آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

                                  شرابِ خونِ شیعه صافِ صاف است             

 

                          «مرتضی امیری اسفندقه »                          

آب‌گینه
۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

     آقای «مرکزِ آوای انقلابِ اسلامی»، منّت بگذارید بر سَرِ ما و دیگر برای سیّدالشّهدا و اربعین کار نکنید! آن کارهای سفارشیِ قبلی برای انقلاب، آمریکا، مقاومت و... را تحمّل کردیم و لال شدیم ولی حالا دیگر سخن از امامِ معصوم است! می‌فهمید؟! 

    ای داد از این ترانه‌های ضعیف و سخیف و آهنگ‌های آزاردهنده...

   حضراتِ «چاوشی»، «خواجه‌امیری»! 

   صدای شما خوب، برخی قطعات‌تان شنیدنی، زمزمه‌‌کردنی، اصلاً یک تکّه جان! ولی کارهای اخیرتان برای امام افتضاح بود! آن‌قدر که طعمِ شیرینِ آن قبلی‌ها در گوشم زهر شد! 

    جناب! از برای خدا، دیگر سفارشی نخوان! 

 

* به‌نظرم، کارهای «رضا صادقی» بهترک بودند و البتّه نه عالی و درخور!

آب‌گینه
۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

شمعِ تصویریم، از سوز و گدازِ ما مپرس!
                         پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است...
  

 

                                                                                    «بی‌دل»

آب‌گینه
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰

    همان اندازه که از دیدن عشوه‌های کیلویی و خَرکیِ برخی اُناثِ اغلب رنگ‌کرده، حالم به هم می‌خورد، از شنیدنِ جانم، دلم‌زدن‌های جماعتِ ذکور هم؛ ازجمله: منشیِ آژانس، بقّالیِ سَرِ کوچه، راننده تاکسی و... _ولو از سَرِ عادت_ متنفّرم! 

یک مُشت جانورِ احمق و مریض!

آب‌گینه
۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

تو

پروازِ شایستۀ پرندگانی

در قفسی تنگ‌حوصله،

امّا

تنها پرواز معیارِ پرنده‌بودن نیست؛

تو

آن‌گاه که در قفسِ ناگزیر

زمزمه آغاز می‌کنی،

آن‌گاه که از پنجره

آسمانِ عبوس را به تماشا می‌نشینی،

پرنده‌تری!

و من این راز را تنها با تو در میان می‌گذارم 

 

«یوسف‌علی میرشکّاک» 

آب‌گینه
۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۵:۵۳ موافقین ۶ مخالفین ۰

     به‌نظرم، آدم‌های ساده و معمولیِ طبقۀ متوسّط، هولناک‌تر و نابودکننده‌تر از عوام و خواص هستند...

 

 

* نامِ یک فیلمِ ایرانی که ندیده‌ام و اندازۀ ربطش را با سطری که نوشتم، نمی‌دانم.

آب‌گینه
۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

 


کدام قلّه، کدام اوج؟

مگر تمامیِ این راه‌های پیچاپیچ

در آن دهانِ سردِ مکنده

به نقطۀ تلاقی و پایان نمی‌رسند؟!*

 

 

* فروغ 

_ بیش از نیمی از عزیزانِ رفته‌ام، در این باغ آرام گرفته‌اند!   

_ اوّلین‌بار، پنج ساله بودم که همراه با آن درختِ تناور، خانۀ جدیدِ مادربزرگ را تماشا می‌کردم. البتّه آن روزها این اندازه ستبر و سایه‌دار نبود و این همه هم مهمان نداشت...

_ عکس را تابستانی، گرفته‌ام؛ تنکابن، روستای آغوزکله. 

آب‌گینه
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

جریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است...

                                               «لسان الغیب»

آب‌گینه
۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

       علّامه «ملّا محمّد هاشم خراسانی» معروف به ثقةالاسلامی در سال ۱۲۴۲ هجری شمسی در مشهد به دنیا آمد. پس از فراگرفتنِ مقدّماتِ علوم، رهسپارِ نجفِ اشرف گردید و در مدّتِ دوازده سال از محضرِ عالمانی؛ همچون «آخوند خراسانی» و «سیّد اسماعیل صدر» بهره‌مند شد. ملّا هاشم خراسانی پس از بازگشت از «نجف»، در درسِ آیت‌اللَّه «سیّد علی حائری یزدی» شرکت جکرد و از آن پس به تحقیق و تألیف همّت گمارد. آثارِ متعدّدی از ملّامحمّدهاشم خراسانی به جای مانده که از مهم‌ترینِ آن‌ها؛ «مُنتَخَبُ‌التّواریخ» به فارسی است، در تاریخِ معصومان و برخی از امام‌زادگانِ مدفون در ایران و نیز علمایی که در مشهد، هرات، اصفهان و شیراز به خاک سپرده شده‌اند. این عالِم و مورّخِ گران‌قدر، سرانجام در سالِ ۱۳۵۲و در هفتاد سالگی به لقاءاللَّه پیوست و در رواقِ دارالحفّاظ به خاک سپرده شد.

حکایت:

 این روحانیِ بزرگوار نقل می‌کند که: عالِم جلیل؛ «شیخ محمّدعلی شامی» که از جمله علمای نجفِ اشرف بود به حقیر فرمود: جدّ مادریِ من، جناب آقا «سیّد ابراهیم دمشقی» که نَسَبش به «سیّد مرتضی علم‌الهدی» منتهی می‌شد و سنِّ شریفش بیش از ۹۰ سال بود، سه دختر داشت و اولادِ پسری نداشت. شبی دخترِ بزرگِ ایشان حضرت «رقیّه بنت الحسین» علیه‌السّلام را در خواب دید که فرمودند: «به پدرت بگو، به والی بگوید، میانِ لحد و جسدِ من آب افتاده، بیاید قبر و لحدِ مرا تعمیر کند». دختر به سیّد عرض کرد، ولی سیّد از ترسِ اهلِ تسنّن، به خواب اعتنا ننمود. شبِ دوّم، دخترِ وسطیِ سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت و باز ترتیبِ اثری نداد. شبِ سوّم دخترِ کوچکِ سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت، باز اعتنا نکرد. شبِ چهارم خودِ سیّد، حضرت رقیّه را در خواب دید که به طریقِ عتاب فرمودند: «چرا والی را خبردار نکردی؟!» سیّد بیدار شد، صبح نزدِ والیِ شام رفت و خوابش را گفت. والی به علما و صلحای شام؛ از شیعه و سنّی امر کرد که غسل کنند و لباس‌های پاکیزه بپوشند و به دستِ هرکس، قفلِ ورودیِ حرمِ مطهّر باز شد، همان کس برود و قبرِ مقدّسِ او را نبش کند، پیکر را بیرون آورد تا قبر را تعمیر کنند. صلحا و بزرگان؛ از شیعه و سنّی در کمالِ آداب، غسل کردند و لباسِ پاکیزه پوشیدند، قفل به دستِ هیچ‌کس باز نشد مگر به دستِ خودِ مرحوم سیّد و چون میانِ حرم آمدند، کلنگِ هیچ‌کدام بر زمین اثر نکرد، مگر به دستِ سیّد ابراهیم. حرم را قُرق کردند و لحد را شکافتند. بدنِ نازنین حضرت رقیه سلام‌الله علیها را دیدند که میانِ لحد و کفن صحیح و سالم است امّا آبِ زیادی میانِ لحد جمع شده است. سیّد در قبر رفت، همین که خشتِ بالای سَر را برداشت، دیدند سیّد افتاد. زیرِ بغلش را گرفتند و هی می‌گفت: «ای وای بر من! ای وای بر من! به ما گفته بودند یزید لعنةالله علیه، زنِ غسّاله و کفن فرستاده ولی اکنون فهمیدم دروغ بوده، چون دختر با پیراهنِ خودش دفن شده. من بدن را منتقل نمی‌کنم، می‌ترسم بدن را منتقل کنم  و دیگر به عنوانِ «رقیّه بنت الحسین» شناخته نشود و من نتوانم جواب بدهم.»

پس سیّد، بدنِ شریف را از میانِ لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد و سه روز، بدین گونه بالای زانوی خود نگه داشت و گریه می‌کرد تا این‌که قبر را تعمیر کردند. وقتِ نماز که می‌شد، سیّد بدنِ حضرت را بالای جایی پاکیزه می‌گذاشت. پس از فراغ از نماز برمی‌داشت و بر زانو می‌نهاد، تا این‌که از تعمیرِ قبر و لحد فارغ شدند، سیّد بدن را دفن کرد و از معجزۀ آن حضرت این که سیّد در این سه روز، احتیاج به غذا و آب و تجدیدِ وضو پیدا نکرد و چون خواست بدن را دفن کند، دعا کرد که خداوند پسری به او عطا فرماید و دعای سیّد به اجابت رسید و در سنِّ پیری، خداوند پسری به او لطف فرمود که نامِ او را «سیّد مصطفی» گذاشت. آن‌گاه والی، واقعه را به سلطان «عبدالحمید عثمانی» نوشت؛ او هم تولیتِ زینبیّه و مرقدِ شریف حضرت رقیّه و امّ کلثوم و سکینه را به سیّد ابراهیم واگذار کرد. این قضیّه در سالِ ۱۲۴۲ هجری شمسی رخ داده و در کتابِ «معالی» هم این قضیّه به اجمال، نقل شده و در آخر اضافه کرده است: «فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرهٌ دُونَ البُلوغِ و کانَ متْنُها مجروحهً مِنْ کثرهِ الضَّرب»؛ «آن سیّدِ جلیل واردِ قبر شد و پارچه‌ای بر او پیچید و او را خارج نمود، دخترِ کوچکی بود که هنوز به سنِّ بلوغ نرسیده و پشتِ شریفش از زیادیِ ضربات مجروح بود».

پس از درگذشتِ سیّد ابراهیم، تولیتِ آن مشاهدِ مشرّفه به پسرش سیّد مصطفی و بعد از او به فرزندش سیّد عبّاس رسید. فرزندانِ سیّد ابراهیم دمشقی؛ معروف و مشهور به «مستجاب‌الدّعوه» بودند به گونه‌ای که هرگاه دستِ خود را به موضعِ دردناکِ بیماری می‌گذاشتند، فوری آرام می‌شد و این اثر را از جدِّ بزرگِ خود به ارث بردند که این خاصیّت، ناشی از نگهداریِ بدنِ شریف آن مظلومه به مدّتِ سه شبانه‌روز بود.

اسناد:
منتخب التّواریخ، صفحۀ ۳۸۸.
اسرار الشّهادة، صفحۀ ٤٠٦.
مقتل جامعِ مقدّم، جلدِ ۲، صفحۀ ۲۰۸.
تراجمِ اعلام النّساء، جلد ۲،
صفحۀ ۱۰۳
.

آب‌گینه
۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

و می‌گرید غمش را نیمه‌جان، آهسته آهسته
                             کنارِ تشتِ زر با خیزران، آهسته آهسته
دو دستِ کوچکش برمی‌کشد دیباج را از تشت
                             نمایان می‌شود ماهِ نهان، آهسته آهسته
نگاهش می‌خورد پیوند با لبخندِ محزونی
                             که می‌ریزد عقیق و ارغوان، آهسته آهسته
میانِ تشتِ خون می‌لغزد انگشتانِ لرزانش
                             به روی گونه‌های مهربان، آهسته آهسته
و می‌بوید چو گل‌های بهاری، زلفِ خونینش
                             و می‌ریزند با هم هر دوان، آهسته آهسته
نگاهش می‌رود سوی غروب و گَردِ اندوهی
                             که می‌بارد به روی کاروان، آهسته آهسته
نفس از سینه‌اش پَرمی‌کشد _ پروازِ بی‌برگشت_
                             به سمتِ وسعتِ رنگین‌کمان، آهسته آهسته
شکوفا می‌شود در مقدمش دروازه‌های عرش
                            به آهنگِ مفاتیح‌الجنان، آهسته آهسته

 

                                                  «بهروز سپیدنامه»

آب‌گینه
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر