آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلامُ علیکم؛ اسعدالله ایّامکم! 
 
     می‌دانید که میرزا حبیب همان قاآنیِ خودمان، صاحبِ زیباترین و شگفت‌ترین‌های قصایدِ فارسی است. از آن میان برخی را در مدحِ وجودِ مقدّسِ حضرتِ امیرالمؤمنین سروده و یکی را هم مختصِّ غدیر. آن غدیریّه را خیلی دوست نمی‌دارم، زیباست ولی از آن زیباتر هم دارد. خودتان در گنجور ببینید. در ادامه ابیاتی به انتخابِ من بخوانید و گوارا! (از این انتخابی هم بسی زیباتر دارد!)

     راستی! صبحی مشرّف شدم حَرم و دعاگو بودم. در بازگشت، در بلواری چندین ماشین، خطّی پُشتِ سَرِ هم حرکت می‌کردند و پُر بودند از بادکنک‌های رنگی! سرنشینان هم در دست‌هایشان چندین بادکنک بود و در هوا می‌رقصاندند و از ضبط‌هایشان مولودی و مدّاحی پخش می‌شد و بوق بوق هم می‌کردند. مابقیِ ماشین‌ها در اطراف هم همراهی می‌کردند. برخی البتّه! خیلی خوب بود. دم‌شان گرم!  

     یک راستیِ دیگر! دیشبی خندوانه را دیدید؟! سیّد «مجید بنی‌فاطمه» در مدحِ مولا خواند. برخی ابیاتش خیلی خوب بود. دلم چقدر خنک شد! مخصوصاً که حتمی برخی هم تماشا کردند.     

امّا آن قصیده:


سروشِ غیبم ‌گوید به ‌گوشِ پنهانی

که جهلِ دونان خوش‌تر ز علمِ یونانی
تو را ز حکمتِ یونان جز این چه حاصل شد
که شبهه ‌کردی در ممکناتِ قرآنی
تو نفسِ علم شو،  از نقشِ علم دست بشوی
که نفسِ علم قدیم‌ست و نقشِ او فانی
شناختن نتوانی هرگز یزدان را
چو خود شناختنِ نفسِ خویش نتوانی
در این بدن که تو داری، دلی نهفته خدای
که ‌گنج‌خانهٔ عشق‌ست و عرشِ رحمانی
بکوب حلقهٔ در را که عاقبت ز رای
سری برآید چون حلقه را بجنبانی
ولی به گنجِ دلت راه نیست تا نرهی
ز جهلِ ‌کافری و نخوتِ مسلمانی
به‌گنجِ دل رسی آن‌گه ‌که تن شود ویران
که‌گنج را نتوان یافت جز به ویرانی
فضولِ عقل رها کن‌ که با فضایلِ عشق
اصولِ حکمتِ دانایی است، نادانی
به مُلکِ عشق چه خیزد ز کدخداییِ عقل
کجا رسد خرِ باری به اسبِ جولانی
عنانِ قافلهٔ دل به دستِ  آز مده
که می‌نیاید هرگز ز گرگ چوپانی

یقینِ عشق چو آمد، گمانِ عقل خطاست

بکُش چراغ چو خندید، صبحِ نورانی
گرفتم آن‌که نتیجه است عشق و عقل، دلیل
دلیل را چه کنی؟ چون نتیجه را دانی
تو خود نتیجهٔ عشقی، پیِ دلیل مگرد
که نزدِ اهلِ دل این دعوی است، برهانی
اَمل سرابِ غرورست زینهار، بترس!
که نفسِ‌ گولِ تو غولی بود بیابانی
مشو ز دعوتِ نفسِ شریرِ خود ایمن
که‌ گرگ می‌نبرد گلّه را به مهمانی
به هر دوکون قناعت مکن، ‌کزین دو برون،
هزار عالَمِ بی‌منتهاست پنهانی
گمان بَری که هستی کران‌پذیر بود
گر این مسلّم هستی، به هستی ارزانی
ولی من از دَرِ انصاف بی‌ستیزهٔ جهل،
سُرایمت سخنی فهم ‌کن به‌ آسانی
کران‌هستی اگر هستی است، چیست سخن؟
وگر فناست، فنا را عدم چرا خوانی؟
چو مُلکِ هستی‌ گردد به نیستی، محضور
نکوتر آن‌که عنان سوی نیستی رانی
ز چهرِ شاهدِ هستی اگر نقاب افتد،
به یکدگر نزنی مژه را ز حیرانی
بر آستانهٔ عشق، آن زمان دهندت بار
که بر زمین و زمان  آستین برافشانی
برهنه‌پا و سَرانند در ولایتِ عشق
که‌قوتشان‌ همه ‌جوعست و جامه عریانی
مبین بر آن‌که چو زلفِ بتان پریشان‌ند
که هم‌چو گیسوی جمع‌ند در پریشانی
غلامِ درگهِ شاهِ ولایت‌ند همه
که در ولایتِ جان می‌کنند سلطانی
کمالِ قدرتِ داور؛ وصیِّ پپغمبر
ولیِّ خالقِ اکبر؛ علیِّ عمرانی
شهنشهی ‌که ز واجب، ‌کسش نداند باز
اگر برافکند از رخ، حجابِ اِمکانی
از آن ‌گذشته‌ که مخلوقِ اوّلش‌ گویی
بدان رسیده که خلّاقِ ثانی‌اش دانی!
به شخصِ قدرش هجده هزار عالَمِ صنع
بود چو چشمهٔ سوزن ز تنگِ میدانی
اگر خلیفهٔ چارم در اوّلش دانند،
من اوّلیش شناسم ‌که نیستش ثانی!
لوای ‌کوکبهٔ ذاتِ او چو گشت پدید
وجود مغترف آمد به تنگِ سامانی
شها تویی‌ که ندانم به دهر، مانندت
جز این صفت که بگویم به خویش می‌مانی
به‌ گاهِ عفوِ تو، عصیان بود سبک‌باری
به وقتِ خشم تو، طاعت بود پشیمانی
چسان جهانت خوانم‌ که خواجهٔ اینی
کجا سپهرت دانم‌ که خالقِ آنی
ز حُسنِ طلعت، خلّاقِ جِرمِ خورشیدی
ز فرطِ همّت، رزّاقِ ابرِ نیسانی
به پای عزم، محیطِ فلک بپیمایی
به دستِ امر، عنانِ قضا بگردانی
نه آفتاب و مَه‌ست این‌که چرخِ روز و شبان
به طوع، داغِ تو را می‌نهد به پیشانی
نسیمِ خلّتِ تو بر دلِ خلیل وزید
که ‌کرد آتشِ سوزان بر او گلستانی
شد از ولایِ تو یوسف، عزیزِ مصر ارنه
هنوز بودی در قعرِ چاه زندانی
نه‌گر به جودیِ جودت، پناه بُردی نوح
بُدی سفینهٔ او تا به حشر، طوفانی
امیرِ خیلِ ملایک، کجا شدی جبریل،
اگر نکردی بر درگهِ تو دربانی
ازین قبل ‌که چو خشمِ تو هست شورانگیز
حرام گشته در اسلام، راحِ ریحانی
ز موی موی عرق ریزدم به مدحتِ تو
که خجلت آرد در مدحِ تو سخن‌دانی
چنان به مِهرِ تو مستظهرم‌ که شاهِ جهان
به ذاتِ پاکِ تو، آثارِ صنعِ یزدانی...*

