آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

چشمی که وقفِ ماتمِ اربابِ عالَم است
          در روزگار، روز و شبش چون مُحرّم است
این اشک نیست؛ آبِ حیات است، می‌چکد
           این چشم نیست؛ چشمۀ جوشانِ زمزم است
سوی بهشت، ب
ی
‌گُلِ رویش نمی‌رَویم
           آن‌جا که یار هست، بساطی فراهم است
آشفته می‌شویم چو یاد از غمش کنیم
           از بس که زلفِ دل‌برِ ما سخت درهم است
باید برای غربتِ تو جان دهم حسین (ع)
          گر صبح و شام گریه کنم بر غمت، کم است

                                      (علی‌اکبر لطیفیان)

 

نوا: حاج‌محمود کریمی : (=)

آب‌گینه
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۲ موافقین ۶ مخالفین ۰

     «نجف» که بودیم، روزی سه یا چهار بار، حرم مشرّف می‌شدم. هی دلم تنگ می‌شد، هی دلم ضعف می‌رفت. آرامش و امنیّتِ آن حریم و حرَم، آن ایوانِ طلا... تقریباً دیگر چهره‌های فروشنده‌ها، جوانک‌های گاری به‌دست، سربازهای محافظِ خانۀ آیت الله «سیستانی»، زنانِ فقیر و مسکینِ همیشه که حتّی پیش از سَحر و خروس‌خوان هم مشغولِ تکدّی بودند و... را می‌شناختم و برایم آشنا بودند. در آن سه روز که سعادتِ دیدار داشتم، هربار جلوی ضریحِ مقدّس، سَر بر ستون، میانِ دو دَر، ده سالِ رفته، حادثه‌ها، روز و شب‌هایم را برای آقا و بانوی صدّیقه‌اش می‌گریستم. به هتل که بازمی‌گشتم، روی تختم، سَر بر بالش، باز هم با حضرات حرف می‌زدم. من در نجف، هم پدر داشتم و هم مادر... 

حالا چند روز است که وقت و بی‌وقت، دل‌تنگ با پای خیال، شارع الرّسول؛ آن خیابانِ منتهی به باب‌القبله را طی می‌کنم، از میانِ فروشنده‌ها، گاری‌به‌دست‌ها، سربازها و... عبور می‌کنم، به باب‌القبله می‌رسم و سلام می‌دهم به حضرتِ ابوتراب و عرض می‌کنم که:

در ازل بست دلم با سَرِ زلفت پیوند
                                         تا ابد سَر نکشد و ز سَرِ پیمان نرود*

غدیر نزدیک است؛ عیدتان با دل‌تنگی مبارک!

* حافظ.

آب‌گینه
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۱ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

    «در غربت و مظلومیّتِ آن حضرت، همین بس که از پشتِ بام‌ها، دسته‏هاى نى را آتش مى‏زدند و بر سَرِ آن حضرت مى‏ریختند. زمانى که چشمِ «ابن زیاد» بر او افتاد، زبان به جسارت بر امیرالمؤمنین و امام حسین سلام‌الله‌علیهما و عقیل گشود. در بالاى دارالأماره با لبِ تشنه، سَر از بدنِ نازنیش جدا کردند و پیکرش را از بالاى قصر به پایین انداختند. بعد از شهادت، ریسمان به پاى مبارکش بسته و در میانِ بازارِ کوفه مى‏کشیدند... سَرِ مطهّرش را هم به دمشق فرستادند. در بابِ دفنِ ایشان دو نظر است: یکى این‌که جمعى از قبیلۀ «هانى» آمدند و بدن‌هاى مطهّر مسلم بن عقیل و هانى را دفن کردند. دیگر این‌که نیمه‌شب، همسرِ «میثم تمّار» به همراهىِ چند نفر از؛ جمله همسرِ هانى بن عروة، بدن‌ها را در کنارِ مسجدِ اعظمِ کوفه دفن کردند.» *

همین چند روزِ پیش، در بقعۀ مبارکش، تمام‌قد ایستاده‌بودم و سلام و درود فرستادم بر آن صلابتِ مظلوم، آن یگانه‌مردِ کوفۀ سیاه! حضرتش را بسی دوست می‌دارم...
اشک‌ها آهسته لغزیدند و این سه بیتِ زیبای «علی اشتری» را زیرِ لب زمزمه کردم که انگار از لبانِ مطهّرش، شنیده و بر قلمش جاری شده‌است؛  

چقدر فاصله دارد سر ِمن و سر ِتو
                     خدا کند که بیفتد، دوباره محضرِ تو
به راهِ آمدنِ تو، نشسته، دل‌خسته،
                     فرازِ دارالأماره، سرِ کبوترِ تو
اگر که نامه نوشتم: بیا! پشیمانم؛
                     میا که کوفه گرفته، بهانۀ سرِ تو....

 

* تقویمِ شیعه

* امشب و فردا، گوارا و التماسِ دعا!
* یک مطلبِ مهم: (+)

 

آب‌گینه
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۱ موافقین ۶ مخالفین ۰

     به‌نظرم، یکی از شعرترین انواعِ ادبی، «حبسیّه‌» است و یکی از شاعرترین چهره‌های ادبی، «اخوان». مجموعۀ «عاشقانه‌ها و کبود»، یک نیمایی با نامِ «غزلِ 7» دارد که حبسیه و اخوان را با هم در خود دارد و من آن را بسی دوست می‌دارم. گفتم به مناسبتِ سال‌روزِ درگذشتِ اخوان، آن را با هم بخوانیم:

اصلاً این که مَردی در زندان، در اسارتِ دیوارها و زنجیرها به محبوبش بیندیشد و با او سخن بگوید، به خودیِ خود، شعر است، زیباست وقتی هم که شاعری چون اخوان آن را روایت کند و بسُراید، حتمی می‌شود حلّۀ تنیده ز دل، بافته ز جان!

شعر با توصیفِ معشوق و مخاطب‌قراردادنِ او آغاز می‌شود و با توصیف، ستایش و خواندنِ او هم پایان می‌گیرد. در میانه هم از زندان، از نومیدی، از بی‌رحمیِ زندگی و از آزادیِ دروغین می‌گوید و تنها محبوب و سخنِ او را نجات‌بخش و راستین می‌داند و با یادِ او و تکرارِ نامِ او، خود را آزاد می‌بیند...    

 

امّا تو، ای بهترین! ای گرامی!

ای نازنین‌تر مخاطب!

اما تو بی‌شک عجیبی

مریم‌تر از مریم، آن‌که زایید طفلِ خدا را  

پاکی تو، پاک و بزرگ و نجیبی

تو روحِ روییدنی، سِحرِ سبزِ جوانه

تو در خزانِ غم‌آلودِ زندان،

چون صد سبو سبزِنا، مژدۀ صد بهاری

گم‌کرده‌های دلم را _چه تاریک!_

آیینۀ روشنِ بی‌غباری

تو خوش‌ترین خندۀ سرنوشتی،

تو باورِ وعده‌های خداوند،

زیباترین گوشه‌های بهشتی.

در دشتِ هول و درندشتِ بی‌رحم،

تفتیده در دوزخِ آفتابِ امرداد؛

آنگه که گمگشته مَردِ مسافر،

آوارۀ وادیِ بی‌سرانجامی و خوف،

از تشنگی، خستگی بُرده از یاد؛

وز خستگی، تشنگی را فراموش کرده؛

در خاک و خون می‌کشد تن،

حالی، نه زنده نه مُرده؛

_این زندگی شرمی آیا ندارد ز مُردن؟_

ای ناگهان_ در سراشیبِ از دور پنهان_

آن چشمۀ آبِ شیرین،

شیرین و سرد و گوارا

با سایه‌افکن درختی دو، خرّم؛

و زیرشان تخته‌ای قالی سبز و سیراب؛

و تختی از سنگِ خارا

چون شاهِ شطرنج، وقتی که از هر طرف می‌رود، راه بسته‌ست،

دل‌مرده و خسته و مات،

نه‌م انتظار و امیدی،

نه‌م نیز افسوس و هیهات؛

_خاموش و خاموش و خاموش،

دل طوطی گفتنی‌ها، فراموش

سر جغدِ دیوارِ دستی شکسته و خمیده

حیران و مدهوش،

در دنجِ غم، کنجِ زندان خزیده_

  ناگه زند جارزن جار، نامم به تکرار؛

و گوید:

«آزادی»!

امّا دروغ است،

زیرا در آن دَم، نه کس دیده آن جارزن را

  و نیز ازو کس کلامی شنیده

بی جنب و جوش و خموش است زندان؛

هر چیز و هرکس، در اقصای شب آرمیده

تنها همین در دلِ من

آن جارزن با صدای رسا می‌زند جار؛

و آن مژده و نام و تکرار،

امّا تو آن مژدۀ راستینی

که گوید: «آزادی» و راست گوید

با آرزوی تو، ای آرزوی همیشه،

گویی در این گوشۀ غم،

امشب من آزادم، آزاد!

و راستی را، عجب عالم پُر شگفتی،

با عالَمی غم، دلم می‌تپد شاد!

آزادم و عهدم این است،

کاوّل قدم، راهِ میخانه پویم

و اوّلین جامِ می بر سَرِ دست،

نامِ تو، نامِ تو، نامِ تو گویم

آری تو، ای شعلۀ پاک،

ای لحظۀ شادِ هستی

ای گفت و گوی دلم با تو، وَز تو،

آنی که در هوشیاری و مستی،

یادِ تو شیرین‌ترین عهد و عادت،

 شوقت کند لحظه‌ها را پُر از نور و نابِ سعادت

 ای بهترین، ای گرامی!

ای آشنای غم و شادیِ من!

عشقِ تو زیباترین راستی‌ها

زندان و آزادیِ من...

 زندانِ قصر؛ اذر  1345

آب‌گینه
۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

سلامٌ علیکم؛
چند روزی، هرچه فکر کردم چه بنویسم، چه بگویم، چیزی به ذهنم نرسید. می‌خواستم به خیالم، سفرنامه‌ای طولانی بنویسم امّا نشد، نتوانستم. حالا شاید قدری گذشت و فاصله گرفتم، سیاهه‌ای منتشر کردم. همین‌قدر بگویم که منِ هیچِ کم‌تر از هیچ، با عالَمی زلّت و گناه، از ملاقات با شش حجّتِ الهی بازگشته‌ام! من از زیارتِ حضرتِ عشق، از طوافِ عرشِ الهی، از مشهدِ حقِّ در خون‌ تپیده بازآمده‌ام...
حافظ اگر سجدۀ تو کرد، مکن عیب/ کافرِ عشق، ای صنم گناه ندارد

می‌بینی که وقتِ وداع هم جان نداده‌ام! هنوز سنگینیِ سَر بر گردن و زنجیر تن را بر پایِ جان دارم. بازگشته‌ام به دنیا و قوانینش، به مرده‌گی و تکرارِ قبل! 
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی/ هرکه در این آستانه راه ندارد

_  الحمدلله که خدمتِ امامِ رئوف هستم و می‌توان نزدِ حضرتش، عرضِ دل‌تنگی و بی‌قراری کرد!
_ در حالتِ عادی، نمی‌توان این زمینۀ حاجی را آسان و تا انتها شنید. باید خیلی دل‌تنگ و پریشان باشی که بشود رزقِ روحت... (+)
_  دعاگو بودم فراوان، محتاجم به دعا فراوان‌تر...

آب‌گینه
۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۸ موافقین ۹ مخالفین ۰