اوجِ نجابتِ روح

میرمَهنا باز مهتابی شده‌بود. زیرِ نورِ بدر، کنارِ دریا قدم می‌زد و یا خود گفت‌وگو می‌کرد. مدّتی راه رفت و دوید و ایستاد. آن‌گاه، رو به ماه، برتخته‌سنگی، نشست. هوا قدری سرد بود.
خداوندا! در هیج لحظه تنهایم مگذار که جرأتِ تنها ماندن و تنها جنگیدن در من نیست. خداوندا! در هیج نفَسی دستِ محبّتت را از روی سرم برندار که بی مِهرِ تو ذلیلم، هیچم، کم از هیچم...

نسیمِ شور نالید: «هیچم، هیچم، کم از هیچم» و دستِ نوازشِ نمکینش را برگونه‌های به گودی نشستۀ امیر کشید.  

دریا فریاد برآورد: «هیچم، هیچم، کم از هیچم» و سَر، به سختی، به صخره‌ها کوبید.

 میرمَهنا در خود فرو رفت و گوش به غوغای دریا سپرد.

 میرمهنا، انگار که حضورِ سلیمه را در قفای خود احساس کرد. سر به کُندی پیچاند و نگاه کرد و آهسته گفت: سلیمه!
_ بله امیر!
_ حرفی داری؟
­_ فقط چند کلمه _ اگر اجازه بفرمایی. خلوتت را خراب نمی‌کنم؟
_ تو در خلوت منی، ای سلیمه! در قلب این خلوت. تو قایقرانِ دیگر این قایقِ کوچکِ دوقایقرانه‌یی - در این دریای پهناورِ تنهاییِ شبانه... که خدا برفرازِ این قایق، بال گشوده است و دست‌هایش را برشانه‌های تو گذاشته.

_ چند کلمه‌ات را بگو، بانوا!

_ میرمَھنا! تو به من فرصتِ این را بخشیدی که همسرِ دلاورترین و کینه‌مندترین مردِ دریای جنوب باشم. حال آیا می‌توانم سؤال کنم که میرمَهنا از این زن می‌خواهد که چگونه زنی باشد؟
_ آری... فقط نجیب؛ نجیب به حدِّ افراط؛ چیزی که آن گونه بودن، از عهدۀ همه کسی برنمی‌آید. من جز نجابت، از تو ای سلیمه بانو، هیچ‌چیز هرگز نمی‌خواهم...
_ امیر...
حرفم را بشنو! این میرمَهنای تو، مردی‌ست سفری، پیوسته در دریاها و بیابان‌ها، پیوسته در مخاطره و توفان. اضطراب، او را بیش از هر مخاطره‌یی خرد می‌کند. دلم می‌خواهد که دور از تو، در بابِ تو، مطلقاً بی‌دغدغه باشم؛ مطلقاً. نه یک نگاهِ حرام، نه یک لبخند حرام، و نه در نهایتِ ذهن، یک خیالِ حرام.
ای سلیمه! میرمَهنای تلخ اندیشِ کج‌خیالِ تو می‌داند که مرد از او، خوب‌صورت‌تر کم نیست و شعلۀ اشتیاق و طلبِ تن هرگز کوتاه نمی‌آید. تشنگی، انسانِ حقیرِ حیوان‌صفت را به آبِ لجن قانع می‌کند.

_ حیرت‌آور است واقعاً. باورکردنی نیست. من گمان می‌کردم که مردی چون تو نجابت را اصلی خدشه‌ناپذیر می‌داند، و هرگز به ذهنِ خویش چیزی جز طهارتِ تردیدناپذیرِ همسرش را راه نمی‌دهد و به همین دلیل هم از همسرِ خویش، بیش از هرچیز، شجاعت می‌خواهد.
_ این را بدان ای سلیمه! شجاعت، بخشِ بسیار ناچیزی از نجابت است و تابعی از نجابت.
هرنجیبی، در حدِّ نجابتش دلاور است. دلدارِ نانجیب، هرگز وجود نداشته است. بی‌کلّۀ فاسد، البتّه بسیار وجود دارد؛ امّا شجاعت، بی‌کلّگی نیست. بسیار عمیق‌تر از آن است و زیباست.
غرورآفرین است و آرام‌بخش، بی‌کلّه، فقط با تنش می‌جنگد؛ مثلِ گاوِ وحشیِ زورمند و کمتر از گرگِ هار. شجاع، امّا، با تن و روح و ایمان و شعورش  _یک‌جا_ می‌جنگد؛ همان‌طور که شوهرِ تو میرمهنا می‌جنگد. بی‌کلّه، ابله است؛ امّا شجاع، برسرِ سفرۀ دانایی و آگاهیِ خویش نشسته‌است. بی‌کلّه، هیچ آرمانی ندارد؛ شجاع، جز آرمان، چیزی ندارد.
_ حرفت را می‌فهمم و می‌پذیرم: هر نجیبی ناگزیر، دلدار است و با شهامت؛ امّا عشق چطور؟ دستِ‌کم، توقّعِ عشقی پرشور و پایدار نیز از همسرت نداری؟ عشقی که مثلِ آفتاب، زمستانِ قلبت را پُر از گرما و نور کند؟ من گمان می‌کردم که در برابرِ سؤالِ من، فریاد خواهی کشید: «ای سلیمه! عاشقِ پُرشورم باش و تا آخرین لحظّ حیات، عاشقِ پُرشورم باقی بمان!» امّا حال می‌بینم که تو، بسیار کمتر از عشق می‌خواهی. این‌طور نیست، امیر؟
_نع... زیرا که عشق نیز تابعی از نجابت است. هوس‌بازِ نانجیب، بسیار می‌توان یافت؛ امّا هرگز عاشقِ نانجیب پیدا نخواهی کرد.
_ ای سلیمه! هیچ‌گاه نشنیده‌ام و نخواهی شنید که عشق، بتواند حتّی لحظه‌یی هم زیر چترِ نانجیبی، آسوده بنشیند و عشق باقی بماند. البتّه باز هم به شرطِ آن‌که عشق را با شهوت اشتباه نگیریم، بانوی من، سلیمه!
نجابت دریاست؛ عشق کِشتیِ غول‌پیکری در تنِ توفانیِ دریا. دریا باید باشد تا کِشتی معنایی داشته باشد، بانو! عشق به خدا، اوجِ نجابتِ روح است. عشق به وطن و به زن، بخشی از عشق به خدا.
چه خوب شد که پرسیدم.
چه خوب شد که پرسیدی...

* فرازی از «بر جاده‌های آبیِ سرخ»؛ بر اساسِ زندگی «میرمَهنای دغابی»، یکی از بهترین‌های «نادر ابراهیمی».
* پیش‌تر در بابِ این رمان و ضرورتِ خواندنش، به‌خصوص برای مردانِ سیاست نوشته‌بودم و دوستان هم بسی لطف داشتند: (+)‌

۵ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

سخت بر آزاده می‌باشد، جفای یارها

   

 دیروز، سال‌گردِ درگذشتِ «غلام‌رضا قدسی»، شاعرِ متدیّن، مبارز و انقلابیِ خراسان بود. می‌گویند، او از جملۀ شاعرانی بوده که پیش از انقلاب، زندان رفته و شکنجه شده‌ و با رهبری، آشنایی و دوستی داشته‌است... دیدم که خبری، نشانی از او، حتّی در سالگردِ درگذشت‌ش نیست، گفتم با غزلی یادش کنم. خدایش بیامرزاد و حتمی بابتِ اشعارش در وصفِ حضراتِ معصومین علیهم‌السّلام، متنعّم است و مرزوق.   

 

کارِ دنیا بی‌حساب است، آزمودم بارها
              دست‌رنجِ کارِ ما باشد، قسمتِ بی‌کارها 
ما دلِ خود را بر این دریای طوفانی زدیم
              بهرۀ ساحل‌نشینان از گهر شد، بارها

 پیشِ دریادل، غمی از سیلیِ امواج نیست
              اهلِ حق را نیست چون منصور، بیم از دارها
 دولتِ دنیا ندارد پیشِ دانا اعتبار
             چون بود اقبالِ دنیا از پی اِدبارها
 آفتابم،کی روم چون سایه دنبالِ کسی؟
             گُل نخواهم تا نیابم منّتی از خارها
بر مقامی چون رسد کوته‌نظر، از بی‌خودی است
             محوِ نقشِ خویش در آیینۀ پندارها
 اوج گیرد گِردباد امّا ز بی‌مقداری است
             کی فزون بالانشینی می کند، مقدارها؟
 طعنۀ اغیار را هرگز نمی‌گیرم به هیچ
             سخت بر آزاده می‌باشد جفای یارها
سایۀ خود را ندید آن‌کس که شد صاحب‌مقام
             گر چه بود افتاده هم چون سایۀ دیوارها
 عالَمی را روشنی می‌داد هم چون آفتاب
              بود اگر گفتارها را جلوۀ کردارها
 جاه و منصب را ز چشم افکند و شد آسوده‌دل
              منّت ایزد را که «قدسی» رست از مُردارها

 

* البتّه که زیباتر و معروف‌تر ازین‌ ابیات، دارد ولی خب من این غزل را دوست می‌دارم.
* می‌شد بنشینم و خلاصه‌ای از چند مقاله و مطلب در بابِ زندگی و آثارِ مرحوم گردآوری کنم و یادداشتِ مفصّل‌تری بنویسم. حوصله نکردم. این چند نوشتار، مفید و خواندنی هستند:  +  +  +

۷ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم...

مدّتی‌ست، سلسله جلساتِ سخنرانی‌های دکتر «سیّد محسن میرباقری» را گوش می‌کنم و پی می‌گیرم. پیشنهاد می‌کنم که وقت بگذارید و حتمی استفاده کنید. به‌خصوص، ایشان ذیلِ موضوعِ معاد، مراحلِ زندگیِ انسان از عالمِ ذر تا قیامت و اتّفاقاتی که در هر دوره، برای ما افتاده و می‌افتد را با استناد به آیات و احادیث شرح می‌دهند که خیلی جالب و تأمّل‌برانگیز است. 

امروزی در نت، دیدم که ایشان در برنامۀ «گفتگوی تنهایی» هم شرکت کرده‌اند و نشستم آن را هم دیدم. خیلی جالب بود؛ از کودکی و نوجوانیِ خود تعریف کردند و این که چگونه با قرآن مأنوس شدند و تصمیم گرفتند که گناهی مرتکب نشوند و... یا در فرازی دیگر گفتند که اهلِ فلسفه در فلسفه، اهلِ شعر در ادبیات و... محو و مغروق می‌شوند ولی در چشمِ من، هیچ‌چیز چون قرآن شگفت و زیبا نیست... و یا آن‌جایی که از بزرگترین آرزوی خود می‌گویند...

خیلی گفتگوی شیرین و زیبایی‌ست. صحبت‌های دکتر بسیار آرام‌بخش است. گفتگوی تنهایی را تماشا کنید، دلیلش را می‌یابید... 

سایتِ رسمی دکتر سیّد محسن میرباقری +

سلسله جلسات با موضوعِ معاد: +  

برنامۀ گفتگوی تنهایی با حضورِ دکتر میرباقری: +  

 

* کسی می‌داند که آیا ایشان با آن دکتر «سیّد محمّد مهدی میرباقریِ» روحانی و معمّم، نسبتی دارند یا خیر؟

* چند جنایتِ خاموشی که اخیراً دیدم : مادرِی بس محترم در مهمانی، کودکِ معصومش را بابتِ داشتنِ دستشویی دعوا کرد!، همکارم برای آن که درس بخواند و خانم دکتر شود و بعدتر بچّه‌های مردم را تربیت کند، کودکِ معصومش را به مهد می‌فرستد تا زنی دیگر تربیتش کند! مردانِ جوانی که روبه روی مغازه و سوپرمارکت‌ها، جمع می‌شوند و گعده می‌گیرند و رفت و امدها را زیرِ نظر دارند و... فعلاً همین‌ها! می‌خواستم مفصّل بنویسم. باشد تا بعد. البتّه در بابِ مهدِ کودک پیش‎تر چندباری نوشتم...   

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان