آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۳۱ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

     کاش خداجان ترتیبِ فصل‌ها را این‌طوری چیده بود که مثلاً روزهای پایانیِ تابستان، یک روز که از خواب بیدار می‌شدیم و از پنجره و یا ایوان بیرون را تماشا می‌کردیم، برف آمده بود و همه‌جا را سفید کرده بود؛ یعنی ایّهاالنّاس! زمستان است. اصلاً هم چیزهایی مثلِ زمین و آسمانِ سَرد و خاکستری و ابر و باد و بارانِ پاییزی و برگ‌ریزان نداشتیم! اصلاَتر این که زیبایی و طراوت و آفتاب، به‌تدریج بمیرد و برود و کم شود، آیینۀ دق است و آدم را دیوانه‌ می‌کند!

پاییز بود که پایم به این خراب‌آباد و ویرانه بازشد و به‌گمانم، یک عصرِ سرد و سُربیِ؛ پُر از باد و باران و برگ و بارِ به تاراج رفته هم دق کنم و خلاص شوم! 

خداجانم! پاییزت را دوست ندارم؛ فصلِ غم‌انگیز و بغض‌آلود و کوفتی‌ست و آآه؛ امسال محرّم و صفر را هم که در خود دارد و... نمی‌دانم؛ اگر این حجم از اندوهِ در زمین و آسمانت نکُشدَم، حتمی آدم‌ترم می‌کند!

 

                                                             اوه؛ اَعوذُ باللّه مِنَ الپاییز!

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۸
آب‌گینه

       پیش از ماهِ مبارک، علاوه بر رانندگی، شروع کردم به باشگاه‌رفتن. همین نزدیکِ خانه است و ساعت‌هایش  با برنامه‌ها و شرایطِ من سازگار. حال و هوایم را عوض می‌کند و فکر و خیالِ بی‌خودی نمی‌کنم و این چند کیلو وزنِ اضافه هم اِن‌شاءلله کم می‌شود! :) 

جلسۀ اوّل سردرد گرفته بودم از صدای بلندِ موسیقی و آهنگ‌های تهوّع‌آور و شش و هشتِ سالن! جماعتِ زن‌ها هم که برخی باشگاه را با مراسمِ عروسی و سالنِ رقص اشتباه گرفته بودند، مشغولِ قِردادن و مسخره‌بازی بودند! بعد دیدم که اوضاع خیلی ناگوار است! ساعتِ اوّلِ صبح را انتخاب کردم و پیش از همه و قبل از پخشِ موسیقی می‌رفتم و می‌روم. آن‌جا دختری را دیدم که علاوه بر گوش‌هایش، بازوها و ساقِ پاها و نافش را سوراخ کرده و آویز انداخته بود! حالا بمانَد که همۀ تنش هم تتو داشت. واقعی! از آن‌ها که گوشت و پوست را مجروح می‌کنند و درد و خون‌ریزی دارد! گفتم: دخترجان! این چه بلایی است سَرِ خودت آوردی؟! گفت: شوهرم خواسته. در ماهواره دیده و گفته من هم آن‌طوری باشم. یکی دیگر می‌آید که وزن و هیکلش متناسب است ولی باز به‌شدّت ورزش می‌کند و همیشه زیرِ چشم‌هایش سیاه و گودافتاده است. از او پُرسیدم که چرا و چگونه؟ گفت: دوست پسرم عکسِ فلان هنرپیشه را نشانم داده که باید این‌طوری باشی و... خلاصه عوالمی است آن‌جا. کلّی چیزهای عجیب و غریب شنیدم و یادگرفتم و بسیاری غیرِ قابلِ پخش و انتشار است!

     صبحی درحالِ دویدن روی تردمیل، داشتم فکر می‌کردم که صرفِ‌نظر از بی‌شعوری و انفعالِ برخی زن‌ها! مردهایمان هم بسی هوس‌ران و زیاده‌خواه و تنوّع‌طلب شده‌اند و همه هم ارمغانِ این رسانه‌های کثیف و آلوده است. حافظۀ بصری و تخیّلات‌شان پُر شده است از تصاویرِ زن‌های هالیوودی که سَرتاپایشان با جرّاحی و پرتز و چه و چه، تراشیده و طرّاحی شده و با هزار جور گریم و رنگ و حُقّه، تبدیل شده‌اند به یک عروسکِ زنده و با ادا و اطوارشان، سلیقۀ طبیعی و نیازِ غریزی و فطری‌ِ مخاطب را مصنوعی و اِگزجره کرده‌اند. مهم‌تر از آن این است که این اتّفاق و جریان نهایت هم ندارد؛ یعنی این خواهش و تصوّرِ غیرِ طبیعی، سقف نخواهد داشت و هربار با فیلمِ جدید و هنرپیشۀ جدیدتر، نوع و اندازۀ آن هم تغییر می‌کند و آستانۀ نیاز و لذّت هم به مرورِ زمان بالاتر و بالاتر می‌رود و زنِ مسکین، هر بلایی هم سَرِ خودش بیاورد، کجاو کِی به آن تصویر می‌رسد و می‌تواند رضایتِ طرفِ مقابلش را جلب کند؟!

     مَردِ قدیم و گذشته، اوّلین دختری که در حوالیِ خود می‌دید، درنظرش دخترِ شاهِ پَریان می‌آمد و یک دل نه، صد دل عاشقش می‌شد و تا پایانِ عُمر هم با همان زندگی می‌کرد و به او وفادار بود. امّا حالا...

آمدم برای دختر بگویم، با تن و غریزه که نمی‌توان قلبِ مَرد را تسخیر کرد؛ اگر روح و ملکوتش را رام کردی و کنارت نه‌تنها آسایش که آرامش داشت و رفتار و گفتار و نگاهت را پَرستید و عاشق بود، هنر کردی که دیدم بندۀ خدا اصلاً در عالَمِ دیگری سیر می‌کند و دیدم عیشش را منغّص نکنم، بهتر است!      

 

_ یادتان هست که لینکِ مستندی در بابِ روغن‌های سرخ‌کردنی و مضرّاتش گذاشتم و دنبالِ یک جایگزین بودم؟ قرار شد که این‌جا به دوستان ازجمله مرضیّه جان و کوثرِ نازنین و جنابِ نجفی بگویم. روغنِ کنجد و روغنِ دنبۀ گوسفند بهترین گزینه است. نقطۀ دودشان هم هیچ عیبی ندارد. باباجان! الکی می‌گویند که به دردِ سرخ‌کردن نمی‌خورند. تحقیق کردم و امتحان کردم و مدّتی است استفاده می‌کنم و جواب می‌دهد ولی خب کنجد گران است و تقلّبی‌اش زیاد و دنبه هم بو می‌دهد. همه‌جور راهی هم که گفتند و خواندم برای ازبین‌بردنِ بویش به‌کار بستم، باز بوی گوسفندِ مهربان می‌آید! :) روغنِ هستۀ انگور هم استفاده نکنید. تبلیغِ الکی می‌کنند.

 

* بخشی از یک ترانه، سرودۀ «اردلان سرفراز»، البتّه که با صدای «هایده» و آهنگ و تنظیمِ «ناصر چشم‌آذر»!

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۶
آب‌گینه

      چندین  ساعت حرف زد، از آن اوّلین دیدارش با مَرد که چگونه از دور، سِحرش کرده و چهار پنج سال شیداییِ پس از آن و همۀ رنج‌هایی که کشید و کشیدند تا امروز که  کنارِ هم هستند، امّا چشم‌های دخترک غم داشت، نمی‌خندید! با همۀ تعریف‌ها و تحسین‌ها، با همۀ دلایل و توجیهاتش، خوشبخت و آرام نبود. گفتم: چه چیزِ مرد این‌طور دیوانه‌ات کرده که خانواده و گذشته را رها کردی و حالا این‌جا ایستاده‌ای؟ گفت: «دوست‌داشتنش! این که چهار پنج سال، برای رسیدن به من صبر کرد و جنگید. خودش به من گفته بود که بالاخره تحتِ هر شرایطی تو را به دست می‌آورم و آورد...»

    به‌گمانم، دختر یکی از اهدافِ مَرد بود. یکی از نشانه‌گذاری‌هایش که درست مثلِ بسیاری مواردِ دیگر_تحصیل، اشتغال و..._ باید کسبش کرد و بدان رسید. البتّه که محبّت را هم نمی‌توان نادیده گرفت امّا متحیّرم، پس از وصل و رسیدن، آن همه خواستن و آه و آوَخ و مِهر و مدارا ناگهان کجا رفت؟ چطور حالا دخترک را؛ عشقش و هویّتش را این‌گونه مجروح و خسته می‌خواهد؟ دریغ و درد ازاین پیوندهای گسستنی، این عشق‌های حبابی!

 پُرسید: تو جای من بودی، چه می‌کردی؟  گفتم: جای تو نیستم و بسیاری از اتّفاقاتِ زندگی‌ات؛ جزئیّات و شرایطش را نمی‌دانم. پسند و ناپسندهایم هم با تو متفاوت است. به‌‍‌احتمالِ زیاد، اصلاً از ابتدا چنین مَردی را عاشق نبودم. با تعجّب پُرسید: چرا؟ گفتم: البتّه که مَرد باید قدبلند و چهارشانه باشد، از آن‌‍‌هایی که ناچاری کفش‌های پاشنه‌بلندت را بپوشی تا دستانش دورِ کمرت گره بخورد و گاهی اخمِ گوشۀ چشمانش، جذّاب‌ترش کند و کنارش که راه می‌روی، شهیدِ صلابت و استواری‌اش و البتّه مدهوشِ ادکلنِ تلخ و هوس‌انگیزش باشی! امّا عزیزجانم! همۀ زندگی که این‌ها نیست؛ باید بتوانی هر وقت که خواستی، کفش‌های راحتی و بندی‌ات را بپوشی و حالت که جهنّم بود، بی‌هدف قدم بزنی و او پا به پایت بیاید و حرفِ دلت را بشنود و با تو بخندد و با تو گریه کند و برایت هزار حرفِ گفتنی و هزار هزار حرفِ نگفتنی داشته باشد. آن‌قدر پناه و مأمن و سلام و سِلم باشد، آن‌قدر خاطرت، جانت کنارش آسوده و امن باشد که اگر همۀ دنیا هم دشمنت بودند، خیالت نباشد و پُشتت گرم باشد. مَرد باید کنارت باشد یا جلوتر. همسایه‌ات باشد یا تکیه‌گاه، نه عقب‌تر و نازل‌تر، نه کم‌تر و کوچک‌تر. در این دنیای تنگ و ضیقِ همیشه، همواره رفیق و شفیق باشد، یار باشد نه بار. مرد باید قهرمانِ زن باشد. از آن‌هایی که دلت بخواهد، همراهت باشد تا بهشت، در بهشت...

* ابتهاج.

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۷
آب‌گینه

     امروز آخرین روزِ تحصیلی بود و با بچّه‌ها در کلاس، به جای کتاب و تمرین، بازی کردیم و تماشاخانه داشتیم. از مباحثِ ادبیاتِ دوّم؛ خاطراتِ «اعتمادالسّلطنه» است و نقلِ حکایاتِ او از معاشرتش با «ناصرالدّین‌شاه» و اتّفاقاتِ در کاخ و کشور و... چند عکس از شاه و سوگلی‌هایش، صنیع‌الدّوله، عمارتِ گلستان، نقّاشی‌های استاد کمال‌الملک، زنانِ آن دوره و ... را انتخاب کرده بودم و نشان‌شان دادم؛ کلّی به حال و دنیایشان خندیدند و مسخره‌بازی درآوردند. سعی کردم از شاعرانی هم که نام‌شان در کتاب رفته بود، فیلمِ شعرخوانی و یا دکلمه‌ای پیدا کنم و برایشان پخش کنم. در ضمنِ این‌ها چند کلیپِ شعرخوانی در محضرِ رهبری را هم گنجانده‌بودم که بچّه‌ها بسیار استقبال کردند، به ویژه نکته‌سنجی‌ها و شوخی‌های رهبری با شاعران را خیلی دوست داشتند و برایشان جالب بود. فیلمی قدیمی + هم از قیصر امین‌پور، وقتی دارد آن غزلِ زیبایش را: «می‌خواهمت چنان که شبِ خسته خواب را...» می‌خوانَد، پیدا کرده بودم که یکی از بچّه‌ها با دیدنِ فیلم، بلند فریاد زد که: اِع! من فکر می‌کردم، قیصر زن است!

در میانِ جمعیّتِ حاضر در فیلم‌ها، هرکه را می‌شناختم، نامش را می‌بُردم تا دخترها با چهره‌ها آشنا شوند و یادبگیرند و جای دیگر حیثیّتِ دبیرشان را نبرند! در فیلم، مرحوم «سیّد حسن حسینی» هم بود و در وصفش کلّی حرف زدیم و برای هر دو (قیصر و سیّد) فاتحه‌ای هم خواندیم...   

شعرخوانی‌ها شاملِ اخوان، شهریار، فروغ، ابتهاج بود و در آخر هم چندتایی از جدیدها را گذاشتم. پیش‌تر در بابِ ادبیّاتِ برون‌مرزی و ویژگی‌هایش حرف زده‌بودم و کلیپِ شعرخوانی «محمّد کاظم کاظمی»، «آنا برزینا» و... را هم دیدند و خیلی خوش‌شان آمد و متعجّب بودند!

 شُکرِ خدا، روزِ خوبی بود و کاش در یادشان بمانَد چیزهایی که دیدیم و شنیدیم...

پایانِ کلاس، برایشان گفتم، چه خوب که اغلبِ شاعرانِ درجه یک و خوب‌مان در محفلِ رهبری جمعند و چه خوب‌تر که رهبر خود، شاعر است و شاعران را دوست می‌دارد!
بچّه‌ها باید این وجهِ رهبرِ سیاسی و دینی‌ و پرچم‌دارِ مبارزه با استکبار را هم ببینند و بدانند و افتخار کنند!        

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۹
آب‌گینه

     اگرچه توقّعِ من بیش از این‌ها بود ولی فیلم بخش‌های درخشانِ بسیاری داشت، آن‌قدر که دلم می‌خواست وسطِ فیلم، بارها بایستم و کَف بزنم!

     امروز باز دوباره، خدا را شُکر کردم که سینمای ایران، کارگردانی چون «حاتمی‌کیا» دارد. خدا را شُکر کردم که بازیگرانی چون «پرویز پرستویی» و «مریلا زارعی» داریم.

    یک تشکّرِ ویژه هم از «کارن همایون‌فر» بابتِ ساختِ موسیقیِ متنِ فیلم و بیشتر بابتِ موسیقیِ پایانی!

   گفتنی است که بسی خوشحال می‌باشم که فیلمِ «بادیگارد» و ابراهیمِ سینمایمان از سوی آن جشنوارۀ مضحک، سخیف و سیاست‌زده، موردِ توجّه و تقدیر قرار نگرفت! (یادداشتِ پیشینم در موردِ جشنوارۀ فیلمِ فجر + )

 

 

 * همۀ رندی، معنا و زیبایی‌های فیلم یک طرف، چقدر دلم خنک شد وقتی زنِ بی‌ادب و بی‌فرهنگ و نامتعادلِ فیلم، بدحجاب بود! 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۶
آب‌گینه

     دیشب مجلسِ عروسیِ یکی از آشنایانِ خانوادگی برگزار شد و من هم مجبور به شرکت بودم زیرا علاوه بر کارتِ دعوت، میزبان، تلفنی هم اصرار به شرکتِ بنده داشت و البتّه نشانِ لطفِ ایشان بود و خلافِ ادب که نروم. باری، باوجودِ عدمِ تمایل شرکت‌کردم. جشن در یکی از هتل‌های معروف با بسیار تزئینات و فراوان تجمّلات برگزار شد؛ میلیون‌ها تومان دسته‌ گل و شاخۀ گل، میلیون‌هاتر اقسام و انواعِ میوه، شیرینی، غذا، پیش‌غذا و دِسِر... خانم‌ها هم که به شکلِ اغراق‌شده و خفه‌کننده‌ای، غرق در طلا و جواهرات بودند!

در میانۀ مجلس وقتی مدّاح، مشغولِ خواندن از بانوی بانوانِ جهان بود و خدمتِ معصومین، عرضِ سلام و ارادت داشتیم، به این فکر می‌کردم که کجای زندگیِ ما شبیهِ حضرات است؟ خرج و برج و ریخت و پاشی که برای این یک مجلس شده‌است، می‌توانَد چند جوانِ بی‌بضاعت را سامان دهد؟ چند اسیرِ بند و زندان را آزاد کند؟ چندین خانواده را از قرض و دِین رها سازد؟ و... می‌دانید، مال و رفاه خوب است، اصلاً به گمانم، تمکّن و تمتّعِ مالی برای مؤمن، زینت است و موجبِ خیراتِ بسیار امّا این‌گونه افراط و اغراق، مسئولیّت دارد و اثرِ وضعی! ثروت امتحان و ابتلای سختی است؛ بنده اگر باتقوا و پرهیزگار ‌باشد و حساب و کتابِ شرعیِ مالش را هم رعایت کند و انفاق و صدقه هم داشته باشد، باز روزِ محشر، پانصد سال دیرتر از سایرِ مؤمنین واردِ بهشت می‌شود و... یادِ دعایی از زبانِ «حافظ» هم بودم که:

دولتِ فقر خدایا به من ارزانی دار 

          کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است

 

* منظور از «فقر» و «درویشی» در ابیاتِ حافظ، استغنا است، گرچه نیم‌نگاهی هم به معنای ظاهری می‌توان داشت.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۴
آب‌گینه

      هر سال دمِ عید، کادرِ مدیریّتِ دبیرستان با همکاران جلسه می‌گذارد و از همه‌گیِ دبیران در رشته‌های مختلف، تمرین و سؤال می‌خواهد تا تبدل‌شان کند به پیکِ بهاری و بشود آیینۀ دقِّ بچّه‌ها! من هم هرسال امتناع می‌کنم و کلّی توضیح می‌دهم که بابا این دو هفته را بگذارید، طفلک‌ها نفَس بکشند و فایده ندارد و می‌گذارند همان روزِ آخرِ عید، تندتند سیاه کردن و یا همان روزِ آغازِ دوبارۀ مدرسه، از روی هم کپی می‌کنند و... تاکنون که حریفِ همکاران نشدم ولی درعوض، خودم هر سال دخترها را می‌برم کتابخانۀ کوچکِ مدرسه و ازشان می‌خواهم، طبقِ سلیقه و پسندشان، یکی دو تا کتاب انتخاب کنند و عیدی، خوش‌خوشان بخوانند و هرکس اگر خلاصه تهیّه کند و در کلاس کنفراس دهد، نمره دارد و... باور دارم این شکلِ غیرِ مستقیم وادارکردنِ دانش‌آموز به مطالعه؛ طبقِ سلیقه و حوصلۀ خودش، به مراتب کاراتر و ماناتر از حلِّ تمرین و تکلیفِ اجباری است. من خودم هیچ وقت خاطرۀ خوشی از پیک‌های بهاری نداشتم، با آن رنگ‌های آبکی و شکل‌های زشتش! همیشه سنگینیِ حل‌نکردن و ننوشتنش را مثلِ نمازِ نخوانده، تا پایانِ عید بر دوش می‌کشیدم! 

    امروز در کتاب‌خانه همراهِ بچّه‌ها، کتاب‌ها را تورّق می‌کردم و برخی را پیشنهاد می‌دادم. شُکرِ خدا با خریدهای اخیرم، بخشِ ادبیّات‌مان دارد کم‌کم محلِّ اعتنا می‌شود امّا برخی کتاب‌ها، اِقبالِ بیشتری نسبت به مابقی دارند و یا برای این سنِّ دانش‌آموز مناسب‌ترند و تعدادِ نسخه‌هایمان از آن، کم است! امروز بچّه‌ها سرِ امانت‌گرفتنِ بعضی کتاب‌ها با هم دعوا داشتند و گروکِشی می‌کردند... من هم تماشاکنان، کیف می‌کردم! :)

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۹
آب‌گینه

     پس از مدّت‌ها توانستم در یک روضه شرکت کنم، آن هم در شبی که ملّت برای تخلیۀ هیجاناتِ خود، به خودسوزی و خودکُشی مشغولند! از میانِ دود و آتش و بمب و موشک‌باران رسیدم به محلِّ عزا و از آن‌جا که خانمِ رانندۀ تاکسی، فقط تا نُهِ شب کار می‌کرد، تنها نیم‌ساعت فرصتِ حضور داشتم و همۀ آن نیم‌ساعت هم جنابِ سخنرانِ مجلس، احکامِ مهریّه! و  قدری از برکاتِ حضورِ امام رضا علیه السّلام در ایران گفت و من هم هِی به ساعت نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست می‌توانستم پس از عُمری شنیدنِ روضه‌های مجازی در نِت و تلویزیون، قدری ذکرِ مصیبتِ حضوری هم بشنوم که توفیق نداشتم و روزی‌ام نشد! نمی‌دانم من ندیده‌بودم یا واقعاً ابتکارِ جدیدِ دخترعموجان بود که وقتِ سخنرانی، در یک سبد، به همۀ خانم‌ها تسبیح تعارف کرد و مخدّرات همه مشغولِ صلوات شدند و دیگر صدای ویزویز و پچ‌پچِ معمول در جمعِ خانم‌ها _به‌خصوص در آن بافتِ نزدیکِ حرَم و فرهنگِ غالبِ ساکنانِ آن_ شنیده نمی‌شد. خیلی خوشم آمد، آن‌قدر که بهانۀ نوشتنِ این سیاهه شد! خلاصه فهمیدم که تسبیح علاوه بر همۀ کارکردهای مقدّس و غیرِ مقدّسش، می‌تواند صداخفه‌کُنِ خوبی هم باشد!

 

    * هفتۀ آخرِ سال، دائم قلبم می‌لرزد برای بچّۀهای نادان! بعد هِی به آن حرام‌لقمه‌هایی فکر می‌کنم که این موادِّ  منفجره و محترقه را خرید و فروش می‌کنند و می‌رسانند به دستِ یک مُشت زبان‌نفهمِ حرف‌گوش‌نکن! هرسال، کلّی کُشته و قطعِ عضو و معلولیّت و جِزجِز زدن داریم و باز ملّت عبرت نمی‌گیرند! یادم هست سالِ پیش نَه، سالِ پیش‌تر در سریالِ پایتخت، نقی و خانواده‌اش، در انتظارِ عروسِ چینیِ ارسطو، نگرانِ این بودند که او چهارشنبه‌سوری به تهران می‌رسد و جلوی یک غریبه، خیلی آبروریزی است که ایرانی‌ها در یک اِقدامِ عجیب و بی‌منطق، شهر و یکدیگر را به آتش می‌کشند! واقعاً هم در قرنِ بیست و یک، خیلی رسمِ حیثیّت‌بَر و افتضاحی است!  

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۰
آب‌گینه

       ایستاده‌ام پیشاپیشِ پنجره‌ای گشوده، چای به دست. برف می‌بارد، آهسته و پیوسته. همه‌جا را سپید کرده، خسته‌گی‌ناپذیر و مهربان. هربار که هوا سرد باشد، باران باشد و برف باشد، یادِ دختری می‌افتم که تمامِ طولِ راه را شال‌گردن می‌بافت؛ دو سالِ قبل، در قطار. می‌لنگید! سخت راه می‌رفت و گاهی می‌شد خطوطِ  درد را در چهره‌اش خواند. از همان ابتدا که واردِ کوپه شد و نشست، میلۀ بافتنی به دست، نخ‌ها را یک‌جورِ خاصّی؛ غیرِمعمولی و ناشیانه، چپ و راست می‌‌کرد و رَج‌ها را دانه به دانه و پشتِ سرِ هم می‌بافت. حرف نمی‌زد مگر وقتی که پیرِزنِ غُرغُرو و بی‌فرهنگِ کوپه، فضولی‌اش گُل می‌کرد و چیزی می‌پُرسید. گاهی هم صفحۀ گوشی‌اش را نگاه می‌کرد. انگار منتظرِ تماسی یا پیامی بود. قطار تلق‌تلق‌کنان پیش می‌رفت و شال‌گردنِ دخترک هم بلندتر و بلندتر می‌شد. روز شب شد و او هم‌چنان می‌بافت. شب روز شد و او هم‌چنان می‌بافت...

شب، طبقۀ دوّمِ تخت‌ها، در موازاتش و در تاریکی دراز کشیده بودم و بافتنش را تماشا می‌کردم. چهره‌اش در نورِ اندکِ کوپه، ملیح‌تر بود و خواستنی‌تر. گاهی گردنش و شانه‌های خشک‌شده‌اش را تکان می‌داد و خستگی می‌گرفت و باز: دو تا زیر، دو تا رو، یکی زیر، دو تا رو... گاهی هم چندین رجِ بافته‌شده را باز می‌کرد. اِنگار جایی را اشتباه کرده باشد، با وسواس و مکرّر و با نورِ گوشیِ همراهش، اوّل و آخرِ دانه‌ها را می‌شمرد و حساب و کتاب می‌کرد و دوباره از نو می‌بافت! خوابم بُرد. نیمه‌شب بیدار شدم و دیدم، شروع کرده چیزی را با خودش تکرارکردن. نمی‌فهمیدم دقیقاً چه می‌گوید. صدای چرخ‌های قطار و تکان‌های کوپه و بادی که از لای پنجره می‌وزید، نمی‌گذاشت خوب بشنوم امّا آهنگِ محوی آرام و زیبا در فضا پیچیده بود. فکر می‌کرد همه خوابند و در دلِ سیاهِ شب، وسطِ بیابان، در کوپۀ قطار، لب‌هایش تکان می‌خورد و چیزی زمزمه می‌کرد و اشک‌هایش آهسته از چشم‌ها می‌چکید و روی گونه‌هایش می‌لغزید و سُر می‌خورد تا روی شال‌گردن. دختر دانه‌ها را یکی یکی گره می‌زد و اِنگار همۀ دوست‌داشتنش را ذرّه ذرّه لای نخ‌ها و گره‌ها جا می‌داد. نمی‌دانم آن غمِ چشم‌هایش، آن آهِ سرد و آن اشکِ گرمش چرا و از کجا آمده بود. از همان اوّل که دیدمش، در تمامِ طولِ راه، هیچ‌کس سراغش را نگرفت. من، آن زنِ میان‌سالِ بور و آن پیرزنِ غُرغُرو، هرکدام با کسی تماس گرفته بودیم یا کسی با ما تماس گرفته بود ولی دختر اِنگار هیچ‌کس را نداشت.
صبح که شد، از شال‌گردن دیگر سه چهارمش را بافته ‌بود. قطار که به ایستگاه رسید، چمدان به دست، لنگ‌لنگان راه افتاد. تنها رفت...

     هر بار که هوا سرد باشد، باران باشد و برف باشد، یادِ دختری می‌افتم که تمامِ طولِ راه را شال‌گردن می‌بافت... کاش می‌پرسیدم، نامش چیست، شال را برای که می‌بافد، به کجا می‌رود. کاش میدانستم سرنوشتِ آن شال‌گردنِ ناتمام و آن دخترِ تنها چه شد... (+)

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۰
آب‌گینه

      دیروزی یک عدد معلّمِ پرورشی با یک عدد معلّمِ ادبیات مشورت کرد که فردا صبح برنامه داریم و می‌خواهیم برای بچّه‌ها، هدیه‌ای کوچک به مناسبتِ دوازدهمِ بهمن و ورودِ امام بگیریم و نظرت چیست؟ معلّمِ ادبیات هم چشمانش برق زد و دیوانه‌گی‌اش گُل کرد و گفت که: برای هر نفر، یک شاخه گُلِ نرگس!

      امروز صبحی، عطرِ گلِ نرگس مدرسه را برداشته بود! فکر کنید، بابای مدرسه را فرستاده بودند میدانِ گُل و چهارصد شاخه گُلِ نرگس خریده بود و دخترها سرِ صف، گُل‌ها را هِی در دست و هوا می‌چرخاندند و نغمۀ «بهاران خجسته باد» هم از بلندگوی مدرسه در فراز بود! جای شما خالی! :)  (اگر زلفِ دخترها پریشان نبود، عکس می‌گرفتم و نشان‌تان می‌دادم که چه صحنه‌ای آفریده شد!)

     در کلاس هم گُل‌ها را در پارچِ آبی قدیمی، روی میز گذاشته بودند و درسِ من هم رسیده بودم به: دل می‌رود ز دستم، صاحب‌دلان خدا را...**

 

* از سرودهای انقلابی که بسیار دوست می‌دارم و داستانِ جالبی دارد. +

** حافظِ نازنین.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۲
آب‌گینه