 

* بیتِ تخلّص است و واردِ مدحِ پادشاه می‌شود.
** می‌دانم که قصیده‌خوانی آن هم کلاسیک و گذشته‌اش، حوصله و علاقه می‌خواهد. با اقتضائاتش؛ مثلِ: تغزّل و تخلّص و... هم باید آشنا باشید.  

*** یک چیزِ دیگر که می‌خواستم بنویسم و یادم رفت: از اَعمالِ امروز، خواندنِ دعای ندبه بود! شیعهٔ غم‌دارِ داغدارِ همیشه؛ ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم... می‌بینید که پس از ذی‌الحجّه بلافاصله محرّم می‌آید... 

آب‌گینه
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

       گوشِ زمین به نالۀ من نیست آشنا

                                               من طایرِ شکسته‌پَرِ آسمانی‌ام

 

    در کتابِ «دربارۀ هنر و شعر و شاعری»، به کوششِ «سیروس طاهباز» نامه‌ای از «نیمایوشیج» آمده که نظرش را به‌طورِ خاص در موردِ منظومۀ زیبای «هذیانِ دل» و به‌طورِ کلّی در بابِ شعرِ شهریارِ سخن؛ «سیّدمحمّدحسین بهجت تبریزی» بیان می‌کند. فرازی از آن را این‌جا دوباره با هم بخوانیم!

 

نیما یوشیج:
«باید بگویم شهریار تنها شاعری است که من در ایران دیدم!
دیگران، کم و بیش، دست به وزن و قافیه دارند. از نظرِ آهنگ به‌دنبالِ شعر رفته‌اند و از نظرِ جور و سفت‌کردنِ بعضی حرف‌ها که قافیۀ شعر از آن جمله است. امّا برای شهریار، همه‌چیز علی‌حدّه است. طبعِ ظریفِ شهریار به‌قدری باختۀ شعر است که بارها با من گفته است (هنگامی‌که من برای او حرف می‌زدم از سبک‌هایی که دوره‌‌های اخیر در عالَمِ شعر به وجود آمده است.): «اصل، ایده است؛ ایده به منزلۀ جان است. لباس هر چه می‌خواهد باشد.»

 از خواندنِ شعرهای شهریار، آدم حالی را که از علوِّ غزل (به سبکِ غزل‌سراییِ خودمان) منتظر است، می‌بیند. همین حال را شهریار در اشعارِ به سبکِ نوینِ خود دارد... از خواندنِ شعرهای [جوانانِ تاز‌ه‌وارد]، آدم نه غمگین می‌شود نه خوشحال، در صورتی که این‌طور می‌خواسته‌اند. به قولِ «هدایت»: «آدم نمی‌داند خودش را سوزن بزند یا غلغلک بدهد.» زیرا هدفِ اصلیِ آن‌ها شعر نیست، بلکه شعر ابزار برای هدف‌های دیگر است. شعر برای آن‌ها، یک مرحلۀ ابتدایی و نارس است که به آن نرسیده‌اند. امّا برای شهریار، کهنه‌شده؛ شعر، خود هدف است. مقصودِ زندگیِ او در خودِ شعر است... آن صفا و نفوذ که گوینده را راستی راستی شاعر معرّفی می‌کند، از این راه است. او این راه را با قوّۀ جوانیِ خود پیموده است. مراحلِ بعدی شهریار به آن کمال داده، چنان‌که در هذیانِ دل می‌بینیم...

کسی که شاعر نباشد، شعر را نمی‌فهمد ولی چه بسیار اشخاص که شعر می‌گویند و شاعر نیستند و به‌عکس... شهریار  شعر را معنی داده است و در شعرِ آن، شعر معنی پیدا می‌کند!»**
                                                                                          اردیبهشت 1225
   
                                                                                                 

امروز سال‌گردِ پرواز و رهاییِ شهریار است... پروردگار آن جانِ ‌شیفته، آن دلِ ‌خسته را بیش از پیش، غریقِ رحمتِ خود کناد!    

_ می‌شود آب‌گینه را به بیتی انتخابی از او مهمان کنید؟ پیشاپیش سپاس‌گزارم.


* شهریارِ جان.

** دربارۀ هنر و شعر و شاعری؛ نیمایوشیج، گردآوری: سیروس طاهباز، انتشاراتِ نگاه، صص267_269.

 

آب‌گینه
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

کم‌تر از یک ماهِ پیش، فیلمِ مستندی به نامِ «روزهای صفر» (Zero days) + منتشر شد که توسّطِ «آلکس گیبنی» ساخته شده است. او کارگردانِ مستندسازی است که فیلم‌هایی دربارۀ شکنجۀ زندانی‌ها در زندان‌های آمریکا و آزار و اذیتِ جنسیِ کشیش‌های کاتولیک هم ساخته و درواقع یک مستندسازِ سیاسی است.


مستندِ «روزهای صفر» در بابِ جنگِ سایبریِ آمریکا و اسرائیل علیهِ ایران است و از پیچیده‌ترین حملۀ سایبری که تا به حال، علیهِ تشکیلاتِ صنعتی یا نظامیِ یک کشور انجام شده، حرف می‌زند. این فیلم در جشنوارۀ برلین، نامزدِ دریافتِ خرسِ طلایی و نشانِ بهترین فیلم هم شد.

