آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «معرّفی کتاب» ثبت شده است

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!   

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۱
آب‌گینه

     آخرین سطرهای کتاب را که خواندم و تلخیِ حسرتِ نا‍‍‌تمام‌ماندنش که قطره‌قطره در جانم ته‌نشین شد، به این فکر ‌کردم که در دنیای من، در جهانِ خوانده‌ها و شنیده‌هایم، پس از چندین شاعرِ پریشان و عاشق، چه کسی به عزیزی و بزرگیِ اوست؟! اصلاً در میانِ نویسندگانی که تجربه کرده‌ام و نوشتارهایی که چشیده‌ام؛ از زمانۀ «ابوالفضل بیهقی» بگیر تا کنون، هیچ‌کدام مستی‌آورتر و سُکرآمیزتر و درعینِ حال، هوش‌بخش‌تر و نوربخش‌تر و از این‌ها مهم‌تر؛ حقیقی‌تر و واقعی‌تر از او نیست. «نادر ابراهیمی» تکرارناپذیر است! او با واژه‌هایش، با نگاه‌ش، با درک و احساس‌ش تو را سِحر می‌کند! برخوردِ او با عشق؛ چه آن وقتی که از رفیق و آن نیمۀ دیگر می‌گوید، چه آن‌وقتی که از وطن می‌گوید، چه آن‌وقتی که دست به آسمان می‌شود و از جانِ جانان می‌گوید، تو را شگفت‌زده می‌کند و می‌رقصاند. هفده هجده ساله بودم که «آتشِ بدونِ دود»ش را خواندم و دیگر پس از آن، هیچ داستانِ بلندی چشمم را نگرفت. اصلاً دیگر اهلِ داستان و رمان نشدم و نیستم و گه‌گاهی که ریزه‌خواری کردم؛ از شرق و غربِ عالَم، هیچ‌کدام برایم لذّتِ آن شُربِ مدام را نداشت و به گمانم نخواهد داشت. البتّه که شاید بخشی، بخشِ اندکی تابعِ قانونِ تجربۀ اوّل و تکرارناپذیریِ آن باشد و البتّه‌تر برخی قطعاتِ دیگران را هم دوست داشته‌ام امّا آن رطلِ گران و آن دُردِ صفابخش نبودند و نشدند.

    مدّتی است با «میرمهنا»ی نادر زندگی می‌کنم؛ مجموعۀ پنج جلدیِ «بر جادّه‌های آبیِ سرخ» که دریغا ناتمام ماند! می‌دانی؛ من داستان و رمان نمی‌خوانم. اصلاً باورکردنِ شخصیّت‌های خیالیِ جهانِ آدم‌های دیگر، برایم سخت و ثقیل است. اصلاَتر در خواندن و شنیدن و دیدن، بسی تنگ‌حوصله و کج‌سلیقه‌ام! باید واقعاً نظرم جلب شود که دل بدهم و از بای بسم الله تا تایِ تمّتِ یک کتاب و فیلم و... را ببینم و بخوانم و تا دلت بخواهد، رمان دست گرفته‌ام _معروف‌ها و تجویزی‌ها_ و فصلِ اوّل تمام‌نشده، رهایش کرده‌ام. امّا نادر را نمی‌شود رها کرد! قهرمان‌های او زیبا و جذّابند و در اغلبِ موارد واقعی؛ نمی‌توان پرهیز کرد! نادر تکرارناپذیر است و در میانِ آن همه روشن‌فکرِ وطن‌فروشِ عافیت‌طلب و این همه قلم‌دارِ شعاری و سفارشی و رادیکال، کیمیاست و دُرست به همین دلیلِ ویژه و متفاوتش، نسبت به عظمتِ نگاه و آثارش، گم‌نام است و «طوبی لِلغربا»!

    کتاب یک عاشقانه است؛ یک عاشقانۀ نه آرام که پُرشور و طوفانی در ثنا و رثای وطن و مَردان و زنانِ بزرگش...  بخوانید و گوارا!

 

*  کاش همۀ آن‌هایی که احساسِ وظیفه می‌کنند و رئیسِ جمهور و وزیر و وکیل و نمایندۀ مجلس می‌شوند، یک‌بار این کتاب را بخوانند! کاش...

* کتاب را قرار بود فیلم کنند و سال‌هاست، سال‌هاست که نشده است! حتّی در مقدّمۀ کتاب، نادر از «حاتمی‌کیا» هم گِله دارد!

* نوشتنِ این سیاهه به آن معنی نیست که به آثارِ ابراهیمی نقد ندارم.

* فرازهایی از کتاب را اِن‌شاءللّه می‌آورم.

 

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
آب‌گینه

    چهارراهِ دکترا را به سمتِ تقی‌آباد، مشغولِ قدم‌زدن بودم که دست‌فروشی کنارِ خیابان کتاب می‌فروخت. بعضی وقت‌ها در این بساطِ جوراب و آدامس و دیگر آت و آشغال‌هایشان، می‌شود کتاب‌های خوبی پیدا کرد و یا نسخه و چاپ‌های قدیمیِ کتاب‌های مهم، بدونِ سانسور و دخل و تصرّف! کتاب‌های «جلال» را داشت و «شریعتی» و قرآن و مفاتیح در اندازه‌های مختلف. آن عقب‌تر، کنارِ چند مجلّه، عکسِ «صادق هدایت» را دیدم. گفتم آن‌ها را بده، دیدم پروردگارا! «توپ‌مرواری»‌ست و «علویّه خانم»! نه یکی که از اوّلی سه تا و از دوّمی دوتا! عصبانی شدم و گفتم، از خدا نمی‌ترسی؟! گفت چی شده مگه آبجی؟! نگاهش کردم و آمدم بگویم، این‌ها آتش است و نده دستِ مردم و چرا و چگونه که دیدم این بندۀ خدا حق دارد و چه می‌داند صادق هدایت کیست و اراجیفش چیست؟ برایش گفتم که خیلی کتاب‌های بدی‌ست و به خدا و پیغمبر و معصوم توهین کرده و ناسزا گفته و خواهش کردم که به کسی نفروشد! سَری تکان داد و راه افتادم. چند قدم بیشتر دور نشده بودم که از ذهنم گذشت، بعید است دل از سودِ کتاب‌ها بکند! برگشتم و همه را خریدم و سفارش کردم که دیگر کارهای هدایت را نیاورد و... همان‌جا بود که با کمالِ ناباوری دیدم، دکتر «محمّدجعفر محجوب» بارِ اوّل بر توپ‌مرواری مقدّمه و توضیحات نوشته و بسیار هم تلاش کرده که آن را بر اساسِ نسخۀ دست‎نویسِ نویسنده، به دستِ مخاطب برساند! چاپ‌هایی که خریدم، جدید نبود، ولی فتوکپی‌های درجه‌یک و تر و تمیز و نویی داشت و یادم آمد، پارسال بود که سخنگوی وزارت فرهنگ و ارشاد افاضات فرمودند که: در دولتِ تدبیر و امید، کارگروهِ ویژۀ نظارت بر چاپ و توزیعِ غیرقانونیِ کتاب تشکیل شده و  قرار است با چاپِ کتاب‌های غیرمجوّز و ورودِ قاچاقِ کتاب به کشور برخورد جدّی شود.

باری؛ آن‌قدر حضرات، به جدّ و جهد و شبانه‌روزی برخوردِ جدّی داشتند که دست‌فروشِ کنارِ خیابان هم در ملأِعام و با خیالِ راحت، خزعبلاتِ هدایت را می‌فروخت و بنده هم ابتیاع کردم! از مترو که پیاده شدم، همه را انداختم در سطلِ زباله‌های کاغذی!   

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۴
آب‌گینه

     کتاب‌چه‌ای جزوه‌مانند در دست گرفتم، به کوششِ «محمّدباقر انصاری» که نامۀ امام جعفر صادق سلام الله علیه به اصحاب‌شان را معرّفی و شرحِ مختصری کرده است. من تاکنون این نامه را نخوانده بودم، مع‌الأسف! خب خیلی غبطه‌برانگیز و شاید رشک‌آمیز است که آدم از امامِ زمانش نامه دریافت کند! خوشا حال و بالِ آن شیعیان و محبّان... 

مؤلّف منابع و اسنادِ این نامه را هم آورده و همچنین روایتِ ماجرای نوشته‌شدنِ آن و ابلاغش به دستِ شیعیان و برخوردِ شیعیان با آن را:

«حضرتِ امام صادق علیه‌السّلام این نامه را برای اصحابِ خود نوشتند و به آنان دستور دادند که آن را به یکدیگر برسانند و در آن دقّت کنند و مکرّر به آن مراجعه و عمل کنند. اصحاب هم این نامه را در جایگاهِ نمازِ خود در خانه‌هایشان می‌گذاشتند و پس از فراغت از نماز، آن را مطالعه می‌کردند. این نامه را خودِ امام برای اصحاب‌شان فرستادند...»

در مقدّمه، موضوعاتِ نامۀ امام به چند دستۀ عمده تقسیم شده است: اعتقادات و کلّیّاتِ فکریِ شیعه، عبادات، اخلاق و حقوقِ اجتماعی.

حتماً خودتان این نامه را بخوانید ولی یکی از زیباترین و دل‌نشین‌ترین بخش‌های نامه به نظرِ من، آن فرازهایی است که امامِ معصوم، شیعیانِ خود را با عناوینِ مختلف مخاطب قرارداده و عنایت فرمودند:
«ای گروهِ نجات‌یافته...، ای گروهِ رحمت‌شدۀ رستگار...، ای گروهی که خدا امورِ آنان را محافظت فرموده... ،ای گروهی که بر همۀ گروه‌های دیگر فضیلت دارد... .
 

بخش‌هایی از نامه

 جملۀ ابتداییِ نامه و اوّلین توصیۀ امام: امّا بعد، فأسألوا ربّکُمَ العافیة...؛

 _ امّا بعد، از پروردگارِ خود عافیت درخواست کنید...

 

_ با اهلِ باطل مدارا کنید... اگر نبود که خدای تعالی شرِّ آنها را از شما دفع می‌کند، آنان به شما یورش می‌بردند. آن دشمنی و خشمی که از شما در دل دارند، بیش از آن است که به روی شما آورند. شما با آن‌ها در یک مجلس جمع می‌شوید، ولی ارواحِ شما با آان‌ها متفاوت است و با هم جمع نمی‌شود. هرگز شما آنان را دوست ندارید و آن‌ها نیز شما را دوست ندارند. خدای تعالی شما را به داشتنِ حقیقت گرامی داشته و شما را به راهِ حق بصیرت داده ولی آنان را شایستۀ آن ندانسته است. 

_ پس از خدا بترسید و زبان‌هایتان را جز از کلامِ خیر بازدارید... چون لغزشِ زبان در آن‌چه ناپسندِ خداست و از آن جلوگیری فرموده، برای بنده باعثِ سقوطِ او نزدِ خداوند می‌شود و موردِ خشمِ خدا و کری و کوری و گنگیِ او در روزِ قیامت است. درنتیجه، چنان شوید که خدا فرموده:«کر و لال و کورند و بازنگردند»؛ یعنی سخن نگویند، «و به آن‌ها اجازه ندهند تا عذرخواهی کنند». 

 

_ از خدا بترسید ای گروهِ نجات‌یافته! اگر خدا کامل گردانده برای شما آن نعمتی را که به شما داده، ولی کامل نمی‌شود این کار تا به شما برسد همانندِ آن‌چه به شایستگانِ پیش از شما رسیده است و تا آزمایش شوید در جان و مالِ خود و...   

_  خدا را بسیار بخوانید زیرا خداوند خوش دارد که بندگانِ با ایمانش او را بخوانند و به آنها وعدۀ اجابت داده است.

_ بر شما باد که بر نمازها مواظبت داشته باشید، به‌خصوص نمازِ میانه (ظهر یا عصر) و برای خدا مطیعانه بپاخیزید، چنان‌چه خداوند در قرآنش شما و مؤمنانِ قبل از شما را بدان دستور داده است.

 

_ مبادا به یکدیگر ستم کنید، زیرا ستمگری خوی مردمانِ شایسته نیست و هرکس ستم کند، خداوند ستمش را به خودِ او برمی‌گرداند و یاریِ خدا با آن کسی که بر او ستم‌شده قرین می‌شود.

 

_ مبادا بر یکدیگر حسد نمایید، زیرا ریشۀ کفر حسد است.

 

_ پدرِ ما رسولِ خدا می‌فرمود: «دعای مسلمانِ ستم‌دیده مستجاب است»، به یکدیگر کمک کنید.

_ هرکس دوست دارد خدا را دیدار کند، درحالی‌که به راستی و حقیقت مؤمن باشد، باید خدا و رسول را و آنان که ایمان آورده‌اند را دوست داشته باشد و به درگاهِ‌خدا از دشمنانِ ایشان بیزاری جوید.     

 

_ خداوند نهی کرده، اهلِ یاریِ حق را که از دشمنانِ خدا کسی را دوست و یاور گیرند... پس شما موقعیّتِ خود را بینِ خود و اهلِ باطل بشناسید. سزاوار نیست اهلِ حق خود را هم‌سانِ اهلِ باطل قرار دهند زیرا خدا اهلِ حق را نزدِ خود به منزلۀ اهلِ باطل قرار نداده است. خود را محترم‌تر از آن بدانید که با اهلِ باطل ارتباط داشته باشید.

_ آرام باشید، آرام؛ ای مردمِ شایسته! دستورِ خدا را و دستورِ کسانی را که خدا شما را فرمان به پیروی از آن‌ها داده ترک نکنید که اگر چنین کنید، خدا نعمتش را که به شما داده دگرگون می‌سازد. به خاطرِ خدا دوست بدارید هرکس را هم عقیدۀ شماست و برای خدا دشمن بدارید، هرکس را مخالف با شماست. 

_ هرکس خوشحال می‎شود که بداند خدا او را دوست دارد، باید به اطاعتِ خدا عمل کند و از ما پیروی نماید... به خدا سوگند هرگز بنده‌ای فرمانبرداری خدا را نمی‌کند جز آن‌که خداوند پیرویِ ما را در فرمانبرداریِ او داخل می‌گرداند و به خدا قسم پیروی نمی‌کند بنده‌ای از ما جز آن‌که خدا دوستش می‌دارد و به خدا سوگند، هیچ‌گاه بنده پیرویِ ما را ترک نمی‌کند جز آن‌که ما را دشمن می‌دارد و به خدا قسم هیچ‌گاه کسی ما را دشمن نمی‌دارد جز آن‌که نافرمانیِ خدا را کرده و هرکس در حالِ نافرمانیِ خدا بمیرد، خداوند او را خوار می‌گرداند و به رو در آتشِ دوزخ می‌اندازد و حمد و سپاس از آنِ خداوند؛ پروردگارِ جهان است. 

 

_ این است ادبِ ما که همان ادبِ خداست؛ آن را بپذیرید و درک کنید و بفهمید و به آن بی‌توجّهی نکنید. بدین‌گونه  که آن‌چه را طبقِ هدایتِ خود می‌یابید، بپذیرید و آن‌چه مخالفِ خواهشِ نفسانیِ شماست، به دورافکنید و عمل نکنید.   

 

* نامۀ امام جعفر صادق علیه السّلام به شیعیان؛ محمّدباقر انصاری، دلیلِ ما، پاییز 94.      

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۳
آب‌گینه

 «_ این بسیار خطرناک است که ما، در لحظه‌هایی با دشمنِ خود، به توافقی موردی و کوتاه‌مدّت برسیم. این کار، نفسِ تقابل را لکّه‌دار و بی‌اعتبار می‌کند و بسیار خطرناک است؛ زیرا چنین موافقتی که به ظاهر، ارزشِ عدالت‌خواهی و بزرگواری دارد، در باطن، چیزی جز میل به تسلیم‌شدنِ آبرومندانه به دشمن را حمل نمی‌کند. یک اشارۀ اَبرو، بوی آشتی و سازش دارد و این بو، وقتی در فضای مقابله پیچید، دیگر نمی‌توان از فضا بازپسش گرفت. منظورم را متوجه می‌شوید آقا؟

_ فهمِ منظورتان دشوار نیست: توافق بر سر برخی جزئیّات، جدّی‌بودنِ عدمِ توافقِ کلّی را به مخاطره می‌اندازد و جنگ را به یک بازی تبدیل می‌کند.

- متشکّر آقا! دقیقاً همین است که می‌فرمایید. اگر کسی در موضعِ دشمنِ دین و ملّتِ ما قرار گرفته، ما محق نیستیم که در دقایقی، به دلایلی، با او معانقه و مصافحه و معاشقه کنیم و مدّعیِ این شویم که ما آن‌قدر عادلیم که حرف حسابی را حتّی از دشمنِ خونیِ خود نیز می‌پذیریم... نع! دشمنِ ما، دشمنِ آرمانِ ماست و ما مجاز نیستیم بر سر اجزای آرمان‌مان با دشمن معامله کنیم. من آرزو دارم که ما یک «لا»ی تزلزل‌ناپذیر باشیم در مقابلِ دشمن و هر چه که دشمن می‌گوید، حتّی بزرگترین «نَعَمِ» جهان را.»

 * «نادر ابراهیمی»؛ «سه دیدار با مردی که از فراسوی باورِ ما می‌آمد»، سورۀ مِهر، جلد دوّم، صفحۀ 56.

 

 

این چند سطر که شرح نمی‌خواهد دیگر؛ خدا رحمت کند نادر ابراهیمی را. چه زود رفت! سه دیدار را خیلی سالِ پیش خواندم. همان وقت‌ها به نظرم آمده بود که کتاب، بیش از آن که تعریف و تحدیدِ آقای «خمینی» باشد، بستری است برای نظرات و قلم‌رانیِ نادر. البتّه که حتماً پیشنهاد می‌کنم بخوانید و حتماًتر لذّت می‌برید.    

* دلیلِ این یادداشت سخنانِ اخیرِ معاونِ رئیس‌جمهوری؛ آقای نوبخت در بابِ ثمراتِ برجام! است. 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۳
آب‌گینه

      خیلی وقت بود که می‌خواستم در موردِ یکی از کارهای خوبِ انتشاراتِ آستانِ قدسِ رضوی (به‌نشر) چیزکی بنویسم. خب همۀ ما در خانه‌هایمان یک نسخه «مفاتیح‌الجنان» داریم که در اغلبِ موارد هم، ترجمۀ مرحوم «الهی قمشه‌ای» است. کارِ آدم را راه می‌اندازد ولی ترجمۀ خیلی خوب و روانی نیست؛ بسیاری لغات که معنا نشده و همان واژه، دوباره در ترجمه تکرار شده و در برخی جاهای دیگر،  ترجمه شکلِ تحت‌اللّفظی گرفته و ارکانِ جمله پریشان ‌است. در اغلبِ چاپ‌ها هم که ترجمه، تحتِ عبارتِ موردِ نظر نیست و خواننده باید وقتی را صرفِ پیداکردنِ ترجمۀ موردِ سؤالش کند. البتّه برخی انتشارات را دیدم که این مشکل را برطرف کرده بودند.

      امّا ترجمه و چاپی که می‌خواهم معرّفی کنم، نه‌تنها هیچ یک از اشکالاتِ بالا را ندارد، بسیاری ویژگی‌های دیگر را هم جمع کرده است؛ ترجمه، ترجمۀ بسیار خوبی است. تا آن‌جا که من دیدم و سوادم قد می‌دهد، به نظرم رسیده که مترجم، تمامِ ترجمه‌های گذشته را دیده و تلفیقی از آن را با زبانی روان و ساده و البتّه بی اشکالاتِ دستوری و نگارشی ارائه کرده است. ترجمۀ آیت الله «محمّدباقر کمره‌ای» را بسیار دوست می‌دارم؛ برخی فرازها بسی شگفت و شیرین است و اِنگار مترجمِ محترمِ مزبور، بسیاری از آن ظرافت‌های این ترجمه را هم در کارِ خود لحاظ کرده است. از دیگر ویژگی‌های برجستۀ این کار، خط و علایمِ نگارشیِ آن است. فکر کنید کسی چون من چقدر ذوق‌زده می‌شود وقتی در متنِ اصلیِ و عربیِ مفاتیحش، ویرگول و نقطه و علامتِ سؤال ببیند! :)  از دیگر خوبی‌های این مفاتیح مشخّص‌بودنِ آیاتِ قرآنی است؛ یعنی در اثنای کلام هرجا که به آیۀمبارکه‌ای می‌رسیم، آن را داخلِ گیومه می‌بینیم. اختلافِ نسخ را هم خیلی علمی و دانشگاهی، در پانوشتِ صفحه، با تفکیکِ نامِ نسخه می‌توانیم بخوانیم که البتّه در چاپ‌های دیگر هم بعضاً دیده‌ام که در خودِ متن و بدونِ نامِ نسخه ذکر شده است. از شگفتی‌های دیگرِ این کار، یادداشت‌های مؤلّف و تحقیقاتِ بنیادِ پژوهش‌های اسلامیِ آستانِ قدس است؛ یعنی در متن گاهی دعایی را شیخ ذکر کرده که مثلاً در «بحار» یا «مصباح‌المتهجّ»د با قدری تفاوت آمده و می‌توانیم آن را در قلّاب، کنارِ عبارتِ شیخ و توضیحش و آدرسش را در پایانِ کتاب ببینیم! در برخی موارد هم واژگانی در ترجمه نیاز به توضیحِ بیشتر داشته و در همین بخشِ یادداشت‌ها مفصّل آمده است. در ضمنِ ادعیه و زیارات، اشاره به راویان و اسنادی شده است که متنِ عربی و یا آدرسِ برخی اهمِّ آن را می‌توانیم در همین بخش بیابیم و... 

     مهم‌تر از همۀ این اتّفاقات خوب، مواردِ بالا درحالی در این کار لحاظ شده که اصلاً شکلِ مطوّل و یا خسته‌کننده‌ای به خود نگرفته و موجبِ سردرگمیِ مخاطب نمی‌شود!  

     خلاصه این که یک روز در تشرّف به محضرِ امامِ رئوف، به جای برداشتنِ منتخب‌الادعیه، مفاتیحِ کامل را برداشتم و دیدم عجب کارِ شگفت و خوبی درآمده و من ندیده بودم. در حرم  قطعِ وزیریِ آن را نهاده‌اند و من قطعِ جیبی‌اش را گرفتم. نسبت به سایرِ چاپ‌ها گران‌تر است ولی حتماً می‌ارزد.

پیشنهاد می‌شود: مفاتیح الجنان؛ تصحیح، تحقیق و ترجمۀ فارسی از «حمیدرضا شیخی» و بنیادِ پژوهش‌های اسلامیِ آستانِ قدسِ رضوی، مشهد، به‌نشر، 1391.

 

_ پس از نوشتنِ یادداشت، این مطلب را یافتم، گمانم درست بود؛ مترجم به بازخوانیِ تمامِ ترجمه‌های گذشته پرداخته است. 

_ کاش مترجم مقدّمه‌ای برای این کارِ پژوهشی نوشته بود و قدری در بابِ آن و سیرِ مطالعات و تحقیقاتش و ویژگی‌های اثر توضیح داده بود. البتّه از طرفِ دیگر، اضافه‌کردنِ مقدّمۀ پژوهشی به یک کتابِ دعا،خیلی هم به‌صواب به نظر نمی‌رسد. پس کاش مقاله‌ای در این باب نوشته شود. یادِ ترجمۀ فارسیِ قرآن از «سیّد علی موسوی گرماردودی» افتادم که از خواندنِ مقدّمۀ مترجم بسیار استفاده کردم ولی خیلی از همراهیِ آن تتمّه با متنِ قرآن خوشم نیامد!   

 

* سلامِ دوباره! اردیبهشت‌تان با تأخیر مبارک و پُر از باران و  نسیم و عطرِ اقاقیا! خیلی هم ممنون بابتِ لطف و مِهر و پیام‌های دوستانۀ عمومی و خصوصی‌تان! حالِ من خوب است، اصلاً عالی‌ام!  :)  

 

_ بعدنوشت: کوثر جان «مفاتیحِ نوین»، کارِ آیت‌الله «مکارم شیرازی» را یادآوری کردند و در نظرات پاسخ دادم. آن هم کارِ بسیار خوبی است و ویژگی‌های برجسته‌ای دارد ولی برخی مواردِ لحاظ‌شده در چاپِ آستانِ قدس را ندارد.   

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۳۸
آب‌گینه

      جایی خواندم که:
«شاعران از کلمات استفاده نمی‌کنند، به کلمات استفاده می‌رسانند؛ و این سودرسانیِ به کلام، منجر به کشفِ قلمروی تازه در هستی خواهد شد. رازِ طراوتی که شاعران به جهان می‌بخشند، نهفته در این مکاشفه است. مکاشفه‌های اصیل، همیشه از پیِ مشاهده‌های تمام‌عیار می‌آیند و شعر، نخست مشاهده می‌آموزد تا راه را برای مکاشفه باز کند.»*

     در ذهنم از جمله کسانی که می‌تواند شاهدمثالِ تمام‌قدِ این تعریف باشد، «مرتضی امیری اسفندقه» است. او به تمامِ معنا شاعر است و... 

    
بهار است و فصلِ غزل‌خوانی؛ این غزل‌قصیدۀ استاد را  از مجموعۀ «کَوار» بسیار دوست می‌دارم و گفتم به شما هم بفرما بزنم. گوارا!   

یک شاخۀ شکسته افتاده کُنجِ خانه
                                     یک شاخۀ شکسته، امّا پُر از جوانه

با این که پیچکِ مرگ، پاپیچ ساقۀ اوست

                                     دارد هنوز امّا از زندگی، نشانه

یک شاخۀ شکسته، سرزنده و سحرخیز

                                     یک شاخۀ شکسته، شاداب و شادمانه

باور ندارد انگار، بی‌ریشه است و بیمار

                                     رو می‌کند به خورشید، با کم‌ترین بهانه

دیشب جوانه‌هایش در حالِ واشدن بود

                                     دیشب به لطفِ باران، در بارشِ شبانه

زیباست زیرِ باران این زخمیِ بهاران

                                     روی جوانه‌هایش آیینه‌ها، روانه

یک چند برگِ شفّاف وا کرده‌است، امروز

                                     یک چند برگِ شفّاف، هرچند ناشیانه

شاید تگرگ؟! امّا این شاخه مُردنی نیست

                                     سبز است زیرِ رگبار، رگبارِ تازیانه

یک شاخۀ شکسته، سرشار از طراوت

                                     یک شاخۀ شکسته، لبریز از ترانه

بی‌شک که هفته‌ها بعد، این شاخه چند شاخه است؛

                                     رویان و روح‌پرور، انبوه و شاعرانه

بی‌شک که می‌تواند یک عمر زنده باشد

                                     یک عمر زنده، آری! یک عمر، جاودانه

از پنجره به بیرون سَرمی‌کشم، بهار است

                                     یک شاخۀ شکسته، افتاده کنجِ خانه 

 

 

*|از مقدّمه‌ی کتابِ «دوستت دارم؛ هزارسال دوستت‌دارم در شعرِ ایران»؛ نوشته و گِردآوری و عکّاسی‌شدۀ «یارتا یاران»، نشرِ دوران|

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۳۹
آب‌گینه

فرازهایی از کتابِ «نامه‌های بلوغ»؛ اثر: «علی صفایی حایری» (بخشِ دوّم)

 

_ راه آن‌جا آغاز می‌شود که تو تمام می‌شوی.  

_ راستی که بهشت منزلِ انسان است و نه مقصدِ او.

_ مرگِ سنگینِ شما بر دلم، سبک‌تر از ذلّت در زیرِ پاهای کثیفِ شیطان است!

_ بی‌خبری و محدودیّت، آدمی را به یأس و خستگی می‌رسانَد که آخر کِی می‌رسیم؟ پس اِحاطه و آگاهی، صبوری می‌زاید، همان‌طور که عشق و علاقه پایداری می‌آفرینَد. درواقع، صبوری به اندازۀ عشق است، آدمی به اندازه‌ای که چیزی را می‌خواهد، بر آن پایدار می‌مانَد و در راهِ آن، سختی‌ها را تحمّل می‌کند و برای آن مقدّمه و زمینه می‌سازد.

_ حجاب‌نبودن؛ یعنی سنگِ راه نباشی و دیگران را در خود اسیر نسازی. مرد و زن باید در این دنیایی که راه است و میدانِ حرکت است و کلاس و کوره است، سنگِ راه نباشند و در دنیا نمانند.

_ اگر شاهدِ دعواها و گلایه‌های خانوادگی و زنانه و مردانه باشی، می‌فهمی که چقدر بی‌نیازی و سرشاری کارساز است و چقدر ریشۀ گرفتاری‌ها، در همین ضعف و محدودیّت و چشم و هم‌چشمی است.

_ انسانی که از تزلزلِ نعمت‌های بیرون و از تزلزلِ قدرت‌های خویش جدا شود و به جای تکیه بر دارایی‌ها و نعمت‌ها به قدَر و قضا؛ یعنی به اندازه‌ها و خواسته‌های خدا روی بیاورد، دیگر همیشه آرام است و در هر کلاسی، درسِ خود را می‌گیرد.

_ رضا حالتِ عبد است از حق و رضوان پاداشِ حق است به عبد.

_ هر بلایی دو نعمت را داراست: نشان‌دادنِ ضعف‌ها و رهانیدن از اسارت و وابستگی و همین است که انسانِ عارف در برابرِ بلا شاکر است نه صابر!

_ شناخت و معرفت اسلام است و همین که در دلِ تو و احساسِ تو نشست، ایمان است و وقتی به عمل پیوست و بار داد، تقوا و اطاعت است.

_ پسرم! بعدها خواهی فهمید که آدم‌ها چه در برابرِ رنج‌ها و مصیبت‌ها و چه همراهِ کامروایی‌ها و دل‌خوشی‌ها به پوچی می‌رسند.

_ داشتن و نداشتن هر دو رنج است؛ داشتن غصّۀ جدایی را دارد و نداشتن تلخیِ محرومیّت و زخمِ تحقیر و سرشاری و کام‌روایی رنجِ پوچی و دردِ بی دردی.

_ دلِ آدمی بزرگ‌تر از این زندگی است و این، رازِ تنهاییِ اوست.

_ دنیا دنیای حرکت است و معنای حرکت، جدایی و برخورد است؛ از دوست‌ها جدا می‌شوی و با بیگانه‌ها برخورد می‌کنی و این هر دو سخت است.

_ در چشمِ عارفِ بیدار بدی‌ها و زشتی‌ها، نه در جهان و نه در انسان که در رابطه و برخوردِ انسان با جهان شکل می‌گیرد.

_ این دو کلام متفاوت است: اگر گناه کنی و از من نشنوی، می‌سوزانمت، اگر گناه کنی و از من نشنوی، می‌سوزی.

_ مراقب باش که به اسارتِ هوس‌های مقدّس نیفتی!

_ وقتی نمی‌توانی مردم را در وسعتِ ثروتِ خویش مهمان کنی، باید توانا باشی که آن‌ها را در وسعتِ اخلاقِ خود به ضیافت بخوانی.

_ دنیا دنیای تنهاییِ انسان است و رازِ این تنهایی در وسعتِ هستی و وجودِ ماست.

تو مرا به مهمانیِ واقعه بُردی، تو به من آموختی که با واقعه در چه زاویه‌ای ملاقات کنم. از آن هنگام، مرا حسرتِ هیچ واقعه‌ای نمی‌سوزانَد.

 

_ دو یادداشتِ دیگرم در بابِ این کتاب: +  +  

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۱
آب‌گینه

عرضِ ارادتی خدمتِ علّامه شیخ عبدالحسین امینی رحمة الله علیه

 

خُب آدم هر وقت نامِ این عالِمِ بزرگ و شگفت را می‌شنود، بلافاصله یادِ مولای متّقیان، امیرِ مؤمنان؛ حضرتِ علیّ بن ابی‌طالب علیه و آله السّلام می‌افتد و به‌گمانم، تنها همین، در ستایشِ جنابِ ایشان کافی و وافی باشد... 

این یادداشت را همراه با اشکِ چشم نوشتم؛ اِنگار تازه امروز، حضرتِ ایشان را یافته و شناخته‌ و فهمیده باشم که چقدر دوست‌شان می‌داشته‌ام! بخوانید فرازهایی را که از این‌جا و آن‌جا یافته‌ام! و وای به حالِ من و مثلِ من که برای مظلومیّتِ سرورمان، هیچ خاکی بر سر نکردیم...   

 

_ می‌گویند که بعد از نوشتنِ «الغدیر» گفته بود: «روزِ قیامت با دشمنانِ امیرالمؤمنین مخاصمه خواهم کرد؛ همان‌طور که آن‌ها وقتِ آقا را گرفتند، وقتِ مرا هم گرفتند و گرنه من می‌خواستم معارفِ حضرت را گسترش بدهم، این‌ها آمدند، مرا وادار کردند که در اثباتِ امامتش کتاب بنویسم.»

_ از فرزندانِ علّامه: «نهایتِ سرور و خوشحالیِ ایشان وقتی بود که بر سندی از اسنادِ حدیثی که وقوف بر آن مهم بود، دست می‌یافت و یا یک مشکلِ علمی برایش حل می‌شد. گاهی ده روز از عمرِ خود را صرفِ شناختِ راویِ حدیثی یا تصحیحِ لفظِ یک روایت می‌نمود.»

_ علّامه: «هرگاه پشتِ میز می‌نشستم برای نوشتن کتاب الغدیر؛ مثلِ این بود که مولا را کنارِ میز می‌دیدم و مطالب را به من دیکته می‌فرمودند.»

 

_ علّامه امینی در «الغدیر» کوشیده است با نام‌بردن از صد و ده تن از صحابه و هشتاد و چهار نفر از تابعینِ پیامبر (ص) _که حدیثِ غدیر را روایت کرده‌اند_ ولایتِ مطلقۀ ائمّۀ معصومین را از طریقِ اِثباتِ خلافتِ بلافصلِ امام علی (ع) ثابت کرده و سپس ولایتِ غیرِ معصوم را نفی کند. ایشان برای تدوینِ این کتاب، به کتابخانه‌های کشورهای مختلف؛ از جمله: عراق، هندوستان، پاکستان، مغرب، مصر و کشورهای دیگرِ دنیا مسافرت کرد.


_ علّامه: «من برای نوشتنِ الغدیر، ده هزار کتاب را _که ممکن است هر کتاب در چندین مجلّد باشد_ از بای بسم‌الله تا تای تمّت خوانده‌ام و به صدهزار کتاب هم مراجعۀ مکرّر داشته‌ام.»

 

_ «محمّد سعید دحدوح»؛ از علمای اهلِ تسنّنِ «حلب»، در نامه‌ای خطاب به علّامه: «به‌راستی شما از آلِ محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم، روش و اخلاقی را به ارث بُرده‌اید که نظیرِ آن را در غیرِ شما نخواهم یافت. از قدیم شنیده بودم، مردِ مؤمن کسی است که حالِ او، تو را به خدا دلالت کند و نه گفتۀ او؛ معنیِ این حدیث را نمی‌فهمیدم تا آن که شما را زیارت کردم.» +

 

_ حاج آقا «رضا امینی»؛ (فرزندِ علّامه): ایشان حتّی در نجف خانه‌ای برای سکونت نداشت، با این‌که مدّتِ چهل سال در نجف زندگی می‌کرد و کتاب‌های متعدّدی تألیف کرده‌بود و می‌توانست مرفّه‌ترین زندگی را داشته باشد. خانه‌ای هم که در آخرِ عمر خریده بود، مشترک بینِ ایشان و کتابخانه‌اش بود.

_ از فرزندانِ علّامه: بیشتر به زیارتِ حرمِ علَوی مشرّف می‌شد و با خضوع و خشوع واردِ حرم می‌شد و حزن و اندوه، سراسرِ وجودش را فرامی‌گرفت... به زیارتِ حرمِ سیّدالشّهدا سلام الله علیه هم بسیار علاقه‌مند بود و بیشتر با پای پیاده مشرّف می‌شد و حالاتش در زیارت، مخصوص و منحصر به فرد بود.

_ در ماهِ مبارکِ رمضان پانزده مرتبه قرآن را ختم می‌کرد و ثوابِ چهارده مرتبه را به روحِ چهارده معصوم و یک مرتبه‌اش را به روحِ پدر و مادرش هدیه می‌کرد و در بعضی شب‌های ماهِ مبارک، هزار رکعت نماز می‌خواند.    

_ حجّة الاسلام «آخوندی»: «همانا ویژگی‌ها و خصوصیّاتِ تضرّع و معنویّتِ علّامه امینی را در کمتر عالِمی دیدم، در ایّامِ عاشورا و فاطمیّه، حالِ علّامه متغیّر می‌شد و با صدای بلند گریه می‌کرد، کم‌تر عالِمی را دیدم که با چنین حالی بگرید. اگر ایشان در حرمِ مولایش بود، از صدای گریه‌اش همه می‌فهمیدند که علّامه در حرمِ مطهّر حضور دارد.

_ شیخ «آقا بزرگِ تهرانی»: «از خصوصیّاتِ علّامه، محبّت و ارادتِ کامل به محمّد و آلِ محمّد صلّی الله علیه و آله اجمعین بود که زبان‌زدِ همه است. می‌توان گفت که الغدیر از آثارِ این محبّت‌ها است... خطبا و حاضرین مشاهده می‌کردند که حینِ ذکرِ مصیبتِ سیّد الشّهدا، حالِ ایشان متغیّر می‌شد و از گریۀ ایشان، همه متأثّر می‌شدند و به گریۀ ایشان گریه می‌کردند... این حالت در ایشان، بر اوجِ خود می‌رسید زمانی که خطیب، مصیبتِ حضرتِ صدّیقۀ کبری فاطمۀ زهرا سلام الله علیها را می‌خواند؛ در این زمان صورتِ ایشان سرخ می‌شد و گریه می‌کرد، همانندِ کسی که به ناموسِ او اهانت شده باشد.»

_ علّامه امینی از آیاتِ عظام: «سیّد ابوالحسن اصفهانی»، علّامه حاج «میرزا محمّد حسین نائینی»، شیخ «عبدالکریم حائری»، شیخ «محمّد حسین کمپانی اصفهانی» اجازۀ اجتهاد داشت.

_ مرحوم امینی به خاطرِ عشق به امیرالمؤمنین، به ساداتِ بنی الزّهرا (س) نیز احترام و محبّت عجیبی داشت، لذا هر وقت در مجلسِ ایشان سیّدی وارد می‌شد، ایشان تمام‌قد برای او بلند می‌شد، حتّی اگر کودکِ خردسال بود و هیچ وقت جلوتر از سادات راه نمی‌رفت و از مجلس، قبل از آن‌ها خارج نمی‌شد.

_ دکتر محمّد هادی امینی: «غالباً پدر روزِ جمعه در منزل جلوس داشت. روزی سیّدِ معمّمی وارد مجلس شد ولی علّامه برای ایشان بلند نشد و سرش را پایین انداخت و دست را بر پیشانی، گویا از مطلبی در حیرت بود. مردم همه در سکوت، حیرت کرده بودند که چگونه این اتّفاق افتاده است. همین وقت بود که سیّدِ مذکور سکوتِ مجلس را شکست و خطاب به علّامه گفت: سؤالی از شما داشتم، حضرتِ آقا! چه فرقی میانِ امام حسین (ع) و یزید می‌باشد و آیا یزید امیرالمؤمنین نبود؟ علّامه در جواب فرمود: مشکلی برایم پیش آمده بود و در موردِ آن، در حیرت بودم که شما با این سؤالت آن را برای من حل کردی. چون هنگامِ ورودِ شما به مجلس، من طبق سیرۀ خودم خواستم بلند شوم ولی هرچه کردم نتوانستم و احساس کردم، دو دست بر کتف‌های من فشار می‌آورد که بلند نشوم. حکمتِ این اتّفاق برای من مخفی بود ولی با این سؤالِ شما جوابِ مسئله بر من روشن شد.»

از تألیفات و خدماتِ ایشان:

_ بسیاری از کتاب‌های جنابِ علّامه، در پاسخ به شبهات و سؤالاتِ علیهِ شیعه و یا در معرّفیِ معارف و مفاخرِ آن نوشته شده است:

_ اوّلین اثرِ ایشان، کتابِ گران‌بهای «شهداءالفضیلة» است که با تحقیق در کتابخانه‌های متعدّد ایران و عراق و مدّت‌ها، تورّقِ کتاب‌های قدیم و در دستِ نابودی، گزارشِ حالِ عالِمان شیعه از قرنِ چهار تا چهارده گِرد آمده است و بسیاری از دانشمندان و مراجعِ بزرگ بر آن، تقریظ‌ها نوشته‌اند.   

_ کتابِ «سیرَتُنا و سُنّتنا» در جوابِ شبهۀ اهل تسنّنی به عزاداریِ امامِ شهیدان و تعبّد به تربتِ کربلا و سجده بر آن.
_ رساله‌ای در بیانِ حقیقتِ زیارت در پاسخ به علمای پاکستان.

_ جُستن و معرّفیِ معتبرترین زیارات با تحقیق و تعلیق بر کتابِ «کامل‌الزّیارات» از «ابن قولویه قمی».

_ کتابِ «ادب الزّائر لِمن یممّ الحائر»؛ شرحِ آدابِ زیارت امام حسین (ع) و فلسفۀ زیارت.

_ کتابِ «العترةُ الطّاهره فی الکتاب العزیز»؛ حقِّ اولویّت و مولویّتِ خاندانِ رسالت.

_ احداثِ کتاب‌خانۀ امیرالمؤنین در «نجف»؛ کتاب‌خانه‌ای دستِ اوّل و اصولِ کتبِ خطّی و چاپی با پانصد هزار عنوان کتاب در لغاتِ مختلف و هفتاد هزار عنوان کتابِ خطّی. شیخ آقا بزرگ تهرانی، صاحبِ کتابِ «الذّریعه» با کهولتِ سن، در مراسمِ افتتاحیّۀ آن شرکت کرد و گفت: «اگر از مردم پروا نمی‌کردم، بر درگاهِ کتاب‌خانه سجده می‌کردم.»

 

_  کتابی خوب در شرحِ حالِ علّامه؛ «قدح نوش»، اثرِ: «محمّد لک علی آبادی». (بسیاری از فرازهای بالا را از این کتاب انتخاب کردم و توصیه میکنم، بخشهای کراماتِ آن را حتماً ببینید. مفصّل بود و نمی‌شد این‌جا بیاورم.)  +

_ حجّةالأسلام دکتر محمّد هادی امینی: «در آخرین روزهای عمرِ پدرم از ایشان سؤال کردند که شما چه آرزویی دارید؟ ایشان در جواب فرمودند: من فقط یک آرزو در دنیا دارم و آن این که خدا به من یک عمرِ طولانی بدهد و من در این عمر، از همه کنار گرفته و در گوشۀ بیابانی چادر بزنم و ساکن شوم و تا آخرِ عمر بر مظلومیّتِ مولا گریه کنم.»

لینکِ چند فایلِ تصویری:

_ گریه‌های علّامه امینی بر مظلومیّتِ مولا، از زبانِ آیت الله «بهجت».  +

_ علّتِ شگفتِ نوشتنِ کتابِ الغدیر. +

_ ارادتِ عجیبِ علّامه به بانوی دو عالم، از زبانِ حجة الأسلام «عالی». +      

_ خاطره‌ای در بابِ علّامه، از زبانِ مرحومِ «کافی». +

_ نقلِ خوابی در بابِ علّامه، از زبانِ آیت الله «سیبویه». +  

 

* فرازی از شعرِ «اخوان ثالث» در وصفِ علّامه و الغدیرش. 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۶
آب‌گینه

      مشغولِ خواندنِ کتابی هستم، تحتِ عنوانِ «فضیلتِ نایادگیری»، تألیفِ دکتر «عبدالعطیم کریمی». کتاب پس از طرح و فهرستِ مطالب، در اوّلین صفحه، با حدیثی زیبا و عمیق از مولا علی سلام الله علیه آغاز می‌شود:
 
                             اِنّما الجاهل مَنِ استعبدته المطالب»؛

       نادان کسی است که آموخته‌هایش او را بردۀ خود ساخته است. 
                                        
(غررالحِکَم، حدیث 3864)

     به‌نظرم، خیلی مباحثِ نو و جالبی مطرح کرده و به‌خصوص، برای کسانی که کارِ تدریس می‌کنند و یا به این فضا علاقه‌مند هستند، مناسب و خواندنی است. هرچه می‌خوانم و هرچه بیشتر نویسنده از فضیلتِ نایادگیری می‌گوید، من هم بیشتر به فاجعه‌باربودنِ سیستمِ آموزش و پرورشِ عزیزمان! پی می‌برم. از نکاتِ خیلی خوبِ این کتاب آن است که فرازهایی از متونِ نطم و نثرِ ادبی _بیشتر فارسی_ در کنارِ تئوری‌های آموزشی و پرورشیِ جدید و غربی آمده است که باز هم همان معنای همیشه‌گی را به یاد می‌آورد که میراثِ ادبی و هنریِ ما _به دلیلِ الهام‌گرفتن از آیاتِ قرآن و احادیثِ معصومین_ چقدر غنی و پُربار است که پس از قرن‌ها تازه، متفکّران و پژوهش‌گرانِ مغرب زمین، به برخی مباحثِ آن دست یافته‌اند. تنها و مع‌الأسف، آن‌ها هنرِ تدوین و محسوس و ملموس‌کردنِ آن را دارند و ما نداریم!

فرازهایی از این کتاب:

 _ در نطام‌های آموزشیِ رایج، اولیا و مربّیان غالباَ در پیِ یاددهیِ مداوم به کودکان هستند و همواره ناخواسته و غیرِ مستقیم سدکنندۀ اصلیِ فرایندِ یادگیریِ اکتشافی می‌شوند. چراکه یادگیریِ واقعی، متضمّنِ نایادگیری و یادگیری‌زداییِ پی درپی است.

_ مقدّمۀ یادگیریِ فعّال و خلّاق همانا زدودنِ باورهای غلط، شکستنِ سدهای عاطفی، برداشتنِ موانعِ شناختی و بازکردنِ گره‌های ذهنی در  افراد است. تا این ویرانی فراگیر نشود، آن آبادی و عمارت پاگیر نمی‌شود.

 

_  «هیچ‌چیز تا نشکست، درست نشد و هیچ موجودی تا خراب نشد، آباد نگشت... نه گشایشِ خرابی کم از افزایشِ عمارت و نه ولایتِ خزان کم از سلطنتِ بهار است.»   (منشآت خاقانی )   

 

_ همواره یادگرفته‌ایم که فراموش‌کردن آسان‌تر از به یادآوردن است امّا این تصوّر خطاست. فراموش‌کردن پوست‌انداختن است و به یادآوردن پوست‌آوردن!

 

_  فکر می‌کنیم ساده‌بودن آسان‌تر از پیچیده‌بودن است امّا خطاست، ساده‌بودن را روحی عظیم و سترگ لازم است و پیچیدگی، روحی سطحی و ناپخته را کافی است.

 

_ یادبگیریم که این‌گونه یادنگیریم! سودمندترین نوعِ یادگیری، نایادگیریِ آن چیزی است که غیرِ حقیقی است.

 

_ خیلی وقت‌ها غریزه برتر از عقل عمل می‌کند. غریزه گاهی در عمیق‌ترین لایۀ ناهشیارِ خود، بعضاً باهوش‌تر و هشیارتر از عقل است.

 

_ زیستنِ متعالی، مرهونِ مرگ‌های متوالی است.

 

_ معجزه در روی‌دادنِ چیزهای غیرِ عادّی نیست، معجزۀ واقعی غیرِعادّی‌دیدنِ امورِ بسیار عادّی است.

 

_ امرِ غیبی همیشه پنهان و نامرئی نیست، آن‌چه شدیداً آشکار است، عمیقاً از دیدۀ آدمی پنهان است.

 

_ نایادگیری راهی است برای آزادشدنِ از راه‌ها، برای فراتر رفتن از روش‌ها.

 

_ یادگیری در عصرِ جدید محدود به اندوختنِ دانش و حفظِ میراثِ فرهنگیِ نسلِ قبل و یا فراگرفتنِ فرآورده‌های فکریِ دیگران نیست بلکه فراتر از آن و عمیق‌تر از آن؛ یعنی ساختنِ دانش، بازآفرینیِ واقعیّت و فهمِ شخصی از پدیده‌های هستی نیز هست. این جریان بدونِ خالی‌شدنِ ذهن و نامتعادل‌ساختنِ آن از موزه‌های پیش‌ساخته و ایستا امکان‌پذیر نیست.

 

_ فردِ یادگیرنده با وجودِ سواد و دانشِ روز از نوسازی و نوآوری در پیِ ویران‌سازی و بازسازیِ دانش ناتوان است. کسی که توانایی طی‌کردنِ این مسیرِ متضاد را نداشته باشد، در آن‌چه یادگرفته متوقّف می‌شود و یا از آن‌چه باید یادبگیرد، باز می‌ماند و نتیجۀ هر دوی آن، بی‌سوادیِ پنهان است.    

 

*  «فضیلتِ نایادگیری، چگونه یادنگیریم؟!»؛ دکتر عبدالعظیم کریمی، چاپ دوّم، تهران، منادی تربیت، 1386.

** در اثنای کتاب، فرازی از «عزیزالدّین نسفی» آمده بود و یادم آمد که زمانی چقدر از او بدم می‌آمد! نام‌برده تحتِ عنوانِ عارف شما بخوان: صوفی!، اهل و عیالِ مسکین را در برابرِ مغول، تنها گذاشت و خود به گوشۀ عزلت فرار کرد و کتابِ «انسانِ کامل» را  در عرفان نوشت! :))  

*** بخشی به یادداشتِ «عشوه مَخَر»، در بابِ خوانشِ شعر در شب و روزِ جمعه اضافه شد.  

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۹
آب‌گینه