آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۳۴ مطلب با موضوع «حرفِ دیگری» ثبت شده است

مدّتی‌ست، سلسله جلساتِ سخنرانی‌های دکتر «سیّد محسن میرباقری» را گوش می‌کنم و پی می‌گیرم. پیشنهاد می‌کنم که وقت بگذارید و حتمی استفاده کنید. به‌خصوص، ایشان ذیلِ موضوعِ معاد، مراحلِ زندگیِ انسان از عالمِ ذر تا قیامت و اتّفاقاتی که در هر دوره، برای ما افتاده و می‌افتد را با استناد به آیات و احادیث شرح می‌دهند که خیلی جالب و تأمّل‌برانگیز است. 

امروزی در نت، دیدم که ایشان در برنامۀ «گفتگوی تنهایی» هم شرکت کرده‌اند و نشستم آن را هم دیدم. خیلی جالب بود؛ از کودکی و نوجوانیِ خود تعریف کردند و این که چگونه با قرآن مأنوس شدند و تصمیم گرفتند که گناهی مرتکب نشوند و... یا در فرازی دیگر گفتند که اهلِ فلسفه در فلسفه، اهلِ شعر در ادبیات و... محو و مغروق می‌شوند ولی در چشمِ من، هیچ‌چیز چون قرآن شگفت و زیبا نیست... و یا آن‌جایی که از بزرگترین آرزوی خود می‌گویند...

خیلی گفتگوی شیرین و زیبایی‌ست. صحبت‌های دکتر بسیار آرام‌بخش است. گفتگوی تنهایی را تماشا کنید، دلیلش را می‌یابید... 

سایتِ رسمی دکتر سیّد محسن میرباقری +

سلسله جلسات با موضوعِ معاد: +  

برنامۀ گفتگوی تنهایی با حضورِ دکتر میرباقری: +  

 

* کسی می‌داند که آیا ایشان با آن دکتر «سیّد محمّد مهدی میرباقریِ» روحانی و معمّم، نسبتی دارند یا خیر؟

* چند جنایتِ خاموشی که اخیراً دیدم : مادرِی بس محترم در مهمانی، کودکِ معصومش را بابتِ داشتنِ دستشویی دعوا کرد!، همکارم برای آن که درس بخواند و خانم دکتر شود و بعدتر بچّه‌های مردم را تربیت کند، کودکِ معصومش را به مهد می‌فرستد تا زنی دیگر تربیتش کند! مردانِ جوانی که روبه روی مغازه و سوپرمارکت‌ها، جمع می‌شوند و گعده می‌گیرند و رفت و امدها را زیرِ نظر دارند و... فعلاً همین‌ها! می‌خواستم مفصّل بنویسم. باشد تا بعد. البتّه در بابِ مهدِ کودک پیش‎تر چندباری نوشتم...   

آب‌گینه
۱۹ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

                                      

 رسول الله صَلَّی ‌اللهُ علیه و آله:
 اُحِبُّ الصِّبیانَ لِخَمسٍ؛ اَلاوَّلُ: اَنـَّهُم همُ البکّاؤونَ و الثّانى: یَتَمرَّغونَ بِالتُّرابِ و الثّالثُ: یَختصِمونَ مِن غَیرِ حِقدٍ و الرّابعُ: لا یَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَیئا وَ الخامسُ: یُعَمِّرونَ ثُمَّ یُخرِّبونَ.

 کودکان را به پنج دلیل دوست دارم:

اوّل آن که بسیار گریه می‌کنند. (رقّتِ قلب) 

دوم آن که با خاک بازی می‌کنند. (تواضع و بی‌غرور)

سوم آن که دعوا می‌کنند ولی کینه به دل نمی‌گیرند.

چهارم آن که چیزی برای فردا ذخیره نمی‌کنند. (بی‌طمع)

پنجم آن که می‌سازند و خراب می‌کنند. (عدمِ وابسته‌گی)

کتاب مواعظ العددیّه، ص۲۵۹

 

* ترانه‌ای با صدای محسن چاوشی.

آب‌گینه
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷ موافقین ۱۱ مخالفین ۱

شمعِ تصویریم، از سوز و گدازِ ما مپرس!
                         پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است...
  

 

                                                                                    «بی‌دل»

آب‌گینه
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰

     خانم معلّم امروز در کلاسِ نگارش، از پرورشِ موضوع می‌گفت، از بارشِ فکری و کلیدواژه‌ها، از لذّتِ خواندن و نوشتن. دخترها هم گوش می‌دادند و یک نفر داوطلبانه، متنِ درس را شروع کرد و رسید به موضوعِ انتخابیِ کتاب: «دیوار». خانم معلّم پُرسید که بچّه‌ها چه کلیدواژه‌هایی در بابِ «دیوار» به ذهن‌شان می‌رسد؟ همسایه، امنیّت، مرز و... هریک چیزی گفتند. خانم معلّم آهسته، در میانِ صندلی‌ها، قدم می‌زد و در قلبش کسی غم‌گنانه و ناله‌وار، گفت: فاصله! 

بلند پرسید: دخترها! فکر می‌کنید چه پرسش‌هایی می‌شود با دیوار و فاصله ساخت؟ مبینا گفت: اگر در دنیا دیوار و فاصله وجود نداشت، چه می‌شد؟ خانم معلّم به سمتِ انتهای کلاس رفت و تکیه داد به دیوار. ریحانه گفت: خانم! فاصله از دیوار بدتر نیست؟ شمیمه جواب داد: نه! دیوار هرچقدر هم بلند، می‌شود از آن بالا رفت و آن طرف را دید ولی فاصله... خانم معلّم آهی از نهادش برآمد و دیگر در کلاس نبود، «ابتهاج» در گوشش می‌خواند:

«من در این گوشه که از دنیا بیرون است،
آن‌چه می‌بینم «دیوار» است؛
آه! این سختِ سیاه،
آن‌چنان نزدیک است
که چو برمی‌کشم از سینه، نفَس
نفَسم را بر می‌گرداند،
ره چنان بسته که پروازِ نگه 
در همین یک قدمی می‌ماند 
کورسویی ز چراغی رنجور 
قصّه‌پردازِ شبِ ظلمانیست 
نفَسم می‌گیرد 
که هوا هم این‌جا زندانی‌ست
هر چه با من این‌جاست،
رنگِ رخ باخته است 
آفتابی هرگز 
گوشۀ چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نینداخته‎ست 
اندر این گوشۀ خاموشِ فراموش‌شده 
کز دمِ سردش هر شمعی خاموش‌شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من 
گریه می‌انگیزد...»

آب‌گینه
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سیّد حسین نقوی حسینی: «ما انقلابیِ نفهم نیستیم، آقای روحانی!
نقد می‌کنیم؛ امیدواریم ما را به جهنّم حواله ندهید...»

 

 فیلم را ببینید. (+)

آب‌گینه
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

خوشا به حالِ دلِ بی‌شکیبِ بعضی‌ها
                       هزار غبطه به حالِ عجیبِ بعضی‌ها
نمی‌رود ز سَرِ این پرندۀ قفسی
                      
خیالِ بال و پَرِ دل‌فریبِ بعضی‌ها
قنوتِ وتر... سَحر... در جوارِ «شش گوشه»
                        طبیبِ حاذقِ دردِ غریبِ بعضی‌ها
نصیبِ همچو منی؛ مُهرِ تربت و حسرت!
                         براتِ کرب و بلا، هی نصیبِ بعضی‌ها ...

دلم شکسته خدایا! مرا اجابت کن!
                         به حقِّ حرمتِ «اَمّن یُجیبِ» بعضی‌ها
به همنشینیِ پاکانِ کربلارفته
                         گرفته شالِ عزا، بوی سیبِ بعضی‌ها ...

                
«فاطمه معین‌زاده»          


     هی در تلویزیون و اینترنت و این طرف و آن طرف، ملّت در بابِ بستنِ کوله‌پشتی و وسایلِ لازمِ در راه‌شان حرف می‌زنند. هی عاشقانه شعر می‌خوانند و می‌نویسند و روی پا بند نیستند. عدّه‌ای از اقوام و دوستان هم که خداحافظی کرده‌ و حلالیّت طلبیده و راهی شده‌اند و... آدم اصلاً غم‌باد می‌گیرد، دلش تنگ است، تنگ‌تر می‌شود، خب! 

   خودم امّا خوب می‌دانم که مادر و مدیرِ مدرسه و نداشتنِ همسفر و مَحرم و... همه بهانه است؛ من لیاقتِ دیدارِ حضرتِ آستانش را ندارم... 

 

*  قطعه‌ای از زمینۀ خوانده‌شده، توسّطِ «محمود کریمی»:  این‌جا +

آب‌گینه
۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

      فکر می‌کنم بیش از دو سالی باشد که هر صبح، حوالیِ ساعت هشت و نُه، فرازی کوتاه _در حدِّ سه چهار جمله_ از «نهج‌البلاغۀ» حضرتِ امیر سلام اللّه علیه، برایم پیامک می‌شود. نمی‌دانم چرا و از کجاست؟ هر از گاهی هم پیغام می‌دهد که اگر مایل به ادامه نیستید، فلان شماره را بفرستید تا ارسال، متوقّف شود. امّا من تاکنون، نه تنها مایل که عاشقِ این پیامکِ شبهِ تبلیغاتی بودم. چه بسیار وقت‌هایی که حالم ویران و دگرگون بوده و فرمایشِ حضرت، آرامم کرده، چه بسیار زمان‌ها که کافر بودم و همین چند جمله، حجّتِ مسلمانی‌ام شده.  گاهی هم اعتیادوار، در انتظارِ شنیدنِ صدای ارسالِ پیامک می‌نشینم تا ببینم، آقا چه در گوشم عنایت می‌کنند و حُکمِ روزی و رزقِ آن روزم را دارد. 

   صبحِ جمعه‌ای، فرازی از خطبۀ صد و نود و هشتم؛ در سفارش به تقوا و وصفِ اسلام و نبیِّ خدا را برایم فرستاده بودند. جستجو کردم و دیدم، ترجمۀ «عبدالمحمّد آیتی» است. گفتم به شما هم تعارف کنم:

 

فَاِنَّ تَقْوَى اللّهِ دَواءُ داءِ قُلُوبِکُمْ،
            ترس از خدا، داروى دل‌هاى شما

 وَ بَصَرُ عَمى اَفْئِدَتِکُمْ،

            و روشنایىِ باطنِ شما

 وَ شِفاءُ مَرَضِ اَجْسادِکُمْ،

              و درمانِ بیمارىِ اجسادِ شما

وَ صَلاحُ فَسادِ صُدُورِکُمْ،

          و به صلاح‌آورندۀ فسادِ سینه‌هاى شما

وَ طَهُورُ دَنَسِ اَنْفُسِکُمْ،

          و زدایندۀ آلودگِى نفوسِ شماست

 وَ جَلاءُ عَشا اَبْصارِکُمْ،

          اوست روشنایىِ چشمانِ نابینایتان

 وَ اَمْنُ فَزَعِ جَأْشِکُمْ،

         و ایمنىِ دل‌هایتان از هر بیم و هراس

 وَ ضِیاءُ سَوادِ ظُلْمَتِکُمْ.

           و روشنى‌بخشِ سیاهىِ تاریکىِ شما.

 

* از «نیما یوشیج»
** مابقیِ خطبه هم بسی جان‌فزاست. کوتاه هم هست.

*** ترجمه‌های دیگری بهتر از این هم بود ولی گفتم به آن پیامکم وفادار باشم.   

آب‌گینه
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

                    و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
                                             که رازِ زندگی و مرگِ آدمی، این بود


                                                                            

_ این بیتِ «حسین منزوی» را بسی دوست می‌دارم. خیلی خوب است؛  می‌شود جامع و مانع، فراخورِ حال و نگاهت، به اندازۀ ارتفاعِ روح و پروازت، هم آسمان و هم زمین را داشته باشی. آن رنجِ همیشه و هماره را هم در خود دارد، رسمی و شیک!

آب‌گینه
۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۸ نظر

       داشتم خطبۀ «فاطمه بنت الحسین» در کوفه را می‌خواندم که دیدم، بانو در اثنای سخن، این آیۀ معروف را آورده‌اند:

     «ای اهلِ کوفه! ای اهلِ مکر و فریب و تکبّر! ما خاندانی هستیم که خداوند ما را به شما آزمود و شما را هم به ما آزمایش نمود... از شمشیرهایتان خونِ ما اهلِ بیت می‌چکد... دلِ خودتان را به قتل و غارتِ ما خوش نکنید، زیرا آن‌چه از این مصایبِ بزرگ به ما رسید، در کتابِ خدا چنین پیش‌بینی شده است: 

مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ /  لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ؛ 

(هیچ مصیبتى در زمین [به جسم و مال‏] و به جان‌هاى شما نرسد مگر آن‌که پیش از آن‌که آن را آفریده باشیم، در کتابى [ثبت‏] است، بى‏گمان این امر بر خداوند آسان است/‏ تا آن‌که بر آن‌چه از دستِ شما رود، اندوه مخورید و بر آن‌چه به شما بخشد، شادمانى مکنید و خداوند هیچ متکبّرِ فخرفروشى را دوست ندارد.)  

مرگ بر شما! در انتظارِ لعنت و عذاب باشید، آن‌چنان که گویی بر شما رسیده است...»

    بعد با خودم فکر کردم که چه خنده‌دار است که ما هم گاهی از دنیا و زندانِ خودمان به همین آیه پناه می‌بریم!

 

مختصری در بابِ فاطمه بنت الحسین:

مادرِ حضرتِ فاطمه؛ «امِّ اسحاق»، همسرِ زیبای امام حسنِ مجتبی علیهالسّلام بود که حضرتش در بسترِ شهادت، سفارشِ او را به امام حسین علیه‌السّلام می‌کنند و پس از عدّه، به ازدواجِ سیّدالشّهدا درمی‌آید. فاطمه بنت الحسین هم چون مادر، در زیبایی شهره بود، آن‌قدر که او را حورالعین می‌خواندند و وقتی جنابِ «حسنِ مثنّی»، فرزندِ امام حسنِ مجتبی علیه السّلام، برای ازدواج، خدمتِ امام حسین می‌رسد، حضرت در وصفِ او می‌فرمایند که: «ای پسرِ برادر! من فاطمه را که به مادرم؛ دخترِ رسول اللّه شبیه‌ترین است، برای تو انتخاب کردم.»

در تاریخ آمده است که ایشان علاوه بر زیبایی، در عبادت، فصاحت و بلاغت و روایتِ حدیث هم بسی ممتاز بوده (گویا اُدبا و شعرای بزرگِ عرب، خدمتِ ایشان می‌رسیدند و اشکالاتِ شعری و زبانی‌شان را می‌پرسیدند!)... این ازدواجِ مبارک و شایسته _هر دو بزرگوار، فرزندِ امام و از نوادگانِ امیرالمؤمنین و حضرتِ صدّیقۀ طاهره و نتیجۀ رسول اللّه بودند_ در همان ایّامِ خروجِ سیّدالشّهدا از مدینه و در مسیرِ کربلا رخ داده و حضرات در روزِ واقعه، تازه داماد و نوعروس بوده‌اند! البتّه شُکرِ خدا جنابِ حسنِ مثنّی، پس از جهاد و مجروحیّت، به شهادت نمی‌رسند و به اسارت درمی‌آیند و گویا تا سی و پنج ساله‌گی، در کنارِ بانو زندگی می‌کنند واز مهم‌ترین کسانی بودند که وقایعِ عاشورا را نقل می‌کردند. در برخی خبرها هم آمده است که در نهایت به دستِ یکی از خلفای اموی، مسموم و به شهادت می‌رسند. فاطمه بنت الحسین تا یک سال پس از شهادتِ همسر، در کنارِ مزارِ او بیتوته می‌کند و روزها روزه می‌گیرد و شب‌ها به نماز می‌ایستد.    

بسیاری از اتّفاقاتی که در شامِ غریبان و در روضه‌ها می‌شنویم، منقول از این بانوست و ایشان همان بزرگواری است که به روایتی، وصیّتِ مکتوبِ سیّدالشّهدا برای حضرتِ سیِدالسّاجدین را حمل می‌کرده و در کاخِ یزید، موردِ طمعِ یکی از آن خبیث‌های حاضر قرار می‌گیرد و عمّۀ سادات؛ حضرتِ عقیلۀ بنی هاشم از او دفاع می‌کنند...

متنِ کاملِ خطبۀ زیبای ایشان را در سنِّ ده یازده ساله‌گی بخوانید!

خدا را سپاس به عددِ شن‌ها و ریگ‌ها، به سنگینیِ عرش تا زمین... +

 

* آیاتِ 22 و 23 سورۀ مبارکۀ حدید.
** یارانِ کوچکِ حسین علیه السّلام؛ سیّد احمد موسوی وادقانی، قدیانی، 1377.

آب‌گینه
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلامُ علیکم؛ اسعدالله ایّامکم! 
 
     می‌دانید که میرزا حبیب همان قاآنیِ خودمان، صاحبِ زیباترین و شگفت‌ترین‌های قصایدِ فارسی است. از آن میان برخی را در مدحِ وجودِ مقدّسِ حضرتِ امیرالمؤمنین سروده و یکی را هم مختصِّ غدیر. آن غدیریّه را خیلی دوست نمی‌دارم، زیباست ولی از آن زیباتر هم دارد. خودتان در گنجور ببینید. در ادامه ابیاتی به انتخابِ من بخوانید و گوارا! (از این انتخابی هم بسی زیباتر دارد!)

     راستی! صبحی مشرّف شدم حَرم و دعاگو بودم. در بازگشت، در بلواری چندین ماشین، خطّی پُشتِ سَرِ هم حرکت می‌کردند و پُر بودند از بادکنک‌های رنگی! سرنشینان هم در دست‌هایشان چندین بادکنک بود و در هوا می‌رقصاندند و از ضبط‌هایشان مولودی و مدّاحی پخش می‌شد و بوق بوق هم می‌کردند. مابقیِ ماشین‌ها در اطراف هم همراهی می‌کردند. برخی البتّه! خیلی خوب بود. دم‌شان گرم!  

     یک راستیِ دیگر! دیشبی خندوانه را دیدید؟! سیّد «مجید بنی‌فاطمه» در مدحِ مولا خواند. برخی ابیاتش خیلی خوب بود. دلم چقدر خنک شد! مخصوصاً که حتمی برخی هم تماشا کردند.     

امّا آن قصیده:


سروشِ غیبم ‌گوید به ‌گوشِ پنهانی

که جهلِ دونان خوش‌تر ز علمِ یونانی
تو را ز حکمتِ یونان جز این چه حاصل شد
که شبهه ‌کردی در ممکناتِ قرآنی
تو نفسِ علم شو،  از نقشِ علم دست بشوی
که نفسِ علم قدیم‌ست و نقشِ او فانی
شناختن نتوانی هرگز یزدان را
چو خود شناختنِ نفسِ خویش نتوانی
در این بدن که تو داری، دلی نهفته خدای
که ‌گنج‌خانهٔ عشق‌ست و عرشِ رحمانی
بکوب حلقهٔ در را که عاقبت ز رای
سری برآید چون حلقه را بجنبانی
ولی به گنجِ دلت راه نیست تا نرهی
ز جهلِ ‌کافری و نخوتِ مسلمانی
به‌گنجِ دل رسی آن‌گه ‌که تن شود ویران
که‌گنج را نتوان یافت جز به ویرانی
فضولِ عقل رها کن‌ که با فضایلِ عشق
اصولِ حکمتِ دانایی است، نادانی
به مُلکِ عشق چه خیزد ز کدخداییِ عقل
کجا رسد خرِ باری به اسبِ جولانی
عنانِ قافلهٔ دل به دستِ  آز مده
که می‌نیاید هرگز ز گرگ چوپانی

یقینِ عشق چو آمد، گمانِ عقل خطاست

بکُش چراغ چو خندید، صبحِ نورانی
گرفتم آن‌که نتیجه است عشق و عقل، دلیل
دلیل را چه کنی؟ چون نتیجه را دانی
تو خود نتیجهٔ عشقی، پیِ دلیل مگرد
که نزدِ اهلِ دل این دعوی است، برهانی
اَمل سرابِ غرورست زینهار، بترس!
که نفسِ‌ گولِ تو غولی بود بیابانی
مشو ز دعوتِ نفسِ شریرِ خود ایمن
که‌ گرگ می‌نبرد گلّه را به مهمانی
به هر دوکون قناعت مکن، ‌کزین دو برون،
هزار عالَمِ بی‌منتهاست پنهانی
گمان بَری که هستی کران‌پذیر بود
گر این مسلّم هستی، به هستی ارزانی
ولی من از دَرِ انصاف بی‌ستیزهٔ جهل،
سُرایمت سخنی فهم ‌کن به‌ آسانی
کران‌هستی اگر هستی است، چیست سخن؟
وگر فناست، فنا را عدم چرا خوانی؟
چو مُلکِ هستی‌ گردد به نیستی، محضور
نکوتر آن‌که عنان سوی نیستی رانی
ز چهرِ شاهدِ هستی اگر نقاب افتد،
به یکدگر نزنی مژه را ز حیرانی
بر آستانهٔ عشق، آن زمان دهندت بار
که بر زمین و زمان  آستین برافشانی
برهنه‌پا و سَرانند در ولایتِ عشق
که‌قوتشان‌ همه ‌جوعست و جامه عریانی
مبین بر آن‌که چو زلفِ بتان پریشان‌ند
که هم‌چو گیسوی جمع‌ند در پریشانی
غلامِ درگهِ شاهِ ولایت‌ند همه
که در ولایتِ جان می‌کنند سلطانی
کمالِ قدرتِ داور؛ وصیِّ پپغمبر
ولیِّ خالقِ اکبر؛ علیِّ عمرانی
شهنشهی ‌که ز واجب، ‌کسش نداند باز
اگر برافکند از رخ، حجابِ اِمکانی
از آن ‌گذشته‌ که مخلوقِ اوّلش‌ گویی
بدان رسیده که خلّاقِ ثانی‌اش دانی!
به شخصِ قدرش هجده هزار عالَمِ صنع
بود چو چشمهٔ سوزن ز تنگِ میدانی
اگر خلیفهٔ چارم در اوّلش دانند،
من اوّلیش شناسم ‌که نیستش ثانی!
لوای ‌کوکبهٔ ذاتِ او چو گشت پدید
وجود مغترف آمد به تنگِ سامانی
شها تویی‌ که ندانم به دهر، مانندت
جز این صفت که بگویم به خویش می‌مانی
به‌ گاهِ عفوِ تو، عصیان بود سبک‌باری
به وقتِ خشم تو، طاعت بود پشیمانی
چسان جهانت خوانم‌ که خواجهٔ اینی
کجا سپهرت دانم‌ که خالقِ آنی
ز حُسنِ طلعت، خلّاقِ جِرمِ خورشیدی
ز فرطِ همّت، رزّاقِ ابرِ نیسانی
به پای عزم، محیطِ فلک بپیمایی
به دستِ امر، عنانِ قضا بگردانی
نه آفتاب و مَه‌ست این‌که چرخِ روز و شبان
به طوع، داغِ تو را می‌نهد به پیشانی
نسیمِ خلّتِ تو بر دلِ خلیل وزید
که ‌کرد آتشِ سوزان بر او گلستانی
شد از ولایِ تو یوسف، عزیزِ مصر ارنه
هنوز بودی در قعرِ چاه زندانی
نه‌گر به جودیِ جودت، پناه بُردی نوح
بُدی سفینهٔ او تا به حشر، طوفانی
امیرِ خیلِ ملایک، کجا شدی جبریل،
اگر نکردی بر درگهِ تو دربانی
ازین قبل ‌که چو خشمِ تو هست شورانگیز
حرام گشته در اسلام، راحِ ریحانی
ز موی موی عرق ریزدم به مدحتِ تو
که خجلت آرد در مدحِ تو سخن‌دانی
چنان به مِهرِ تو مستظهرم‌ که شاهِ جهان
به ذاتِ پاکِ تو، آثارِ صنعِ یزدانی...*

 

* بیتِ تخلّص است و واردِ مدحِ پادشاه می‌شود.
** می‌دانم که قصیده‌خوانی آن هم کلاسیک و گذشته‌اش، حوصله و علاقه می‌خواهد. با اقتضائاتش؛ مثلِ: تغزّل و تخلّص و... هم باید آشنا باشید.  

*** یک چیزِ دیگر که می‌خواستم بنویسم و یادم رفت: از اَعمالِ امروز، خواندنِ دعای ندبه بود! شیعهٔ غم‌دارِ داغدارِ همیشه؛ ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم... می‌بینید که پس از ذی‌الحجّه بلافاصله محرّم می‌آید... 

آب‌گینه
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر