آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۲۱ مطلب با موضوع «دعا و ذکر» ثبت شده است

فرازهایی از نیایشِ حضرتِ سیّدالسّاجدین سلام ‌اللّه‌ علیه، هنگامی که اندوهگین می‌شدند:

 

   «بارخدایا! ای آن‌که بی‌کسِ بی‌توان را بسنده‌ای و از هرچیزِ ترسناک، نگه‌دارنده‌! کسی جز پرورنده، پروردۀ خویش را پناه نمی‌دهد و کسی جز پیروزمند به شکست‌خورده ایمنی نمی‌بخشد. اگر رشتۀ مِهرت را از من بُگسلی، جز با تو راهی به هیچ‌یک از آرزوهای خویش نمی‌یابم.

   بارخدایا! پرهیزگاری را در این جهان، توشۀ راهم کن، سفرم را به سوی رحمتِ خود و محلِّ ورودم را خشنودی‌ات و گریزم، آرامشِ دلم، اُنسِ جانم، بی‌نیازی و بسندگی‌ام را به خویش و برگزیدگانت قرار ده!...»

                                                              صحیفهٔ سجّادیّه؛ دعای بیست و یکم.

آب‌گینه
۱۳ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۱۲ مخالفین ۰

                                      

 رسول الله صَلَّی ‌اللهُ علیه و آله:
 اُحِبُّ الصِّبیانَ لِخَمسٍ؛ اَلاوَّلُ: اَنـَّهُم همُ البکّاؤونَ و الثّانى: یَتَمرَّغونَ بِالتُّرابِ و الثّالثُ: یَختصِمونَ مِن غَیرِ حِقدٍ و الرّابعُ: لا یَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَیئا وَ الخامسُ: یُعَمِّرونَ ثُمَّ یُخرِّبونَ.

 کودکان را به پنج دلیل دوست دارم:

اوّل آن که بسیار گریه می‌کنند. (رقّتِ قلب) 

دوم آن که با خاک بازی می‌کنند. (تواضع و بی‌غرور)

سوم آن که دعوا می‌کنند ولی کینه به دل نمی‌گیرند.

چهارم آن که چیزی برای فردا ذخیره نمی‌کنند. (بی‌طمع)

پنجم آن که می‌سازند و خراب می‌کنند. (عدمِ وابسته‌گی)

کتاب مواعظ العددیّه، ص۲۵۹

 

* ترانه‌ای با صدای محسن چاوشی.

آب‌گینه
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷ موافقین ۱۱ مخالفین ۱

هر چند ما بَدیم، تو ما را بِدان مگیر!

                                شاهانه ماجرایِ گناهِ گدا، بگو!

آب‌گینه
۲۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۷ موافقین ۸ مخالفین ۱

     سرورم؛ ابو محمّد حسن بن علیّ عسکری سلام الله علیه، در نامه‌ای به شیعیانِ خود فرموده‌اند:

«شما را سفارش مى‌کنم به تقواى الهى و پارسایى در دین‌تان و کار و کوشش براى خدا و راست‌گویى و اداى امانت به کسى که امانتى به شما سپرده‌است، نیکوکار باشد یا تبهکار و سجدۀ طولانى و نیکوهمسایه‌دارى زیرا محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم براى این امور آمده است. در میانِ عشیره‌هایشان نماز بخوانید، در تشییعِ جنازه‌هایشان شرکت ورزید، از بیماران‌شان عیادت کنید، حقوقِ آنان را بگزارید؛ زیرا هرگاه فردى از شما در دینش پارسا و در گفتارش راستگو باشد و امانت را ادا کند و با مردم خوش‌خویى کند، گفته شود: این شیعه است و این مرا شاد مى‌سازد.

از خدا پروا کنید و مایۀ آراسته‌گىِ ما باشید، نه باعثِ ننگ و زشتى. هرگونه دوستى را براى ما جلب کنید و هرگونه زشتى را از ما دور سازید؛ زیرا هر خوبى که در حقِّ ما گفته شود، ما اهلِ آن هستیم و هر بدى که دربارۀ ما گفته آید، نه چنانیم.  ما را در کتابِ خدا حقّى است و با رسولِ خدا خویشاوندیم و خداوند ما را پاک شمرده‌است و جز ما، هر کس چنین ادّعایى کند، دروغ‌گوست.

خدا و مرگ را فراوان یاد کنید و بسیار قرآن بخوانید و فراوان بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم صلوات فرستید؛ زیرا صلوات بر رسولِ خدا ده ثواب دارد. آن‌چه را به شما سفارش کردم پاس دارید!

                         شما را به خدا مى‌سپارم و بدرودتان مى‌گویم.»*

 

* تحف العقول؛ ص 487. بحارالأنوار؛ ج 75، ص 372.

** وقتی در بابِ همسرِ امام؛ حضرتِ «نرجس» خاتون تحقیق می‌کردم؛ خبری دیدم که می‌گفت، بانو از مولایشان خواسته بودند، زمانِ درگذشت‌شان پیش از ایشان باشد، چرا که تابِ دوری و فراق نداشتند و گویا امام هم پذیرفته بودند. واقعاً داستانِ زندگیِ بانو و عاشقانه‌اش در تاریخِ اسلام شگفت و بی‌نظیر است...

آب‌گینه
۱۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵ موافقین ۷ مخالفین ۰

    صبحی نشسته بودم در مترو به تماشای بیرون و تسبیح به دست، صلوات می‌فرستادم و گوش به زنگِ اعلامِ ایستگاهِ «بسیج» بودم تا مشرّف شوم، حرم. ایستگاهِ دوم سوم بود که پیرزن آهسته و سخت، خودش را به صندلی رساند و با کلّی تآمّل، بررسی و سنجش، کنارم نشست. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همۀ فضای اطرافم پُر از عطرِ گلاب شد! با هر ذکرِ صلوات، یک نفسِ عمیق هم می‌کشیدم تا حجمِ بیشتری از عطر را استشمام کنم. اوّل با خودم فکر کردم که لابد، نذری‌پزان داشته و دست‌هایش بوی گلاب می‌دهد. بعد دیدم که این حجم از عطر نمی‌تواند سهوی باشد.

گفتم: مادرجان چه بوی گلابی می‌دهید؟!

نگاهم کرد، لبخند زد و گفت: خب چهل و هشتمه، می‌رم تسلیتِ امام رضا!

هنوز جمله‌ش تمام نشده بود که ملتفت شدم، پیرِزن حواسش به تناسبِ رسول‌الله و گُلِ محمّدی بوده و بابتِ عرضِ تسلیت به امامِ رئوف، به خودش گلاب زده!  

بی‌اختیار اشک در چشمانم حلقه زد. با خودم فکر کردم، چطور من تاکنون برای امامم چنین کاری نکرده بودم؟ حتّی کَم، یواشکی، زیرِ چادر و نامحسوس! چقدر باصفا بود پیرِزن! چه حالی، چه عالَمی داشت با امامش! چه حواسش، ذوقش جمع بود! تسبیح را از دورِ دستم باز کردم و گذاشتم در دستانِ پیر و خسته‌اش.

 گفتم: سلامِ منو هم خدمتِ آقا می‌رسونی؟ منو هم دعا می‌کنی، مادر؟ 

گفت:  پیر شی دخترجان! خدا عاقبت‌تو به خیر کنه! و... 

سَر چرخاندم به سمتِ بیرون و با آن حالِ خوش و همراه با عطرِ گلاب، دوباره گفتم:

                       اللّهمّ صلِّ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عجّل فرجهم 

آب‌گینه
۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

      مادرِ پدرم شمالی بود. زن‌های شمالی هم عادت دارند وقت‌های خلوت و تنهایی، همان‌طور که مشغولِ کارهای معمولِ خانه‌اند، زبان بگیرند؛ یعنی زیرِ لب و آهسته، برای عزیزِ در سفر و دور و یا رفته و گذشته‌شان مرثیه بخوانند. شعرها همه ترانه‌طوری و فَهلَوی و با لهجه است و آهنگ هم که بسی غمناک و جان‌سوز! من بارها شاهد و شنوای این حال و صدای مادرجان بودم و یک بار هم دیدم، همان‌طور که غمگنانه سَر تکان می‌داد و برای عمّه می‌خواند، با گوشۀ روسری اشک‌هایش را پاک کرد و دوباره مشغولِ بغچه‌بندی‌اش شد. مادربزرگ به رحمتِ خدا رفت و سال‌ها بعد، در «آن روزها» ی «طه حسین» دیدم که زن‌های مصری هم همین‌گونه‌اند و کمی بعدتر، در خوانشِ حال و روزِ چند همسر و مادرِ شهید هم!    

حالا به نظرم می‌آید که هیچ شعری، هیچ آهنگ و نوایی، غم‌انگیزتر و واقعی و حقیقی‌تر از این زبان‌گرفتن‌ها، با این ترانه‌های شکسته و یا محلّی نیست. هم سادگی و صفا را با خود دارد، هم معنا و دردِ عمیقِ انسانی را! اصلاً «باباطاهر» را بابتِ همین‌ها که گفتم، دوست می‌داریم.  حالا فکر کن این اتّفاق و پدیده، با موضوعِ مصایبِ «سیّدالشّهدا» رخ دهد!
«محمود کریمی» دیشب، برای عرضِ ارادت به ساحتِ شاه‌زاده علیّ اکبر سلام اللّه علیه زبان گرفت... در پایان البتّه هیئت، بیتی از شعرِ  معروفِ «ناصرالدّین‌شاه» را هم دم گرفتند. (ز جلو نظر سویِ قتله‌گه، ز عقب نظر سوی خیمه‌گاه، بنموده شَه به قدَش نگاه/ به چه حسرتی، به چه حالتی)

آن قبلی (+) را که بفرما زدم، می‌شود هر زمان خواست گوش داد. اصلاً می‌شود، در گوشَت باشد و همراهی کنی و به کارهایت هم برسی. ولی این یکی را باید حالت، روضه‌طوری باشد. چقدر این نوا را دوست داشتم! بدیِ کارهای خوب و شنیدنیِ محرّم این است که تعارف‌کردنش آسان نیست. موسیقی و حجاب و زمین نیست که بی مقدّمه و بی‌هوا عرضه کنی و مخاطبت هم مثلِ سایرِ محصولاتِ فرهنگی بشنود و فراخورِ سلیقه‌اش نظر دهد. باید حال و بالش را داشته باشد و اصلاً  آن وقت و زمان، خریدارش باشد. (البتّه که بخشِ بزرگی هم برمی‌گردد به خلوص و نیّتِ سازنده و منتشرکننده و نه هنرمندیِ اوّلی و سلیقۀ دوّمی) برای خودت هم از این بابت خوب نیست که آدم نمی‌تواند اسراف کند و آن‌قدر گوش بدهد تا بدش بیاید و خسته شود و یا بمیرد و تمام شود!  

حالا توکّل بر خدا؛ اگر ارتباط گرفتید و پَری گشودید، التماسِ دعا!  صوتی +     تصویری +

آب‌گینه
۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۸ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۶ نظر

سلامُ علیکم؛ اسعدالله ایّامکم! 
 
     می‌دانید که میرزا حبیب همان قاآنیِ خودمان، صاحبِ زیباترین و شگفت‌ترین‌های قصایدِ فارسی است. از آن میان برخی را در مدحِ وجودِ مقدّسِ حضرتِ امیرالمؤمنین سروده و یکی را هم مختصِّ غدیر. آن غدیریّه را خیلی دوست نمی‌دارم، زیباست ولی از آن زیباتر هم دارد. خودتان در گنجور ببینید. در ادامه ابیاتی به انتخابِ من بخوانید و گوارا! (از این انتخابی هم بسی زیباتر دارد!)

     راستی! صبحی مشرّف شدم حَرم و دعاگو بودم. در بازگشت، در بلواری چندین ماشین، خطّی پُشتِ سَرِ هم حرکت می‌کردند و پُر بودند از بادکنک‌های رنگی! سرنشینان هم در دست‌هایشان چندین بادکنک بود و در هوا می‌رقصاندند و از ضبط‌هایشان مولودی و مدّاحی پخش می‌شد و بوق بوق هم می‌کردند. مابقیِ ماشین‌ها در اطراف هم همراهی می‌کردند. برخی البتّه! خیلی خوب بود. دم‌شان گرم!  

     یک راستیِ دیگر! دیشبی خندوانه را دیدید؟! سیّد «مجید بنی‌فاطمه» در مدحِ مولا خواند. برخی ابیاتش خیلی خوب بود. دلم چقدر خنک شد! مخصوصاً که حتمی برخی هم تماشا کردند.     

امّا آن قصیده:


سروشِ غیبم ‌گوید به ‌گوشِ پنهانی

که جهلِ دونان خوش‌تر ز علمِ یونانی
تو را ز حکمتِ یونان جز این چه حاصل شد
که شبهه ‌کردی در ممکناتِ قرآنی
تو نفسِ علم شو،  از نقشِ علم دست بشوی
که نفسِ علم قدیم‌ست و نقشِ او فانی
شناختن نتوانی هرگز یزدان را
چو خود شناختنِ نفسِ خویش نتوانی
در این بدن که تو داری، دلی نهفته خدای
که ‌گنج‌خانهٔ عشق‌ست و عرشِ رحمانی
بکوب حلقهٔ در را که عاقبت ز رای
سری برآید چون حلقه را بجنبانی
ولی به گنجِ دلت راه نیست تا نرهی
ز جهلِ ‌کافری و نخوتِ مسلمانی
به‌گنجِ دل رسی آن‌گه ‌که تن شود ویران
که‌گنج را نتوان یافت جز به ویرانی
فضولِ عقل رها کن‌ که با فضایلِ عشق
اصولِ حکمتِ دانایی است، نادانی
به مُلکِ عشق چه خیزد ز کدخداییِ عقل
کجا رسد خرِ باری به اسبِ جولانی
عنانِ قافلهٔ دل به دستِ  آز مده
که می‌نیاید هرگز ز گرگ چوپانی

یقینِ عشق چو آمد، گمانِ عقل خطاست

بکُش چراغ چو خندید، صبحِ نورانی
گرفتم آن‌که نتیجه است عشق و عقل، دلیل
دلیل را چه کنی؟ چون نتیجه را دانی
تو خود نتیجهٔ عشقی، پیِ دلیل مگرد
که نزدِ اهلِ دل این دعوی است، برهانی
اَمل سرابِ غرورست زینهار، بترس!
که نفسِ‌ گولِ تو غولی بود بیابانی
مشو ز دعوتِ نفسِ شریرِ خود ایمن
که‌ گرگ می‌نبرد گلّه را به مهمانی
به هر دوکون قناعت مکن، ‌کزین دو برون،
هزار عالَمِ بی‌منتهاست پنهانی
گمان بَری که هستی کران‌پذیر بود
گر این مسلّم هستی، به هستی ارزانی
ولی من از دَرِ انصاف بی‌ستیزهٔ جهل،
سُرایمت سخنی فهم ‌کن به‌ آسانی
کران‌هستی اگر هستی است، چیست سخن؟
وگر فناست، فنا را عدم چرا خوانی؟
چو مُلکِ هستی‌ گردد به نیستی، محضور
نکوتر آن‌که عنان سوی نیستی رانی
ز چهرِ شاهدِ هستی اگر نقاب افتد،
به یکدگر نزنی مژه را ز حیرانی
بر آستانهٔ عشق، آن زمان دهندت بار
که بر زمین و زمان  آستین برافشانی
برهنه‌پا و سَرانند در ولایتِ عشق
که‌قوتشان‌ همه ‌جوعست و جامه عریانی
مبین بر آن‌که چو زلفِ بتان پریشان‌ند
که هم‌چو گیسوی جمع‌ند در پریشانی
غلامِ درگهِ شاهِ ولایت‌ند همه
که در ولایتِ جان می‌کنند سلطانی
کمالِ قدرتِ داور؛ وصیِّ پپغمبر
ولیِّ خالقِ اکبر؛ علیِّ عمرانی
شهنشهی ‌که ز واجب، ‌کسش نداند باز
اگر برافکند از رخ، حجابِ اِمکانی
از آن ‌گذشته‌ که مخلوقِ اوّلش‌ گویی
بدان رسیده که خلّاقِ ثانی‌اش دانی!
به شخصِ قدرش هجده هزار عالَمِ صنع
بود چو چشمهٔ سوزن ز تنگِ میدانی
اگر خلیفهٔ چارم در اوّلش دانند،
من اوّلیش شناسم ‌که نیستش ثانی!
لوای ‌کوکبهٔ ذاتِ او چو گشت پدید
وجود مغترف آمد به تنگِ سامانی
شها تویی‌ که ندانم به دهر، مانندت
جز این صفت که بگویم به خویش می‌مانی
به‌ گاهِ عفوِ تو، عصیان بود سبک‌باری
به وقتِ خشم تو، طاعت بود پشیمانی
چسان جهانت خوانم‌ که خواجهٔ اینی
کجا سپهرت دانم‌ که خالقِ آنی
ز حُسنِ طلعت، خلّاقِ جِرمِ خورشیدی
ز فرطِ همّت، رزّاقِ ابرِ نیسانی
به پای عزم، محیطِ فلک بپیمایی
به دستِ امر، عنانِ قضا بگردانی
نه آفتاب و مَه‌ست این‌که چرخِ روز و شبان
به طوع، داغِ تو را می‌نهد به پیشانی
نسیمِ خلّتِ تو بر دلِ خلیل وزید
که ‌کرد آتشِ سوزان بر او گلستانی
شد از ولایِ تو یوسف، عزیزِ مصر ارنه
هنوز بودی در قعرِ چاه زندانی
نه‌گر به جودیِ جودت، پناه بُردی نوح
بُدی سفینهٔ او تا به حشر، طوفانی
امیرِ خیلِ ملایک، کجا شدی جبریل،
اگر نکردی بر درگهِ تو دربانی
ازین قبل ‌که چو خشمِ تو هست شورانگیز
حرام گشته در اسلام، راحِ ریحانی
ز موی موی عرق ریزدم به مدحتِ تو
که خجلت آرد در مدحِ تو سخن‌دانی
چنان به مِهرِ تو مستظهرم‌ که شاهِ جهان
به ذاتِ پاکِ تو، آثارِ صنعِ یزدانی...*

 

* بیتِ تخلّص است و واردِ مدحِ پادشاه می‌شود.
** می‌دانم که قصیده‌خوانی آن هم کلاسیک و گذشته‌اش، حوصله و علاقه می‌خواهد. با اقتضائاتش؛ مثلِ: تغزّل و تخلّص و... هم باید آشنا باشید.  

*** یک چیزِ دیگر که می‌خواستم بنویسم و یادم رفت: از اَعمالِ امروز، خواندنِ دعای ندبه بود! شیعهٔ غم‌دارِ داغدارِ همیشه؛ ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم... می‌بینید که پس از ذی‌الحجّه بلافاصله محرّم می‌آید... 

آب‌گینه
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

     کاش خداجان ترتیبِ فصل‌ها را این‌طوری چیده بود که مثلاً روزهای پایانیِ تابستان، یک روز که از خواب بیدار می‌شدیم و از پنجره و یا ایوان بیرون را تماشا می‌کردیم، برف آمده بود و همه‌جا را سفید کرده بود؛ یعنی ایّهاالنّاس! زمستان است. اصلاً هم چیزهایی مثلِ زمین و آسمانِ سَرد و خاکستری و ابر و باد و بارانِ پاییزی و برگ‌ریزان نداشتیم! اصلاَتر این که زیبایی و طراوت و آفتاب، به‌تدریج بمیرد و برود و کم شود، آیینۀ دق است و آدم را دیوانه‌ می‌کند!

پاییز بود که پایم به این خراب‌آباد و ویرانه بازشد و به‌گمانم، یک عصرِ سرد و سُربیِ؛ پُر از باد و باران و برگ و بارِ به تاراج رفته هم دق کنم و خلاص شوم! 

خداجانم! پاییزت را دوست ندارم؛ فصلِ غم‌انگیز و بغض‌آلود و کوفتی‌ست و آآه؛ امسال محرّم و صفر را هم که در خود دارد و... نمی‌دانم؛ اگر این حجم از اندوهِ در زمین و آسمانت نکُشدَم، حتمی آدم‌ترم می‌کند!

 

                                                             اوه؛ اَعوذُ باللّه مِنَ الپاییز!

آب‌گینه
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

       فردا دوّمین «یکشنبۀ» ماهِ شریفِ «ذی‌القعده» است. سالِ گذشته در خانۀ قبلی، یادداشتی با عنوانِ «اِستأنِفِ العَمَلَ؛ عمل را از نو شروع کن!»؛ در بابِ این ماه به همراهِ حدیثی نوشته بودم که بخشی از آن را دوباره این‌جا می‌آورم و التماسِ دعا.  

 شیخ «عبّاسِ قمی» رحمة‌الله‌تعالی‌علیه در «مفاتیحِ الجنان»، قسمتِ اعمالِ ماهِ ذی‌القعده، برای روزهای یکشنبۀ این ماه، نمازی از رسولِ خدا صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌والسّلّم نقل کرده است که در ادامه، مشروحِ حدیث را از کتابِ «إقبال‌الأعمال» ملاحظه می‌کنید. این نماز بسیار ساده و پُر فضیلت است و به همۀ دوستانم پیشنهاد می‌کنم، از دست ندهید و گوارایتان!

پیام‌برِ رحمت صلوات‌الله‌علیه‌وآله در روزِ یکشنبۀ ماه ذی‌القعده فرمودند:
ای مردم، کدام یک از شما می‌خواهد که توبه کند؟ راوی می‌گوید: عرض کردیم: یا رسولِ خدا همۀ ما می‌خواهیم که توبه کنیم.

حضرت فرمودند:
غسل کنید، وضو بگیرید و چهار رکعت نماز به جا آورید. در هر رکعت یک بار «فاتحة‌الکتاب» [سورۀ حمد]، سه بار «سورۀ توحید» و یک بار معوّذتین [سورۀ «ناس» و «فلق»] بخوانید. آن‌گاه هفتاد بار استغفار کنید و آن را با «لاحولَ و لا قوّةَ اِلّا بالله العلیّ العظیم» به پایان ببرید. سپس بگویید: «یا عزیزُ یا غفارُ، اِغفرلی ذنوبی و ذنوبَ جمیعِ المؤمنینَ و المؤمناتِ فإنّه لا یغفرُ الذّنوبَ إلّا انتَ»

سپس فرمودند:

بنده‌ای از امّتِ من چنین عملی را انجام نمی‌دهد مگر این که از آسمان به او ندا می‌رسد که:
ای بندۀ خدا، عمل را از نو شروع کن که توبۀ تو قبول و گناهانت بخشیده‌شد!
فرشتۀ دیگری از زیرِ عرش ندا می‌کند: ای بنده، مبارک باد بر تو و بر خانواده و ذریّه‌ات!
منادیِ دیگری صدا می‌زند: در روزِ قیامت، دشمنانت را از تو راضی می‌نمایند.
فرشتۀ دیگری ندا می‌کند: ای بنده، با ایمان از دنیا می‌روی، دینت از تو گرفته نشده و قبرت نورانی و وسیع خواهد شد.
منادیِ دیگر صدا می‌زند: پدر و مادرت از تو راضی می‌شوند، اگرچه خشمگین باشند. پدر و مادر و خاندانت بخشیده شده و در دنیا و آخرت خوش رزق خواهی بود.
جبرئیل ندا می‌کند: من با فرشتۀ مرگ نزدِ تو آمده و به او دستور می‌دهم که با تو خوش‌رفتار بوده و به خاطرِ مرگ آسیبی به تو نرسانیده و به نرمی، روح را از بدنت خارج نماید.

عرض کردیم: یا رسولِ خدا، اگر کسی در ماهِ دیگری چنین بگوید، چطور؟ فرمودند: چیزهایی را که گفتم، برای او نیز خواهد بود. جبرئیل این کلمات را در شب معراج به من آموخته است.

 

* برای انتخابِ عنوانِ یادداشت، تفأّل زدم به حافظ جان و این غزل آمد:
 آن پیکِ نامور که رسید از دیارِ دوست/ آورد حرزِ جان ز خطِ مُشک‌بارِ دوست 

 باز بیایید و بگویید که چرا حافظِ نازنین را عاشقی؟!

**سندِ حدیث: إقبال الأعمال؛ ابن‌طاووس، علىّ بن موسى، ج ۱، ص 308، تهران، چاپ دوّم، ۱۴۰۹ هـ.ق.

آب‌گینه
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

می‌شود منّت بگذارید و برای یک مادرِ خستۀ رنج‌دیده، برای قلبِ مهربانِ مجروحش که این روزها خیلی سخت می‌تپد، دعا کنید؟

 

 

 

 

* قدرِ سلامتیِ عزیزان‌تان را بدانید...

* ببخشید، اگر خدا خواست و توانستم، می‌آیم و به نظراتِ عمومی و خصوصی پاسخ می‌دهم. 

* خیلی چشم به راهِ زیارتِ نمازِ صبحِ عیدِ فطر بودم امّا گویا قسمت نیست... آن هنگامۀ باشکوهِ قنوت‌ها محتاجم به دعای خیرتان...

آب‌گینه
۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ نظر