چون نیم جو اراده‌...*

     من سال‌هاست که غروب‌های ماهِ مبارک، مشتری «ماه‌عسل» هستم، چون می‌توانم در این برنامه با حذفِ کاستی‌ها، ادا و اطوارها و فانتزی‌هایش، مصداقِ بسیاری شعارها، ارزش‌ها، بایدها و حقایقی را که در ذهن دارم و باور دارم، واقعی و به‌عینه ببینم و بشنوم و اندکی از آن دنیای انتزاعیِ درونم رها شوم و قدری با قهرمان‌های واقعی و محسوس، انسان‌های به واقع اشرفِ مخلوقات، آدم‌هایی که با وجودِ همۀ محدودیّت‌ها، نشدن‌ها و نبایدها تسلیم نشدند و شکست نخوردند، زندگی کنم؛ گیرم به قدرِ همان دقایقِ کوتاهِ ارتباطِ مجازی و تلویزیونی!

   در این سال‌ها، از خلالِ دردِ دل‌ها، گفتگوها و بحث‌های میهمانان، بسیار آموخته‌ام و عبرت گرفته‌ام. این ماهِ مبارکی، هر شب به این فکر می‌کردم که نقطۀ مشترکِ این آدم‌ها و حماسه‌هایشان چیست؟ چه می‌شود که میانِ کرور کرور زندگی و قصّه، انتخاب می‌شوند و این همه شگفت و تحسین‌برانگیزند؟ پاسخ یک کلمه بود: اراده!

     در تمامِ این سال‌ها، آن تعداد بندگانِ خدایی که مبتلا به بیماری‌های لاعلاج و یا صعب‌العلاج بودند و شفا گرفتند، همۀ آن نمونه‌های مختلف از زن و مردی که پس از سالیانِ درازِ اعتیاد و مصرفِ موادِّ عجیب و غریبِ طبیعی و شیمیایی، به زندگیِ عادی بازگشتند و حالا، رها و پاک در آغوشِ خانواده هستند، همۀ آن گنه‌کاران و بزه‌کارانی که مدّت‌های طولانی، در گندابِ فساد و تباهی دست و پا زدند و با وجودِ گذشته‌های عجیب‌ و زخم‌های عمیق‌شان به نور، به هدایت، به توبه و عافیت بازگشتند، همۀ آن گم‌شدگان و یا گم‌کردگانی که عزیزی، خویشی، آشنایی را از دست داده‌بودند و سرانجام، پس از تحمّلِ بسیار دوری و دیری‌ و دشواری وصل را در آغوش گرفتند و یکدیگر را یافتند، همه‌گی در یک چیزِ عزیز و کم‌یاب مشترک بودند: خواستن و اراده! همان است که مولا فرمودند: قدر الرّجُلِ علی قَدرِ همّته! **
     حالا که این‌ها را نوشتم، این هم به ذهنم رسید که این آدم‌های زخمی و به ظاهر غیرطبیعی و دچارِ اشتباه و امتحان و پُرحاشیه، از قضا، بیش از آدم‌های به ظاهر طبیعی و بی‌خطا و بی‌حاشیه هم، قابلِ اطمینان و اتّکا و علیه‌السّلام هستند، چون نخست، صفر کلومتر و ناخوانده و نانوشته نیستند و دو دیگر و از همه مهم‌تر آن که از جنگ بازگشته، مبارز و  قهرمانند!

* مردِ اراده باش که دیوارِ آهنین
                         
چون نیم جو اراده‌ نباشد به محکمی! (ملک الشّعرای بهار)

** نهج البلاغه، حکمت  47.

_ در بابِ همّت و اراده، حدیث بسیار است. تعدادی را این‌جا ببینید. (+)   

۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

دامِ خودم، شکارِ خودم، دانۀ خودم...

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

۲۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

از مهمان‌داری‌ها

    حدودِ یک هفته مشغولِ مهمان‌داری بودم و الحمدلله توفیقِ پذیراییِ زائرانِ امامِ معصوم روزی‌ام شد. در این مدّت، فرصتِ این را داشتم که با بچّه‌های دایی تعاملِ بیشتری داشته‌باشم و قدری صمیمی‌تر شویم. «مِهرسا» حسابی خانم شده‌است؛ 17 18 ساله است و می‌خواهد به جای دانشگاه، به حوزه برود. خب من در دبیرستان، دانش‌آموزانِ زیادی چون او دارم که پیش‌دانشگاهی را نمی‌خوانند و حوزه و مکتب را انتخاب می‌کنند. فضای دبیرستان و خانواده‌‌ها مذهبی است و این انتخاب، خیلی دور از ذهن و غریب نیست امّا انتخابِ مِهرسا جای تحسین و آفرین دارد. او در شمال زندگی می‌کند و جوِّ غالبِ مدرسه، خانواده و محیطِ زندگی، دین و مذهب نیست و لذا با داشتنِ نمراتِ خوب و توافقِ خانواده، باز هم حوزه را انتخاب‌کردن جای تامّل و شگفتی دارد. وقتی از دَرسش پرسیدم و تصمیمش را گفت، بی‌اختیار بوسیدم‌ش و حسابی تشویقش کردم و از ذهنم گذشت که آن زحماتِ بی‌دریغِ دایی و نانِ حلال‌ش، این‌جا به فریادِ دخترک رسید. فضای دانشگاهِ شمال و محلِّ زندگیِ مِهرسا، مسموم است و همین دوری و پرهیز از آن محیط، مغتنم و راه‌گشاست. حالا قرار است که شهریور به «قم» بروند و مقدّماتِ ثبتِ نام و خوابگاه و چه و چه را تدارک ببینند. دستش را گرفتم و رفتیم تا بابتِ این انتخاب، برایش یک هدیۀ کوچک بگیرم و همان‌طور که حدس می‌زدم، بلافاصله رفت سراغِ زلم زیمبوهای دمِ حرم. چشم‌هایش با تماشای آن همه رنگ و شکل برق می‌زد و فکر می‌کرد، هربار که من حرم مشرّف می‌شوم، در رفت و برگشت، می‌نشینم به تماشای آن‌ها و به حالم غبطه می‌خورد. دخترک باورش نمی‌شد که چندین سال‌، از آخرین باری که پای ویترینِ مغازه‌های دمِ حرم ایستادم، گذشته‌است. همان‌طور که تماشا می‌کردیم، برایش از قم، حوزه و خطرات و آسیب‌های احتمالیِ آن‌جا هم گفتم. خیلی باعثِ تأسّف است که حوزه‌های خوب هم مانند دانشگاه در سراسرِ کشور شعبه ندارند. حالا هر ده‌کورهای را که تماشا می‌کنی، یک دانشگاه دارد امّا...

صبحی داشتم به این فکر می‌کردم که کاش مِهرسا بداند که چه راهِ درخشانی، چه امکانِ نورانی و تعالی‌بخشی پیشِ رو دارد و کاش از آن مجاورت با کریمۀ اهلِ بیت علیهم‌السّلام و علمای بزرگِ اسلام و خواندنِ علمِ دین و راهِ رستگاری، بهترین استفاده و برداشت را داشته‌باشد. قدری نگرانم که مبادا تصمیمی از سَرِ احساسات گرفته‌باشد و یا آن ماه‌های اوّل سَرخورده و پشیمان شود. البتّه برایش گفتم که آدم در بهترین دانشگاهِ کشور هم آن روزهای اوّل، دچارِ یأس و شوک می‌شود که: یعنی همین بود؟!! این همه تلاش و زحمت و آرزو نتیجه‌اش این است؟ و...

بچّه‌ها اغلب، اوّلین و از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌شان را همین وقتِ انتخابِ رشته و راهِ تحصیل می‌گیرند. پس از آن هم به فراخورِ آن گزینش، مطالعات، تعاملات و اشتغال‌شان شکل می‌گیرد و کمتر پیش می‌آید که کسی اگر در میانۀ راه، دانست که اشتباه کرده، بازگردد و دوباره آغاز کند. درست به همین دلیل، بسی و بسیار مخالفم با آموزش و پرورشِ... که انتخابِ رشته را عقب انداخته و بچّه‌ها باید در سیزده چهارده سالگی و در ابتدای ورود به دبیرستان، پیش از تجربه و شناختِ کافی از دروسِ مختلف، انتخابِ رشته کنند و... قدری هم در این باب با «علی»، پسرِ سیزده سالۀ دایی صحبت کردیم و حالا شاید در یادداشتِ دیگری آوردم.  

 

این محمّد است، پیش از این، در نیلوفرانه عکسِ دو سه ساله‌گی‌اش را گذاشته بودم و زیرش نوشته بودم: بیمارِ خنده‌های توام، بیشتر بخند! حالا نمایندۀ تمام قدِّ کودکانِ عصرِ پسامدرن است. همان ابتدای ورود به خانه، قبلِ دیده بوسی، رمزِ اینترنت ‌خواست و سراغِ شبکۀ پویا را گرفت و از خروس‌خوان تا بوقِ سگ، لب‌تاپ به دست، مشغولِ تماشای کارتن‌های فرنگی و بازی‌های کامپیوتری بود. بی اغراق، تنها در دستشویی و وقتِ خواب، چشم و گوشِ این بچّه قدری استراحت داشت و موردِ هجمه نبود!

 دخترعموهایم که دیدنِ کارتن و شبکۀ پویا و اصلاً تلویزیون را برای بچّه‌هایشان ممنوع کرده‌اند. خب من نه این را می‌پسندم و نه آن را! امّا چه باید کرد و آیا محصولِ جایگزین داریم؟ یک باری برای خریدِ عروسک برای ریحانه، صدجا سَر زدم تا بتوانم چیزی هماهنگ با مذهب و یا لاقل ملّیّتمان بیابم. بچّه‌هایمان واقعاً در محاصرۀ شخصیّت‌های کارتونیِ «اسپایدرمن»، «اَنگری‌بِرد»، «استیچ»، «باب اسفنجی»، «فروزن»، «سوپرمن» و... در حالِ از دست رفتن هستند!

مواردِ دیگری هم بود که باید بنویسم تا یادم نرود...

۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

از شطحیّات

زنک پُشتِ تلفن، پس از اندازۀ قد و رنگ چشم و میزانِ وزن پُرسید: دخترم! شما اهل موسیقی هم هستی؟

گفتم: نع حاچ خانوم؛ ما اهلِ دلیم! گاهی موسیقی هم گوش می‌کنیم. :دی

بنده خدا اصلاً وا رفت!

حالا به سَرم زده که مِن بعد، به شازده‌های سوار بر اسب بگویم: جناب! شوما اوّل پیاده شو و یه دهن واسه ما بخوون؛ ببینیم چند مردِ حلّاجی، بعد اونوقت برو سرغِ بازی‌های دیگه!

 

پروردگارا! رفیقِ سفرکردۀ ما را به ما برسان! خلاص‌مان کن از این ادا و اطوارهای خاله‌زنک و آداب و رسومِ مزخرف!  

 

این را هم هزار و اندی سالِ پیش نوشته بودم. نظرِ «درد» و پاسخِ من را هم اگر خواستید، بخوانید.  +

۳۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

دلِ کوچولو، دلِ دیوونه!

      امروز دو ساعت با پشتیبان و معاونِ پرورشی و انضباطی جلسه داشتیم که با دخترهای حواس‌پرتِ مدرسه و اُفتِ تحصیلی‌شان چه کنیم. می‌دانستم که با شرایطِ امروز؛ اینترنت، تلگرام و... برخی بچّه‌ها روابطِ پنهانی  دارند ولی نه دیگر تا این حد و واقعاً  از یافته‌ها و آمار شگفت‌زده و متأسّف شدم. تازه من در مدرسه‌ای غیرانتفاعی و مذهبی تدریس می‌کنم که بچّه‌ها با آزمون و مصاحبه و از خانواده‌های متدیّن انتخاب شده‌اند و با این اوصاف و اوضاع، بر دیگر مدارس السّلام!

 خانمِ «سین» اسناد و کشفیّات‌ش را یکی‌یکی می‌شمرد و نشان می‌داد و همکارها هِی لب می‌‌گزیدند، ای وای می‌گفتند و نچ‌نچ می‌کردند. خانم مدیر هم که هی حرام حلال می‌کرد و وعدۀ اخراج می‌داد. من امّا در دلم به برخی حرف‌ها، کارها و روش‌های دخترها می‌خندیدم و از این همه ابتکار و اختراع‌شان شگفت‌زده بودم. بعد به نظرم رسید که گیرم اصلاً دخترک چند صباحی هم با مَردی در ارتباط بوده و اصلاًتر دست در دستش، بوسه‌ای داده و گرفته؛ بعدتر که عقل‌رَس‌تر وپخته‌تر شود، اشکی می‌فشاند، ذکری می‌گوید و سَر برخاک، استغفار می‌کند و پروردگارِ عالَم هم که من و سین و خانمِ مدیر نیست که کوچک باشد و هِی بپرسد و بگیرد و نبخشد!

باری؛ برخلافِ اساتیدِ گرامی که نگرانِ گناه و دوشیزگیِ بچّه‌ها بودند، من بیش‌تر و پیش‌تر نگرانِ بکارتِ روح و شکسته‌گی قلب‌شان بودم. صورت‌شان و آن کودکانه‌گی و معصومیّت،‌ پیشِ چشمم می‌آمد و به مَردانی فکر می‌کردم که سهواً یا عمداً، فراخورِ شرافت و خباثت‌شان و کم و بیش، مدّتی لذّت‌شان را می‌بَرند و حالا یا بعدتر حتمی می‌روند و دخترها می‌مانند با حجمِ زیادی احساسِ غبن و سوءِاستفاده و شکسته‌گی که بسی غریب و بعید است تا پایانِ عُمر جبران شود و از خاطر برود. در جلسه البتّه همۀ افکارم را شرح ندادم که تکفیرم می‌کردند ولی گفتم، بیش از آن‌که بر حُرمتِ قصّه تأکید کنید، برای بچّه‌ها از حکمتِ پرهیز و دوری از نامحرم، از غرور و مناعتِ طبع، از تفاوتِ عشق و هوس بگویید و...

در راهِ برگشت، یادِ «مهستی» هم افتادم وقتی شش‌دانگ می‌خواند که:
دلِ کوچولو، دلِ دیوونه!
دیگه نرو از خونه!
پشیمون می‌شی
پریشون می‌شی
نمیدونی، دیوونه!
بیرون از خونه، دلا همه سنگ،
هر چی می‌بینی، رنگه و نیرنگ
تو مثلِ یه پَر، می‌بَردِت باد
حتّی یادتم می‌بَرند از یاد...

فکر کن به خانم مدیر می‌گفتم باید برای بچّه‌ها، گاهی هم مهستی بگذارید تا گوش کنند! :دی  

۱۶ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

حافظا چون غم و شادیِ جهان در گذر است *

      صبحی تا ظهر، در ختمِ پدرِ یکی از دانش‌آموزانم شرکت کرده بودم؛ دخترک رنگ‌پریده و موپریشان، نالان و گریان، سراپا سیاه‌پوش، به سوگِ پدر نشسته بود و من هم همراه با او اشک ریختم. از غروبی تا شام هم در مراسمِ ازدواجِ دانش‌آموزی دیگر بودم که سپیدپوش، با موی بافته و لب‌های سرخ، دست در دستِ یار، پیمانِ مقدّسش را جشن می‌گرفت. برای او آرزوی خوشبختی کردم و کف زدم. آه؛ این است و جز این نیست قصّۀ سرای سپنجی؛ روزی دل‌بستن و دیگر روز، دل‌کندن! پس: «بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم»*

 

عیدتان مبارک!

_ چه شگفت و پُرمعنا است که میلادِ رسولِ خدا؛ خاتم الأنبیا و ولادتِ شیخ الأئمّه، مؤسّسِ مذهبِ شیعه در یک روز است!

 

  * حافظ جان. 

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

در بهارِ آزادی، جای شهدا خالی...

 

حلب آزاد شد!

 

 

_ دو ماهِ پیش: (+)

۷ موافق ۰ مخالف

عیدالله الأکبر

ایّام ذکرند، ذاکرند، متذکّرند. شأنِ مُلکی و ملکوتی دارند...

 

امروز؛ نهمِ ربیع الاوّل؛

عیدالله الأکبر،

غدیرِ ثانی،

عیدِ فطرِ دوّم،

روزِ فرَحِ شیعه،

عیدِ اهل بیت علیهم‌السّلام،

عیدِ بقر،

روزِ قتلِ منافق،

روزِ قبولیِ اَعمال،

روزِ پیروزیِ مظلوم،

 روزِ دوستیِ مؤمنین،

روزِ پرهیز از کبائر،

 روزِ نابودیِ ضلالت و گمراهی و

                           روزِ شکرگزاری است.  

هرکس در این روز انفاق کند، خداوند او را می‌آمرزد و اِطعامِ برادرانِ دینی، خوشبوکردنِ آنان، توسعه بر اهل و عیال، پوشیدنِ لباسِ جدید، شکرگزاری به درگاهِ خداوندِ متعال و عبادت‌نمودن مستحب است. 

این روز، روزِ شادی اهلِ بیت، انبیا، ملائکه، ساکنانِ اَعلی علّیین، دوستانِ امیرالمؤمنین و اولادِ طاهرینِ ایشان است. در این روز، نفرینِ حضرتِ صدّیقۀ کبری؛ فاطمۀ زهرا و حجّة الله علی الحجج به اجابت رسید!  

 به فرمودۀ پیامبرِ مِهر و رحمت، برکت و رحمتِ الهیِ این روز، بر شما گوارا!


1- سندِ عبارت‌های بالا در کتابِ تقویمِ شیعه، مفصّل ذکر شده است.

2- در نظرم، همۀ آن‌هایی که دچارِ افراط هستند و در چنین روزی، به عقده‌های روحی و آرزوهای نفسانیِ خود در مجالسِ شادیِ حضراتِ معصومین جامۀ عمل می‌پوشانند و پرده‌دری می‌کنند و یا ابلهانه، بهانه دستِ دشمن می‌دهند، با آنانی که دچارِ تفریط‌ هستند و کُمیتِ برائت‌شان می‌لنگد و دل‌شان نمی‌آید که دشمنِ خدا را در جمع‌های مَحرم و خویش هم لعن کنند و از او بی‌زاری جویند، برابر هستند!     

3- چه شگفت است که آغازِ ولایتِ قطبِ عالَمِ اِمکان و حضرتِ موعود با روزِ نابودیِ ضلالت و گمراهی و دشمنِ خدا همراه است!

۴ موافق ۰ مخالف

زشت...

آدمی؛ این ترکیبِ شگفتِ خاک و جان، جسم و روح، با بی‌نهایت افق‌های پیشِ‌رو و بسا قلّه‌های پروازِ سر به آسمان ساییده، دارای آن همه واقعه و سانحۀ لطیفه و دقیقه و با اِمکانِ سُلطه بر غیب و شهادت، چه اندازه با نخوت و تکبّر حقیر است و کوچک! آدمی با آن همه زیبایی و شکوه، ناگهان چه اندازه زشت است!  

۱۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

پیرزن عطرِ گلاب داشت!

    صبحی نشسته بودم در مترو به تماشای بیرون و تسبیح به دست، صلوات می‌فرستادم و گوش به زنگِ اعلامِ ایستگاهِ «بسیج» بودم تا مشرّف شوم، حرم. ایستگاهِ دوم سوم بود که پیرزن آهسته و سخت، خودش را به صندلی رساند و با کلّی تآمّل، بررسی و سنجش، کنارم نشست. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همۀ فضای اطرافم پُر از عطرِ گلاب شد! با هر ذکرِ صلوات، یک نفسِ عمیق هم می‌کشیدم تا حجمِ بیشتری از عطر را استشمام کنم. اوّل با خودم فکر کردم که لابد، نذری‌پزان داشته و دست‌هایش بوی گلاب می‌دهد. بعد دیدم که این حجم از عطر نمی‌تواند سهوی باشد.

گفتم: مادرجان چه بوی گلابی می‌دهید؟!

نگاهم کرد، لبخند زد و گفت: خب چهل و هشتمه، می‌رم تسلیتِ امام رضا!

هنوز جمله‌ش تمام نشده بود که ملتفت شدم، پیرِزن حواسش به تناسبِ رسول‌الله و گُلِ محمّدی بوده و بابتِ عرضِ تسلیت به امامِ رئوف، به خودش گلاب زده!  

بی‌اختیار اشک در چشمانم حلقه زد. با خودم فکر کردم، چطور من تاکنون برای امامم چنین کاری نکرده بودم؟ حتّی کَم، یواشکی، زیرِ چادر و نامحسوس! چقدر باصفا بود پیرِزن! چه حالی، چه عالَمی داشت با امامش! چه حواسش، ذوقش جمع بود! تسبیح را از دورِ دستم باز کردم و گذاشتم در دستانِ پیر و خسته‌اش.

 گفتم: سلامِ منو هم خدمتِ آقا می‌رسونی؟ منو هم دعا می‌کنی، مادر؟ 

گفت:  پیر شی دخترجان! خدا عاقبت‌تو به خیر کنه! و... 

سَر چرخاندم به سمتِ بیرون و با آن حالِ خوش و همراه با عطرِ گلاب، دوباره گفتم:

                       اللّهمّ صلِّ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عجّل فرجهم 

۱۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان