آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ای برگزیدۀ همۀ انتخاب‌ها!
                  قرآنِ تو کتابِ تمامِ کتاب‌ها
اندیشۀ تو تیشه به اصلِ بدی زده
                  ای ریشۀ همیشه‌ترین انقلاب‌ها!
فخرِ فلک به توست که فانوس گشته بود،
                  در کوچه‌های آمدنت، آفتاب‌ها
سرمشقِ آسمان و زمینی که نامِ توست،
                  برلوحِ شب نوشته به خطِّ شهاب‌ها
من تکیه کرده‌ام به تو و پای‌مردیت
                  در روزِ چون و چند و چه؛ روزِ حساب‌ها
سرگشته، در مضایقِ وصفِ تو مانده‌ام
                  چندان که داده‌ام به سخن، آب و تاب‌ها
خورشیدِ مکّه، ماهِ مدینه، رسولِ من
                  ای خاکسارِ مدحتِ تو، بوتراب‌ها
شمعِ زبان‌بریده چه لافد ز آفتاب؟
                  گنگم که در هوای تو دید‌‌ست خواب‌ها

                                                                       (حسین منزوی)

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۱
آب‌گینه

      صبحی تا ظهر، در ختمِ پدرِ یکی از دانش‌آموزانم شرکت کرده بودم؛ دخترک رنگ‌پریده و موپریشان، نالان و گریان، سراپا سیاه‌پوش، به سوگِ پدر نشسته بود و من هم همراه با او اشک ریختم. از غروبی تا شام هم در مراسمِ ازدواجِ دانش‌آموزی دیگر بودم که سپیدپوش، با موی بافته و لب‌های سرخ، دست در دستِ یار، پیمانِ مقدّسش را جشن می‌گرفت. برای او آرزوی خوشبختی کردم و کف زدم. آه؛ این است و جز این نیست قصّۀ سرای سپنجی؛ روزی دل‌بستن و دیگر روز، دل‌کندن! پس: «بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم»*

 

عیدتان مبارک!

_ چه شگفت و پُرمعنا است که میلادِ رسولِ خدا؛ خاتم الأنبیا و ولادتِ شیخ الأئمّه، مؤسّسِ مذهبِ شیعه در یک روز است!

 

  * حافظ جان. 

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۰
آب‌گینه

 

حلب آزاد شد!

 

 

_ دو ماهِ پیش: (+)

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۲
آب‌گینه

     زمانی فکر می‌کردم، عشق یک فرصت و موهبت است. هر آدمی از عاشقی بهره نمی‌برد، هرکس و ناکسی طعمِ شیدایی را نمی‌چشد، عاشقِ دل‌خسته نمی‌شود. منظورم از عشق؛ نه عشق به انسان و انسانیّت، نه عشقِ انتسابی و علاقه به پدر و مادر و فرزند و نه عشق به وطن و علم و شغل و طبیعت... که منظورم عشق به آن نیمۀ دیگر است. عاشقی بر کسی که کاملاً زمینیست، اسطوره نیست، خارقالعادّه نیست. فرقی ندارد که اهلِ کجاست؟ زبانش چیست؟ زشت است یا زیبا؟ فقیر است یا غنی؟ کوچک است یا بزرگ؟... برای تو بهترینِ تاریخ است، نسخه‌های کروموزومی و ژن‌هایش، برایت مبداءِ زندگی است. همهٔ آن حجمی از فضا که با وجودش پُر شده، برایت مأمنِ آرامش است، با شش دانگِ حواس می‌فهمی‌اش، تا منتهای وجود می‌خواهی‌اش و مهم‌تر آنکه همهٔ این‌ها به گذرِ زمان هم تغییر نمی‌کند. بی‌خیالِ گلهگذاری‌های زنانه و نگاه‌های مزخرف فمنیستی، دلت ضعف می‌رود، وقتی مصحف می‌خوانی که «الرّجال، قوّامون علی النّساء»، «لِتسکنو الی‌ها»، «هنَّ لباسٌ لکم»، دلت می‌خواهد بر سجّادۀ او نماز بخوانی، ذکرت را با دانه‌های تسبیحِ دورِ انگشتان او بگویی، گاهی یواشکی لباسش را بپوشی و عطرِ تنش، بشود هوای نفس‌کشیدنت. با نگاهش تنت بلرزد، شیطنتت گُل کند، بیمار که شد، نفَست تنگ شود، وقتِ گریه‌اش، قلبت از حرکت بایستد، وقتِ خنده‌اش، همۀ شادی‌های عالَم از آنِ تو باشد، اَخم که کرد و گِره که به ابرو انداخت، با توپ و تشر‌هایش، قلبت به شماره بیفتد و بترسی، بلرزی و بعد لوس شوی و ناز کنی. با او شب‌هایت آفتابی باشد و روز‌هایت مهتابی. آغوشش پناهت، تکیهگاهت، دست‌هایش قبله‌گاه بوسه‌ات... و خلاصه بشود‌‌ همان خدای کوچکِ بهشتت که اگر یکتاپرست نبودی، بر او سجده می‌کردی!

     و خب من آنقدر دیوانه بودم که عاشقی را با این تعریف باور داشته باشم. مرزِ جنون که سهل بود، استحاله را هم بگذرانم. آنقدر دیوانه بودم که زندگیا‌م، یک جایی متوقّف شود و حافظهٔ انسانی‌ام کور شود و تنها یک نام در خاطرم بماند که با آن روزگار از سَر بگذرانم. من آنقدر دیوانه بودم که از آن مجنونِ بیابان‌گردِ قصّه‌ها هم، عبور کنم...

     و اینکه حالا من با آن همه دیوانهگی، اینطور روی پا‌هایم ایستاده‌ام، بی‌دلیل نیست! دلایلی ناگفته که تنها خودم می‌دانم و خدای خودم و از کجا شروع کنم که بغضم نگیرد، بغضت نگیرد؟! 

       می‌دانی! از یک جایی به بعد، راه کات می‌شود. آرمان‌ها و عشق‌ها و باور‌ها هم. از یک جایی به بعد، بخارایت بخار می‌شود و انگار نه انگار که... من هم کات شدم و این آدمِ کات‌شده، نشسته‌است اینجا و این واژه‌ها را می‌نویسد و به خودِ دیروزش می‌خندد و البتّه که با درد می‌خندد و البتّه که این آدمِ کات‌شده، دلش می‌خواست تا ابد، در میان آن حس‌های مبهمِ تکرارناپذیر، در آن دایرهٔ پریشانی باقی بماند و تعریفِ شخصی‌اش از عشق را فریاد کند! 

        امّا امروزِ روزگار، فهمیده است که آدمی‌زاد به طرزِ دهشتناکی، دینامیک است. آدمِ دیروز، ابداً آدمِ امروز نیست و آدمِ فردا هم. یک‌وقت‌هایی، یک‌جاهایی، آدمی برای خودش هم غریبه می‌شود و البتّه که این عدمِ ثبات و دگرگونیِ دائمی و آن دلدادگی، جمعِ اضدادند و تنهاییِ اصیل و ذاتیِ انسان است که همیشه و هماره با او می‌ماند و انگار که باید باشد و انگار که با همهٔ آن حجمِ غمی که در آن نهفته است، دوست‌داشتنی است، شاید است و تو هر اندازه هم که تقلّا کنی و دست و پا بزنی، باز هم بر فراز همان نقطهٔ تنهایی ایستاده‌ای...

       امروزِ روزگار، این آدمِ کات‌شده، وجدان کرده است که این دنیای وارونه و آدم‌های وارونه‌اش، عاشقی را نمی‌فهمند و عاشقی هم آن‌ها را نمی‌فهمد. باید زندگی کرد و زندگی یعنی باید‌ها....  و تازه همین بایدهای زندگی هم مدام در حالِ تغییرند؛ از باید‌های بی‌اعتبارِ کودکی تا باید‌های سال‌های آفتابِ لب بام بودن... از بایدِ خیس‌کردن رختخوابِ کودکی تا بایدِ امتحان‌های علوم و جغرافی و بایدِ بلوغ ذهنی و جنسی و لابد آن بعدترش، بایدِ جفتگیری و تولیدِمثل و در نهایت هم بایدِ زنده نبودن! و البتّه که، زندگیِ آن کسی هم بهتر است که از این باید‌ها سربلندتر بیرون بیاید! امّا می‌دانی با همۀ این‌ها، این آدمِ کات‌شده، هنوز و تا همیشه دیوانه‌است؛ هنوز هم یک رؤیای رنگی در ذهن دارد و آن اینکه ماورای همهٔ امروز‌ها، فرداهایی هست به وسعتِ همهٔ تاریخ و جغرافیای زمین؛ دنیایی هست در پیشِ رو، با کرور کرور لحظه‌های خوب و آدم‌های خوب، دنیایی امن، روشن و بی‌غصّه! آن روزها؛ هرچقدر دور، هرچقدر دیر، می‌آید و آن‌جاست که می‌شود عاشق بود!*

گرچه گریه‌های گاه‌گاهِ من
              آب می‌دهد درختِ درد را
برقِ آهِ بی‌گناهِ من
             ذوب می‌کند،
سدِّ صخره‌های سختِ درد را؛
فکر می‌کنم،
            عاقبت هجومِ ناگهانِ عشق
فتح می‌کند
            پایتختِ درد را
                                        (قیصر امین‌پور) 

 

 * از سیاهه‌های قدیمی که امروز البتّه تمام‌قد، با آن همراه نیستم... 

۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۹
آب‌گینه

عیدانه: ترانه‌ای محلّی با صدای «دریا دادور»:

 گفتُمِش: بیا ماه‌پیشانو! پیمون ببندیم
  _ جونِ جونُم، آخ جونِ جونُم

  گفت: باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
 _
جونِ جونُم، آخ جونِ جونُم
گفتُمش: دروغ می‌گی ماه‌پیشانو! تو مستی
         
گفت که: باور کن با تو می‌مونُم تا تو هستی...   (+)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۴
آب‌گینه

    

     شکلات‌ها را در برابرشان گرفتم و با لبخند گفتم: عید مبارک! چیزهایی به اردو گفتند که نفهمیدم. کمی بعد، چند نفرِ دیگر به آن‌ها ملحق شدند که در پاسخم، واژۀ «مبارک» را تکرار می‌کردند امّا یکی که از همه جوان‌تر بود و روی بینی‌اش، نگین داشت، به فارسیِ دست و پاشکسته و با لهجه پُرسید که ضریح از کدام طرف است و چطور برای زیارت بروند. از او پُرسیدم، از کجا آمده‌اند که گفت: از «پاکستان»، «اسلام‌آباد». خوش‌آمد گفتم و التماسِ دعا داشتم و خداحافظی کردیم.  مَرد همراه نداشتند و در این بورانِ برف، با لباس‌های اندک و چادرهای فرسوده و نازک، پناه آورده بودند به آستانِ حضرتِ خورشید؛ امامِ رئوف! از کنارم که عبور کردند، وقتِ عکس‌گرفتن، یادِ مظلومیّتِ شیعیانِ پاکستان و استضعافِ مالی و فرهنگی‌شان افتادم  و البتّه  «رسولِ مولتان». کتاب را شهریوری، از «ریحانِ» نازنینم هدیه گرفته بودم و چقدر با فرازهای آن بغض کردم و اشک ریختم...

    حالا بعدتر، اِن‌شاءللّه مفصّل کتاب را معرّفی می‌کنم ولی نقداً بدانید که روایتی‌ست از زندگیِ شهید «سیّدمحمّدعلی رحیمی»، به نقل از همسرِشان؛ «مریم قاسمی» و با قلمِ «زینب عرفانیان». با آن کتاب وجدان کردم که زنِ عاشق، فارغ از همۀ عالَم، تا خطر، تا نهایتِ خطر و تا مرزِ مرگ، نه تا مرگ هم پای مَردش می‌مانَد و  چون او، نه فراتر از او، مَردانه می‌ایستد و حماسه می‌سازد!

 

* رسولِ مولتان؛ زینب عرفانیان، انتشاراتِ سورۀ مِهر، 1394. 

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۸
آب‌گینه

ایّام ذکرند، ذاکرند، متذکّرند. شأنِ مُلکی و ملکوتی دارند...

 

امروز؛ نهمِ ربیع الاوّل؛

عیدالله الأکبر،

غدیرِ ثانی،

عیدِ فطرِ دوّم،

روزِ فرَحِ شیعه،

عیدِ اهل بیت علیهم‌السّلام،

عیدِ بقر،

روزِ قتلِ منافق،

روزِ قبولیِ اَعمال،

روزِ پیروزیِ مظلوم،

 روزِ دوستیِ مؤمنین،

روزِ پرهیز از کبائر،

 روزِ نابودیِ ضلالت و گمراهی و

                           روزِ شکرگزاری است.  

هرکس در این روز انفاق کند، خداوند او را می‌آمرزد و اِطعامِ برادرانِ دینی، خوشبوکردنِ آنان، توسعه بر اهل و عیال، پوشیدنِ لباسِ جدید، شکرگزاری به درگاهِ خداوندِ متعال و عبادت‌نمودن مستحب است. 

این روز، روزِ شادی اهلِ بیت، انبیا، ملائکه، ساکنانِ اَعلی علّیین، دوستانِ امیرالمؤمنین و اولادِ طاهرینِ ایشان است. در این روز، نفرینِ حضرتِ صدّیقۀ کبری؛ فاطمۀ زهرا و حجّة الله علی الحجج به اجابت رسید!  

 به فرمودۀ پیامبرِ مِهر و رحمت، برکت و رحمتِ الهیِ این روز، بر شما گوارا!


1- سندِ عبارت‌های بالا در کتابِ تقویمِ شیعه، مفصّل ذکر شده است.

2- در نظرم، همۀ آن‌هایی که دچارِ افراط هستند و در چنین روزی، به عقده‌های روحی و آرزوهای نفسانیِ خود در مجالسِ شادیِ حضراتِ معصومین جامۀ عمل می‌پوشانند و پرده‌دری می‌کنند و یا ابلهانه، بهانه دستِ دشمن می‌دهند، با آنانی که دچارِ تفریط‌ هستند و کُمیتِ برائت‌شان می‌لنگد و دل‌شان نمی‌آید که دشمنِ خدا را در جمع‌های مَحرم و خویش هم لعن کنند و از او بی‌زاری جویند، برابر هستند!     

3- چه شگفت است که آغازِ ولایتِ قطبِ عالَمِ اِمکان و حضرتِ موعود با روزِ نابودیِ ضلالت و گمراهی و دشمنِ خدا همراه است!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۷
آب‌گینه

     سرورم؛ ابو محمّد حسن بن علیّ عسکری سلام الله علیه، در نامه‌ای به شیعیانِ خود فرموده‌اند:

«شما را سفارش مى‌کنم به تقواى الهى و پارسایى در دین‌تان و کار و کوشش براى خدا و راست‌گویى و اداى امانت به کسى که امانتى به شما سپرده‌است، نیکوکار باشد یا تبهکار و سجدۀ طولانى و نیکوهمسایه‌دارى زیرا محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم براى این امور آمده است. در میانِ عشیره‌هایشان نماز بخوانید، در تشییعِ جنازه‌هایشان شرکت ورزید، از بیماران‌شان عیادت کنید، حقوقِ آنان را بگزارید؛ زیرا هرگاه فردى از شما در دینش پارسا و در گفتارش راستگو باشد و امانت را ادا کند و با مردم خوش‌خویى کند، گفته شود: این شیعه است و این مرا شاد مى‌سازد.

از خدا پروا کنید و مایۀ آراسته‌گىِ ما باشید، نه باعثِ ننگ و زشتى. هرگونه دوستى را براى ما جلب کنید و هرگونه زشتى را از ما دور سازید؛ زیرا هر خوبى که در حقِّ ما گفته شود، ما اهلِ آن هستیم و هر بدى که دربارۀ ما گفته آید، نه چنانیم.  ما را در کتابِ خدا حقّى است و با رسولِ خدا خویشاوندیم و خداوند ما را پاک شمرده‌است و جز ما، هر کس چنین ادّعایى کند، دروغ‌گوست.

خدا و مرگ را فراوان یاد کنید و بسیار قرآن بخوانید و فراوان بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صلوات فرستید؛ زیرا صلوات بر رسولِ خدا ده ثواب دارد. آن‌چه را به شما سفارش کردم پاس دارید!

                         شما را به خدا مى‌سپارم و بدرودتان مى‌گویم.»*

 

* تحف العقول؛ ص 487. بحارالأنوار؛ ج 75، ص 372.

** وقتی در بابِ همسرِ امام؛ حضرتِ «نرجس» خاتون تحقیق می‌کردم؛ خبری دیدم که می‌گفت، بانو از مولایشان خواسته بودند، زمانِ درگذشت‌شان پیش از ایشان باشد، چرا که تابِ دوری و فراق نداشتند و گویا امام هم پذیرفته بودند. واقعاً داستانِ زندگیِ بانو و عاشقانه‌اش در تاریخِ اسلام شگفت و بی‌نظیر است...

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آب‌گینه

آدمی؛ این ترکیبِ شگفتِ خاک و جان، جسم و روح، با بی‌نهایت افق‌های پیشِ‌رو و بسا قلّه‌های پروازِ سر به آسمان ساییده، دارای آن همه واقعه و سانحۀ لطیفه و دقیقه و با اِمکانِ سُلطه بر غیب و شهادت، چه اندازه با نخوت و تکبّر حقیر است و کوچک! آدمی با آن همه زیبایی و شکوه، ناگهان چه اندازه زشت است!  

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۳
آب‌گینه

    غروبی در تلویزیون، از روزِ جهانیِ معلولین می‌گفتند و این‌که دنیای ما نزدیک به 600 میلیون معلول دارد و  باید برای بهبودِ کیفیّتِ زندگیِ آن‌ها چه کنیم و چه نکنیم... داشتم فکر می‌کردم، این همه آدم در سراسرِ جهان، به دلایلِ مختلفِ جنگ، تصادف، بیماری، توارث و... دچارِ درد و رنج و ناتوانی هستند و با آن زندگی می‌کنند و سازگار شده‌اند و اِنگار پروردگارِ عالَم، تعدادی از بندگانش را انتخاب کرده تا با دردِ جسمانی همنشین و معاشر باشند و این دست آدم‌ها، دُرست به دلیلِ وجودِ همین معلولیّت،  معمولاً از دیگر افرادِ سالم بسی بااراده‌تر، مهربان‌تر، باصفاتر، زلال‌تر و اصلاً انسان‌ترند!

درد چه جسمانی و چه روحانی، آدم را عمیق و پاک می‌کند.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۰
آب‌گینه