدا می‌زند: پدر و مادرت از تو راضی می‌شوند، اگرچه خشمگین باشند. پدر و مادر و خاندانت بخشیده شده و در دنیا و آخرت خوش رزق خواهی بود.
جبرئیل ندا می‌کند: من با فرشتۀ مرگ نزدِ تو آمده و به او دستور می‌دهم که با تو خوش‌رفتار بوده و به خاطرِ مرگ آسیبی به تو نرسانیده و به نرمی، روح را از بدنت خارج نماید.

عرض کردیم: یا رسولِ خدا، اگر کسی در ماهِ دیگری چنین بگوید، چطور؟ فرمودند: چیزهایی را که گفتم، برای او نیز خواهد بود. جبرئیل این کلمات را در شب معراج به من آموخته است.

 

* برای انتخابِ عنوانِ یادداشت، تفأّل زدم به حافظ جان و این غزل آمد:
 آن پیکِ نامور که رسید از دیارِ دوست/ آورد حرزِ جان ز خطِ مُشک‌بارِ دوست 

 باز بیایید و بگویید که چرا حافظِ نازنین را عاشقی؟!

**سندِ حدیث: إقبال الأعمال؛ ابن‌طاووس، علىّ بن موسى، ج ۱، ص 308، تهران، چاپ دوّم، ۱۴۰۹ هـ.ق.

آب‌گینه

     صبحی درحالِ جمع و جورِ خانه و پهن‌کردنِ لباس‌های شُسته، فکر می‌کردم که چه سالِ سختی را پُشتِ سَر گذاشتم. چه اندازه سنگین بود و امتحان بود و تقوا!  البتّه پیش‌ترش هم بسی دردناک گذشت؛ میانِ خوف و رجا و بهشت و جهنّم در رفت و آمد بودم امّا از یک‌جایی به بعد، دیگر من ماندم و ناامیدی و رهاشدگی و دردِ کنده‌شدن و جداماندن. آن ماه‌های اوّل، به لطفِ نَفسِ گرمی که خود این تجربه را داشت، زیارتِ عاشورا و روضه به دادم رسید. پناه بُردم به خیمۀ سیّدالشّهدا تا اربعین. هر روز عاشورا را با صد لعن و صد صلوات می‌خواندم و دریا دریا می‌گریستم. آقا هم بزرگوار و مهربان دست بر سَرم می‌کشیدند و به دردِ دلم گوش می‌دادند. آن ایّام حالِ شگفتی داشتم: دل‌شکسته‌گی. آن وقت بود که فهمیدم، آدمی چگونه می‌تواند لطیف باشد، در حالِ احتضار باشد و هرلحظه دست به دعا  و دل به خدا داده باشد. روز و شب‌های دردناکی بود ولی شگفت بود و بی‌نظیر. به‌گمانم در طولِ آن یک ماه و اندی، هیچ گناهی مرتکب نشدم. آدمِ جداشده از دنیا و دل‌کنده از مافیها، بی‌اغراق تعریف و تحدیدِ آن روزهای من بود. حالا که از دور تماشایش می‌کنم، می‌بینم چه اندازه زیبا بودم، آدم بودم و چه اندازه به خدا نزدیک بودم. گذشت! سخت و زیبا گذشت و بعدتر من بودم و هر روز، غارتِ یادها و خاطره‌ها. گاهی هم همه با هم و بی‌رحمانه به جانم حمله‌ور می‌شدند و من بی‌دفاع، تنها و غریب ناگریز و ناگزیر از تسلیم بودم. آوخ؛ چه روزهای غم‌انگیزی بود و چه شب‌های بارانی و تاریکی... تا کم‌کم دوباره جان گرفتم و دوباره دست به زانو شدم و روی پاهایم ایستادم. عادت نکردم، فراموش هم نکردم که عادت و فراموشی در نظرم حقیر است و نازیبا. پذیرفتم! پذیرفتم و رها شدم. چراغِ عقل که روشن شد، نگاه کردم و دیدم، آن دیوانه‌گی‌ها، آن بی‌قراری‌ها و پریشانی‌ها  بیش از آن که برای معشوق باشد، برای جنابِ عشق بوده و خیلی وقت‌ها کسی، چیزی در میانه نبوده است و من باوجودِ همۀ فاصله‌ها، بی‌مِهری‌ها و بی‌وفایی‌ها مجذوبِ عشق بودم و نه مصداقش، نه تجسّمش و خب رسیدن به این معنا دل را آرام می‌کند. جراحتش را التیام می‌بخشد و آدم را به زندگی، به آینده برمی‌گرداند و امیدوار می‌کند. کمی بعدتر بازگشتم به قبل، به پیش از سانحه، به تنهاییِ گذشته و البتّه که می‌دانی تنهابودن سخت است و البتّه‌تر تنهاشدن سخت‌تر! آدمِ از ابتدا تنها بلد است چگونه ‌تنها زندگی کند، به اقتضای شرایط و وظایفش مشکلاتش را مدیریّت کند، تنهایی لذّت ببرد، تنهایی تماشا کند، تنهایی و با خودش دردِ دل و گفت و گو کند، تنهایی روز و شب کند. ولی وقتی مدّتی تنها نیست و بعد تنها می‌شود، تا مدّتی گیج است، غریب است، حالا می‌داند که می‌شود تنها نبود و همۀ کارهای قبل را تنها نکرد و تا بیاید دوباره به قبل بازگردد، دوباره توانا شود، دوباره یادبگیرد، سخت است و دردناک است امّا می‌شود، ممکن است و خدا هم هست، همیشه هست!

     و حالا مدّت‌هاست رسیده‌ام به اشتباه، به کاش، به دردِ پشیمانی و سرزنش، به دریغ و افسوس. این که چرا و چگونه تن دادم به این راه و چرا اعتماد کردم و چگونه باور کردم و کاش چنین نمی‌شد و چنان نمی‌کردم. مدّت‌هاست که دلم به حالِ خودم، سادگی‌ و صداقت و آن همه صمیمیّت و خوش‌خیالی‌ام می‌سوزد و پُرم از دریغ و افسوس و گاهی اشک‌هایم جاری می‌شود برای آن حجم از سختی و دردی که متحمّل شدم و البتّه که کاش خودم را مقصّر نمی‌دانستم. گاهی آدمی مظلوم واقع می‌شود و ناگزیر روزِ استیفای حق می‌رسد امّا گاهی خود مِن الظّالمین است و  بزرگترین گنه‌کارِ داستان. البتّه که می‌دانم اشتباهم کوچک نبود و حقیر، همین‌طور احمقانه و مسخره و باور دارم که وقتی مرتکب شدم، وقتی در آن لباس درآمدم، صادقانه‌تر و تمام‌تر از آن نمی‌شد به تصویر کشید، که حتماً رقصِ من عاشقانه‌تر و پاک‌بازتر بود امّا با این همه، اشتباه بود و بزرگ و غیرِ قابلِ بخشش!

     هفتۀ گذشته، یک شبِ زیبا پس از باران، بر فرازِ کوه، درحالی که همۀ چراغ‌های روشنِ گرگان در منظرِ چشمانم بود و بغض گلویم را می‌فشرد و صدایم می‌لرزید و اشک گاهی خودش را به کاسۀ چشم می‌رساند امّا اجازۀ جاری‌شدن نداشت، برای مَرد از این احساس گفتم. همان نفَسِ گرمِ اوّلِ ماجرا و او باز مهربانانه شنید و حکیمانه در گوشم خواند که همۀ آدم‌ها حق دارند اشتباه کنند، که اشتباه هم؛ چه کوچک و چه بزرگ امتحان است و ابتلا، تقدیر است و قسمت، که انبیا و پیامبران هم با محبّت آزموده شدند و... نباید بر آن متوقّف ماند و رنج کشید، که می‌توان پُل ساخت و عبور کرد و درس گرفت. حالا چند روزی هست که به حرف‌های او می‌اندیشم، با خودم گفت و گو می‌کنم. تصمیم گرفتم ببخشم؛ خودم را و اشتباهاتِ کوچک و بزرگم را...  

 

 

* سیمین! ز عشق رسته‌ای امّا فسرده‌ای

  آن اخگری، کز آتشِ سوزنده رسته‌ای

آب‌گینه
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳

از تجربه‌ها

     شبِ شهادتِ آقا امام جعفرِ صادق علیه السّلام درحالِ بازگشت از هزارپیچِ «گرگان» به سوییت‌مان بودیم که در راه، یک ماشینِ گُل‌زدۀ عروس را رؤیت کردیم! اوّل با خودم گفتم، شاید بندگانِ خدا حواس‌شان نبوده که بعد با تذکّرِ همراهان، مطمئن شدم که اِمکان ندارد طرف تقویمش را ورق نزده باشد و اصلاً تالارها این شب‌ها و روزها تعطیل هستند و خدمات نمی‌دهند و حتماً گُل‌فروشی یا آرایشگاه و چه و چه تذکّر می‌دهند که شبِ شهادت است، آن هم رئیسِ مذهبِ تشیّع! بلافاصله نتیجه گرفتیم که سگ‌سنّی است آن هم نه سنّیِ معمولی و همان به اصطلاح برادر! که معلوم بود، عمداً قصدِ وهن و توهین دارد و به احتمالِ نزدیک به یقین ناصبی است. همه‌گی متأثّرِ مظلومیّتِ حضراتِ معصومین حتّی در کشورِ شیعه، مشغولِ فحش و بدو بیراه بودیم و اعصاب‌مان حسابی خُرد شده‌بود که پس از طیِّ مسافتی دیدیم که ای داد! همان ماشینِ گُل‌زده که از ما سبقت گرفته و مشغولِ فیلمبرداری و عروس‌کِشان بود، حالا گوشۀ خیابان پارک کرده است. حضرتِ باران هم سیل‌وار می‌بارید، آن‌قدر که دید را مختل کرده بود. ناگهان پسرعمویم قدری جلوتر از ماشینِ عروس پارک کرد و با عصبانیّت پیاده شد و رفت طرفِ عروس و داماد. تهِ دلم  دوست داشتم که مَردکِ... را یک کتکِ مفصّل بزند ولی خیلی هم ترسیده بودم و فکر کردم که حالا ممکن است چه اتّفاقی بیفتد و فوری صدقه گذاشتم و شروع کردم به دعا و ذکرگفتن که مبادا درگیری پیش بیاید و شاید اصلاً آن‌ها‌ اسلحه‌ای، گرمی، سردی داشته باشند و... قدری هم با خاله جان اشک ریختیم که آقا پس کِی تشریف می‌آورید و ما را از شرِّ این جانوران نجات می‌دهید و...  عموجان هم بلافاصله پس از او پیاده شدند و بعدتر فهمیدیم، پسرعمو به داماد پرخاش کرده که چرا شبِ شهادت، در خیابان ماشینِ عروس راه انداخته‌ و طرف مدّعی شده که نمی‌دانسته و ازقضا، آن‌طرفِ خیابان پاسگاهِ پلیس بود و ایشان از نگهبانی آن‌جا، سراغِ مسئولِ بخشِ عقیدتی_سیاسی را می‌گیرد و سربازها هم بلافاصله کفش‌شان را جفت می‌کنند که چه شده است و همین الآن رسیدگی می‌کنیم و داماد را می‌خواهند و توبیخش می‌کنند و شمارۀ ماشینش را به همۀ بخش‌ها در سراسرِ شهر اعلام می‌کنند که هرجا دیده شد، ماشینش را بخوابانند و خلاصه گوشش را می‌تابانند که برود و بلافاصله خودش و ماشینش را گُم و گور کند. عمو و پسرعمو خیسِ آب که به ماشین برگشتند، قرار شد با صد و ده هم تماس بگیریم و طرحِ شکایت کنیم و آن‌جا هم ثبت شود و شاید مِن بعد، پلیسِ محترم در سطحِ شهر مراقبِ این‌گونه مصیبت‌ها هم باشد. خلاصه خوش‌دل بودم بابتِ این جسارت و حمیّتِ پسرعمو که به اندازۀ توانش، با دشمنِ ملعون برخورد کرده که کمی جلوتر، ماشینِ عروسِ دیگری دیدیم و آه از نهادم بلند شد و به‌نظرم آمد که این گرگانی‌ها انگار بسی بی‌رگ و سیب‌زمینی تشریف دارند که در سطحِ شهرشان، شبِ شهادت، پیشِ چشمِ همه و راه و بی‌راه عروس‌کِشان است! 

البتّه گفتنی است که فردا صبحش، یعنی روزِ شهادت، نه در شهر که در اطرافِ آن و روستایی‌ها را دیدیم که دسته و هیئت راه انداخته‌اند و بسی مظلومانه، ساده و بی‌ریا مشغولِ عزاداری بودند.

 

* فردا صبح اگر عنایت فرمایند، پس از چهارده پانزده روز، زائرِ امامِ رئوف خواهم بود. آوخ؛ دلم بسی تنگ شده‌است... گفتم که حواس‌تان باشد؛ به شرطِ  حیات، به یادتان هستم و دعاگو. 

آب‌گینه
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۴

من آنم که دریا کنارِ من است... *


تماشاکردن، مبهوت‌شدن، تسبیح‌گفتن، قدم‌زدن، فکرکردن، سکوت‌کردن، سکوت‌کردن...

  

 

      چند روزی مهمانِ دریا بودم. با صدای امواجش به‌ خواب رفتم و بیدار شدم. غروبِ زیبایش را تماشا کردم و صبح‌های زود، روی ساحلِ نرمش قدم زدم. شبی تماشاکنانِ امواج، محظوظِ نسیمِ ملایم و مطبوعِ دریا، یادِ دوسالِ پیش افتادم که در اتوبوس، از «مکّۀ» مکرّمه به سمتِ «جدة» در حرکت بودیم و از پنجره تا چشم کار می‌کرد و تا ناکجا، بیابانِ تفتیده و صحرای لم‌یزرعِ بود؛ آن روز، درست مثلِ این شبِ دریایی، درنظرم رعب داشت و پُرهیبت بود.

 

* فردوسیِ پاک‌زاد 

** ساحلِ «محمودآباد» 

آب‌گینه

       پیش از ماهِ مبارک، علاوه بر رانندگی، شروع کردم به باشگاه‌رفتن. همین نزدیکِ خانه است و ساعت‌هایش  با برنامه‌ها و شرایطِ من سازگار. حال و هوایم را عوض می‌کند و فکر و خیالِ بی‌خودی نمی‌کنم و این چند کیلو وزنِ اضافه هم اِن‌شاءلله کم می‌شود! :) 

جلسۀ اوّل سردرد گرفته بودم از صدای بلندِ موسیقی و آهنگ‌های تهوّع‌آور و شش و هشتِ سالن! جماعتِ زن‌ها هم که برخی باشگاه را با مراسمِ عروسی و سالنِ رقص اشتباه گرفته بودند، مشغولِ قِردادن و مسخره‌بازی بودند! بعد دیدم که اوضاع خیلی ناگوار است! ساعتِ اوّلِ صبح را انتخاب کردم و پیش از همه و قبل از پخشِ موسیقی می‌رفتم و می‌روم. آن‌جا دختری را دیدم که علاوه بر گوش‌هایش، بازوها و ساقِ پاها و نافش را سوراخ کرده و آویز انداخته بود! حالا بمانَد که همۀ تنش هم تتو داشت. واقعی! از آن‌ها که گوشت و پوست را مجروح می‌کنند و درد و خون‌ریزی دارد! گفتم: دخترجان! این چه بلایی است سَرِ خودت آوردی؟! گفت: شوهرم خواسته. در ماهواره دیده و گفته من هم آن‌طوری باشم. یکی دیگر می‌آید که وزن و هیکلش متناسب است ولی باز به‌شدّت ورزش می‌کند و همیشه زیرِ چشم‌هایش سیاه و گودافتاده است. از او پُرسیدم که چرا و چگونه؟ گفت: دوست پسرم عکسِ فلان هنرپیشه را نشانم داده که باید این‌طوری باشی و... خلاصه عوالمی است آن‌جا. کلّی چیزهای عجیب و غریب شنیدم و یادگرفتم و بسیاری غیرِ قابلِ پخش و انتشار است!

     صبحی درحالِ دویدن روی تردمیل، داشتم فکر می‌کردم که صرفِ‌نظر از بی‌شعوری و انفعالِ برخی زن‌ها! مردهایمان هم بسی هوس‌ران و زیاده‌خواه و تنوّع‌طلب شده‌اند و همه هم ارمغانِ این رسانه‌های کثیف و آلوده است. حافظۀ بصری و تخیّلات‌شان پُر شده است از تصاویرِ زن‌های هالیوودی که سَرتاپایشان با جرّاحی و پرتز و چه و چه، تراشیده و طرّاحی شده و با هزار جور گریم و رنگ و حُقّه، تبدیل شده‌اند به یک عروسکِ زنده و با ادا و اطوارشان، سلیقۀ طبیعی و نیازِ غریزی و فطری‌ِ مخاطب را مصنوعی و اِگزجره کرده‌اند. مهم‌تر از آن این است که این اتّفاق و جریان نهایت هم ندارد؛ یعنی این خواهش و تصوّرِ غیرِ طبیعی، سقف نخواهد داشت و هربار با فیلمِ جدید و هنرپیشۀ جدیدتر، نوع و اندازۀ آن هم تغییر می‌کند و آستانۀ نیاز و لذّت هم به مرورِ زمان بالاتر و بالاتر می‌رود و زنِ مسکین، هر بلایی هم سَرِ خودش بیاورد، کجاو کِی به آن تصویر می‌رسد و می‌تواند رضایتِ طرفِ مقابلش را جلب کند؟!

     مَردِ قدیم و گذشته، اوّلین دختری که در حوالیِ خود می‌دید، درنظرش دخترِ شاهِ پَریان می‌آمد و یک دل نه، صد دل عاشقش می‌شد و تا پایانِ عُمر هم با همان زندگی می‌کرد و به او وفادار بود. امّا حالا...

آمدم برای دختر بگویم، با تن و غریزه که نمی‌توان قلبِ مَرد را تسخیر کرد؛ اگر روح و ملکوتش را رام کردی و کنارت نه‌تنها آسایش که آرامش داشت و رفتار و گفتار و نگاهت را پَرستید و عاشق بود، هنر کردی که دیدم بندۀ خدا اصلاً در عالَمِ دیگری سیر می‌کند و دیدم عیشش را منغّص نکنم، بهتر است!      

 

_ یادتان هست که لینکِ مستندی در بابِ روغن‌های سرخ‌کردنی و مضرّاتش گذاشتم و دنبالِ یک جایگزین بودم؟ قرار شد که این‌جا به دوستان ازجمله مرضیّه جان و کوثرِ نازنین و جنابِ نجفی بگویم. روغنِ کنجد و روغنِ دنبۀ گوسفند بهترین گزینه است. نقطۀ دودشان هم هیچ عیبی ندارد. باباجان! الکی می‌گویند که به دردِ سرخ‌کردن نمی‌خورند. تحقیق کردم و امتحان کردم و مدّتی است استفاده می‌کنم و جواب می‌دهد ولی خب کنجد گران است و تقلّبی‌اش زیاد و دنبه هم بو می‌دهد. همه‌جور راهی هم که گفتند و خواندم برای ازبین‌بردنِ بویش به‌کار بستم، باز بوی گوسفندِ مهربان می‌آید! :) روغنِ هستۀ انگور هم استفاده نکنید. تبلیغِ الکی می‌کنند.

 

* بخشی از یک ترانه، سرودۀ «اردلان سرفراز»، البتّه که با صدای «هایده» و آهنگ و تنظیمِ «ناصر چشم‌آذر»!

آب‌گینه

پس از شنیدنِ ماجرای سَر بُریدنِ کودکِ ده سالۀ فلسطینی و آشنایی با گروهِ «نورالدّین زنکی»، چند روز است در سَرم می‌پرخد که اگر باور کنم، در عاشورا چه گذشته است و چه خاکی بر سَرمان کرده‌اند، بی‌شک جان می‌دهم! ای وای؛ بانو گرفتار و اسیرِ چه قومی بود... همین است که قطبِ عالمِ اِمکان، صاحبِ زمین و زمان، با آن ظرفیّتِ وجودی، هزار و اندی سال است که چشم‌های مبار‌ک‌شان خون‌بار است! ای دادِ من...

 

چند وقت است وقتی اخبارِ ساعتِ دوی بعدازظهر را گوش می‌کنم، انگار روضه شنیده‌ باشم، اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. شیعیانِ مظلوم را این‌جا و آن‌جا قتلِ عام می‌کنند. بچّه‌های خودمان هم که یا در اتوبوس و سرِ مرز و پالایشگاه و ساختمانِ آتش‌گرفته و یا در عراق و سوریه  پَرپَر می‌شوند. بمانَد حالا کشمیر و فرانسه و آلمان و بلغارستان و... خدایا! این چه اخبارِ مزخرفی است؟! مجری هربار سلام و صلوات می‌گوید، تنم می‌لرزد که می‌خواهد الآن باز چه بخواند! 

 

یک خانمی، خیلی سال است که می‌آید کمکم می‌کند. این‌جا و در نیلوفرانه از او نوشته‌ام، آدمِ درستی است و زنِ احمق و کوچکی هم نیست... چند روز پیش برایم گفت که مدّتی برای کار به آسایشگاهِ معلولین رفته و چه وضعِ اسف‌باری آن‌جا در جریان است! بچّه‌ها و زن و مردهای ناتوان را هر ده پانزده روز یک بار حمّام می‌برند و بسترشان همیشه متعفّن است و لباس‌هایشان مستعمل و کهنه و رنگ‌پریده و غذاهایشان، بی‌مزّه و بی‌سلیقه پخته شده است و با بداخلاقی و خشونت و بی‌مِهری خدمات داده می‌شود. ملّتی هم که هر از گاهی می‌آیند برای کمک و  نذر و صدقه (البتّه متوجّه باشید، این‌جا مشهد است!)، هرچه که اهدا می‌کنند از لباس و غذا و اسباب بازی و پول، بهترین و تازه‌ترین و بیشترش، می‌رود در جیبِ پرسنل و مدیریّت! این  دوستِ ما هم چندباری که اعتراض کرده، توبیخش کردند و خودش از آن‌جا آمده بیرون و حالا هرازگاهی برای رضای خدا می‌رود به آن‌ها سَر می‌زند و کارهایشان را می‌کند! او می‌گفت با جزئیّاتِ بیشتر و من گریه می‌کردم!

 

چند مصیبتِ دیگر هم در ذهنم هست... بمانَد برای خودم! دیشبی خیلی دل‌گرفته بودم، حافظ جان این را تجویز فرمود. او هم با من موافق است! هرطور فکر می‌کنی، هیچ راهی باقی نمانده؛ یا باید خدا به حال‌مان رحم کند و صاحب‌مان را برساند و یا زودتر برویم آن طرف، پیِ زندگی‌مان! (من خیلی به اوّلین لبخند و کیفیّتِ آن، در آن دنیا فکر می‌کنم...)

 

خرّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم

                 راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه، غریب

                  من به بوی سرِ آن زلفِ پریشان بروم

دلم از وحشتِ زندانِ سکندر بگرفت

                  رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم

چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی‌طاقت

                  به هواداری آن سرو خرامان بروم

در رهِ او چو قلم گر به سَرم باید رفت،

                 با دلِ زخم‌کش و دیدۀ گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی،

                 تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم

به هواداریِ او ذرّه صفت، رقص‌کنان

                 تا لبِ چشمۀ خورشیدِ درخشان بروم

تازیان را غمِ احوالِ گران‌باران نیست

                 پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره، بیرون

                 همرهِ کوکبۀ آصفِ دوران بروم

 

* خیلی متشکّرم بابتِ احوال‌پُرسی‌ها و الطافِ دوستان. هنوز محتاجیم به دعای خیرتان. راستی برای کودکانِ بیمار هم بسی دعا کنید. اصلاً همیشه یادتان باشد... کوثرجان هم گویا مادرِ نازنینِ بیماری دارد، دلِ او و حالِ مادرش را هم! +

آب‌گینه