برنامۀ «عصر» به کارگردانیِ دکتر «نادر طالب‌زاده»، با دعوت از دکتر «حسن عبّاسی» به بررسی و تحلیلِ این فیلم پرداخته است

خلاصه‌ای از فیلم:
کارگردان ویروسی به نامِ «استاکس‌نت» را معرّفی می‌کند که سالِ 88، توسّطِ یک لب‌تاپِ آلوده، واردِ سیستم‌های کنترل و تأسیساتِ هسته‌ای نطنز شد و سانتریفیوژهای بسیاری را از کار انداخت... (به راحتیِ آب‌خوردن!)
در فیلم خواهید دید که غربی‌ها چطور دقیق و جزء به جزء از همۀ اقدامات و تحرّکاتِ ما در نطنز خبر داشتند و وقتی دانشمندانِ جوانِ ما بی‌خبر از همه‌جا، هرچه می‌کردند و بالا پایین می‌شدند که یعنی چه اتّفاقی افتاده و دلیل را نمی‌یافتند، آن‌ها از طریقِ دوربین‌های سازمانِ ارژی اتمی که برای کنترل ماِ  و ایجادِ اعتمادسازی! در تآسیسات قرار گرفته، مشغولِ تماشا  بودند و لبخند می‌زدند! وقتی در فیلم می‌دیدم که یک مُشت حرامیِ خبیث، تک‌تکِ رفتارها و حرکاتِ ما را درخانۀ خودمان تحتِ نظر دارند، یادِ حرف‌های جنابِ «روحانی» و علاقه‌اش به افزایشِ ارتباطِ حسنه با آمریکا و جهان افتادم و داشتم دق می‌کردم، شهدایی که جان دادند، خون ریختند تا کشور و مردم سَرشان بالا باشد و محتاجِ دشمن نباشیم ولی این حضرات... هرچقدر رهبری در گوش‌شان از نفوذ خواند، هرچقدر ملّت تظاهرات و تحصّن و اعتراض کرد، باز آن‌ها در وین، با دشمن، مشغولِ قدم‌زدن و دست‌دادن و گفتن و خندیدن شدند و هنوز هم احمقانه و به احتمالِ زیاد خیانت‌کارانه! از ثمراتِ برجام می‌گویند و راه به راه به آن‌ها التماس می‌کنند، حالا که ما به همۀ تعهّدات‌مان عمل کردیم، شما هم آقایی کنید و تحریم‌هایتان را قدری زودتر بردارید!     

_ خواهش می‌کنم و حتماً وقت بگذارید و به عنوانِ یک ایرانی، یک مسلمان این برنامه را ببینید. +

_ نسخۀ اصل و کاملِ «روزهای صفر» هم با زیرنویسِ فارسی در اینترنت قابلِ دانلود است. راستش من تابِ تماشای تمامش را نداشتم. تیزرِ خارجیِ فیلم را که دیدم، داشتم دیوانه می‌شدم... +

_ راستی! پُرواضح است که کارگردان بی‌هماهنگی و اجازۀ آمریکا و اسرائیل نمی‌توانست این فیلم را بسازد و هدف‌شان هم از ساختِ آن در پایانِ فیلم روشن می‌شود؛ چرا که مفصّل ما را تهدید می‌کنند و از ویروسی جدیدتر به نامِ «نیتروزئوس» می‌گویند که قرار است در وقتِ جنگِ احتمالیِ ایران و اسرائیل، همۀ کشور را موردِ حمله قرار دهد... کارگردان خودش البتّه در مصاحبه‌ای می‌گوید، منابعی در اختیارِ من گذاشتند تا این فیلم را بسازم و  آژانسِ امنیّتِ ملّیِ آمریکا به مردمش ثابت کند، سلاح‌هایی که می‌سازد، بسی قدرتمندتر از تصوّر است...  +

                  سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَیّ مَنقَلَبٍ ینقَلِبونَ

 

* برای قلبِ بیمار دکتر «طالب‌زاده» هم دعا کنید! او یکی از سرمایه‌های عزیزِ ماست! خدا او را حفظ کناد!

** دلم می‌خواست با تمرکز و تحقیقِ بیشتر و تماشای کاملِ فیلم و نثری بهتر، این یادداشت را می‌نوشتم. به قولِ جلال: رها کنم... مهم این است که خبر و نشان به دستِ آشنا رسد!

بعدنوشت: یک یادداشتِ خواندنی در این موضوع: +

آب‌گینه
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

     یکی از شریف‌ترین و محترم‌ترین برنامه‌هایی که تلویزیون پخش میکند، برنامۀ «عصر»، کارِ «دکتر نادر طالب‌زاده» است. او و گروهِ همکارش، حقیقتاً مهم‌ترین و تازه‌ترین مباحث و مسائلِ روزِ جهان که با اسلام و انقلاب در ارتباط است را به شکلِ علمی و مستند و با دعوت از کارشناس‌های درجه یک و آگاه واکاوی می‌کند و با این درجه از اهمّیّت و کاربُرد و تخصّص، درنهایتِ تواضع و فروتنی و بی‌حاشیه سال‌هاست که مشغول است و متأسّفانه آنطور که شایسته و بایستۀ این برنامه است برایش تبلیغ و تشویق وجود ندارد. حالا که این‌ها را می‌نویسم، یک ربعِ دیگر؛ ساعتِ 16، شبکۀ افق برنامۀ اخیرِ عصر را بازپخش می‌کنند. خواهش می‌کنم نقداً این برنامه را دریابید و ببینید که دشمنِ ما چه اندازه خبیث است و تا مسموم‌کردنِ آبِ زمزم و ساختنِ ویروسی برای پایین‌آوردنِ مود و حالِ عبادیِ ما هم پیش رفته! دکتر «علی کرمی» بسیار زیبا و مستند در بابِ تاریخِ جنایتِ بیولوژیکِ آمریکا صحبت می‌کند...    اگر دیر رسیدید، لینکِ فیلمِ این برنامه: +، توضیحاتی در بابِ تهدیداتِ نوین علیهِ مسلمانان:  + 

از هفتۀ پیش می‌خواستم در بابِ «عصر» و دکتر و بحثِ بسیار مهمِّ جنگِ سایبری و توضیحاتِ «حسن عبّاسی» بنویسم که نشد و تنبلی هم کردم البتّه. شما فعلاً این قسمتِ اخیر را تماشا کنید. من این‌جا یادداشتِ جدید را می‌نویسم اِن‌شاءلله.    

_ از سخنانِ دکتر کرمی: سه هفته پیش از حجِّ سالِ گذشته، من سخنرانی کردم و هشدار دادم که امسال حجّاج امنیّت ندارند و کاش ایرانی‌ها در آن شرکت نکنند ولی رفتند و آن فاجعه رخ داد و بسیاری از نخبگانِ ایرانی را از دست دادیم! پس از فاجعه هم یک مقالۀ علمی در بابِ این حادثه نوشته نشد و سازمانِ حج و زیارت با این همه قدرت و امکانات تاکنون چه کرده است؟!

_ یادم هست وقتی عمره مشرّف شده بودم، در حَرم و سعی صفا و مروه و در مدینه، لب به آبِ زمزم نزدم. دلم برنمی‌داشت که از آن ظرف‌ها و آبخوری‌های وهّابی‌ها آب بخورم! حالا فهمیدم که آب‌ها آلوده بود... 

آب‌گینه
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

      رفته بودم که یک روسریِ جدید مناسب با مانتوام بگیرم تا اوّلِ مِهر در مدرسه سَر کنم. بوتیکِ نسبتاً بزرگی بود و انواعِ لباس و پوشاک را هم داشتند. فروشنده در بخشِ شلوارها، سَرش گرمِ چند مشتری بود و من هم منتظر ماندم تا کارشان تمام شود ولی مگر از حرف و گپ‌زدن با خانم‌ها دل می‌کند؟! یک‌بار صدایش کردم که: ببخشید! نگاهم کرد و بلافاصله سَرش را برگرداند و دوباره مشغولِ آن‌ها شد. قدری دیگر منتظر ماندم و دیدم نیامد، من هم منصرف شدم و آمدم بیرون و خب البتّه که یک خریدارِ واقعی و اذیت‌نکن را ازدست داد!

 امروز از این دست برخوردها و بی‌اعتنایی‌ها و بدتر از آن، با یک محجّبه بسیار است و بعید می‌دانم که خانم‌های چادری با آن روبه‌رو نشده باشند. در راه داشتم فکر می‌کردم که این‌دست مَردها، چرا این‌قدر نادانند؟! خب آن دختر و زنی که هفت‌قلم آرایش دارد، یک لیتر عطر به خودش زده و انگشت‌های دست و پایش رنگی است، نیمه‌عریان آمده وسطِ خیابان تا تو را اِغوا کند و درواقع، هم تو را و هم خودش را در حدِّ غریزه و خواهشِ حیوانی تنزّل داده! تو هم مثلِ کودکی که با شکلات فریب‌ش داده‌اند، ذوق کرده‌ای و مشغول و مغفولِ او هستی و به من و امثالِ من، به چشمِ حقارت می‌نگری! بعد در دلم ‌خندیدم به او و امثالِ او که تصوّر می‌کنند، آن‌ها هستند که زنی را انتخاب می‌کنند و یا آن‌ها هستند که باید از زنی خوش‌شان بیاید و یا نیاید! زن اگر زن باشد و تمام‌قد زن باشد، نیازی به این همه جلوه‌گری و خودآرایی و خودفروشی ندارد، که! کافی‌ست اراده کند؛ بی‌گفتار، بی‌رفتار و تنها با انرژی و امواجی که به مَرد ساطع می‌کند، او را به سمتِ خود می‌خوانَد و جذب می‌کند! حالا اگر در مواجهه با آن زن، هیچ احساسی در تو برانگیخته نمی‌شود، هیچ خواهشی در خود نمی‌بینی و چراغ‌های رابطه خاموش است، تنها نه به آن دلیل است که او جذّابیّت‌های زنانه‌اش را پنهان کرده و رنگ‌کرده نیست! بلکه نخست، انسان است و از محضرِ خدا و پیغمبرش خجالت می‌کشد و برای تو و خودش احترام قائل است، دویگرآن‌که، البتّه و حتمی حضرتِ‌عالی درنظرش جذّاب نیستی و میلی به تو ندارد! و همین که گاهی مخاطبش قرار می‌گیری و یا پاسخت را می‌دهد، یا از بابِ احترام و تعاملِ انسانی است و یا به خاطرِ نیاز و احتیاجِ مادّی!

     حالا که این‌ها را قلمی کردم، این هم به ذهنم رسید که آدم‌ها در برخورداری و انتخابِ لذّت هم بسی و چقدر با یکدیگر متفاوتند! مردانی، زنانی با همین خواهش‌های جسمانی و همین نیازهای ابتدایی، خوش‌ند و کیفورند و زندگی می‌کنند و فکر هم می‌کنند که چه اندازه برنده و متمایزند، برخی هم سخت و ریاضت‌وار و دردمند، در جستجو و در پیِ جذب و فتحِ یک روح، یک جهان‌ند... این زیبایی و حظ و حماسه کجا و آن ملعبه و دغا و حباب کجا! 

 

* نامِ یک فیلمِ ایرانی.

_ راستی! یادِ «آناستازیا» هم افتادم؛ ورژنِ سینمایی‌اش و نه انیمیشن؛ سالِ 1956؛ شصت سالِ پیش، «یول‌برینر» به پیشکارش در قصر می‌گوید: فلانی! می‌دونی امروز چی شد و چرا این‌قدر خوشحالم؟ مَرد می‌پرسد: چه شده، سرورِ من؟ یول می‌گوید که: امروز آناستازیا (اینگرید برگمن) رو دیدم و به من سلام کرد! پیشکار پُرسید: کجای این اتّفاق عجیبه؟ یول پاسخ می‌ده: معاشرت با زنانِ ساده و یا خیابانی که راحته، آن‌ها نه‌تنها پاسخمو می‌دن که هرخواستۀ دیگه‌ای هم داشته باشم، برآورده می‌کنن ولی آناستازیا جوابِ سلاممو هم سخت می‌ده! امّا امروز خودش بهم سلام کرد. فلانی! فکر می‌کنی، می‌شه امیدوار باشم؟
نقل به مضمون نوشتم. «فلانی» هم به خاطرِ این است که فیلم را خیلی سالِ پیش دیدم! یادش به‌خیر! بچّه بودم و با همین فیلم، عاشقِ شخصیّتِ یول برینر و آن سرِ کچلش در فیلم و اینگرید برگمنِ زیبا شده بودم! :) 

_ روشن است که این یادداشت، تمامِ حقیقتِ تعاملِ میانِ زن و مَرد نیست و تنها وجهی را درنظر گرفته است.

_ البتّه که میانِ تکبّر و عزّتِ نفس تفاوت است!  

آب‌گینه
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

     کاش خداجان ترتیبِ فصل‌ها را این‌طوری چیده بود که مثلاً روزهای پایانیِ تابستان، یک روز که از خواب بیدار می‌شدیم و از پنجره و یا ایوان بیرون را تماشا می‌کردیم، برف آمده بود و همه‌جا را سفید کرده بود؛ یعنی ایّهاالنّاس! زمستان است. اصلاً هم چیزهایی مثلِ زمین و آسمانِ سَرد و خاکستری و ابر و باد و بارانِ پاییزی و برگ‌ریزان نداشتیم! اصلاَتر این که زیبایی و طراوت و آفتاب، به‌تدریج بمیرد و برود و کم شود، آیینۀ دق است و آدم را دیوانه‌ می‌کند!

پاییز بود که پایم به این خراب‌آباد و ویرانه بازشد و به‌گمانم، یک عصرِ سرد و سُربیِ؛ پُر از باد و باران و برگ و بارِ به تاراج رفته هم دق کنم و خلاص شوم! 

خداجانم! پاییزت را دوست ندارم؛ فصلِ غم‌انگیز و بغض‌آلود و کوفتی‌ست و آآه؛ امسال محرّم و صفر را هم که در خود دارد و... نمی‌دانم؛ اگر این حجم از اندوهِ در زمین و آسمانت نکُشدَم، حتمی آدم‌ترم می‌کند!

 

                                                             اوه؛ اَعوذُ باللّه مِنَ الپاییز!

آب‌گینه
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

           سلام حضرتِ مولا؛ محمّدِ‌الباقر*

 از صبحی، مشغولِ خواندنِ مناظره‌های امام باقرالعلوم سلام الله علیه هستم. کاش می‌شد همه را این‌جا بیاورم. دو روایت که سؤال‌کننده «قتادة بن دعامة» بود و در دو صفحه از بحار و جدا از هم آمده، کنارِ هم قرار دادم و ‌می‌خوانید. مَردک آن اوّلِ حکایت چهل سؤال آماده کرده بود و در پایان و در برابرِ عظمتِ مولا همه را فراموش کرد! قتادة از مفتیانِ بزرگِ اهلِ تسنّن است و امام در مناظره به روایتی اشاره کردند که او خود در کتبِ اهلِ تسنّن، آن را نقل کرده بود! چند مناظرۀ بی‌نظیرِ دیگر با هشام، طاووس یمانی، نافع و... را می‌توانید این‌جا ببینید. (البتّه نمی‌دانم چرا مترجمِ محترم حکایات و روایات را مختصر کرده و آورده. من به متنِ اصلی در بحار رجوع کردم و آن‌چه در ادامه می‌آید، اِن‌شاءلله که کامل است.)

 

ابوحمزۀ ثمالی گفت: در مسجد پیامبر صلّی الله علیه و آله نشسته بودم که مردی پیش آمده، سلام کرد و گفت: «شما که هستی؟»
 گفتم: «یک نفر از اهلِ کوفه.»
 پرسیدم: «چه حاجتی داری؟»
 گفت: «تو اباجعفر؛ محمّدبن‌علی علیهماالسّلام را می‌شناسی؟»
 گفتم: «آری، با او چه کار داری؟»
 گفت: «چهل مسأله آماده کرده‌ام تا از او بپرسم و هرچه دُرست بود، بگیرم و هرچه صحیح نبود، رها کنم.»
به او گفتم: «تو حق و باطل را می‌شناسی و تمییز می‌دهی؟»
 گفت: «بله.»
 گفتم: «درصورتِ تشخیصِ حق و باطل، دیگر چه نیازی به او داری؟»
ناراحت شد و گفت: «ای مردمِ کوفه! شما مردمی کم‌طاقت هستید، اگر اباجعفر علیه‌السّلام را دیدی، به من خبر بده!»
در همین اثنا، امام آمدند و چند نفر از اهلِ خراسان و عدّۀ دیگری اطراف‌شان را گرفته بودند و از مناسکِ حج می‌پرسیدند. امام در جایگاهِ خود نشستند و آن مَرد هم رفت و نزدیکِ ایشان نشست. من هم (ابوحمزه) نزدیک نشستم تا سخنِ آن‌ها را بشنوم، درحالی‌که در اطراف، گروهی از مردم هم بودند. وقتی هرکسی سؤالِ خود را کرد و رفت، امام رو به آن مَرد نموده، فرمودند: «تو که هستی؟»
گفت: من قتادة بن دعامۀ بصری هستم.
امام فرمودند: «فقیهِ اهلِ بصره تویی؟»
عرض کرد: «بله»
امام فرمودند: «شنیده‌ام که تفسیرِ قرآن می‌گویی.»
عرض کرد: «بله»
امام فرمودند:«تفسیرت از روی علم است یا جهل؟!»
عرض کرد: «نه، از روی علم است.»
امام فرمودند: «اگر واقعاً از روی علم باشد، تو شخصیّتِ باارزشی هستی! من یک سؤال از تو می‌پرسم.»
عرض کرد: «بفرمایید»
امام فرمودند: بگو پروردگار از آیۀ (و قَدَّرنا فیهَا السَّیْرَ سیرُوا فیها لَیالِیَ وَ ایّاماً آمِنینَ؛ در میانِ آن‌ها مسافت را به اندازۀ مقرّر داشته بودیم، در این [راه]ها شبان و روزان آسوده‏خاطر بگردید.) 1 چه منظوری دارد؟»
قتاده گفت: «این آیه دربارۀ کسی است که از خانۀ خود با زاد و توشه‌ و مَرکَبِ حلال به سوی خانۀ کعبه حرکت می‌کند. خداوند می‌فرماید که او در امن و امان است تا به خانۀ خود برگردد.»
   امام فرمودند: «تو را به خدا قسم، آیا پیش نمی‌آید که کسی با زاد و توشۀ حلال به زیارتِ خانۀ خدا برود ولی در راه، دزدان او را بگیرند و اموالش را ببرند و او را چنان بزنند که دیگر نتواند به راه خود ادامه دهد و نابود شود؟»
   قتاده گفت: «به خدا قسم که اتّفاق می‌افتد.»
   امام فرمودند: «وای بر تو ای قتادة! اگر قرآن را از پیشِ خود تفسیر کنی که در این صورت، هم خودت هلاک شده‌ای و هم دیگران را هلاک کرده‌ای و همچنین اگر تفسیرِ دیگران را نقل کنی. قتادة! این آیه در موردِ کسی است که از خانۀ خود با زاد و توشۀ حلال حرکت کند و به زیارتِ خانۀ خدا بیاید، درحالی‌که به حقِّ ما ائمّۀ معصومین آگاه باشد و در دل، ما را دوست داشته و در سَر هوای ما را داشته باشد؛ همان‌طور که خدای عزّوجل هم فرموده: (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ؛ پس پروردگارا! دل‌های مردم را با آانان مهربان کن!) 2 در این آیه، مقصودِ پروردگار محبّتِ خانۀ کعبه نیست و گرنه می‌فرمود: «تهوی الیه»؛ نه این‌که «تهوی الیهم». به خدا سوگند، منظور از دعای ابراهیم ما بودیم که اگر به شوقِ ما بیایند، حجّ‌شان مقبول می‌شود و گرنه قبول نیست و اگر چنین باشد، از عذابِ جهنّم در روزِ قیامت در امن و امان خواهند بود.»
   قتاده عرض کرد: «به خدا قسم، دیگر این آیه را جز همان‌گونه که فرمودید، تفسیر نمی‌کنم.»
   سپس امام به او فرمودند: «ای قتاده! قرآن را تنها کسانی می‌فهمند که طرفِ خطابِ قرآن هستند! خداوند گروهی از بندگانِ خاصِّ خود را حجّت قرار داده؛ آن‌ها کوه‌های استوار بر زمین و آمادۀ فرمانِ او و برگزیدگان در دانشِ اویند که پروردگار آن‌ها را قبل از آفرینشِ انسان
ها _زمانی که چون سایه‌ای در اطرافِ عرش بودند_ برگزیده است.»
     قتادة مدّتی طولانی ساکت شد و سپس گفت: «خدا کارِ تو را اصلاح کند! به خدا قسم من تاکنون در حضورِ علمای بزرگی نشسته‌ام و ابن عبّاس را درک کرده‌ام ولی هیچ‌گاه این‌گونه دلم نلرزیده بود که اکنون در مقابلِ شما به لرزه درآمد!»
   امام فرمودند: «آیا می‌دانی که در کجا هستی؟ (فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ اَن تُرفَعَ وَ یُذکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ؛ رِجَالٌ لَاتُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ؛ در خانه‏هایى که خداوند فرمان داده است که گرامى داشته و نامش در آن‌ها یاد شود، در آن بامدادان و شامگاهان نیایشِ او گویند؛ مردانى که هیچ داد و ستد و خرید و فروشى ایشان را از یادِ خداوند و برپاداشتنِ نماز و پرداختنِ زکات بازنمى‏دارد.) 3، تو در چنین جایی هستی و ماییم آن خانواده‌ای که خداوند در این آیه فرموده است.»
قتادة گفت: «به خدا قسم که راست گفتی، خدا مرا فدای تو گرداند! به خدا سوگند، آن خانه‌ها که خداوند در این آیه می‌فرماید، خانه‌های سنگی و گِلی نیست!»
   قتاده پرسید: «آیا خوردنِ پنیر حلال است؟»
   امام تبسّمی کرده و فرمودند:« همۀ پرسش تو همین است؟!»
   قتاده گفت: «همه را فراموش کردم.»
   امام فرمودند: «بله؛ خوردنِ پنیر جایز است.»
عرض کرد: «گاهی در آن‌ها از پنیرمایه‌های مُردارِ بزغاله استفاده می‌کنند.»
   امام فرمودند: « آن مایۀ پنیر، رگ و خون ندارد و در آن استخوان نیست، پس اِشکال ندارد. مانند مرغی که مرده باشد و تخم‌مرغ را از شکمش بیرون آورند. آیا آن را می‌خوری؟»
   قتاده گفت: «نه»
   امام فرمودند: «چرا؟»
   گفت: «چون از مُردار است.»
   امام فرمودند: «اگر این تخمِ ‌مرغِ مرده تبدیل به جوجه شد، آیا آن جوجه را می‌خوری؟»
   گفت:«بله»
   امام فرمودند: «چه کسی به تو گفته است که این تخم‌مرغ حرام است و اگر  جوجه شود، حلال؟ پنیر هم شبیهِ تخم‌مرغ است. آن را از بازارِ مسلمانان و نمازخوانان بخر و دربارۀ پنیرمایه‌اش هم سؤال نکن؛ مگر کسی خودش به تو بگوید که فلان پنیر از مایۀ حرام درست شده است.» 4
                                                  

 

 

* بیتی، سرودۀ سیّد محمّدمجید موسوی گرمارودی 
1- سورۀ مبارکۀ سبا؛ آیۀ 18.
2- سورۀ مبارکۀ ابراهیم؛ آیۀ 37.
3- سورۀ مبارکۀ نور؛ آیاتِ 36 و 37.
4- بحارالانوار؛ جلد 46، صفحات 349 و 357.

 

 

آب‌گینه
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

       صبحی در بقعۀ مبارکه، مشغولِ نمازِ زیارت بودم که صدای جیغ و گریۀ یک طفلِ معصوم، لابه‌لای آن همه شلوغی و سر و صدا، رفت روی اعصابم. نمازم را خواندم. دعای بعد از زیارت را شروع کردم، آن هم تمام شد و بچّه هنوز درحالِ گریه‌کردن و ونگ‌زدن بود. اصلاً نفهمیدم چه خواندم و چه گفتم! راه افتادم دنبالِ صدا و دیدم بچّه، از شدّتِ گریه بالا آورده و یک دخترکِ شانزده هفده ساله هم کلافه و عصبی، هرکار می‌کند نمی‌تواند آرامش کند. دو سه تا خادم هم دورشان جمع شده بودند که زمین را تمیز کنند. پُرسیدم: چرا گریه می‌کنه؟ گفت: مادرش رفته زیارت! گفتم: شما چه‌کاره‌شی؟ گفت: خاله‌شم. قلبم داشت می‌آمد در دهانم. در برابرِ گریۀ بچّه‌ها ناتوانِ ناتوانم! هرچه کردم که سَرش را گرمِ چیزی کنم و حواسش پرتِ من شود و قدری آرام گیرد، نشد. اصلاً این‌طور وقت‌ها هیچ‌کاری از دستِ هیچ‌کسی برنمی‌آید. بچّه فقط در آغوشِ مادرش آرام می‌شود. اصلاً مادرها حق ندارند که کودکِ زیرِ دوسال را رها کنند و پیش‌تر این‌جا در بابش نوشته‌ام. نمی‌دانم چقدر گذشت که زنک آمد! عقب ایستادم تا بچّه را بغل کند. فرشتۀ کوچک دیگر همراهِ گریه، به سکسکه افتاده بود و بی‌حال شده بود. مادرش را که دید، ساکت شد و خودش را محکم چسباند به سینۀ زن. در آن هیاهو و ازدحام، صدای قلبِ مادرش را گُم کرده بود!

دلم می‌خواست تا می‌توانم و تا می‌خورد، بزنمش! اصلاً زن‌های احمق را باید زد! کتک را خودِ خدا هم در کتابش فرموده؛ جواب می‌دهد لابد! چادرش را از دوطرف، پشتِ گردنش گِره داده بود و رفته بود به جنگِ جمعیّت و ضریح که مثلاً خیرِ سَرش امام را زیارت کند!

آوخ! فقط خدا می‌داند که چطور خودم را کنترل کردم و نگه داشتم تا بتوانم برایش روضه بخوانم که فعلاً این بچّه، واجبِ توست و زیارت مستحب است و اصلاً بچّه به بغل، از دور هم می‌شود سلام و دعا کرد و نبیِّ خدا نمازشان را به خاطرِ صدای گریۀ بچّه سریع‌تر می‌خواندند و حتّی مراجع، به مادرِ بچّه‌دار اجازه دادند که وسطِ نمازِ جماعت، کودکش را در آغوش بگیرد، حتّی‌تر شیر بدهد و آن‌وقت تو این طفلِ معصوم را رها کردی و رفتی؟ خب حالم خراب‌تر از این بود تا ببینم و بشنوم که در جوابِ من چه می‌بافد... این‌ها را گفتم و رفتم خدمتِ آقا و از شدّتِ فشار و لج و ناراحتی، زدم زیرِ گریه و بد و بی‌راه‌گفتن به دنیا! کم این طرف و آن طرف، کودکانِ معصوم و بی‌پناه، قربانی می‌شوند و ستم می‌بینند؟ کم بچّۀ مریض و گرسنه و بی پدر و مادر داریم؟ این‌جا در امنیّت و بهشتِ رضوی هم باید شاهدِ این زن‌های بی‌شعوری باشم که هنرشان، شکم پشتِ شکم بچّه‌آوردن و بعدتر، مثلِ یک مشت گوسفند بزرگ‌کردن است؟ طفلِ معصوم‌هایی که از همان بدوِ تولّد، علاوه بر تحمّلِ فقر و بدبختیِ خانواده، بسی شکنجه هم می‌شوند؟

خدایا! صاحبِ ما را برسان؛ این دنیا بسی تنگ و سیاه و زشت است...   

 

* خسته و مجروح، تندتند و بی‌ویرایش نوشتم. شما را خدا نیایید و نصیحتم کنید!

** مراقبِ بچّه‌ها و حیوانات باشید! آن‌ها توانِ استیفای حقّشان و صدا و فریادِ اعتراض ندارند! :((   

آب‌گینه
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

    چهارراهِ دکترا را به سمتِ تقی‌آباد، مشغولِ قدم‌زدن بودم که دست‌فروشی کنارِ خیابان کتاب می‌فروخت. بعضی وقت‌ها در این بساطِ جوراب و آدامس و دیگر آت و آشغال‌هایشان، می‌شود کتاب‌های خوبی پیدا کرد و یا نسخه و چاپ‌های قدیمیِ کتاب‌های مهم، بدونِ سانسور و دخل و تصرّف! کتاب‌های «جلال» را داشت و «شریعتی» و قرآن و مفاتیح در اندازه‌های مختلف. آن عقب‌تر، کنارِ چند مجلّه، عکسِ «صادق هدایت» را دیدم. گفتم آن‌ها را بده، دیدم پروردگارا! «توپ‌مرواری»‌ست و «علویّه خانم»! نه یکی که از اوّلی سه تا و از دوّمی دوتا! عصبانی شدم و گفتم، از خدا نمی‌ترسی؟! گفت چی شده مگه آبجی؟! نگاهش کردم و آمدم بگویم، این‌ها آتش است و نده دستِ مردم و چرا و چگونه که دیدم این بندۀ خدا حق دارد و چه می‌داند صادق هدایت کیست و اراجیفش چیست؟ برایش گفتم که خیلی کتاب‌های بدی‌ست و به خدا و پیغمبر و معصوم توهین کرده و ناسزا گفته و خواهش کردم که به کسی نفروشد! سَری تکان داد و راه افتادم. چند قدم بیشتر دور نشده بودم که از ذهنم گذشت، بعید است دل از سودِ کتاب‌ها بکند! برگشتم و همه را خریدم و سفارش کردم که دیگر کارهای هدایت را نیاورد و... همان‌جا بود که با کمالِ ناباوری دیدم، دکتر «محمّدجعفر محجوب» بارِ اوّل بر توپ‌مرواری مقدّمه و توضیحات نوشته و بسیار هم تلاش کرده که آن را بر اساسِ نسخۀ دست‎نویسِ نویسنده، به دستِ مخاطب برساند! چاپ‌هایی که خریدم، جدید نبود، ولی فتوکپی‌های درجه‌یک و تر و تمیز و نویی داشت و یادم آمد، پارسال بود که سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد افاضات فرمودند که: در دولتِ تدبیر و امید، کارگروهِ ویژۀ نظارت بر چاپ و توزیعِ غیرقانونیِ کتاب تشکیل شده و  قرار است با چاپِ کتاب‌های غیرمجوّز و ورودِ قاچاقِ کتاب به کشور برخورد جدّی شود.

باری؛ آن‌قدر حضرات، به جدّ و جهد و شبانه‌روزی برخوردِ جدّی داشتند که دست‌فروشِ کنارِ خیابان هم در ملأِعام و با خیالِ راحت، خزعبلاتِ هدایت را می‌فروخت و بنده هم ابتیاع کردم! از مترو که پیاده شدم، همه را انداختم در سطلِ زباله‌های کاغذی!   

آب‌گینه
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

     کتاب‌چه‌ای جزوه‌مانند در دست گرفتم، به کوششِ «محمّدباقر انصاری» که نامۀ امام جعفر صادق سلام الله علیه به اصحاب‌شان را معرّفی و شرحِ مختصری کرده است. من تاکنون این نامه را نخوانده بودم، مع‌الأسف! خب خیلی غبطه‌برانگیز و شاید رشک‌آمیز است که آدم از امامِ زمانش نامه دریافت کند! خوشا حال و بالِ آن شیعیان و محبّان... 

مؤلّف منابع و اسنادِ این نامه را هم آورده و همچنین روایتِ ماجرای نوشته‌شدنِ آن و ابلاغش به دستِ شیعیان و برخوردِ شیعیان با آن را:

«حضرتِ امام صادق علیه‌السّلام این نامه را برای اصحابِ خود نوشتند و به آنان دستور دادند که آن را به یکدیگر برسانند و در آن دقّت کنند و مکرّر به آن مراجعه و عمل کنند. اصحاب هم این نامه را در جایگاهِ نمازِ خود در خانه‌هایشان می‌گذاشتند و پس از فراغت از نماز، آن را مطالعه می‌کردند. این نامه را خودِ امام برای اصحاب‌شان فرستادند...»

در مقدّمه، موضوعاتِ نامۀ امام به چند دستۀ عمده تقسیم شده است: اعتقادات و کلّیّاتِ فکریِ شیعه، عبادات، اخلاق و حقوقِ اجتماعی.

حتماً خودتان این نامه را بخوانید ولی یکی از زیباترین و دل‌نشین‌ترین بخش‌های نامه به نظرِ من، آن فرازهایی است که امامِ معصوم، شیعیانِ خود را با عناوینِ مختلف مخاطب قرارداده و عنایت فرمودند:
«ای گروهِ نجات‌یافته...، ای گروهِ رحمت‌شدۀ رستگار...، ای گروهی که خدا امورِ آنان را محافظت فرموده... ،ای گروهی که بر همۀ گروه‌های دیگر فضیلت دارد... .
 

بخش‌هایی از نامه

 جملۀ ابتداییِ نامه و اوّلین توصیۀ امام: امّا بعد، فأسألوا ربّکُمَ العافیة...؛

 _ امّا بعد، از پروردگارِ خود عافیت درخواست کنید...

 

_ با اهلِ باطل مدارا کنید... اگر نبود که خدای تعالی شرِّ آنها را از شما دفع می‌کند، آنان به شما یورش می‌بردند. آن دشمنی و خشمی که از شما در دل دارند، بیش از آن است که به روی شما آورند. شما با آن‌ها در یک مجلس جمع می‌شوید، ولی ارواحِ شما با آان‌ها متفاوت است و با هم جمع نمی‌شود. هرگز شما آنان را دوست ندارید و آن‌ها نیز شما را دوست ندارند. خدای تعالی شما را به داشتنِ حقیقت گرامی داشته و شما را به راهِ حق بصیرت داده ولی آنان را شایستۀ آن ندانسته است. 

_ پس از خدا بترسید و زبان‌هایتان را جز از کلامِ خیر بازدارید... چون لغزشِ زبان در آن‌چه ناپسندِ خداست و از آن جلوگیری فرموده، برای بنده باعثِ سقوطِ او نزدِ خداوند می‌شود و موردِ خشمِ خدا و کری و کوری و گنگیِ او در روزِ قیامت است. درنتیجه، چنان شوید که خدا فرموده:«کر و لال و کورند و بازنگردند»؛ یعنی سخن نگویند، «و به آن‌ها اجازه ندهند تا عذرخواهی کنند». 

 

_ از خدا بترسید ای گروهِ نجات‌یافته! اگر خدا کامل گردانده برای شما آن نعمتی را که به شما داده، ولی کامل نمی‌شود این کار تا به شما برسد همانندِ آن‌چه به شایستگانِ پیش از شما رسیده است و تا آزمایش شوید در جان و مالِ خود و...   

_  خدا را بسیار بخوانید زیرا خداوند خوش دارد که بندگانِ با ایمانش او را بخوانند و به آنها وعدۀ اجابت داده است.

_ بر شما باد که بر نمازها مواظبت داشته باشید، به‌خصوص نمازِ میانه (ظهر یا عصر) و برای خدا مطیعانه بپاخیزید، چنان‌چه خداوند در قرآنش شما و مؤمنانِ قبل از شما را بدان دستور داده است.

 

_ مبادا به یکدیگر ستم کنید، زیرا ستمگری خوی مردمانِ شایسته نیست و هرکس ستم کند، خداوند ستمش را به خودِ او برمی‌گرداند و یاریِ خدا با آن کسی که بر او ستم‌شده قرین می‌شود.

 

_ مبادا بر یکدیگر حسد نمایید، زیرا ریشۀ کفر حسد است.

 

_ پدرِ ما رسولِ خدا می‌فرمود: «دعای مسلمانِ ستم‌دیده مستجاب است»، به یکدیگر کمک کنید.

_ هرکس دوست دارد خدا را دیدار کند، درحالی‌که به راستی و حقیقت مؤمن باشد، باید خدا و رسول را و آنان که ایمان آورده‌اند را دوست داشته باشد و به درگاهِ‌خدا از دشمنانِ ایشان بیزاری جوید.     

 

_ خداوند نهی کرده، اهلِ یاریِ حق را که از دشمنانِ خدا کسی را دوست و یاور گیرند... پس شما موقعیّتِ خود را بینِ خود و اهلِ باطل بشناسید. سزاوار نیست اهلِ حق خود را هم‌سانِ اهلِ باطل قرار دهند زیرا خدا اهلِ حق را نزدِ خود به منزلۀ اهلِ باطل قرار نداده است. خود را محترم‌تر از آن بدانید که با اهلِ باطل ارتباط داشته باشید.

_ آرام باشید، آرام؛ ای مردمِ شایسته! دستورِ خدا را و دستورِ کسانی را که خدا شما را فرمان به پیروی از آن‌ها داده ترک نکنید که اگر چنین کنید، خدا نعمتش را که به شما داده دگرگون می‌سازد. به خاطرِ خدا دوست بدارید هرکس را هم عقیدۀ شماست و برای خدا دشمن بدارید، هرکس را مخالف با شماست. 

_ هرکس خوشحال می‎شود که بداند خدا او را دوست دارد، باید به اطاعتِ خدا عمل کند و از ما پیروی نماید... به خدا سوگند هرگز بنده‌ای فرمانبرداری خدا را نمی‌کند جز آن‌که خداوند پیرویِ ما را در فرمانبرداریِ او داخل می‌گرداند و به خدا قسم پیروی نمی‌کند بنده‌ای از ما جز آن‌که خدا دوستش می‌دارد و به خدا سوگند، هیچ‌گاه بنده پیرویِ ما را ترک نمی‌کند جز آن‌که ما را دشمن می‌دارد و به خدا قسم هیچ‌گاه کسی ما را دشمن نمی‌دارد جز آن‌که نافرمانیِ خدا را کرده و هرکس در حالِ نافرمانیِ خدا بمیرد، خداوند او را خوار می‌گرداند و به رو در آتشِ دوزخ می‌اندازد و حمد و سپاس از آنِ خداوند؛ پروردگارِ جهان است. 

 

_ این است ادبِ ما که همان ادبِ خداست؛ آن را بپذیرید و درک کنید و بفهمید و به آن بی‌توجّهی نکنید. بدین‌گونه  که آن‌چه را طبقِ هدایتِ خود می‌یابید، بپذیرید و آن‌چه مخالفِ خواهشِ نفسانیِ شماست، به دورافکنید و عمل نکنید.   

 

* نامۀ امام جعفر صادق علیه السّلام به شیعیان؛ محمّدباقر انصاری، دلیلِ ما، پاییز 94.      

آب‌گینه
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر