آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۳۷ مطلب با موضوع «اجتماعیّات» ثبت شده است

سرِ شبی، شبکۀ سه مستندِ «یاران اربعین» را تماشا می‌کردم. موکب‌های «طویریج» را نشان می‌دادند و با کامل‌مردی عرب مصاحبه می‌کردند. نقل به مضمون می‌گفت: «ما از شیعیان علیّ بن ابی طالب سلام الله‌ علیه شبانه‌روزی، پذیرایی می‌کنیم. شما ایرانی‌ها که هم زائر امام حسین علیه السّلام هستید و هم همسایه و مهمانِ ما؛ با افتخار و با همۀ اموال و وجودمان در خدمتِ شما هستیم.»

 هفت هشت روز است که وقتی تصویر و خبرِ دل‌بری‌های عراقی‌ها را می‌بینم، به مراسمِ پایانِ صفر فکر می‌کنم و مهمان‌نوازیِ مشهدی‌ها؛ اربابانِ مسکن، هتل و مسافرخانه‌ها، راننده‌های خوش‌انصافِ دمِ حرم، مغازه‌دارهای حبیبِ خدا، دست و دل‌بازی‌ها و ریخت و پاش‌های خواص و عوامِ پایتختِ معنویِ کشور!
در این بیست و اندی سال که سعادتِ مجاورت با امامِ رئوف را دارم، بارها بابتِ این آغوشِ باز و مؤمنانۀ این جماعت، پیشِ روی دور و نزدیک، به‌خصوص مهمان‌های خارجی خجالت‌زده شده‌ام! کاش حالا  اگر در این شهر، خیلی خبری از نذورات و صدقات و اِعطا و اِطعام نیست، دستِ‌کم، این اندازه گران‌فروشی، تقلّب و بی‌انصافی فراوان نبود!
فقط همین وقت‌هاست که آرزو می‌کنم، از اهالی قدرت و ثروتِ عالَم بودم و می‌شد و می‌توانستم، خیالِ زائرانِ حضرت را بابتِ مسکن، خورد و خوراک و حمل و نقل راحت کنم.

به‌نظرم، باید در این ایّامی که مشهد، زائرانِ میلیونی و به‌خصوص خارجی دارد، برنامه‌ریزی برای پذیرایی و استقبال از آن‌ها، ملّی و کشوری باشد. بالآخره حیثیّتِ همۀ ایران مطرح است!

آب‌گینه
۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

      امروز دو ساعت با پشتیبان و معاونِ پرورشی و انضباطی جلسه داشتیم که با دخترهای حواس‌پرتِ مدرسه و اُفتِ تحصیلی‌شان چه کنیم. می‌دانستم که با شرایطِ امروز؛ اینترنت، تلگرام و... برخی بچّه‌ها روابطِ پنهانی  دارند ولی نه دیگر تا این حد و واقعاً  از یافته‌ها و آمار شگفت‌زده و متأسّف شدم. تازه من در مدرسه‌ای غیرانتفاعی و مذهبی تدریس می‌کنم که بچّه‌ها با آزمون و مصاحبه و از خانواده‌های متدیّن انتخاب شده‌اند و با این اوصاف و اوضاع، بر دیگر مدارس السّلام!

 خانمِ «سین» اسناد و کشفیّات‌ش را یکی‌یکی می‌شمرد و نشان می‌داد و همکارها هِی لب می‌‌گزیدند، ای وای می‌گفتند و نچ‌نچ می‌کردند. خانم مدیر هم که هی حرام حلال می‌کرد و وعدۀ اخراج می‌داد. من امّا در دلم به برخی حرف‌ها، کارها و روش‌های دخترها می‌خندیدم و از این همه ابتکار و اختراع‌شان شگفت‌زده بودم. بعد به نظرم رسید که گیرم اصلاً دخترک چند صباحی هم با مَردی در ارتباط بوده و اصلاًتر دست در دستش، بوسه‌ای داده و گرفته؛ بعدتر که عقل‌رَس‌تر وپخته‌تر شود، اشکی می‌فشاند، ذکری می‌گوید و سَر برخاک، استغفار می‌کند و پروردگارِ عالَم هم که من و سین و خانمِ مدیر نیست که کوچک باشد و هِی بپرسد و بگیرد و نبخشد!

باری؛ برخلافِ اساتیدِ گرامی که نگرانِ گناه و دوشیزگیِ بچّه‌ها بودند، من بیش‌تر و پیش‌تر نگرانِ بکارتِ روح و شکسته‌گی قلب‌شان بودم. صورت‌شان و آن کودکانه‌گی و معصومیّت،‌ پیشِ چشمم می‌آمد و به مَردانی فکر می‌کردم که سهواً یا عمداً، فراخورِ شرافت و خباثت‌شان و کم و بیش، مدّتی لذّت‌شان را می‌بَرند و حالا یا بعدتر حتمی می‌روند و دخترها می‌مانند با حجمِ زیادی احساسِ غبن و سوءِاستفاده و شکسته‌گی که بسی غریب و بعید است تا پایانِ عُمر جبران شود و از خاطر برود. در جلسه البتّه همۀ افکارم را شرح ندادم که تکفیرم می‌کردند ولی گفتم، بیش از آن‌که بر حُرمتِ قصّه تأکید کنید، برای بچّه‌ها از حکمتِ پرهیز و دوری از نامحرم، از غرور و مناعتِ طبع، از تفاوتِ عشق و هوس بگویید و...

در راهِ برگشت، یادِ «مهستی» هم افتادم وقتی شش‌دانگ می‌خواند که:
دلِ کوچولو، دلِ دیوونه!
دیگه نرو از خونه!
پشیمون می‌شی
پریشون می‌شی
نمیدونی، دیوونه!
بیرون از خونه، دلا همه سنگ،
هر چی می‌بینی، رنگه و نیرنگ
تو مثلِ یه پَر، می‌بَردِت باد
حتّی یادتم می‌بَرند از یاد...

فکر کن به خانم مدیر می‌گفتم باید برای بچّه‌ها، گاهی هم مهستی بگذارید تا گوش کنند! :دی  

آب‌گینه
۰۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۸ موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۶ نظر

    غروبی در تلویزیون، از روزِ جهانیِ معلولین می‌گفتند و این‌که دنیای ما نزدیک به 600 میلیون معلول دارد و  باید برای بهبودِ کیفیّتِ زندگیِ آن‌ها چه کنیم و چه نکنیم... داشتم فکر می‌کردم، این همه آدم در سراسرِ جهان، به دلایلِ مختلفِ جنگ، تصادف، بیماری، توارث و... دچارِ درد و رنج و ناتوانی هستند و با آن زندگی می‌کنند و سازگار شده‌اند و اِنگار پروردگارِ عالَم، تعدادی از بندگانش را انتخاب کرده تا با دردِ جسمانی همنشین و معاشر باشند و این دست آدم‌ها، دُرست به دلیلِ وجودِ همین معلولیّت،  معمولاً از دیگر افرادِ سالم بسی بااراده‌تر، مهربان‌تر، باصفاتر، زلال‌تر و اصلاً انسان‌ترند!

درد چه جسمانی و چه روحانی، آدم را عمیق و پاک می‌کند.

آب‌گینه
۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۶ نظر

     برخی هم هستند که تواضعِ بدتر از غرور، غبطۀ بدتر از حسادت، آرامشِ بدتر از هیجان، ثباتِ بدتر از تغییر، بی‌رغبتیِ بدتر از ولع، اعتماد به نفسِ بدتر از ضعفِ نفس، بی‌خیالیِ بدتر از اضطراب، حیای بدتر از پُررویی و دین‌داریِ بدتر از لادینی و... دارند! این دست از برادران و خواهران! به دو دسته تقسیم می‌شوند: بسیاری خودشان می‌دانند که در درون‌شان چه می‌گذرد و با دیگران چه می‌کنند و اندکی هم نمی‌دانند و البتّه هر دو گروه را قریب به محال، بتوان تغییر داد؛ چون اوّلی نمی‌خواهد و منتفع نخواهد بود که اصلاح شود و دوّمی هم که اصلاً نمی‌فهمد و یا خود را فریب می‌دهد و پلّۀ بالاتر را نمی‌بیند!  

این‌ها را خیلی وقتِ پیش تجربه کرده بودم، تازه‌گی امّا دانستم که گاهی برخی از سَرِ افسرده‌گی، ناتوانی و شکست، الخیرُفی‌ماوقع‌گویان می‌شوند و ترکِ دنیا می‌گویند که می‌شود: قطعِ وابسته‌گیِ بدتر از تعلّق و رضایتِ بدتر از شِکوه و غم!      

 

* عنوان را از روی صنعتِ «ذمِّ شبیه به مدح» در آرایۀ ادبی، ساختم!   

آب‌گینه
۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

     همکارم چندوقتِ پیش، در دفترِ مدرسه تعریف ‌می‌کرد که یکی از دان‍ش‌آموزانش، رگِ دستش را زده و در کمدِ لباس تمام کرده است! انتحار کارِ ابلهانه‌ای‌ست ولی درعینِ حال، خیلی هم غم‌انگیز است! آدم‌هایی که به خودکُشی می‌رسند، گاهی یک گفتگوی کوتاه، یک نوازشِ از سَرِ مِهر و دوستی، یک بهانۀ ساده و سطحی، می‌تواند نجات‌شان دهد و به زندگی و دنیا بازشان گرداند! از آن روزی، به دخترک و حال و روزش فکر می‌کنم و پُرم از ای کاش و حیف! 

      فیلمِ «عبّاس کیارستمی» هم آمد پیشِ چشمانم؛ البتّه یادم نمی‌آید که «همایونِ ارشادیِ» «طعمِ گیلاس» چرا قصدِ خودکشی داشت؟ چه باعث شده بود که به نقطۀ پایان برسد؟ دچارِ یأسِ فلسفی شده بود؟ معشوقه ترکش گفتهبود؟ نامردی و نارفیقی دیدهبود؟ دشواریِ وظیفه بر دوشش، سنگینی می‌کرد؟ نمی‌دانم و خیلی هم مهم نیست چرا، مهم آن است که رسیده بود به آن نقطه از زندگی که دیگر هیچ‌چیز در این دنیا، حالِ خرابش را خوب نمی‌کرد؛ نه مستی و راستی و نه سیگار دودکردن لبِ طاقچۀ غروب و نه زنِ زیبا و نه ثروتِ زیاد و نه سفرِ دراز و نه کتابِ خوب و... زندگی با همۀ پُربودنش تمام شده بود و چارهای نداشت جز خوابیدن در آن گودال، به امیدِ آنکه دیگر صبحِ فردا زنده نباشد! (البتّه پُرواضح است که فیلم در گفتمانِ دین قرار نمی‌گیرد.)   

     سکانسِ جالب و تداعی‌شده برای من، آنجایی بود که پیرمردِ کارگرِ موزه، برای منصرف‌کردنِ ارشادی از دورۀ جوانیاش می‌گفت و اینکه او هم قصدِ خودکشی داشته و نیمه‌شبی برخاسته و طنابِ دار به دست، به حومۀ شهر رفته و وقتی بالای درخت، مشغولِ بستنِ طناب بوده، چشمش به دستهای پُر از توتِ درخت افتاده و بالکل مردن را فراموش کرده و تا صبح، مشغولِ خوردن شده و دیگر هم قصدِ مردن نداشته!

    حالا اینکه یک آدمی به قصدِ مردن برود بالای یک درخت و بعد ساعت‌ها بنشیند به خوردن، طنز است امّا به نظرم اصلِ داستان همین است و خیلی هم دور از ذهن نیست. گاهی انگیزههای زندگی، دلخوشی‌ها و بهانههای بودن به همین اندازه ساده‌اند و کوچک! کاش دخترک آنها را می‌دید و یا کسی نشانش می‌داد و باز زندگی می‌کرد!

«مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می
گوید: امّا باز باید زیست،
باید زیست،
      باید زیست...»*

 

 

* اخوان ثالث.

** طعمِ گیلاس(1376)؛ نویسنده و کارگردان: عبّاس کیارستمی.

آب‌گینه
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

سلامُ علیکم؛ اسعدالله ایّامکم! 
 
     می‌دانید که میرزا حبیب همان قاآنیِ خودمان، صاحبِ زیباترین و شگفت‌ترین‌های قصایدِ فارسی است. از آن میان برخی را در مدحِ وجودِ مقدّسِ حضرتِ امیرالمؤمنین سروده و یکی را هم مختصِّ غدیر. آن غدیریّه را خیلی دوست نمی‌دارم، زیباست ولی از آن زیباتر هم دارد. خودتان در گنجور ببینید. در ادامه ابیاتی به انتخابِ من بخوانید و گوارا! (از این انتخابی هم بسی زیباتر دارد!)

     راستی! صبحی مشرّف شدم حَرم و دعاگو بودم. در بازگشت، در بلواری چندین ماشین، خطّی پُشتِ سَرِ هم حرکت می‌کردند و پُر بودند از بادکنک‌های رنگی! سرنشینان هم در دست‌هایشان چندین بادکنک بود و در هوا می‌رقصاندند و از ضبط‌هایشان مولودی و مدّاحی پخش می‌شد و بوق بوق هم می‌کردند. مابقیِ ماشین‌ها در اطراف هم همراهی می‌کردند. برخی البتّه! خیلی خوب بود. دم‌شان گرم!  

     یک راستیِ دیگر! دیشبی خندوانه را دیدید؟! سیّد «مجید بنی‌فاطمه» در مدحِ مولا خواند. برخی ابیاتش خیلی خوب بود. دلم چقدر خنک شد! مخصوصاً که حتمی برخی هم تماشا کردند.     

امّا آن قصیده:


سروشِ غیبم ‌گوید به ‌گوشِ پنهانی

که جهلِ دونان خوش‌تر ز علمِ یونانی
تو را ز حکمتِ یونان جز این چه حاصل شد
که شبهه ‌کردی در ممکناتِ قرآنی
تو نفسِ علم شو،  از نقشِ علم دست بشوی
که نفسِ علم قدیم‌ست و نقشِ او فانی
شناختن نتوانی هرگز یزدان را
چو خود شناختنِ نفسِ خویش نتوانی
در این بدن که تو داری، دلی نهفته خدای
که ‌گنج‌خانهٔ عشق‌ست و عرشِ رحمانی
بکوب حلقهٔ در را که عاقبت ز رای
سری برآید چون حلقه را بجنبانی
ولی به گنجِ دلت راه نیست تا نرهی
ز جهلِ ‌کافری و نخوتِ مسلمانی
به‌گنجِ دل رسی آن‌گه ‌که تن شود ویران
که‌گنج را نتوان یافت جز به ویرانی
فضولِ عقل رها کن‌ که با فضایلِ عشق
اصولِ حکمتِ دانایی است، نادانی
به مُلکِ عشق چه خیزد ز کدخداییِ عقل
کجا رسد خرِ باری به اسبِ جولانی
عنانِ قافلهٔ دل به دستِ  آز مده
که می‌نیاید هرگز ز گرگ چوپانی

یقینِ عشق چو آمد، گمانِ عقل خطاست

بکُش چراغ چو خندید، صبحِ نورانی
گرفتم آن‌که نتیجه است عشق و عقل، دلیل
دلیل را چه کنی؟ چون نتیجه را دانی
تو خود نتیجهٔ عشقی، پیِ دلیل مگرد
که نزدِ اهلِ دل این دعوی است، برهانی
اَمل سرابِ غرورست زینهار، بترس!
که نفسِ‌ گولِ تو غولی بود بیابانی
مشو ز دعوتِ نفسِ شریرِ خود ایمن
که‌ گرگ می‌نبرد گلّه را به مهمانی
به هر دوکون قناعت مکن، ‌کزین دو برون،
هزار عالَمِ بی‌منتهاست پنهانی
گمان بَری که هستی کران‌پذیر بود
گر این مسلّم هستی، به هستی ارزانی
ولی من از دَرِ انصاف بی‌ستیزهٔ جهل،
سُرایمت سخنی فهم ‌کن به‌ آسانی
کران‌هستی اگر هستی است، چیست سخن؟
وگر فناست، فنا را عدم چرا خوانی؟
چو مُلکِ هستی‌ گردد به نیستی، محضور
نکوتر آن‌که عنان سوی نیستی رانی
ز چهرِ شاهدِ هستی اگر نقاب افتد،
به یکدگر نزنی مژه را ز حیرانی
بر آستانهٔ عشق، آن زمان دهندت بار
که بر زمین و زمان  آستین برافشانی
برهنه‌پا و سَرانند در ولایتِ عشق
که‌قوتشان‌ همه ‌جوعست و جامه عریانی
مبین بر آن‌که چو زلفِ بتان پریشان‌ند
که هم‌چو گیسوی جمع‌ند در پریشانی
غلامِ درگهِ شاهِ ولایت‌ند همه
که در ولایتِ جان می‌کنند سلطانی
کمالِ قدرتِ داور؛ وصیِّ پپغمبر
ولیِّ خالقِ اکبر؛ علیِّ عمرانی
شهنشهی ‌که ز واجب، ‌کسش نداند باز
اگر برافکند از رخ، حجابِ اِمکانی
از آن ‌گذشته‌ که مخلوقِ اوّلش‌ گویی
بدان رسیده که خلّاقِ ثانی‌اش دانی!
به شخصِ قدرش هجده هزار عالَمِ صنع
بود چو چشمهٔ سوزن ز تنگِ میدانی
اگر خلیفهٔ چارم در اوّلش دانند،
من اوّلیش شناسم ‌که نیستش ثانی!
لوای ‌کوکبهٔ ذاتِ او چو گشت پدید
وجود مغترف آمد به تنگِ سامانی
شها تویی‌ که ندانم به دهر، مانندت
جز این صفت که بگویم به خویش می‌مانی
به‌ گاهِ عفوِ تو، عصیان بود سبک‌باری
به وقتِ خشم تو، طاعت بود پشیمانی
چسان جهانت خوانم‌ که خواجهٔ اینی
کجا سپهرت دانم‌ که خالقِ آنی
ز حُسنِ طلعت، خلّاقِ جِرمِ خورشیدی
ز فرطِ همّت، رزّاقِ ابرِ نیسانی
به پای عزم، محیطِ فلک بپیمایی
به دستِ امر، عنانِ قضا بگردانی
نه آفتاب و مَه‌ست این‌که چرخِ روز و شبان
به طوع، داغِ تو را می‌نهد به پیشانی
نسیمِ خلّتِ تو بر دلِ خلیل وزید
که ‌کرد آتشِ سوزان بر او گلستانی
شد از ولایِ تو یوسف، عزیزِ مصر ارنه
هنوز بودی در قعرِ چاه زندانی
نه‌گر به جودیِ جودت، پناه بُردی نوح
بُدی سفینهٔ او تا به حشر، طوفانی
امیرِ خیلِ ملایک، کجا شدی جبریل،
اگر نکردی بر درگهِ تو دربانی
ازین قبل ‌که چو خشمِ تو هست شورانگیز
حرام گشته در اسلام، راحِ ریحانی
ز موی موی عرق ریزدم به مدحتِ تو
که خجلت آرد در مدحِ تو سخن‌دانی
چنان به مِهرِ تو مستظهرم‌ که شاهِ جهان
به ذاتِ پاکِ تو، آثارِ صنعِ یزدانی...*

 

* بیتِ تخلّص است و واردِ مدحِ پادشاه می‌شود.
** می‌دانم که قصیده‌خوانی آن هم کلاسیک و گذشته‌اش، حوصله و علاقه می‌خواهد. با اقتضائاتش؛ مثلِ: تغزّل و تخلّص و... هم باید آشنا باشید.  

*** یک چیزِ دیگر که می‌خواستم بنویسم و یادم رفت: از اَعمالِ امروز، خواندنِ دعای ندبه بود! شیعهٔ غم‌دارِ داغدارِ همیشه؛ ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم... می‌بینید که پس از ذی‌الحجّه بلافاصله محرّم می‌آید... 

آب‌گینه
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

       صبحی در بقعۀ مبارکه، مشغولِ نمازِ زیارت بودم که صدای جیغ و گریۀ یک طفلِ معصوم، لابه‌لای آن همه شلوغی و سر و صدا، رفت روی اعصابم. نمازم را خواندم. دعای بعد از زیارت را شروع کردم، آن هم تمام شد و بچّه هنوز درحالِ گریه‌کردن و ونگ‌زدن بود. اصلاً نفهمیدم چه خواندم و چه گفتم! راه افتادم دنبالِ صدا و دیدم بچّه، از شدّتِ گریه بالا آورده و یک دخترکِ شانزده هفده ساله هم کلافه و عصبی، هرکار می‌کند نمی‌تواند آرامش کند. دو سه تا خادم هم دورشان جمع شده بودند که زمین را تمیز کنند. پُرسیدم: چرا گریه می‌کنه؟ گفت: مادرش رفته زیارت! گفتم: شما چه‌کاره‌شی؟ گفت: خاله‌شم. قلبم داشت می‌آمد در دهانم. در برابرِ گریۀ بچّه‌ها ناتوانِ ناتوانم! هرچه کردم که سَرش را گرمِ چیزی کنم و حواسش پرتِ من شود و قدری آرام گیرد، نشد. اصلاً این‌طور وقت‌ها هیچ‌کاری از دستِ هیچ‌کسی برنمی‌آید. بچّه فقط در آغوشِ مادرش آرام می‌شود. اصلاً مادرها حق ندارند که کودکِ زیرِ دوسال را رها کنند و پیش‌تر این‌جا در بابش نوشته‌ام. نمی‌دانم چقدر گذشت که زنک آمد! عقب ایستادم تا بچّه را بغل کند. فرشتۀ کوچک دیگر همراهِ گریه، به سکسکه افتاده بود و بی‌حال شده بود. مادرش را که دید، ساکت شد و خودش را محکم چسباند به سینۀ زن. در آن هیاهو و ازدحام، صدای قلبِ مادرش را گُم کرده بود!

دلم می‌خواست تا می‌توانم و تا می‌خورد، بزنمش! اصلاً زن‌های احمق را باید زد! کتک را خودِ خدا هم در کتابش فرموده؛ جواب می‌دهد لابد! چادرش را از دوطرف، پشتِ گردنش گِره داده بود و رفته بود به جنگِ جمعیّت و ضریح که مثلاً خیرِ سَرش امام را زیارت کند!

آوخ! فقط خدا می‌داند که چطور خودم را کنترل کردم و نگه داشتم تا بتوانم برایش روضه بخوانم که فعلاً این بچّه، واجبِ توست و زیارت مستحب است و اصلاً بچّه به بغل، از دور هم می‌شود سلام و دعا کرد و نبیِّ خدا نمازشان را به خاطرِ صدای گریۀ بچّه سریع‌تر می‌خواندند و حتّی مراجع، به مادرِ بچّه‌دار اجازه دادند که وسطِ نمازِ جماعت، کودکش را در آغوش بگیرد، حتّی‌تر شیر بدهد و آن‌وقت تو این طفلِ معصوم را رها کردی و رفتی؟ خب حالم خراب‌تر از این بود تا ببینم و بشنوم که در جوابِ من چه می‌بافد... این‌ها را گفتم و رفتم خدمتِ آقا و از شدّتِ فشار و لج و ناراحتی، زدم زیرِ گریه و بد و بی‌راه‌گفتن به دنیا! کم این طرف و آن طرف، کودکانِ معصوم و بی‌پناه، قربانی می‌شوند و ستم می‌بینند؟ کم بچّۀ مریض و گرسنه و بی پدر و مادر داریم؟ این‌جا در امنیّت و بهشتِ رضوی هم باید شاهدِ این زن‌های بی‌شعوری باشم که هنرشان، شکم پشتِ شکم بچّه‌آوردن و بعدتر، مثلِ یک مشت گوسفند بزرگ‌کردن است؟ طفلِ معصوم‌هایی که از همان بدوِ تولّد، علاوه بر تحمّلِ فقر و بدبختیِ خانواده، بسی شکنجه هم می‌شوند؟

خدایا! صاحبِ ما را برسان؛ این دنیا بسی تنگ و سیاه و زشت است...   

 

* خسته و مجروح، تندتند و بی‌ویرایش نوشتم. شما را خدا نیایید و نصیحتم کنید!

** مراقبِ بچّه‌ها و حیوانات باشید! آن‌ها توانِ استیفای حقّشان و صدا و فریادِ اعتراض ندارند! :((   

آب‌گینه
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

      هفتۀ گذشته، دو روز پشتِ سرِ هم در مدرسه همایشِ ادبیات داشتیم. دخترهای تازه‌وارد را گروه‌بندی کردیم و چندجور بازی و مسابقه طرّاحی شد و روزِ اختتامیّه هم گروهِ برتر جایزه گرفتند. سه تا از بچّه‌های پارسالم را خبر کردم که بیایند و در همایش کمکم بدهند. یکی از بازی‌هایی که خیلی استقبال شد و کادرِ مدرسه و بعدتر مادرها خوش‌شان آمد، «مارپلّه» بود. بارِ اوّل که پیشنهاد دادم، همه تعجّب کردند و گفتند: حالا چرا مارپلّه؟ معلّمِ ادبیاتِ دیوانه همین عواقب را هم دارد، خب! :) ولی راضی‌شان کردم و  تجربۀ جالبی شد. دو روزِ تمام تا هفتِ شب مدرسه ماندیم و در قطعِ بزرگ ساختیمش. خیلی وقت بود که با مقوّاهای رنگی و چسب و قیچی و رنگ و قلم بازی نکرده بودم! با دخترهایم ناهار خوردیم، چُرت زدیم، نماز خواندیم، خندیدیم، کار کردیم و خسته شدیم. نتیجه امّا شُکرِ خدا خوب بود. قشنگ شد و تر و تمیز درآمد.

یک تاسِ بزرگ هم ساختیم و قرار شد به ازای شماره‌های تاس، دانش‌آموزان به سؤالاتِ ساده، متوسّط و سخت پاسخ دهند و به شرطِ جوابِ درست، روی صفحه حرکت کنند. برای بچّه‌ها، هم هیجان داشت و هم بارِ علمی. وقتی سؤالاتِ سخت را جواب می‌دادند و پنج یا شش خانه پیش می‌رفتند، خیلی ذوق می‌کردند و چشم‌هایشان برق می‌زد و وای به حالِ وقتی که به خانه‌های مار می‌رسیدند و چند ردیف پس‌رفت داشتند. در طولِ دو روزِ همایش و بازی‌های مختلف، علاقه‌مندی‌ها و استعدادها و نقاطِ قوّت و ضعفِ تازه‌واردها را  شناسایی کردم و اسمِ برخی را هم یواشکی یادداشت کردم که یادم باشد بعداً چطور و چگونه با آن‌ها رفتار کنم.

امروز هم شورای مادران بود و باید پاورپونتی از کارهای انجام‌شده در همایش و برنامه‌هایم در طولِ سالِ تحصیلیِ آینده، تهیّه می‌کردم و ارائه می‌دادم. همۀ این‌ها یک طرف، سخنرانیِ امروز یک طرف! کلّی روده‌درازی کردم! یعنی نیم‌ساعتی به قولِ «جلال رفیع» اسبِ سخن را در میدانِ ذهن و روح و مغز و دلِ مادرهای بیچاره، _به گمانم، صد و ده بیست نفری بودند_ به جولان درآوردم! از فرصتِ نبودنِ خانمِ ت _مدیرمان_ هم استفاده کردم  و مفصّل در بابِ مطالعاتِ غیرِدرسی و کتاب‌های داستانی و رمان‌های زرد و عشقولانه و شبکه‌های اجتماعی و فضاهای مجازی گفتم! مادرها باورشان نمی‌آمد که خودم هنوز تلگرام و اینستاگرام و چه و چه ندارم! برای قانع‌کردن‌شان هم از حضرتِ قورمه‌سبزی استفاده کردم! :دی

«مادرانِ عزیز! خوب می‌دانید که هیچ‌وقت ساندویچ علیه ما علیه، طعم و مزّه و اصالتِ حضرتِ قورمه‌سبزی را ندارد و خب این کانال‌های تلگرام و فضاهای مجازی و شبکه‌های اجتماعیِ جدید هم دُرست مثلِ همان فست‌فودها، بی‌شناسنامه و بی‌در و پیکرند و  آدم را عادت می‌دهند به هُل‌هُلی‌بودن، خلاصه‌نویسی، خلاصه‌خوانی، سطحی‌نگری، تنهایی و در دسترس‌بودنِ سهل و بی‌حریم، بی‌هیچ بازخورد و تعامل و نظرخواهی و  اصلاً چرا دخترهایمان باید عضوِ این شبکه‌ها و کانال‌های بی‌روح و پُر از آسیب و خطر باشند و اصلاًتر بابا! چرا باید در این سن، گوشی داشته‌باشند؟!»

  همۀ این‌ها را گفتم ولی خوب می‌دانم، در این زمانه‌ای که مادرها و حتّی مادربزرگ‌ها هم معتاد و گرفتارِ این فضاها هستند، از این دخترهای جوان دیگر واقعاً توقعّی نمی‌رود و با این حرف‌ها، راه به جایی نمی‌بریم!   

 

* سعدی با کمی تغییر.

** پُرواضح است که نگارنده، منکرِ مزایا و منافعِ رسانه‌های جمعی و جهانی و شبکه‌های اجتماعی نیست.

آب‌گینه
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

      روزِ عیدی، بعداز ظهر مشرّف شدم حرم برای عرضِ تبریک و سلام و خا‌ک‌ساری. در راه دیدم که تهِ زورِ مشهدی‌ها برای پذیرایی و استقبال از زائرانی که از راه‌های دور و با پای پیاده آمده بودند، یک لیوان شربت بود و جا به جا بساطِ  واکسِ کفش! یعنی کشته مُردۀ همّت و مناعتِ طبع و ول‌خرجیِ این قوم هستم! خب می‌دانی که واکس خیلی خیلی حیاتی است! نمی‌شود که زُوّارِ امام بی واکس واردِ حرم شوند و درضمن، کم‌خرج هم هست و بهترین گزینه برای عملِ صالح و ثواب‌بُردن! حالا مَردمِ خودمان هیچ، آدم جلوی زائرانِ خارجی، به‌خصوص عراقی‌ها خجالت‌زده می‌شود. کاش فقط همین بود؛ این ایّامِ زیارتی، مشهدی‌ها جشن و سُرور دارند؛ نه به خاطرِ امامِ معصوم که به خاطرِ جیب‌هایشان! از آت و آشغال و زَلَم زیمبوهای دَمِ حرم بگیر تا کالاهای اساسی و حیاتی؛ همه را صدبرابرِ قیمت می‌فروشند. از این فروشنده‌ها خبیث‌تر، راننده‌های دَمِ حرم هستند که خدای من! پولِ خونِ پدرشان را از مردمِ بی‌نوا می‌گیرند و ذرّه‌ای هم رحم ندارند... الحمدلله، تا به حال گذرم به هتل و مسافرخانه و خانه‌های اجاره‌ای نیفتاده ولی می‌توان حدس زد که آن‌جا هم همین روضه‌ها درجریان باشد. قربانِ آقا بروم که از همۀ ایران، این خراب‌شده را انتخاب کردند و... مادرم حالش که به‌جا بود، هروقت خیلی حرصش می‌گرفت، به شوخی می‌گفت، امام را همین مشهدی‌ها شهید کردند. :)) حالا بگذریم. عیدی واردِ حرم که شدم دیدم، مسئولینِ محترم مثلاً زحمت کشیده‌اند و فضا را تزیین کرده‌اند، آن هم با میلیون‌ها شاخۀ گل! چقدر هم بی‌سلیقه و دهاتی‌وار. کربلا که مشرّف شده بودم، دوم سومِ شعبان بود و حرم‌های متبرّکه را همین شکلی تزیین کرده بودند؛ دسته‌گل‌ها‌ در شکل و رنگِ متفاوت را جا به جا به دیوار و سقف آویزان کرده بودند. آن‌جا در دلم گفته بودم که خب عرب هستند و خیلی توقّعی نمی‌رود ولی این‌جا، هنر نزدِ ایرانیان است و بس را کجای دلم بگذارم؟! دیگر این که با خودم فکر کردم که اگر به جای این همه گُل‌افشانیِ بی‌سلیقه، این هزینه را خرجِ  زائرانِ خسته و مسکین می‌کردند و مثلاً صرفِ اِطعام و اِسکان می‌شد و یا هدایای فرهنگی برای بچّه‌ها می‌گرفتند و می‌شد یادگاری برای همۀ عمرشان، بهتر نبود؟! 

همۀ این فکر و خیال‌ها را پشتِ درِ قبّۀ مطهّر گذاشته و وارد شدم و عرض کردم که: «بازم رهان، بازم رهان، کاین‌جا به زنهار آمدم...». دعاگوی همه هم بودم با نام!

آب‌گینه
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۴ نظر

     شبِ شهادتِ آقا امام جعفرِ صادق علیه السّلام درحالِ بازگشت از هزارپیچِ «گرگان» به سوییت‌مان بودیم که در راه، یک ماشینِ گُل‌زدۀ عروس را رؤیت کردیم! اوّل با خودم گفتم، شاید بندگانِ خدا حواس‌شان نبوده که بعد با تذکّرِ همراهان، مطمئن شدم که اِمکان ندارد طرف تقویمش را ورق نزده باشد و اصلاً تالارها این شب‌ها و روزها تعطیل هستند و خدمات نمی‌دهند و حتماً گُل‌فروشی یا آرایشگاه و چه و چه تذکّر می‌دهند که شبِ شهادت است، آن هم رئیسِ مذهبِ تشیّع! بلافاصله نتیجه گرفتیم که سگ‌سنّی است آن هم نه سنّیِ معمولی و همان به اصطلاح برادر! که معلوم بود، عمداً قصدِ وهن و توهین دارد و به احتمالِ نزدیک به یقین ناصبی است. همه‌گی متأثّرِ مظلومیّتِ حضراتِ معصومین حتّی در کشورِ شیعه، مشغولِ فحش و بدو بیراه بودیم و اعصاب‌مان حسابی خُرد شده‌بود که پس از طیِّ مسافتی دیدیم که ای داد! همان ماشینِ گُل‌زده که از ما سبقت گرفته و مشغولِ فیلمبرداری و عروس‌کِشان بود، حالا گوشۀ خیابان پارک کرده است. حضرتِ باران هم سیل‌وار می‌بارید، آن‌قدر که دید را مختل کرده بود. ناگهان پسرعمویم قدری جلوتر از ماشینِ عروس پارک کرد و با عصبانیّت پیاده شد و رفت طرفِ عروس و داماد. تهِ دلم  دوست داشتم که مَردکِ... را یک کتکِ مفصّل بزند ولی خیلی هم ترسیده بودم و فکر کردم که حالا ممکن است چه اتّفاقی بیفتد و فوری صدقه گذاشتم و شروع کردم به دعا و ذکرگفتن که مبادا درگیری پیش بیاید و شاید اصلاً آن‌ها‌ اسلحه‌ای، گرمی، سردی داشته باشند و... قدری هم با خاله جان اشک ریختیم که آقا پس کِی تشریف می‌آورید و ما را از شرِّ این جانوران نجات می‌دهید و...  عموجان هم بلافاصله پس از او پیاده شدند و بعدتر فهمیدیم، پسرعمو به داماد پرخاش کرده که چرا شبِ شهادت، در خیابان ماشینِ عروس راه انداخته‌ و طرف مدّعی شده که نمی‌دانسته و ازقضا، آن‌طرفِ خیابان پاسگاهِ پلیس بود و ایشان از نگهبانی آن‌جا، سراغِ مسئولِ بخشِ عقیدتی_سیاسی را می‌گیرد و سربازها هم بلافاصله کفش‌شان را جفت می‌کنند که چه شده است و همین الآن رسیدگی می‌کنیم و داماد را می‌خواهند و توبیخش می‌کنند و شمارۀ ماشینش را به همۀ بخش‌ها در سراسرِ شهر اعلام می‌کنند که هرجا دیده شد، ماشینش را بخوابانند و خلاصه گوشش را می‌تابانند که برود و بلافاصله خودش و ماشینش را گُم و گور کند. عمو و پسرعمو خیسِ آب که به ماشین برگشتند، قرار شد با صد و ده هم تماس بگیریم و طرحِ شکایت کنیم و آن‌جا هم ثبت شود و شاید مِن بعد، پلیسِ محترم در سطحِ شهر مراقبِ این‌گونه مصیبت‌ها هم باشد. خلاصه خوش‌دل بودم بابتِ این جسارت و حمیّتِ پسرعمو که به اندازۀ توانش، با دشمنِ ملعون برخورد کرده که کمی جلوتر، ماشینِ عروسِ دیگری دیدیم و آه از نهادم بلند شد و به‌نظرم آمد که این گرگانی‌ها انگار بسی بی‌رگ و سیب‌زمینی تشریف دارند که در سطحِ شهرشان، شبِ شهادت، پیشِ چشمِ همه و راه و بی‌راه عروس‌کِشان است! 

البتّه گفتنی است که فردا صبحش، یعنی روزِ شهادت، نه در شهر که در اطرافِ آن و روستایی‌ها را دیدیم که دسته و هیئت راه انداخته‌اند و بسی مظلومانه، ساده و بی‌ریا مشغولِ عزاداری بودند.

 

* فردا صبح اگر عنایت فرمایند، پس از چهارده پانزده روز، زائرِ امامِ رئوف خواهم بود. آوخ؛ دلم بسی تنگ شده‌است... گفتم که حواس‌تان باشد؛ به شرطِ  حیات، به یادتان هستم و دعاگو. 

آب‌گینه
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر