آب‌گینه

درباره بلاگ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۰۴ مطلب با موضوع «جوارح» ثبت شده است

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

آب‌گینه

فرازهایی از نیایشِ حضرتِ سیّدالسّاجدین سلام ‌اللّه‌ علیه، هنگامی که اندوهگین می‌شدند:

 

   «بارخدایا! ای آن‌که بی‌کسِ بی‌توان را بسنده‌ای و از هرچیزِ ترسناک، نگه‌دارنده‌! کسی جز پرورنده، پروردۀ خویش را پناه نمی‌دهد و کسی جز پیروزمند به شکست‌خورده ایمنی نمی‌بخشد. اگر رشتۀ مِهرت را از من بُگسلی، جز با تو راهی به هیچ‌یک از آرزوهای خویش نمی‌یابم.

   بارخدایا! پرهیزگاری را در این جهان، توشۀ راهم کن، سفرم را به سوی رحمتِ خود و محلِّ ورودم را خشنودی‌ات و گریزم، آرامشِ دلم، اُنسِ جانم، بی‌نیازی و بسندگی‌ام را به خویش و برگزیدگانت قرار ده!...»

                                                              صحیفهٔ سجّادیّه؛ دعای بیست و یکم.

آب‌گینه
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۱

شرحِ جنایت (3)

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!   

 

آب‌گینه
۲۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۷

استغفارِ حافظانه

هر چند ما بَدیم، تو ما را بِدان مگیر!

                                شاهانه ماجرایِ گناهِ گدا، بگو!

آب‌گینه
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۷

از این صدا که منم...*

    قبول کن برخی بسیار تماشایی‎اند دیگر؛ زیبا هستند. خواستنی‎اند. دلت رفاقت‎شان را می‎خواهد. تعامل و تفاهم با آن‎ها لذّت‎بخش است و دل‌نشین. نگاه‏شان، داشته‎هایشان، محفوظات‎شان؛ جذّاب‏ست و شنیدنی و ستودنی. با آن‎ها خبری از مباحثِ معمولِ زنانه از جنسِ؛ نام و مارکِ لوازمِ آرایش، مُدلِ لباس، اضافه‌وزن به اندازۀ هزار و دویست گرم، عقایدِ فلسفی پیرامونِ مقولۀ مردان، طریقتِ رفتار با مادرشوهرِ فرضی و حقیقی، مقولۀ زایمان؛ چگونگی و مشکلاتش، وصفِ کلاس‎های خیّاطی و آشپزی، نذورات و ختوماتِ فلان سوره و فلان دعا، گِله و شکایت از همسرانِ بداخلاق و بی‎حو‎صله و شیطنتِ بچّه‎های قد و نیم‎قد و خنده و گریه‌های الکی و پُرگویی و پُرگویی و پُرگویی... نیست. حرف‎هایشان تازه است و اگر تازه نباشد، ذهن را برمی‎انگیزد. مسکّن نیست، راه‎گشاست. اخلاق‎شان قابلِ پیش‎بینی‎ست، دوستی و کمک‎شان واقعی و حقیقی‎ست...
     قبول ‎کن برخی بسیار تماشایی‎اند، زیبا هستند، خواستنی‎اند امّا دریغا و دردا که دورند و دیرند با بسیار دلیلِ عقلی و شرعی و عرفی...

 

 

* فرازی از سپیدِ «برای تو»؛ سرودۀ «یوسف‌علی میرشکّاک».

آب‌گینه
۱۱ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۹

از شطحیّات

زنک پُشتِ تلفن، پس از اندازۀ قد و رنگ چشم و میزانِ وزن پُرسید: دخترم! شما اهل موسیقی هم هستی؟

گفتم: نع حاچ خانوم؛ ما اهلِ دلیم! گاهی موسیقی هم گوش می‌کنیم. :دی

بنده خدا اصلاً وا رفت!

حالا به سَرم زده که مِن بعد، به شازده‌های سوار بر اسب بگویم: جناب! شوما اوّل پیاده شو و یه دهن واسه ما بخوون؛ ببینیم چند مردِ حلّاجی، بعد اونوقت برو سرغِ بازی‌های دیگه!

 

پروردگارا! رفیقِ سفرکردۀ ما را به ما برسان! خلاص‌مان کن از این ادا و اطوارهای خاله‌زنک و آداب و رسومِ مزخرف!  

 

این را هم هزار و اندی سالِ پیش نوشته بودم. نظرِ «درد» و پاسخِ من را هم اگر خواستید، بخوانید.  +

آب‌گینه
۰۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۸

دلِ کوچولو، دلِ دیوونه!

      امروز دو ساعت با پشتیبان و معاونِ پرورشی و انضباطی جلسه داشتیم که با دخترهای حواس‌پرتِ مدرسه و اُفتِ تحصیلی‌شان چه کنیم. می‌دانستم که با شرایطِ امروز؛ اینترنت، تلگرام و... برخی بچّه‌ها روابطِ پنهانی  دارند ولی نه دیگر تا این حد و واقعاً  از یافته‌ها و آمار شگفت‌زده و متأسّف شدم. تازه من در مدرسه‌ای غیرانتفاعی و مذهبی تدریس می‌کنم که بچّه‌ها با آزمون و مصاحبه و از خانواده‌های متدیّن انتخاب شده‌اند و با این اوصاف و اوضاع، بر دیگر مدارس السّلام!

 خانمِ «سین» اسناد و کشفیّات‌ش را یکی‌یکی می‌شمرد و نشان می‌داد و همکارها هِی لب می‌‌گزیدند، ای وای می‌گفتند و نچ‌نچ می‌کردند. خانم مدیر هم که هی حرام حلال می‌کرد و وعدۀ اخراج می‌داد. من امّا در دلم به برخی حرف‌ها، کارها و روش‌های دخترها می‌خندیدم و از این همه ابتکار و اختراع‌شان شگفت‌زده بودم. بعد به نظرم رسید که گیرم اصلاً دخترک چند صباحی هم با مَردی در ارتباط بوده و اصلاًتر دست در دستش، بوسه‌ای داده و گرفته؛ بعدتر که عقل‌رَس‌تر وپخته‌تر شود، اشکی می‌فشاند، ذکری می‌گوید و سَر برخاک، استغفار می‌کند و پروردگارِ عالَم هم که من و سین و خانمِ مدیر نیست که کوچک باشد و هِی بپرسد و بگیرد و نبخشد!

باری؛ برخلافِ اساتیدِ گرامی که نگرانِ گناه و دوشیزگیِ بچّه‌ها بودند، من بیش‌تر و پیش‌تر نگرانِ بکارتِ روح و شکسته‌گی قلب‌شان بودم. صورت‌شان و آن کودکانه‌گی و معصومیّت،‌ پیشِ چشمم می‌آمد و به مَردانی فکر می‌کردم که سهواً یا عمداً، فراخورِ شرافت و خباثت‌شان و کم و بیش، مدّتی لذّت‌شان را می‌بَرند و حالا یا بعدتر حتمی می‌روند و دخترها می‌مانند با حجمِ زیادی احساسِ غبن و سوءِاستفاده و شکسته‌گی که بسی غریب و بعید است تا پایانِ عُمر جبران شود و از خاطر برود. در جلسه البتّه همۀ افکارم را شرح ندادم که تکفیرم می‌کردند ولی گفتم، بیش از آن‌که بر حُرمتِ قصّه تأکید کنید، برای بچّه‌ها از حکمتِ پرهیز و دوری از نامحرم، از غرور و مناعتِ طبع، از تفاوتِ عشق و هوس بگویید و...

در راهِ برگشت، یادِ «مهستی» هم افتادم وقتی شش‌دانگ می‌خواند که:
دلِ کوچولو، دلِ دیوونه!
دیگه نرو از خونه!
پشیمون می‌شی
پریشون می‌شی
نمیدونی، دیوونه!
بیرون از خونه، دلا همه سنگ،
هر چی می‌بینی، رنگه و نیرنگ
تو مثلِ یه پَر، می‌بَردِت باد
حتّی یادتم می‌بَرند از یاد...

فکر کن به خانم مدیر می‌گفتم باید برای بچّه‌ها، گاهی هم مهستی بگذارید تا گوش کنند! :دی  

آب‌گینه

      صبحی تا ظهر، در ختمِ پدرِ یکی از دانش‌آموزانم شرکت کرده بودم؛ دخترک رنگ‌پریده و موپریشان، نالان و گریان، سراپا سیاه‌پوش، به سوگِ پدر نشسته بود و من هم همراه با او اشک ریختم. از غروبی تا شام هم در مراسمِ ازدواجِ دانش‌آموزی دیگر بودم که سپیدپوش، با موی بافته و لب‌های سرخ، دست در دستِ یار، پیمانِ مقدّسش را جشن می‌گرفت. برای او آرزوی خوشبختی کردم و کف زدم. آه؛ این است و جز این نیست قصّۀ سرای سپنجی؛ روزی دل‌بستن و دیگر روز، دل‌کندن! پس: «بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم»*

 

عیدتان مبارک!

_ چه شگفت و پُرمعنا است که میلادِ رسولِ خدا؛ خاتم الأنبیا و ولادتِ شیخ الأئمّه، مؤسّسِ مذهبِ شیعه در یک روز است!

 

  * حافظ جان. 

آب‌گینه

 

حلب آزاد شد!

 

 

_ دو ماهِ پیش: (+)

آب‌گینه

     سرورم؛ ابو محمّد حسن بن علیّ عسکری سلام الله علیه، در نامه‌ای به شیعیانِ خود فرموده‌اند:

«شما را سفارش مى‌کنم به تقواى الهى و پارسایى در دین‌تان و کار و کوشش براى خدا و راست‌گویى و اداى امانت به کسى که امانتى به شما سپرده‌است، نیکوکار باشد یا تبهکار و سجدۀ طولانى و نیکوهمسایه‌دارى زیرا محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم براى این امور آمده است. در میانِ عشیره‌هایشان نماز بخوانید، در تشییعِ جنازه‌هایشان شرکت ورزید، از بیماران‌شان عیادت کنید، حقوقِ آنان را بگزارید؛ زیرا هرگاه فردى از شما در دینش پارسا و در گفتارش راستگو باشد و امانت را ادا کند و با مردم خوش‌خویى کند، گفته شود: این شیعه است و این مرا شاد مى‌سازد.

از خدا پروا کنید و مایۀ آراسته‌گىِ ما باشید، نه باعثِ ننگ و زشتى. هرگونه دوستى را براى ما جلب کنید و هرگونه زشتى را از ما دور سازید؛ زیرا هر خوبى که در حقِّ ما گفته شود، ما اهلِ آن هستیم و هر بدى که دربارۀ ما گفته آید، نه چنانیم.  ما را در کتابِ خدا حقّى است و با رسولِ خدا خویشاوندیم و خداوند ما را پاک شمرده‌است و جز ما، هر کس چنین ادّعایى کند، دروغ‌گوست.

خدا و مرگ را فراوان یاد کنید و بسیار قرآن بخوانید و فراوان بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صلوات فرستید؛ زیرا صلوات بر رسولِ خدا ده ثواب دارد. آن‌چه را به شما سفارش کردم پاس دارید!

                         شما را به خدا مى‌سپارم و بدرودتان مى‌گویم.»*

 

* تحف العقول؛ ص 487. بحارالأنوار؛ ج 75، ص 372.

** وقتی در بابِ همسرِ امام؛ حضرتِ «نرجس» خاتون تحقیق می‌کردم؛ خبری دیدم که می‌گفت، بانو از مولایشان خواسته بودند، زمانِ درگذشت‌شان پیش از ایشان باشد، چرا که تابِ دوری و فراق نداشتند و گویا امام هم پذیرفته بودند. واقعاً داستانِ زندگیِ بانو و عاشقانه‌اش در تاریخِ اسلام شگفت و بی‌نظیر است...

آب‌گینه