از رنجی که می‌برم (2)

     در دفترِ مدرسه، مشغولِ چای و تکالیفِ بچّۀها بودم که یکی از همکاران، شروع کرد به گفتن از یک شهیدِ مدافعِ حرم که از همسایگانش بوده و با یک حالِ عرفانی و عاطفی اضافه کرد که فردِ مذکور، یک هفته پس از عقدش به «سوریه» رفته و شهید شده‌است! همۀ جمع هم کلّی دل‌سوزی و آخی و ای وای... خَرج کردند و بعد، حرفِ «داعش» شد و جنایت‌هایش و... گفتگویشان که تمام شد، رو به راویِ داستان گفتم، با احترام به خونِ ریخته‌شده، خیلی هم کارِ نادرست و نابه‌جایی کرد حضرتِ ایشان که دخترِ مردم را عقد کرد و پس از یک هفته هم رها کرد و رفت! جنگ در سوریه که ناگهانی، پس از ازدواجِ او روی‌نداده بود، پس پیش از آن می‌دانست  که جهاد برایش اولویّت دارد و می‌خواهد برود، دیگر چرا به فکرِ نکاح افتاد؟! و آن‌قدر محکم و عصبانی این‌ها را گفتم که همۀ همکارانم خیره نگاهم کردند و یکی دو نفر هم با تردید و تعارف، سری به تآیید نکان دادند و زنگ خورد و راه افتادیم به سمتِ کلاس‌ها. یکی دوبارِ دیگر هم در مستندهای سیما، شبیهِ این ماجرا را دیدم و شنیدم و از جنگِ تحمیلیِ خودمان هم که بسی سراغ داشتم. زنِ ماجرا هم در اغلبِ این داستان‌ها، بلافاصله با اوّلین معاشقه و هم‌آغوشی، شکمش برآمده می‌شود و یک طفلِ معصومی را، بی‌پدر می‌گذارد روی دستِ همه! باباجان! همان جوانِ نازنین و رعنا را به اِجبار و تحمیلِ یک مُشت حرامی، از دست می‌دهیم، کافی نیست؟ دیگر چرا یک خانوادۀ معیوب و آسیب‌دیده، با کلّی هزینۀ مالی و معنوی هم تحویلِ جامعه می‌دهیم؟ حضرتِ شهید با چه منطق و توجیهی، انسانِ دیگری را شریکِ زندگی‌اش می‌کند، درحالی‌که می‌دانَد نمی‌توانَد مسئولیّتی بپذیرد و نیست و احتمالِ زنده‌بودنش هم بسیار اندک است؟ اگر هم انگیزۀ این کار، نیاز و غریزه باشد که خدا راه گذاشته است...

      کارِ آن دختر هم که در مجلسِ خواستگاری، این شرایط را می‌پذیرد اصلاً در نظرم، حماسه و صائب نیست. ما باید برای عواطفی که خرج می‌کنیم، پاسخ‌گو باشیم و حجّت داشته‌باشیم و یک زن در انتخابِ همسر، باید به فکرِ پدرِ کودکانِ آینده‌اش و تربیت و زندگی‌شان هم باشد. (حالا اگر بحثِ علاقه‌مندی و دوست‌داشتن باشد و تصمیم بگیرند که پایِ بچّه‌ای هم فعلاً وسط نیاید، وجهی پیدا می‌کند...)       

     لطفاً شما هم نیا و برایم از خدا و سرنوشت و قسمت روضه نخوان که درنظرم، بسی رقّت‌انگیز و سخیف است که کسی نادانی و ناتوانی و بی‌تدبیری‌اش را بگذارد پایِ قسمت و قضای آسمان! ولی اگر پاسخ و نظرِ دیگری داری و می‌توانی روشنم کنی؛ به قولِ حاج «حیدرِ» فیلمِ «بادیگارد»: دعایت می‌کنم!     

 

* در تاریخ، برخی شخصیّت‌های برجستۀ علمی و معنوی، به دلیلِ شرایطِ ویژۀ زندگی‌شان، هرگز تن به ازدواج ندادند.

** ما علاوه بر آن که ملّتی شهیدپرور هستیم، استعدادِ ویژه‌ای هم داریم در پدیدآوردنِ تراژدی و افزودن به تاریخ و دیرینگیِ غم! 

*** یادداشتی دیگر در بابِ خانوادهٔ شهدا: +   

تکمله: خواهش می‌کنم که بخشِ نظرات و پاسخ‌ها را هم بخوانید و سپس اگر نظری دارید، مرقوم بفرمایید.

۱ موافق ۲ مخالف
تو تحلیل این پست دو حس مدام در حال جتگ هستن و چون فعلا معرکۀ نبرد برپاست و برای من پیروز میدان و غالب نبرد، مشخص نیست نظر خاصی ندارم:)
اجمالا اینکه یه آیۀ قشنگ هست که میگه:و ما کان لمومن و لا مومنه اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره الی آخر... اگه درست نوشته باشم.
احجمالاتر اینکه به صورت مصداقی، مورد تا مورد فرق می کنه.
ولی به هر حال این صراحت در بیان و فریفتۀ! موج عام نشدم خوش قابلیت تحسین رو داره.

هر زمان یک از دو احساس پیروز شد، مشتاقم نظرِ قطعی و مشخّصِ شما را بدانم. :)

آن آیه هم که اشاره دارد به قسمت! :|

بله البتّه امّا می‌توان کُل را هم درنظر گرفت و تحلیل داشت. 

بزرگوارید و سپاس.

موج عام نشدم=موج عام نشدن

خوش=خودش
[خجالت] از اشتباهات زیاد

تقاضا می‌کنم!

ممکن است و برای همه پیش می‌آید.

نمیدونم چی بگم!!

ممنون که خواندی، عزیزم.

خیلی وقت ها رسانه ها یا جو حاکم باعث میشن افراد تک بعدی به مسائل  نگاه کنند
و حتی دیدن از منظر دیگر را هم به خودشون حرام بدونند و اصلا به ذهنشون اجازه ندن که بره به سمت دیگه و از یه دید دیگه هم مسئله را واکاوی کن
مسئله رویارویی با شهید و شهادت هم همین جور

+یادمه تو کتاب های نیمه ی پنهان ماه هم این مسئله برای یکی از شهید ها بود که همسرشون گفته بودن بچه نخواسته بودن خود شهید اما خوشون عاشقانه زندگی کرده بودن...
تو برنامه ی نیمه پنهان از قدیم! تا امروز هم بوده این که شهید میدونسته شهید میشه و همسر با کمال میل پذیرفته . چه بسا حتی یه هفته هم نموندن و فردا ی ازدواج رفتن جبهه
خود خانوم قطعا اذیت میشه... این که بچه داشته باشن که دیگه ...
البته اونی که من میگم جنگ تحمیلی بوده و کلی بعد از ازدواج شهید شدن
ولی اینی که شما گفتین ...
نمی دونم :(
زور میگه...
شاید فکرشون نمیکردن شهید بشن!!

بله؛ ممنون کوثرجان.

زور؟ چه کسی؟

پُرواضح است که در جهاد، شهادت و اسارت و جانبازی بسیار محتمل است!

یه طورایی دو دلم تو این قضیه!!
بعدم میدونین،
به قول شما اگه مسئله ی نیاز و غریزه باشه راحش هست،
اما این راه چقد بین مردم جا افتاده و قبولش دارن؟!

ما برای افکار و اعمال‌مان، در پیشگاهِ پروردگار و حُجَجَش پاسخ‌گو هستیم و نه بندگانش!

شهید نظر می کند به وجه الله.

فقط این را می دانم که هر جا قصۀ شهید به میان بیاد، پای عقل و استدلال من یکی می لنگه.
یعنی هر چه هم بخوام با علم معاش و تلاش و با تکیه بر دو تا چهارتای ریاضی، دو سر معادله رو جفت و جور کنم، باز ناموفق می مانم. به همین دلیل، همیشه عطای بحث را به لقایش می بخشم و در دیوان محاسباِت عقل و عشق، یکطرفه به نفع شهید، رأی صادر می کنم و این جوری خودم را از مهلکه نجات می دهم... 

بله ولی این مقامات و درجات پس از شهادت است و البتّه برای همه هم به یک میزان نیست!

با احترام به نظرِ شما، من فکر می‌کنم که درواقع، صورت‌مسئله را پاک می‌کنید. من با توجّه به همان خدا و وظایفِ شرعی و حق‌النّاس، این اِشکال را مطرح کردم. حضرتِ سیّدالشّهدا هم شبِ عاشورا فرمودند که اگر حقوقی بر گردن دارید، آن را تصفیه کنید و... 

این که یه هفته بعد از عقدشون میرن جنگ!
البته تو دنیای من زور میگه قطعا اون در دنیای دیگر هستن

فکر کنم حالا فهمیدم. :)

 

در این مورد با نظر شما موافقم؛گمان هم نمی کنم که مطلب بیان شده اغماضی داشته باشداغلب مسایلی که مترتب بر مقام شهادت است باعث برخورد عاطفی افراد با کردار شهدا می شود و بعضی ها مثل جناب نجفی و نایب به قول خودشان درگیر جنگ یا ارایه رای به نفع شهید می شوند؛ایراد دوستان اینجاست که آنچه بر شهید پس از شهادت به علت ایثار جان از فیض قدسی حضرت حق وارد می شود(که به خاطر تواتر روایات مقامی بس بالا و ویژه است)را معیار کردار شهید قبل از شهادت قرار می دهند؛نتیجه می شود فرشته سازی از شهید آن هم در دنیا نه عقبی؛بله شهید نظر می کند به وجه الله؛قبول؛با اولین قطره خونش که بر زمین میریزد مغفور و معصوم می شود؛قبول؛مرگش عین زندگانی است و میت نیست؛قبول؛اما همه ی اینها و بسیار بیش از این ها که در روایات به کرات آمده پس از شهادت است و فضل الهی است به خاطر ایثار جان که ارزشمندترین نعمت الهی است؛و این هیچ ربطی به اعمال و رفتار شهید قبل از شهادت ندارد؛شهید با شهادت معصوم می شود و قبل از آن معصوم نیست؛در این مورد مثال هم چون جنگ واجب کفایی است؛و اجبار و حتی نیازی مبرم در کار نبوده؛این فعل ازدواج بسیار دور از عقل و دوراندیشی کردن است و من با آبگینه بانو موافقم

بله و خیلی سپاس‌گزارم بابتِ توضیح و همراهی.

بله این مقامات و درجات برای پس از شهادت است و ما هم پس از شهادت است که داریم حرف می زنیم و قضاوت می کنیم. اون هم به اعتبار حرف یکی از همسایگان شهید.!!

اولاً به لحاظ حقوقی اگر کسی بتواند ثابت کند که شهید موقع عقد، نسبت به همسرش خدعه کرده باشد، من حق را به شما می دهم. اما این احتمال را هم بدهید که شهید بعنوان شغل و وظیفۀ سازمانی اش پا به میدان رزم گذاشته و از قبل نسبت به اعزامش بی اطلاع بوده است که در آن صورت این قضاوت ها هیچ وجاهتی ندارد.

ثانیاً، من صورت مسئله را پاک نمی کنم. این مسئله همچنان باقی ست. مسئله تاریخ شیعه است. اما راه حل این مسئله متهم کردن شهید و بیچاره خواندن همسر شهید نیست. راه شهید تقدس دارد و برای ما برجا ماندگان نیز بی نهایت مسئولیت آور است، ما زندگی را در آرمان هایمان باید جست وجو کنیم. نه اینکه آرمانمان را فقط در زندگی کردن خلاصه کنیم. اصلاً جهاد یک بعدش شهادت است، بعد دیگرش همان عوارض و تبعاتی است که پس از شهادت نمود پیدا می کند و برای مدیران و تک تک اعضای یک جامعه وظیفه می سازد.

حالا خوب است که مردان و جوانان رزمندۀ ما از این نوع قضاوت ها پشتشان نمی لرزد و دست از مقاومت و جهاد بر نمی دارند که اگر غیر ار این بود، همه ناموس ما در معرض خطر قرار می گرفت... 

بنده، هم از شما و هم از کامنت درد، عذر خواهی می کنم. مسلماً شما از سر درد و عقلانیت و دلسوزی اظهار نظر میکنید. اما مسئله جهان اسلام و آیندۀ تشیع بسیار وسیع تر و با اهمیت تر از این حرف هاست که ما می دانیم.

امیدوارم پاسخ مجدد بنده را جسارت تلقی نفرمایید. 

خواهش می‌کنم؛ چرا جسارت؟ گفتگو می‌کنیم و منجر به تبادلِ تفکّرات و تجربیات می‌شود.  

متوجّهِ منظورِ شما نمی‌شوم؛ اِشکال کجاست؟ البتّه که روشن است، بنده شهادت و راهِ مقدّسِ شهید را قضاوت نکردم، ازدواج در آستانۀ جهاد را صائب ندانستم و نمی‌دانم.

نخست آن که اگر در عقد، خدعه‌ای خدای‌ناکرده رخ داده شده باشد که آن ازدواج و آن فرد، زیرِ سؤال است! فرضِ ما بر این است که خدعه‌کار به فکرِ شهادت نمی‌افتد و توفیقِ آن را هم نمی‌یابد. پس حتماً جریان را با خانم درمیان گذاشته و ایشان پذیرفته است. دگر آن که افراد با شغلِ سازمانی هم مجبور به اِعزام نمی‌شوند و اِعزام‌شان هم ناگهانی نخواهد بود و گذشته از آن، به شرایطِ شغلیِ خود هم واقفند و اگر احتمالِ اعزام هم می‌دهند، باز همان عرضِ من صادق است.

برادر! من یادداشت‌های بسیاری در وصفِ شهید و راهِ شهید و خانوادۀ شهید و... داشته‌ام، در این خانه و خانۀ قبلی. می‌دانم که شهید و خانوادۀ شهید و دوستانِ شهید، بابتِ این شهادت مأجورند و مرزوق. بسیار از آرمان و مدینۀ فاضله و هزینه‌هایی که پرداخت کرده‌ایم و باید بپردازیم، گفته‌ام و به آن‌‌ها باور دارم!  امّا به کار گرفتنِ عقل، نه عقلِ عافیت‌طلب و معاش که عقلِ حیات‌بخش و متّکی بر وحی و اخلاق، منافاتی با رسیدن به آرمان و آسمان ندارد! حرفِ من این بود که مردی در آستانۀ جهادِ اصغر، با احتمالِ بسیارِ شهادت، اسارت و یا جانبازی، با چه حجّت و منطقی مسئولیّتِ یک زندگی را می‌پذیرد و انسانی دیگر را شریکِ زندگی، عواطف، افکار و خانواده‌اش می‌کند، درحالی‌که می‌دانَد بیش از یک هفته نمی‌توانَد بماند و آن را متقبّل شود؟ می‌داند که پس از شهادت، چه اندازه آسیب‌های مادّی و معنوی برای این خانوادۀ تازه متولّدشده پدید می‌آید و باز اقدام می‌کند. آیا این با آن جهادِ اکبری که سراغ داریم، جمع می‌شود؟ من حتّی یک احتمال هم دادم که شاید پایِ علاقه‌مندی و محبّتی وسط باشد و آن‌وقت می‌تواند توجیهی داشته باشد که تازه آن هم امّا و اگر دارد...

با احترام؛ با نظرِ حضرتِ‌عالی مخالفم.   

جسورانه بود!

ممنون.

به‌به، بانو!

خیلی خوب بود نیلوجان آفرین 
 
تصور این که عصبانی بشی سخته ولی :-)

لطف داری، عزیزم.

نه، اصلاً.  :دی

سلام

به دلم ننشست! حرفهاظاهرا خیلی عاقلانه است اما انقدر در عرف دینی ما این داستان تکرار شده که نمیدونم چی باید بگم. از حنظله گرفته تا همین متاخرتر ها
دلمم نمیاد برم سمت اینکه جهاد الزاما برابر با شهادت نیست و زندگی هم تعطیل بردار نیست.

دلیلی فعلا برای رد متن ندارم. دلی نمیتونم قبولش کنم

سلام بر شما؛ خوش آمدید.

در بخشِ نظرات، مفصّل در بابِ این احساسات و تردیدِ شما سخن رفته است. آن‌ها را هم ببینید و شاید مقبول افتاد.
البتّه که داستانِ جنابِ «حنظله» و چرایی و چگونگی و  لزومِ شرکتِ ایشان در جنگ،  قابلِ مقایسه با شرایطِ امروزِ ما نیست.

نه جناب درد گرامی. این تصور شما در مورد بنده، ناصواب می نماید. چون من اتفاقا به همان هم نظر داشتم. دلم نخواست ترجیحی بدهم و با اینکه علم یک طرف را از بالای غبار برخاسته در میدان نبرد، بر افراز تر دیدم ولی تا حدود زیادی عمدا سرم را زیر گرد و غبار کردم و حتی پس از اتمام جنگ هم چشمانم را بستم تا پیروز را به چشم نبینم.
اگر چه یک جور به صورت خفیف، نظر خودم را هم با آن آیه ابراز داشتم که صاحب بلاگ محترم، با بردن آن به باب قضا، همان خفت ترجیح را هم بر باد فنا دادند و الامر لیس کما فعلت، و الآیة تدل علی اولویة ما قاله الله او خلیفه فی هذه الامور و البحث ذو شجون.
اگر وضعی را که من در روابط اجتماعی خویش در یک قرن اخیر ساخته ایم نبود، راحت تر می شد در باب این مسائل صحبت کرد و به نتیجه رسید.
کلا اینکه بستر بحث مهیا باشد خیلی مهم است. چیزی که در این مسئله و ده ها مسئلۀ دیگر، مهیا نیست.
شاد زی.

البتّه که مخاطبِ شما جنابِ درد است ولی از آن‌جایی که تعریضی هم به من داشت، عرض می‌کنم که دو برداشت  از پاسخِ جنابِ‌عالی داشتم و متعجّب و مکدّر هم شدم: نخست این خانه و صاحبش و همسایگانش را به دلیلِ مناسباتِ موردِ ادّعا قابلِ بحث ندانستید و دگر  آن که نظرِ نهایی‌تان، همان انفعال و سپردنِ همه‌چیز به قسمت و تقدیر بوده است!

اصلاحیات!
خلیفه=خلیفته
من در روابط= ما در روابط
العفو
قبول دارم که شهید معصوم نبوده و لزوما زندگیش الگو نیست و اتفاقا یکی از انتقادات بنده به کسانی هست که چنین حرف هایی میگن اما این بنده خدا از کجا می دونسته که قراره شهید بشه!؟ این همه میرن و سالم برمیگردن. جهاد با شهادت و اسارت و مجروحیت التزامی نداره و با این حسابی که شما عرض کردید هر کس بخواد بره جهاد باید قید ازدواج و تشکیل خانواده رو بزنه و یا هر کس تشکیل خانواده داد قید جهاد رو بزنه و این ها هیچ کدوم مبتنی بر حجت شرعی نیست.
ازدواج و جهاد هر دو در راستای یک هدف هستند و اون بندگی و رضای حق هست.

البته خودم با فرض این که بدونم قراره شهید بشم به احتمال زیاد حاضر به ازدواج نیستم!

چرا ناشناس؟! :)


در بخشِ نظراتِ دیگران، به اِشکالِ شما پاسخ دادم!

آب گینۀ گرامی، از اینکه من باعش متعجّب و مکدّر شدن شما، به ویژه این قسم دوم، شدم خیلی معذرت می خواهم. من اصلا اینگونه قصدی نداشته و در آینده هم نخواهم داشت. سوای سید بودن شما که سادات برکت کشور ما هستند، شما بر بنده حکم استادی دارید و چیزهای بسیار از شما یاد گرفته ام و خواهم گرفت.
اولا اینکه سواد نداشتۀ بنده اصلا در حدی نیست که با سواد الکی شما قابل مقایسه باشد. من اصلا نباید تو این بحثای دقیق دخالت کنم و فقط بخونم و حالا حالاها یاد بگیرم. خوندن این دست مطالب برای من مثل قرص اکس خوردن عنکبوت می مونه که یه دفعه باعث میشه بره تو نیم دقیقه یه پتو ببافه:) خب نمیشه که.
خلاصه اصلا بح مناسبتات مورد ادعا در کار نیست.
سپردن همه چیز به قسمت و قضا و مضا هم منظور من نبود. ما -مثلا- مسلمونا، به ویژه شیعه ها، مدعی هستیم بین ما و خدا یه دسته آدمای معصوم هستن که از ما بیشتر می فهمن و اگه یه جا یه فرمایشی از اون بزرگوارا باشه حتما اون فرمایش از یافتۀ عقل-ناقص-ما دقیق تره. این بر عکس توهم احمد امین مصری-صاحب ضحی الاسلام- به معنای تعطیل کردن عقل و خرد نیست. اتفاقا وصل کردن خرد جزئی و عقل ناقص ما به عقل کله و یه پشتوانۀ خوب درست کردن.
من همین جور نیمچه الکی اون آیه رو نوشتم. آیه ای که میگه قضای الهی و نبوی(یعنی حکم الهی و نبوی) مقدم بر حکم و برداشت و دریافت شما مومنین و مومناته.
توی ما نحن فیه هم میشه رگه هایی از سرایت اون آیه رو دید.
ببخشید پرت و پلا گفتم.
با احترام به شما و باقی نظر دهنده های محترم

خواهش می‌کنم و حضرتِ‌عالی بزرگوارید!

سپاس هم بابتِ ذمِّ شبیه به مدح! :)
حتماً فرمایشِ معصوم مطاع است ولی به گمانِ من، ربطی بر این اِشکالِ مطرح در یادداشت نداشت!
احترامِ متقابل و سپاسِ دوباره بابتِ لطف و تواضعِ شما!

سلام بانو
بالاخره یک نفر حرف من را زد... کاملاً موافقم؛ بارها گفته م... کار و جهاد و شهادت این بندگان خدا ارزشمند است و بجا، اما این که ازدواج می کنند و بعد جام شهادت را می نوشند، کاملاً مخالفم. آنها که بچه ای هم در بغل مادر می گذارند و می روند که دیگر هیچ!
اوف...

سلام الهام جانم؛

خوشحالم که همراهی و موافق.
بله!
هعععی...

نیمی از سال فعلی (قمری) گذشت و تقدیر این بوده که امام عصر(علیه السلام و عجل الله فرجه) در این نیم سال هم ظهور نفرماید.
دعا کنیم که این نیم سال ها چندان طولانی نشود و همه به اسلاف خود اقتدا نکنند و بالاخره یک سالی جرأت، تجدید مطلع و مخالفت با گذشتگان را داشته باشد.
پیشاپیش درود بر همان سال...

اِن‌شاءللّه و الهی آمین!

سلام و درودِ خدا بر صاحبِ زمان...

چرا فکر میکنیم خانواده معیوب و آسیب دیده؟! 
افراد اختیار انتخاب دارن، ما نمیتونیم به جای اونها قضاوت کنیم
تازه کسی که می رفته که نمی دونسته حتما شهید می شه، شاید قبل ازدواجشم می رفته..  
شاید اونا زندگی کوتاهی داشتن، ولی شاید تو این مدت کوتاه خوشبتخی رو با تمام وجود حس کردن! 
اینکه چرا و چطور رو باید از زبون خودشون شنید! 
ولی نمیشه قبل نشستن پای حرفاشون برید و دوخت و قضاوت کرد..  

چون زن، مَرد می‌خواهد، بچّه‌ پدر می‌خواهد! روشن است که یکی از نقش‌ها از خانواده حذف شود، خانواده ناقص و معیوب است و با بسیاری آسیب‌های مادّی و معنوی روبه‌رو خواهد بود. چه اندازه همسر و فرزندانِ شهید از این کمبودها سخن گفته‌اند و...

حتماً حقِّ انتخابِ هرکس محترم است ولی به این معنا نیست که لزوماً درست هم باشد. من نظرم را گفتم و فکر می‌کنم که این‌گونه ازدواج عاقلانه و اخلاقی نیست!
پُر واضح است که احتمالِ شهادت و اسارت و جانبازی بسی بسی بیشتر از بازگشت و سلامت است! با امّا و اگر و کاش که نمی‌شود دیگری را شریکِ زندگی کرد! همهٔ این‌ها را در نظراتِ دیگر هم گفتم. آن‌ها را هم ببینید.
مواردی که من بدان اشاره کردم، یک روز و یک هفته و یک ماه؛ فرض کنید که در این مدّتِ اندک بسیار خوشبخت هم بودند و بر فرضِ قریب به محال معنای زندگی و خوشبختی را دریافتند! ولی آیا این یک روز و یک هفته و یک ماه خوشبختی، ارزشِ یک عمر جدایی و فرزندِ بی‌پدر و همهٔ آن کمبودهای بعدش را دارد؟ 
موافق نیستم؛ می‌شود و باید مقدّمه و مؤخّره را در نظر گرفت و با صغری و کبرای ماجرا به نتیجه رسید و بهترین راه را انتخاب کرد. البتّه منکرِ مواردِ شاذ نیستم و حتّی در متن هم به علاقه‌مندی و عشقِ محتملِ زن و مرد اشاره کردم.

آب گینه جان! یعنی داری میگی من نباشم؟! چرااااا؟
من هم قبلا اینطور فکر میکردم. به بابام هم گفتم که کسی که قراره شهید بشه بیخود میره ازدواج میکنه! اما بعد روزگار به من فهموند که حرف بیخودی زدم.
اولا خدا تو قرآن به این سوال شما جواب داده. گفته یه عده اومدن گفتن اگه این جوونا نمیرفتن جبهه شهید نمیشدن! بعد خدا میگه (با یه لحن تندی) اگه راست میگن مرگ رو از خودشون دور کنن! مرگ و حیات دست خداست!
پس کی میدونه تا یک لحظه بعد هست یانع؟ باید یه جوری زندگی کنه که انگار تا ابد هست! و یه جوری سبکبال باشه که انگار تا دو دقیقه دیگه نیست! با این باور هم ازدواج میکنی. هم بچه دار میشی. هم میری جبهه. هم .. مگه خود اهل بیت اینجور نبودن؟ مگه مولا علی که پیغمبر بهش میگه شهادت در تعقیب تو بود همه ی عمر و میدونست قراره یک عمر بجنگه و شهید بشه، ازدواج نکرد؟ بچه دار نشد؟
بعدشم مگه آقا نفرمود بچه های مذهبی باید زیاد بچه بیارن؟ مگه آقا نمیدونه همین بچه های مذهبی باس برن جبهه؟! پس چرا اینو میگه؟
سوما) باید ازدواج کنید و باید هم بچه دار بشید و باید هم برید جبهه. که من تنها نباشم. انقلاب هم تنها نباشه. انقلاب رو همین بچه ها نگه میدارن. چون ارتباطشون با جمهوری اسلامی خونیه! ما تو کار اداری و خونه سازی پیر شدیم، جون دادیم! تو هر اداره اگه دو نفر پیدا میشد که واقعا کار میکرد و رشوه نمیگرفت، شرط میبستیم که یکیشون فرزند شهیده! و واقعا هم بود.
چهارما. عشق رو از هیچ چیز نمیتونی فاکتور بگیری. براش قانون هم نمیتونی بگذاری!
پنجما. دقیقا به خاطر همونی که گفتی باید برای عواطفی که خرج میکنیم پاسخگو باشیم. من تو نقد فیلم شیار هم نوشتم. بچه ای که از شهید باقی میمونه یک مسکن کوچک برای بازماندگانه. اگه یونس بچه داشت مادرش اینقدر بیقراری نمیکرد.نمیتونی کسی رو به خاطر اینکه قراره درآینده به دلیل مزخرف بودن دنیا و اهلش قراره سختی بکشه از نعمت وجود محروم کنیم! میتونیم به جای اینکار دنیا رو بهتر کنیم! باهاشون بهتر باشیم که کمتر سختی بکشن!
شیش. اگه به سود و زیان هم بسنجی خوش انصاف ما خیلی هزینه برنمیداریم! سختی هست. کجا هست که سختی نیست؟ خلق الانسان فی کبد. دنیا بدون علی و آرمیتا و همه ی بچه های شهدا (بجز من) ازینی که هست قشنگ تر نمیشه!
 

کجای حرفِ من به بودن و نبودنِ شما ربط داشت، عزیزم؟! شما چند مسئله را با هم خلط کردی که برخی بسی مفصّل هستند. حالا تا آن‌جا که بگنجد و بتوانم، پاسخ می‌دهم.

البتّه که بنده قرآن خوانده‌ام و البتّه‌تر خطبۀ جهادِ قرآنِ ناطق (مولا) را هم! پس با کسی که با این فضا ناآشناست، بحث نمی‌کنی! نخست: آن آیه در بابِ جهاد و حرمتِ آن به طورِ کلّی و وقتی که واجبِ عینی و حتمی است، نازل شده و برای پاسخ به بهانه‌تراشیِ منافقین و دل‌گرمی مؤمنان آمده‌است. دگر این که اصلاً بحثِ من بر سرِ خودِ جهاد و باید و نبایدش نبود! البتّه گفتنی است که جهاد در این زمان، واجبِ کفایی است و بر همه تکلیف نیست. سخنِ من بر سرِ این بود که حالا اگر جوان‌مردی با این همه، تصمیم به رفتن و شهادت دارد، دیگر لااقل تشکیلِ خانواده ندهد و جامعۀ مسلمان را متحمّلِ ضایعه و آسیبِ جدید نکند! در نظراتِ دیگر از آسیب‌ها گفته‌ام. 
پ
ُرواضح است که حیات و ممات در دستِ پروردگار است و بسیاری از آینده خبر ندارند ولی این بدان معنا نیست که ما بی‌تفکّر و اندیشه و تلاش زندگی کنیم و همه‌چیز را به قسمت و تقدیر بسپاریم. همان خدا در قرآن فرموده که: «لیس للإنسان الّا ماسعی». این حرفِ شما مثلِ این است که من بی‌پروا خود را در معرضِ خطر قرار دهم و دلیلم این باشد که اگر خدا نخواهد، اتّفاقی نمی‌افتد. روشن است که در جهاد، احتمالِ بازگشت اندک است! لذا اگر تصمیم بر رفتن است پس باید تدبیر داشت و ملاحظه!    
 آن روایتی را هم که از مولا آوردی، متین امّا در این یادداشت مصداق ندارد. همان امام، ما را به دوراندیشی و تفکّر و توجّه به مسئولیّت هم دعوت فرموده. روشن است که ما نباید و حق نداریم، عقل را تعطیل کنیم!
 از زندگیِ امام هم گفتی؛ اوّل آن که: معصوم حجّتِ خداست و تکالیف و وظایفِ حضرتش با ما بسی فرق می‌کند. دگر: جهاد در آن صدرِ اسلام، واجبِ عینی بوده و چاره‌ای جز آن نداشتند و شرایط بسی متفاوت بوده‌است.

در بابِ سخنِ رهبری: خب بسیاری هم به جهاد نمی‌روند، همان‌ها می‌توانند و باید این کار را بکنند. یک خانوادۀ کامل و سالم از نظرِ روحی و روانی، کاراییِ بیشتری هم خواهد داشت! مگر تربیتِ فرزندِ صالح کمتر از جهادِ اصغر است؟! درضمن، همین الآن نقداً به لطفِ استکبار و صدّام! بسی فرزندِ شهید داریم و می‌توانند مدیریّتِ جامعه و جای خالی‌ها را پُر کنند و انقلاب را ادامه دهند و آآآه؛ خاکم به سر، نیازی به تولیدِ فرزندِ شهیدِ تازه نیست!!

البتّه و مباد که منکرِ عشق باشم! جوانی اگر عاشقِ شهادت است، بسم الله! دیگر چرا به فکرِ نکاح است؟ آن هم دائمی! هم خدا را می‌خواهد و هم خرما را؟!      

عجب!! یعنی شما و چون شما حاضرید که یک زن و یک بچّه، یک عمر رنج و جدایی و سختی را تحمّل کنند که مادرِ یونس و چون او آرام‌تر باشد؟! خودِ یونس و مادرِ یونس قربانی شدند، کم بود؟! این چه استدلالی است، آخر؟!
دنیای بهتری برایشان بسازیم؟ با آن‌ها بهتر رفتار کنیم؟ شما خودت فرزندِ عزیزِ شهید هستی. چه چیز در «این دنیا» می‌تواند جای خالیِ همسر و پدرِ شهید را بگیرد؟ کدام آسایش می‌تواند خلأِ یک لحظه نبودنش را پُر کند؟ روضه مفصّل است...

البتّه که پروردگار دنیا را محلِّ آرامش نیافریده و برای انسان بلا و ابتلا قرار داده ولی ما مجاز نیستیم که به دستِ خودمان و با بی‌تدبیری و بی‌مسئولیّتی‌هایمان بر آن بیفزاییم! خودش می‌فرماید که: هر رنجی که به شما می‌رسد، نتیجۀ اعمالِ خودتان است!

آه؛ «علی» و «آرمیتا» و چون آن دو که مصداقِ یادداشتِ من نیستند. دست بر دلم نگذار که پدرِ آن دو، آن دو جوانِ نازنین و نخبه را به جهتِ نداشتنِ اسکورت ازدست دادیم! ایکس و ایگرگ در این مملکت محافظ داشتند و دریغ...

باری؛ دکتر جان! من با گفتمانِ شهادت و معنویّت و دین نه‌تنها بیگانه نیستم که بسی علاقه‌مند و ارادتمندم ولی با دادنِ هزینۀ نابه‌جا و نامعقول هم همراه نیستم، به‌ هیچ‌وجه!

 نخیر؛ این دنیای پست با وجودِ همسران و  فرزندانِ شهید و رنج‌شان، در نظرم، زشت‌تر و غم‌انگیزتر و نخواستنی‌تر است...

الان دو مسأله  در این یادداشت مطرح شده است:

اول، ایشان که می دانسته می خواهد برود جهاد، چرا ازدواج کرده؟

در این مورد صحبتهای آقای نائب را بیشتر قبول دارم. شما داری قضاوت می کنی در حالی که اصلا هیچ شناختی به آن خانواده نداری.  گفتی افراد با شغل نظامی اعزامشان ناگهانی نخواهد بود» از کجا می دانی اعزامشان ناگهانی نخواهد بود؟ از قضا باید بگویم که خبر دارم که ممکن است چنین شود. جنگ است خواهر من. هزار و یک بالا و پایین دارد. ضمن اینکه در موارد غیر ناگهانی هم هزاران شرایط دیگر هست. شاید یکی دیگر قرار بوده برود، نتوانسته، از او خواسته اند. اینجا پای عشقی بزرگتر وسط آمده است. چه باید می کرده؟...و هزاران شاید دیگر که نمی دانیمش... شاید تصمیم رفتن نداشته، شبِ اعزام منقلب و پشیمان می شود، و هزار احتمال دیگر.

دغدغه اجتماعیت مقدس است و ماجور، من سابقه سخن از شهدا و شهادت را در آبگینه بسیار دیده ام، علاوه بر آن، آبگینه از هر نظر، علمی و ایمانی استاد من است و جسارت می کنم، ولی دارم فکر می کنم اگر خانواده اش این متن و این لحن را بخواند، دلش نمی شکند؟

 

دوم: بحث نظری است که کسی که علم دارد قرار است به جهاد برود، نباید ازدواج کند.

در این مورد به نظرم بحث خیلی تخصصی تر است واز چند جنبه می شود به آن نگاه کرد. مهمترین و اولینش که جنبه دینی و تکلیفی است که چون خیلی علم ندارم، واردش نمی شوم. هرچند هر جستجوی ذهنی که بکنم، همچین توصیه ای از توش در نمی آید به نظرم. هر چند زندگی هر کسی فرق دارد و ... قضیه اسلام هم که کلا قضیه عشق است و ...

 قضیه حنظله هم که شما گفتی شرایط فرق دارد، خیلی کلی این حرف را زدی و قانع کننده نیست و این جمله را می توان برای هر حکم و قضیه دیگری هم گفت.

از جهت جامعه شناسی هم که فقط انگشت گذاشتی بر جنبه ها و تبعات تبعات منفی ماجرا. ولی مثلا فکر کن حساب و کتاب هم که بکنیم، اگر قرار باشد از هر مثلا پنجاه نفر، یک نفر که به جهاد می روند، شهید شوند، طبق اصل شما، هر 49 نفر دیگر، اگر مجردند، نباید ازدواج کنند و اگر متاهلند، نباید بچه دار شوند، خب این که قاعدتا نمی شود...

و بسیار بحثهای دیگر هم هست مثل نادبده گرفتن احساسات آن دختری که آگاهانه چنین زندگی را انتخاب کرده، یا  سهم او از ثمرات جهاد و ...


نمی دانم که صلاحیت بحث در مورد این بحث عظیم را داشتم یا نه، سخت است در این مورد حرف زدن که برای امثال من یقینا فقط ادعا است. 

 

نه؛ دلایلت را قبول ندارم. کدام قضاوت؟ پُرواضح است که رفتن به این راه، داوطلبانه و با میلِ شخصی خواهد بود. ببین یا مثلِ من و شما و کاملاً آزاد می‌روند و نام‌نویسی می‌کنند تا هر زمانی ممکن است، فراخوانده شوند و آموزش ببینند و اعزام شوند و یا اصلاً شغلی مربوط به آن؛ مثلِ: سپاهی و بسیجی و... دارند و باز اعلامِ آمادگی می‌کنند و اعزام می‌شوند. بله خب؛ ممکن است در جنگ و در منطقه‌ای نیرو کم بیاوریم و ناگهانی تعدادی فراخوانده شوند ولی از همان‌هایی خواهد بود که داوطلب بودند و آمادگی داشته‌اند و منتظر بودند. پس بدونِ اطّلاع و آگاهی ممکن نیست و اعزام‌شان ناگهانی نخواهد بود. علاوه بر آن، بنده که منکرِ مواردِ شاذ نشدم _گرچه بسی محال و غریب است، بدین سادگیِ فرض‌های شما باشد_ تنها دلیلِ موجّهِی که به ذهنم می‌رسد و به رسمیّت می‌شناسم، علاقه‌مندیِ پیشین میانِ زن و مردی است که دست به ازدواجی این‌چنین بزنند. (همین دیشبی شبکۀ افق، مستندی پخش کرد که حسابی با آن زار زدم! دخترک دانشجوی سالِ هفتمِ پزشکی بود؛ مثلِ قرصِ ماه! با مرد کمتر از یک سال زندگی کرده بود و حالا با خاطراتش زندگی می‌کرد و بیا و ببین بعد از دو سال، چه اندازه بی‌تاب و بی‌قرار بود! خب کجای این داستان زیبا و به‌صواب است؟! دخترک چه حجمی از درد و رنج را با هر بار خداحافظیِ مرد تحمّل کرده و درنهایت هم که تنِ بی‌جان و سردش را برایش آوردند و حالا آن‌قدر عاشقانه از او و کارهایش می‌گفت و هر روز بر سرِ مزارش گُل می‌برد که بعید می‌دانم تصمیم به ازدواجِ مجدّد داشته باشد و یا معلوم نیست تا چند سال، به یادش ریاضت می‌کشد و رنج می‌برد! خب آن مرد اگر اصلاً به سراغِ او نرفته‌بود، حالا دختر این اندازه محزون بود؟!) 

 

لطف داری و متشکّرم و حتماً شکستِ نفسیِ توست.

بله؛ ممکن است ولی وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم میانِ بد و بدتر، من بد را انتخاب کردم؛ محتمل است که چنین خانواده‌ای، این یادداشت را بخوانند و تحتِ تأثیرِ احساسات با من همراه نشوند و دل‌شکسته شوند ولی قطعاً عدّه‌ای دیگر هم از دوست و آشنا این نگاه و اِشکالِ من را می‌بینند و اگر قدری تلنگر و فکر ایجاد کند، لااقل در حدِّ جامعۀ در تعاملِ خود، می‌توانند تذکّر دهند و شاید جلوی یک تراژدیِ دیگر را بگیرند! بالاخره این زاویۀ دید هم باید عنوان و مطرح شود و البتّه که «اجباری» ندارم تا دیگران را متقاعد کنم و فقط آن را طرح کردم و تلاش می‌کنم اثباتش کنم.

این گزارۀ «تخصّص ندارم و با جستجو هم بدان نمی‌رسم و زندگیِ افراد متفاوت است و اسلام عشق است و...» بسی مغلطه بود و کلّی و بی‌منطق!

یک: من و تو مسلمان هستیم و برای اعمال و رفتارمان حجّت و دلیلِ شرعی داریم. به هیچ وجه هم نمی‌توانیم بگوییم چون تخصّص ندارم، چون نمی‌دانم و ... پس نطری ندارم و پس وارد نمی‌شوم! اگر هم چیزی را نمی‌دانیم باید از مرجع، کسبِ تکلیف کنیم.

دو: جهاد از مواردِ بسیار مهم در دین است. باید تکلیفِ مؤمن با آن روشن باشد. خیلی هم ساده و روشن است و اصلاَ هم تخصّصی و پیچیده نیست؛ یا واجبِ عینی است و یا کفایی و...

آقا این مبحثِ عشق را دو نفرِ دیگر هم گفتند. بابا جان! این عقلی که بدنام است و بی آبرو، عقلِ عافیت‌طلب است و نه آن عقلِ متعالی. اتّفاقاً آن عقلِ متعالی، نه تنها تعارضی با عشق ندارد که نردبانِ آن است؛ یعنی واقعاً می‌توان راهی عاقلانه‌تر از راهِ سیّدالشّهدا انتخاب کرد؟       

در بابِ جنابِ «حنظله» فرضِ من این بود که ماجرا روشن است و نیازی به توضیحِ دوباره نیست. ایشان پیش‌تر ازدواج کرده بود. جنگِ اُحد در صدرِ اسلام که روی داد، شبِ جنگ از رسولِ خدا تقاضا کرد که برای بارِ آخر، در کنارِ همسرش باشد و مابقیِ ماجرا...  از آن گذشته، غزوۀ احد از جنگ‌های مهمِّ صدرِ اسلام بود و واجبِ عینی. تعدادِ مسلمانان اندک بود و کفّار، بی‌شمار. نمی‌شد نرفت! درضمن، حاصلِ آن ازدواج هم فرزندی بسی مبارک و مؤمن بود و بعدتر از فرماندهان بزرگ شد و...  

از جهتِ آمار: خب چرا از این زاویه نگاه نمی‌کنی که همین الان از تعدادِ کسانی که در آستانۀ ازدواج هستند و یا سنّ‌شان از زمانِ ازدواج گذشته، به خاطرِ شرایط چند نفر ازدواج نمی‌کنند و بچّه‌دار نمی‌شوند؟ این چه دلیلی است، خب؟ چرا ما از آن شهیدِ مظلوم توقّع داریم که هم نقشِ همسری و هم پدری و هم قهرمانِ ملّی دینی را بازی کند؟ نخیر؛ بنده گفتم: این اقدامِ ازدواج در آستانۀ اعزام به جبهه را معقول و اخلاقی نمی‌دانم. آن جوانی که مجرّد است و سودای شهادت دارد، دیگر یک نفرِ دیگر و یا فرزندیِ احتمالی را هم با خود از نظرِ معنوی شهید نکند. به همین سادگی! اصلاً اگر راستش را بخواهی موافقِ شرکتِ جوان‌ها نیستم. این همه فرماندۀ زبردست و مردانِ میان‌سالِ سپاهی و بسیجی و جنگ‌دیده داریم. آن‌ها باید بجنگند و جوان‌ها باید کشور را بسازنند و زاد و ولد کنند. ولی فعلاً جرأت نکردم این را دیگر در متن بیاورم!   

اتّفاقاً به دخترِ ماجرا هم اشاره کردم و گفتم که در نظرم، کارش  اشتباه است و این تصمیم، تحتِ تأثیرِ احساساتِ خام است البتّه که پاک و دلیلش را هم گفتم و البتّه‌تر که مبحثِ عشقِ احتمالی را هم جدا کردم.  

آن ثمراتِ جهاد برای بازماندگان را هم موافق نیستم. این صوابی که قرار است زنِ جوانِ بیوه در فراقِ همسرش ببرد را می‌تواند در میدانِ جهادِ شوهرداری و تربیتِ فرزندِ صالح هم ببرد با این تفاوت که علاوه بر کسبِ ثواب، بسیار برکات هم برای جامعۀ شیعه خواهد داشت!

 

 

 به نظرم، این اتّفاق قدسی و مجرّد نیست و یک ناهنجاری است و هرکسی می‌تواند زاویۀ دید و نظرگاهِ خودش را داشته باشد، فراخورِ تشخیص و پسند و ناپسندش. ممنون بابتِ مطالعه و نظر.

نجفی گرامی،همان طور که عرض کردم مبحث کامل و روشن است و من هنوز علت اینکه چرا سر از غبار برنمی آورید را متوجه نشدم.
فرض آبگینه بانو کاملا واضح است،نمی دانم چرا بعضی از دوستان سراغ مواردی می روند و اشکالاتی را مطرح می کنند که اصلا به مسیله مطرح پست،مدخلیتی ندارد.
آبگینه چند فرض را بیان کرده است...
1-جوانی با اختیار داو طلب رفتن به جنگ می شود.تکیه معنایی بر (اختیار)است،پس موارد اشکالی که بیان شد مثل ندانسته و ناگهانی و ایکس و ایگرگ ربطی به فرض ندارد.
2-با علم به عازم جنگ بودن همسر هم اختیار می کند.تکیه بر عالم بودن است.
3-جنگ،جنگ کفایی است آن هم در کشوری دیگر،و نه عینی،پس اشکال وارد کردن با فرض وظیفه ی شرعی بوده و امثالش مدخلیت ندارد.(لذا بین این مورد و جنگ تحمیلی اساسا مقایسه باطل است،چه اینکه آن تحمیلی بود و این دارای آن شرایط نیست)
4-دفاع از حرم آل البیت کم از واجب نیست و یا آن جا نجنگند باید چندی دیگر در مرزهای خودی با آنان بجنگند و دلایلی از این قسم،سلِّمنا،ما هم قبول داریم،مطلب وارد حوزه اولویت می شود و بر اساس منطق،آبگینه صغری و کبری را مفروض دانسته و در نهایت بین جنگیدن و نکاح،برگزیدن یکی را عقلانی دانسته است(بر اساس منطق که فرض های قبلی نیز در آن شریکند)
5-ورود و مداخل شاذ را نیز همان ابتدا پذیره شده است.

با این وضوح کجای داستان غبارآلوده است نمی دانم؟


خیلی سپاس‌گزارم و خدا به شما خیر دهاد! 

دقیقا....
لدت بردم از این پستت و اینکه بالاخره یک نفر این دغدغه رو به درستی مطرح کرد...
ممنونم ازت... 

جانا سخن از زبان ما میگویی....

ممنون که خواندی و خوشحالم که همراهی، عزیزم!


:)

بیشتر از پست از کامنتها و جوابها لذت بردم. خیلی ممنون

من خیلی ممنون بابتِ صرفِ وقت، مطالعه و لطفت.

«درد» گرامی؛ ممنونم از نظرتون.
آبگینه عزیز. ازت اجازه میخوام که دلایلت رو قبول نکنم. من با بحث کردن اون هم با عزیزانم مخالفم. شما معلم و عزیز مایی. شبکه افق مستند ملازمان حرم رو پخش میکنه. پنجشنبه شب خوانواده ی شهید لبنانی "ابو عیسی" رو نشون داد. حتما ببین. همسرش انگار شاعر باشه اونقدر فصیح و زیبا صحبت میکرد که منو مادر فقط گریه میکردیم. حتما دانلود کنید و ببینیدتا متوجه گوشه ای از حرف هام بشید.
 شاید "مدافع حرمی" بیاد و این متن رو بخونه و دلش بلرزه! برای اون مینویسم که: برادر عزیزم حتما ازدواج کن و حتما بچه دار شو. به عنوان یک فرزند شهید به تو که نور چشم منی میگم که خدا خودش فرموده "جانشین شهید در بین خانواده ی او هستم" امیدت به خدا باشه و نه بنده هاش و نه بنیادشهید که دری از درهای جهنمه! خداوند بزرگ و بلند مرتبه خودش بچه ها و همسرت رو حفظ و حمایت میکنه و اونها عزیز خواهند بود. برو و بجنگ .. و اگه میخوای اثری از جمهوری اسلامی که ثمره خون تو هست در آینده باقی بمونه حتما بچه دار شو و بچه داشته باش.. بگذار نسلی از غیرت و جوانمردی و ایمان ناب در این دنیا باقی بمونه.. بگذار بچه هات باشند تا بعد 30 سال یه عده آدم بی درد جنگ ندیده از نیویورک پا نشن بیان تو این مملکت با آمریکاییها ببندن و بسازن! عزیزم با شهادتت دستت برای حمایت از بچه هات باز تر میشه.. قدرت و میدان عملت بیشتر میشه.. دیگه همیشه با اونها خواهی بود.. من تنها دانشجوی پزشکی بودم که بابام در تمام امتحان هام از شب امتحان تا توی جلسه پا به پام میومد.. تو کتابخونه کنارم مینشست که از تنهایی و خستگی خوابم نبره.. تو سالن تشریح کنارم بود که نترسم.. الان چطور باید برات اثبات کنم بابام همیشه مواظبم بوده؟! قدم به قدم.. برو جبهه و نترس.

حتماً شما مختاری طبقِ تشخیص و پسندت بیندیشی و عمل کنی ولی البتّه که من متوقّع بودم که یک پزشکِ تحصیل‌کرده، نظراتش مستدل و معقول باشد و نه بر اساس احساسات و هیجانات! من به همهٔ مواردی که در نظرِ اوّلِ آوردی، بر طبقِ آیات و احادیث و منطق پاسخ گفتم و شما اگر جوابی می‌داشتی، استفاده می‌کردم! بحث اگر به مِراء و جدل نینجامد، بسی مبارک است و خوش!

ازقضا، مستندهای افق را دیدم و در پاسخ به نظرِ «ضربانِ قلم» هم بدان اشاره کردم. لطفً نظرِ ایشان و پاسخِ من را ببین. 
چندین بار ضمنِ پاسخ به نظرات، به ارادتم و ایمانم به مقامات و کراماتِ شهدا اشاره کردم ولی این منافاتی با اِشکالِ بنده ندارد و نمی‌دانم که چرا با این همه توضیح و تفسیر، هنوز روشن و سهل نشده است؟! نظراتِ جنابِ درد هم خیلی راه‌گشاست.

خب به نظرم پاسخ هاتون ، جواب سوالها و ایراد هایی که به نوشتتنون داشتم نبود! عزیز دل ، دلیل دارم ، حوصله ندارم!:)
اصلا شما بنایی بر پذیرش نظر مخالف دارید یا الی الابد نظر خودتون رو درست میدونید؟ کامل و 100 درصد. من ادعایی ندارم. گفتم 10 سال قبل اینطور فکر میکردم اما الان نه.. بزرگ شدن یعنی همین! یه قاعده ی کلی برای خودم دارم و اون اینکه اگر صبر و ایمان و شجاعتم اونقدر نیست که همسر یه مدافع حرم باشم، دیگه اصل "صبر و ایمان و شجاعت و خداباوری" اون زن و مرد مدافع حرم رو زیر سوال نبرم. نگم اصلا کارشون و ازدواجشون اشتباهه. بگم من قد این کار نیستم. راجب احوالات عرفا هم میگن انکار نکنید بگید ما نمیتونیم!  به قول شاعر: نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن/ طعن و تردید به سرچشمه ی خورشید، چرا؟!
من به عنوان یک "فرزند شهید" و نه پزشک تحصیل کرده! میگم اینکه شما میگی رزمنده ای که میخواد بره جنگ و شهید بشه، ازدواج نکنه، اشتباست! از "وجود من" دلیل محکمتری میخواین برای رد حرفتون؟! کی قد من سختی شهادت رو لمس کرده؟! کی بیشترین سختی رو کشیده؟! حالا همین من سختی کشیده میگه به هزار دلیل باید هر شهیدی بی نهایت بچه داشته باشه... شما عزیزی ولی دیگه بیشتر از من که دلت برامن و امثال ما نمیسوزه؟!

نظرِ مخالف اگر منطقی و مستدل باشد، خریدارم. اصلاً آن‌وقت نظرِ مخالف نیست که راه است و نجات است. 

خب اگر حوصله نیست که آغاز و طرح‌ِ سخن و اصرار بر مخالفت هم بی‌معناست!! با وجودِ عدمِ حوصله‌تان، بابتِ توجّه و نظراتِ مفصّل متشکّرم.  :)

این داستانی را هم که گفتی، «بزرگ‌شدن» نمی‌دانم...
مابقیِ نظر را هم نادیده می‌گیرم چون طعن و تعریض است و با وجودِ توضیحِ مکرّر برای شما باز هم برچسبِ ندانستن و ندیدنِ خورشید را بر من زدید!!
دلایلِ شرعی و اخلاقی و اجتماعی و سیاسیِ نگاهم را مفصّل در ضمنِ نظراتِ شما و دیگران گفته‌ام، هر زمان حوصله بود و البتّه سعهٔ صدرِ تحمّلِ نظرِ دیگر، بی علقه و احساس و پیش‌فرض، ببینید و سپس واردِ بحث شوید.
و تکرارِ دوباره: دکترِ عزیز! در این‌که شما و چون شما مأجورید و محترم، شکّی نیست.
و مِن الله توفیق.

نگفتم بحث نکنیم ، دلخوری پیش میاد؟ آبگینه عزیز خدا مرا مرگ دهد اگر بخواهم باعث رنجش مومنین و محبین امیرالمومنین چون شما باشم.. اگر زبان به طعنه گشایم..
اول اینکه یه هفته دیگه یه امتحان کوفتی دارم.. شدیدا ذهنم درگیره..
دوم اینکه یکی از بچه ها داره برای یکی از مدافعین حرم دنبال همسر میگرده.. خب چون احتمال شهادت این بنده خدا هست، همه مثل موافقین باسطور بالا به ایشون جواب رد میدن!
منظورم از کامنت بالا خودم بودم . گفتم اگه برفرض من نمیتونم! کار اونها اشتباه نیست! (سنش به من نمیخورد!:) حالا تو دلت بهم بخند ولی من یک موجود عجیبی هستم که اونسرش ناپیدا، چون خودم قصد شهادت دارم یکی باس بالاسر بچه ها باشه! حالا باز بخند:)) ولی اونیکه میتونه خیلی کارش درسته به مولا. کارش اشتباه هم نیست. چون معلوم نیست همین مرغ عشقهایی که دو دستی شوهرهاشون رو چسبیدن، تا همین عصر همسرشون زنده از سر کار و توی خیابون و سر چهار راه برمیگرده خونه یا نع!؟!
کیفیت زندگی باس بالا باشه بانو ، کمیتش دست خداست.

نخیر، من بابتِ بحث مشکلی ندارم. با چگونگی و روشِ شما همراه نیستم. عرض کردم که سپاس و هرزمان وقت و حوصله و دلایلِ منطقی داشتید، استقبال می‌کنم.

خدا نکند، رنجش نبود ولی خب واژگان و معنای آن‌ها کنایه داشت و تعریض!
اِن‌شاءللّه که پروردگار، بهترین تقدیراتش را برای شما رقم بزند. :)
به آن جوانمرد از طرفِ بنده بگو که اگر اولویّتش جهاد و شهادت است، برود دنبالِ همان و اگر هم نیازِ مبرم به ازدواج دارد، برود سراغِ  ازدواجِ موقّت! 
در بابِ این که عمر، دستِ خداست و کیفیّت و کمّیّتِ زندگی هم که پیش‌تر مفصّل پاسخ دادم ولی باز شما تکرارش کردید، فقط در قالبِ جملاتِ جدید!!
دکتر جان! به‌گمانم تا زمانی که فرصت ندارید نظرات و پاسخ‌ها را دقیق بخوانید و آن دلایلِ منطقی‌تان را ارائه کنید، ادامهٔ بحث معقول و مفید نباشد. 
موفّق باشید.

بله. این سیری که شما گفتی روال معمول است و منطقی. ولی من از موارد اضطراری گفتم که دیدم که رخ داده و لزوما طرف قبلا اعلام آمادگی هم نکرده بوده. نیرو از ایران رفتن هم واقعا غیر قابل پیش بینی بود به گمانم. تا قبل از امسال اصلا اینقدر وجود نداشت.علی ای حال،  شما موارد خاص را پذیرفتی، به علاوه اینکه به کسی که یکسال قبل  هم ازدواج کرده، باز هم نقد داری. پس کلا مساله اول را رها میکنم می روم سراغ مورد دوم و بحث کلی.

 

منظورم از اینکه تخصص ندارم این نبود که نمی دانم حکم جهاد چیه؟ این را که فکر کنم بچه ابتدایی هم بداند!:) (بگذریم که نمی دانم کی گفتم با جستجو هم نمی رسم!) (انصافا سعی کرده بودم منطقی ترین و بی احساس ترین راه را در بحث دنبال کنم). خب شاید بد بیان کردم. الان بیشتر توضیح می دم. منظورم این بود که از جنبه های مختلف چون تخصص ندارم نمی توانم تحلیل کنم. (کلا هم تقریبا معتقدم تا در مسآله ای، هر مساله ای، در خودِ خودِ متن نیستم، {در اینجا: مثلا خانواده شهید نیستم} نباید درموردش راحت حرف بزنم و حکم بدهم. اینجا هم جسارت کردم)

تخصص از جنبه دینی، منظورم این بود که نمی دانم موارد عذر از جهاد دقیقا چیست. تا جایی که من می دانستم، فقط مساله اقتصادی عذر موجه است:

وَلاَ عَلَى الَّذِینَ إِذَا مَا أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ مَا أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّواْ وَّأَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلاَّ یَجِدُواْ مَا یُنفِقُونَ

*

إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ وَهُمْ أَغْنِیَاء رَضُواْ بِأَن یَکُونُواْ مَعَ الْخَوَالِفِ وَطَبَعَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ

در مورد جناب حنظله هم، بله ایشان قبلا ازدواج کرده بودند. ولی می توانستند بچه دار نشوند. ولی حضرت رسول اجازه دادند. علی ای حال این را هم می خواستم ندیده بگیرم، و منظورم این بود که نمی دانم آیا بزرگانی به عدم ازدواج این افراد توصیه کرده اند؟

 

در مورد جامعه شناختی هم (گذشته از اینکه کلا شما بار منفی ذکر کردی و اینجا منظورم این بودکه چون تخصص ندارم، نداریم، نمی توانم و نمی توانیم در موردش راحت حکم بدهیم)، آن مثال آماری را مطرح کردم: اگر از هر 50 نفر قرار باشد یک نفر شهید شود ...

 

در مورد آن داستان که ذکر کردی هم اگر از رابطه  مستقیم و عجیب و غریب بین عشق و رستگاری {هدف زندگی} بگذریم، اصلا مگر دنیا محل قرار است؟ خودت بالا نوشتی «بلی و بلا». ضمن اینکه اصلا چه کسی قرار دارد؟ او که همسرش شهید نشده مگر قرار دارد؟ اینهمه پرخاشگری، یاس، دلمردگی، خشم، دوز و کلک، همه و همه نتیجه بیقراری آدمهای اجتماع است. منتها بیقراری های ما که یا دنیایی است یا نتیجۀ گناههایمان، به این ناهنجاریها می انجامد و بیقراری آنها را دیده ایم که به حرکت و فعالیت و ... همسر شهید بالای چهل و پنج سال دیدم رفته دانشگاه، از همه هم فعالتر. بچه هایش را بزرگ کرده، سر و سامان داده، بعد در خانه نشستن نتوانسته. زنان پنجاه ساله معمولی در این سن و سال می افتند دنبال قرصهای اعصاب.

حالا اجازه بده من هم این داستان را  بگویم. یک بنده خدایی می گفت داییش بسیار می خواست جبهه برود در زمان جنگ. مادربزرگش، یعنی مادر پسر جوان، خیلی این بچه اش را دوست داشت و هرطور شده بالاخره مانع رفتنش شد. مدتی نگذشته که دایی در تصادف از دنیا رفت...

البته این  نقد را من هم تا حدودی قبول دارم که برخی که شرایط مساعدتری دارند، ارجحند به چنین جوانانی. ولی این نقد بیش از اینکه به این شهیدان وارد باشد، به دیگر افرادی که نمی روند یا حتی به مسولین ممکن است مربوط باشد. مثلا در جنگ ایران و عراق، بعضی از مردم هیچ وقت جبهه نرفتند، لذا بعضی مجبور بودند هشت سال جنگ را در جبهه باشند. البته که آنها مجبود نبودند و با عشق رفته بودند ولی اگر نیرو  کافی بود، چنین اتفاقی نمی افتاد. (هرچند جنگ چیزی نیست که کسی که با عشق نرود، بتواند کاری از پیش ببرد). ولی خب این نقد به شهید وارد نیست. او تا بخواهد حساب و کتاب کند که چرا فلانی نرفته یا این چه وضع گزینش نیرو است و این حرفها، جنگ مغلوبه شده و باید زیر پرچم اسرائیل کنار همسرش بنشیند. و چه بسا برای او واجب عینی شده.


ببخشید طولانی شد.

سلامت باشی و نظرت محترم است ولی بسیاری نکارت را که در پاسخ به خودت و دیگران پیش‌تر، مفصّل توضیح دادم؛ ازجمله دنیا دارِ بلاست و انتخابِ میانِ خوب و خوب‌تر و تفاوتِ میانِ دل به تقدیر و قسمت سپردن و عاقلانه زیستن و...

در بابِ احکامِ جهاد هم که جایش این‌جا نیست و خودت پی‌گیری کن. عشق و رستگاری؟ متوجّهِ ربطش به اِشکالم نشدم!

داستان‌هایی را هم که گفتی هیچ‌کدام منافاتی با حرفِ من نداشت! اگر پاسخ‌هایم را دقیق بخوانی، روشن می‌شود...

بندِ پایانی هم اصلاً بسی فاصله داشت با حرفِ من و چند سخنِ دیگر که بگذار تا وقتِ دگر. به گمانم، دچارِ تسلسل شدم. هی باید حرف‌هایم را تکرار ‌کنم!

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان