آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

      صبحِ جمعه‌ای داشتم خرت و پِرت‌های میزِ تحریرم را جمع و جور می‌کردم که دیدم لابه لای یادداشت‌های گذشته و مدارکم روی یک ورق، با مداد، کم‌رنگ و بی‌حال نوشتم: «شجاعتِ بودن»، جلویش هم یک علامتِ احساساتِ بزرگ. لبخند زدم و یادم آمد ماهِ مبارکِ نود و یا نود و یک بود که «معراج‌السّعادۀ» ملّا را دست گرفته‌بودم و همراه با آن «شجاعتِ بودن» از «پُل تیلیش» را  می‌خواندم. ملّا در گوشم مسجّع و شیرین، اخلاق می‌خواند و جابهجا امیدوارم می‌کرد به بخشش، به بازگشت حتّی به لقا و مشاهده و من محوِ تماشای آدمهای متخلّق و موصول و مغروقِ دنیای او بودم و دلم می‌خواست کاش زیستِ لحظهای، دمی، نفسی در آن عالَم و با آن عاَلَم را تجربه کنم و «پُل تیلیش»؛ متألّهِ معاصرِ آلمانی از شاخۀ لوتریِ آیینِ پروتستان با تمایلاتِ افراطیِ اگزیستانسیالیستی هم هر روز، برایم منبر می‌رفت و وعظم می‌کرد و‌‌ همان فرمایشاتِ ملّا را با فلسفیدن تکرار! چقدر آن روزها تلاقیِ این گفتمانِ مشترکِ دو عالَم و عالِم، در دو تاریخ و دو جغرافیا و از دو جهانبینیِ متفاوت، برایم جالب بود.

     هرچه گشتم، کتاب را نیافتم و خوب هم در یاد ندارم که خریده بودمش یا امانت گرفتم. از آن کتابِ قطور، شیرینی لذّتِ این هماهنگی و همراهی را در خاطر دارم و این مضمون که می‌گفت:
      شما قبول شدید، شما قبول شدید. کسی که بزرگ‌تر ‌‌از شماست و نمی‌شناسید، شما را پذیرفته و  لطفِ او را تجربه کرده‌اید. با آن که گناه‌کارید و از خدا و خودتان جدا و بیگانه شده‌اید و دیگر شایستۀ عشق و دوست‌داشتن نیستید، او باز هم شما را می‌پذیرد و در آغوش می‌گیرد و...  (تعابیر از آنِ من است. پُل تیلیش البتّه با ادبیاتِ فلسفی می‌گفت و این‌ها را هم به هیچ‌وجه، تصدیقِ انتزاعی نمی‌دانست که تجربه‌ای اساسی و حقیقی در برخوردِ انسان با خدا می‌خواند.)      

دردنوشت: گویا امروزی «آل اللّه» را به سمتِ شام، با غل و زنجیر و بر مَرکبِ بی‌جهاز روانه کردند...

* شجاعتِ بودن؛ پل تیلیش.

آب‌گینه
۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

       داشتم خطبۀ «فاطمه بنت الحسین» در کوفه را می‌خواندم که دیدم، بانو در اثنای سخن، این آیۀ معروف را آورده‌اند:

     «ای اهلِ کوفه! ای اهلِ مکر و فریب و تکبّر! ما خاندانی هستیم که خداوند ما را به شما آزمود و شما را هم به ما آزمایش نمود... از شمشیرهایتان خونِ ما اهلِ بیت می‌چکد... دلِ خودتان را به قتل و غارتِ ما خوش نکنید، زیرا آن‌چه از این مصایبِ بزرگ به ما رسید، در کتابِ خدا چنین پیش‌بینی شده است: 

مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ /  لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ؛ 

(هیچ مصیبتى در زمین [به جسم و مال‏] و به جان‌هاى شما نرسد مگر آن‌که پیش از آن‌که آن را آفریده باشیم، در کتابى [ثبت‏] است، بى‏گمان این امر بر خداوند آسان است/‏ تا آن‌که بر آن‌چه از دستِ شما رود، اندوه مخورید و بر آن‌چه به شما بخشد، شادمانى مکنید و خداوند هیچ متکبّرِ فخرفروشى را دوست ندارد.)  

مرگ بر شما! در انتظارِ لعنت و عذاب باشید، آن‌چنان که گویی بر شما رسیده است...»

    بعد با خودم فکر کردم که چه خنده‌دار است که ما هم گاهی از دنیا و زندانِ خودمان به همین آیه پناه می‌بریم!

 

مختصری در بابِ فاطمه بنت الحسین:

مادرِ حضرتِ فاطمه؛ «امِّ اسحاق»، همسرِ زیبای امام حسنِ مجتبی علیهالسّلام بود که حضرتش در بسترِ شهادت، سفارشِ او را به امام حسین علیه‌السّلام می‌کنند و پس از عدّه، به ازدواجِ سیّدالشّهدا درمی‌آید. فاطمه بنت الحسین هم چون مادر، در زیبایی شهره بود، آن‌قدر که او را حورالعین می‌خواندند و وقتی جنابِ «حسنِ مثنّی»، فرزندِ امام حسنِ مجتبی علیه السّلام، برای ازدواج، خدمتِ امام حسین می‌رسد، حضرت در وصفِ او می‌فرمایند که: «ای پسرِ برادر! من فاطمه را که به مادرم؛ دخترِ رسول اللّه شبیه‌ترین است، برای تو انتخاب کردم.»

در تاریخ آمده است که ایشان علاوه بر زیبایی، در عبادت، فصاحت و بلاغت و روایتِ حدیث هم بسی ممتاز بوده (گویا اُدبا و شعرای بزرگِ عرب، خدمتِ ایشان می‌رسیدند و اشکالاتِ شعری و زبانی‌شان را می‌پرسیدند!)... این ازدواجِ مبارک و شایسته _هر دو بزرگوار، فرزندِ امام و از نوادگانِ امیرالمؤمنین و حضرتِ صدّیقۀ طاهره و نتیجۀ رسول اللّه بودند_ در همان ایّامِ خروجِ سیّدالشّهدا از مدینه و در مسیرِ کربلا رخ داده و حضرات در روزِ واقعه، تازه داماد و نوعروس بوده‌اند! البتّه شُکرِ خدا جنابِ حسنِ مثنّی، پس از جهاد و مجروحیّت، به شهادت نمی‌رسند و به اسارت درمی‌آیند و گویا تا سی و پنج ساله‌گی، در کنارِ بانو زندگی می‌کنند واز مهم‌ترین کسانی بودند که وقایعِ عاشورا را نقل می‌کردند. در برخی خبرها هم آمده است که در نهایت به دستِ یکی از خلفای اموی، مسموم و به شهادت می‌رسند. فاطمه بنت الحسین تا یک سال پس از شهادتِ همسر، در کنارِ مزارِ او بیتوته می‌کند و روزها روزه می‌گیرد و شب‌ها به نماز می‌ایستد.    

بسیاری از اتّفاقاتی که در شامِ غریبان و در روضه‌ها می‌شنویم، منقول از این بانوست و ایشان همان بزرگواری است که به روایتی، وصیّتِ مکتوبِ سیّدالشّهدا برای حضرتِ سیِدالسّاجدین را حمل می‌کرده و در کاخِ یزید، موردِ طمعِ یکی از آن خبیث‌های حاضر قرار می‌گیرد و عمّۀ سادات؛ حضرتِ عقیلۀ بنی هاشم از او دفاع می‌کنند...

متنِ کاملِ خطبۀ زیبای ایشان را در سنِّ ده یازده ساله‌گی بخوانید!

خدا را سپاس به عددِ شن‌ها و ریگ‌ها، به سنگینیِ عرش تا زمین... +

 

* آیاتِ 22 و 23 سورۀ مبارکۀ حدید.
** یارانِ کوچکِ حسین علیه السّلام؛ سیّد احمد موسوی وادقانی، قدیانی، 1377.

آب‌گینه
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

      مادرِ پدرم شمالی بود. زن‌های شمالی هم عادت دارند وقت‌های خلوت و تنهایی، همان‌طور که مشغولِ کارهای معمولِ خانه‌اند، زبان بگیرند؛ یعنی زیرِ لب و آهسته، برای عزیزِ در سفر و دور و یا رفته و گذشته‌شان مرثیه بخوانند. شعرها همه ترانه‌طوری و فَهلَوی و با لهجه است و آهنگ هم که بسی غمناک و جان‌سوز! من بارها شاهد و شنوای این حال و صدای مادرجان بودم و یک بار هم دیدم، همان‌طور که غمگنانه سَر تکان می‌داد و برای عمّه می‌خواند، با گوشۀ روسری اشک‌هایش را پاک کرد و دوباره مشغولِ بغچه‌بندی‌اش شد. مادربزرگ به رحمتِ خدا رفت و سال‌ها بعد، در «آن روزها» ی «طه حسین» دیدم که زن‌های مصری هم همین‌گونه‌اند و کمی بعدتر، در خوانشِ حال و روزِ چند همسر و مادرِ شهید هم!    

حالا به نظرم می‌آید که هیچ شعری، هیچ آهنگ و نوایی، غم‌انگیزتر و واقعی و حقیقی‌تر از این زبان‌گرفتن‌ها، با این ترانه‌های شکسته و یا محلّی نیست. هم سادگی و صفا را با خود دارد، هم معنا و دردِ عمیقِ انسانی را! اصلاً «باباطاهر» را بابتِ همین‌ها که گفتم، دوست می‌داریم.  حالا فکر کن این اتّفاق و پدیده، با موضوعِ مصایبِ «سیّدالشّهدا» رخ دهد!
«محمود کریمی» دیشب، برای عرضِ ارادت به ساحتِ شاه‌زاده علیّ اکبر سلام اللّه علیه زبان گرفت... در پایان البتّه هیئت، بیتی از شعرِ  معروفِ «ناصرالدّین‌شاه» را هم دم گرفتند. (ز جلو نظر سویِ قتله‌گه، ز عقب نظر سوی خیمه‌گاه، بنموده شَه به قدَش نگاه/ به چه حسرتی، به چه حالتی)

آن قبلی (+) را که بفرما زدم، می‌شود هر زمان خواست گوش داد. اصلاً می‌شود، در گوشَت باشد و همراهی کنی و به کارهایت هم برسی. ولی این یکی را باید حالت، روضه‌طوری باشد. چقدر این نوا را دوست داشتم! بدیِ کارهای خوب و شنیدنیِ محرّم این است که تعارف‌کردنش آسان نیست. موسیقی و حجاب و زمین نیست که بی مقدّمه و بی‌هوا عرضه کنی و مخاطبت هم مثلِ سایرِ محصولاتِ فرهنگی بشنود و فراخورِ سلیقه‌اش نظر دهد. باید حال و بالش را داشته باشد و اصلاً  آن وقت و زمان، خریدارش باشد. (البتّه که بخشِ بزرگی هم برمی‌گردد به خلوص و نیّتِ سازنده و منتشرکننده و نه هنرمندیِ اوّلی و سلیقۀ دوّمی) برای خودت هم از این بابت خوب نیست که آدم نمی‌تواند اسراف کند و آن‌قدر گوش بدهد تا بدش بیاید و خسته شود و یا بمیرد و تمام شود!  

حالا توکّل بر خدا؛ اگر ارتباط گرفتید و پَری گشودید، التماسِ دعا!  صوتی +     تصویری +

آب‌گینه
۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۸ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۶ نظر

     الآن که می‌نویسم، تازه از حرم بازگشتم؛ دمِ غروبی، میانِ دو نماز، مشغولِ تسبیحات بودم که صدای تلویزیون توجّهم را جلب کرد. فیلمی قدیمی پخش می‌شد که در آن، پیرمردی نورانی با محاسنِ یک‌دست سفید حرف می‌زد. پیرمرد مدّاح بود. گویا پایش را در اثرِ تصادفی می‌خواستند قطع کنند که از آقا امام رضا سلام اللّه علیه شفا می‌گیرد و همانجا از فرصت استفاده می‌کند و می‌خواهد که ذوق و قریحه‌ای هم به او عطا شود تا شعرهای خودش را روضه و نوحه کند و بخواند و امام هم بیتِ اوّل را به او القا می‌کنند و او هم شاعر می‌شود! 

             خواهی اگر که دردِ تو را حق، کند دوا           رو کن به بارگاهِ شهِ دین، دُرست 

بیت را که با آن صدای خسته و گرم خواند، دلم لرزید. ناگهان هوای حرم کردم و آقا هم عنایت فرمودند و مشرّف شدم. از شب و غم و پاییز، پناه بُردم به آغوشِ خورشید!  

 

این‌ها را نوشتم که در بابِ این مستندِ داستانیِ «میراثِ مرثیه»؛ کارِ «مهدی زنگنه» بگویم. دیشب هم اتّفاقی پایانِ یک قسمتِ دیگرش رسیدم و در بابِ «شاحسین بهاری» بود. در ایترنت جستجو کردم و دیدم پیرمردی که امشب، سخنِ شیرین و شیرین‌سخنی‌اش من را راهیِ حرم کرد، نامش «نادعلی کربلایی» بوده است. پدرِ یک شهید، یک مفقودالأثر، یک جانباز و صاحبِ کراماتِ بسیار... خدا او و همۀ ذاکرانِ اهلِ بیت را رحمت کناد!

 

 

گویا این برنامه، نُه قسمت بیشتر نیست و هربار یکی از شخصیّت‌های برجستۀ تاریخِ عزاداریِ ایران _عمّان سامانی، مرحوم احمد شمشیری، مرحوم حجّت‌الاسلام محمّدتقی فلسفی، مرحوم محمّد علّامه، مرحوم احمد دل‌جو، مرحوم نادعلی کربلایی، مرحوم آرام دل، مرحوم سیّدمحمّد کوثری و  مرحوم شاحسین بهاری_ را معرّفی می‌کند. می‌بینید که اسم‌ها خیلی وسوسه‌برانگیز است. می‌خواهم بنشینم مابقی را هم تماشا کنم. خیلی خوب بود. مخصوصاً که مستند است و بازی‌ها و صدا و موسیقیِ متن، خیلی به‌جا و خوش نشسته و راویانِ هر قسمت هربار، یکی از خوش‌صداهای عالَمِ دوبله و یا بازی هستند. از آن مهم‌تر در اثنای هرقسمت هم کلّی نوحه و نوای قدیمی و اصیل و درجه‌یک می‌شنوی و با چگونگی سروده‌شدن و ساخته‌شدن و خوانده‌شدنش و عوالم و قصّه‌ها و خاطراتِ پنهانش آشنا می‌شوی. چه نَفسِ گرمی، چه هوای کُشته و چه ادبِ حضوری داشتند این پیرمردها!

این‌جا: +

قسمتی که امشب تماشا کردم و دیدنی‌ست: +

 

* نوحه‌ای گفته و ساختۀ حاج «نادعلی کربلایی»:
دشت و صحرا را همه جستجو کردم
خاکِ سنگر را همه زیر و رو کردم
نوگلم پیدا نشد، عقده از دل وا نشد...

آب‌گینه
۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر


                     ما را هوای سلطنتِ مُلکِ دیگر است
                                        کاین عرصه نیست در خورِ فرِّ همای ما

 

     امسال، یکی از زمینه‌های حاج «محمودِ کریمی»، ابیاتی‌ست از مرحوم «نیّر تبریزی». بیتِ مصرّع را هم بر پارچه‌ای قلم‌کاری کردند؛ به چه زیبایی و چشم‌نوازی و شده است پیرایۀ مجلس.  آهنگِ «شاه! سلامُ علیک» را هم حاج محمود از کارِ زیبای «شاهِ خراسانی‌ام»؛ خواندۀ «دولتمند خلف»ِ تاجیکی (+) الهام گرفته است.

بشنوید و ببینید:

نسخۀ صوتی (+)     شبِ اوّل  (قدری طولانی‌تر و پُر شورتر است.)

نسخۀ تصویری (+)   شبِ سوّم

نسخۀ تصویری در آپارات  (+)   (بسی کوتاه‌تر)

 

* یادداشتِ دیگرم در بابِ حاج محمود کریمی: (+) 

آب‌گینه
۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۹ نظر

تفأّل زدم به حافظِ نازنین برای شروعِ ماهِ محرّم و برپاییِ خیمۀ عزای حضرتِ أبالاحرار، گفت:


حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت

                     آری به اتّفاق، جهان می‌توان گرفت...

بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته‌اند

                    کان کس که پخته شد، میِ چون ارغوان گرفت

 

 

 

_ ابیاتِ دیگرِ غزل هم البتّه بسی شگفت و پُرنشانه است.

_ آوخ؛ هزار و سیصد و هفتاد و اندی محرّم آمد و رفت و هنوز انتقام نگرفتیم! 
_ محرّم که شروع می‌شود، نه؛ پیش از محرّم که مقدّمات و سیاهی‌ها و تکیه‌ها و... را می‌بینم تا عصرِ عاشورا که برسد و تمام شود، قلبم هی می‌تپد، هی می‌لرزد و مضطربم و می‌میرم. هرسال فکر می‌کنم که می‌خواهد دوباره اتّفاق بیفتد و انگار می‌شود و ممکن است جلوی واقعه را بگیریم، امّا...

_ عظم اللّه اجورکم!

آب‌گینه
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

شادی برای تو، غمِ عالم برای من

                                از ماه‌های سال، مُحرّم برای من

آوای آسمـانیِ داوود مـالِ تـو

                              خاموشیِ مقدّسِ مریم برای من

از عشقِ خود جدایم و جای گلایه نیست

                             این بود ارثِ حضرتِ آدم برای من

بی‌مهری است رسمِ محبّت برای تو

                             تنهایی است مونس و هم‌دم برای من

یوسف که نیستم ولی آن بنده‌ام که هیچ

                             نگذاشته‌ست صاحبِ من، کم برای من

بگذار عمر در گذرِ عشق طی شود

                            حتّی اگر نشد که تو یک دَم برای من...

                                                                            (میلاد عرفان‌پور)

 

 

* سیصد و شصت و پنج روز و شب گذشت...

آب‌گینه
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

     آخرین سطرهای کتاب را که خواندم و تلخیِ حسرتِ نا‍‍‌تمام‌ماندنش که قطره‌قطره در جانم ته‌نشین شد، به این فکر ‌کردم که در دنیای من، در جهانِ خوانده‌ها و شنیده‌هایم، پس از چندین شاعرِ پریشان و عاشق، چه کسی به عزیزی و بزرگیِ اوست؟! اصلاً در میانِ نویسندگانی که تجربه کرده‌ام و نوشتارهایی که چشیده‌ام؛ از زمانۀ «ابوالفضل بیهقی» بگیر تا کنون، هیچ‌کدام مستی‌آورتر و سُکرآمیزتر و درعینِ حال، هوش‌بخش‌تر و نوربخش‌تر و از این‌ها مهم‌تر؛ حقیقی‌تر و واقعی‌تر از او نیست. «نادر ابراهیمی» تکرارناپذیر است! او با واژه‌هایش، با نگاه‌ش، با درک و احساس‌ش تو را سِحر می‌کند! برخوردِ او با عشق؛ چه آن وقتی که از رفیق و آن نیمۀ دیگر می‌گوید، چه آن‌وقتی که از وطن می‌گوید، چه آن‌وقتی که دست به آسمان می‌شود و از جانِ جانان می‌گوید، تو را شگفت‌زده می‌کند و می‌رقصاند. هفده هجده ساله بودم که «آتشِ بدونِ دود»ش را خواندم و دیگر پس از آن، هیچ داستانِ بلندی چشمم را نگرفت. اصلاً دیگر اهلِ داستان و رمان نشدم و نیستم و گه‌گاهی که ریزه‌خواری کردم؛ از شرق و غربِ عالَم، هیچ‌کدام برایم لذّتِ آن شُربِ مدام را نداشت و به گمانم نخواهد داشت. البتّه که شاید بخشی، بخشِ اندکی تابعِ قانونِ تجربۀ اوّل و تکرارناپذیریِ آن باشد و البتّه‌تر برخی قطعاتِ دیگران را هم دوست داشته‌ام امّا آن رطلِ گران و آن دُردِ صفابخش نبودند و نشدند.

    مدّتی است با «میرمهنا»ی نادر زندگی می‌کنم؛ مجموعۀ پنج جلدیِ «بر جادّه‌های آبیِ سرخ» که دریغا ناتمام ماند! می‌دانی؛ من داستان و رمان نمی‌خوانم. اصلاً باورکردنِ شخصیّت‌های خیالیِ جهانِ آدم‌های دیگر، برایم سخت و ثقیل است. اصلاَتر در خواندن و شنیدن و دیدن، بسی تنگ‌حوصله و کج‌سلیقه‌ام! باید واقعاً نظرم جلب شود که دل بدهم و از بای بسم الله تا تایِ تمّتِ یک کتاب و فیلم و... را ببینم و بخوانم و تا دلت بخواهد، رمان دست گرفته‌ام _معروف‌ها و تجویزی‌ها_ و فصلِ اوّل تمام‌نشده، رهایش کرده‌ام. امّا نادر را نمی‌شود رها کرد! قهرمان‌های او زیبا و جذّابند و در اغلبِ موارد واقعی؛ نمی‌توان پرهیز کرد! نادر تکرارناپذیر است و در میانِ آن همه روشن‌فکرِ وطن‌فروشِ عافیت‌طلب و این همه قلم‌دارِ شعاری و سفارشی و رادیکال، کیمیاست و دُرست به همین دلیلِ ویژه و متفاوتش، نسبت به عظمتِ نگاه و آثارش، گم‌نام است و «طوبی لِلغربا»!

    کتاب یک عاشقانه است؛ یک عاشقانۀ نه آرام که پُرشور و طوفانی در ثنا و رثای وطن و مَردان و زنانِ بزرگش...  بخوانید و گوارا!

 

*  کاش همۀ آن‌هایی که احساسِ وظیفه می‌کنند و رئیسِ جمهور و وزیر و وکیل و نمایندۀ مجلس می‌شوند، یک‌بار این کتاب را بخوانند! کاش...

* کتاب را قرار بود فیلم کنند و سال‌هاست، سال‌هاست که نشده است! حتّی در مقدّمۀ کتاب، نادر از «حاتمی‌کیا» هم گِله دارد!

* نوشتنِ این سیاهه به آن معنی نیست که به آثارِ ابراهیمی نقد ندارم.

* فرازهایی از کتاب را اِن‌شاءللّه می‌آورم.

 

آب‌گینه
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

تو هم شروعِ سفرِ من هستی،

هم مقصد و منزلم!

بی تو زندگی‌کردن،

ای دل! کارِ سختی‌ست...

تو هم خدایِ من هستی،

هم دعاهای من برای توست.

برای من نبودنت یک امتحان‌ست.  

برای هر کمبود و نقصانم، به تو محتاجم و

آسمانِ من در جستجوی زمینِ توست.

اگر روی زمین نیستی،

بیا در آسمان هم‌دیگر را ببینیم...

سفرِ یک طرفۀ من نیازی به مقصد ندارد که

این سفر خیلی زیباتر از مقصد است!

هر کمبود و نقصانی که وجود داشته باشد،

عشقِ من آن را کامل می‌کند.

بی تو زندگی‌کردن،

ای دل! کارِ سختی است...  (+)

 

* ترجمۀ فرازهایی از یک ترانۀ هندی با صدای «آرجیت».

آب‌گینه
۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

      هربار اوّلِ سالِ تحصیلی، دلم می‌لرزد که خدایا! دوباره مدرسه و درس و کلاس و بچّه‌ها...

خداجان! کمکم کن؛ من کَم‌م، ناقصم، ناتوان و ناچیزم، خودت عاقبتم را ختمِ به‌خیر کن! در میانۀ این همه اضطراب و بعدتر، آن همه خسته‌گی، تنها دلم خوش است که می‌شود برای دخترها، لابه‌لای چهارتا شعر و واژه و آرایه، کمی هم از خدا و پیغمبر و تولّا و تبرّا گفت. 

این چند سطرِ بعدی، مالِ خانۀ قبلی‌ست. گفتم دوباره این‌جا منتشرش کنم، شاید دل‌تان سوخت و برایم دعا کردید!      

      می‌دانید، معلّمی شغلِ بسیار خطرناکی است و فرقی نمی‌کند که در چه مقطعی مشغول باشی! این‌ها را منی می‌گویم که از وقتی رشته‌ام را در دبیرستان انتخاب کردم، می‌دانستم که می‌خواهم، معلّم شوم؛ معلّمِ دبیرستان و نه دبستان، راهنمایی و دانشگاه و حالا بعد از چند سال تدریس، به این نتیجه رسیده‌ام که معلّمی در نگاهِ اوّل و از دور، شغلِ خیلی جذّاب و سهلی به نظر می‌آید امّا در حقیقت، بسیار دشوار و حیاتی است. خب تعامل با بچّه‌ها همیشه دل‌پذیر بوده؛ دیدنِ شادی‌های در لحظه‌شان، خنده‌های بی‌دریغ‌شان، انرژیِ وافرشان، ذهن و روانِ بکرشان و پاکی و معصومیّت‌شان، همه‌گی زیباست امّا سختی‌های معلّمی هم بسیار است: داشتنِ مدیریّت و تمرکز، حوصله و صبرِ بسیار، عدالت و انصافِ بسیارتر... هر ساعت که مشغولِ تدریس هستی، حدودِ سی جفت چشم و گوش، تو را زیرِ نظر دارد که چه می‌گویی، چه می‌کنی _حتّی وقتی مشغولِ تدریس نیستی_ واژگانی که استفاده می‌کنی، خیلی مهم است. حتّی تکیه‌کلامت هم ممکن است به بچّه‌ها احساسِ تبعیض دهد و واکنش نشان دهند. این‌ها مباحثِ کلّی هستند. امّا کار آن‌جایی سخت‌تر است که پای تک‌تکِ بچّه‌ها باز می‌شود. باید در کلاس حواست به همه باشد؛ هم به آن دانش‌آموزِ شیطان و بازی‌گوشی که دائم جلبِ توجّه می‌کند و شیرین‌عسل است و هم آنی که ساکت است و کم‌حرف و درون‌گرا. هم باید مراقبِ سطحِ کلاس برای دانش‌آموزِ زرنگ باشی و هم حواست به کششِ دانش‌آموزِ ضعیف و یادت هم نرود که کدام‌شان دَرست را دوست دارند و کدام‌شان تحمّل می‌کنند و براین اساس، نحوۀ تعاملت را تنظیم کنی. باید آن‌قدر تیز و سخت‌گیر باشی که بتوانی شیطنت‌هایشان را مدیریّت کنی و آن‌قدر مهربان و باتوجّه که غمِ چشم‌هایشان را بخوانی و به تو اعتماد کنند و گاهی با تو دردِ دل کنند و حرف بزنند که مبادا فکر و کارِ احمقانه کنند. باید آن‌قدر هنرمند باشی و فرصت‌جو که لابه‌لای درس و تست و امتحان، وقتی هم برای حرف از خدا پیغمبر باقی بماند و گاهی هم از زندگی و بالا و پایین‌ش بگویی و... بچّه‌های هر سال هم که اقتضائاتِ خودشان را دارند... 
     خلاصه آن که معلّم مسئولیّتِ سنگینی بر دوش دارد و بچّه‌ها همه‌چیز را ضبط می‌کنند و خدا می‌داند که چه تأثیری بر روح و روانِ پیچیده‌شان می‌گذارد و باز هم خدا می‌داند که در کدام زمان و مکان از زندگی، به کارشان می‌آید یا نمی‌آید!

آب‌گینه
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر