آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

شجاعتِ بودن*

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۸ ق.ظ

      صبحِ جمعه‌ای داشتم خرت و پِرت‌های میزِ تحریرم را جمع و جور می‌کردم که دیدم لابه لای یادداشت‌های گذشته و مدارکم روی یک ورق، با مداد، کم‌رنگ و بی‌حال نوشتم: «شجاعتِ بودن»، جلویش هم یک علامتِ احساساتِ بزرگ. لبخند زدم و یادم آمد ماهِ مبارکِ نود و یا نود و یک بود که «معراج‌السّعادۀ» ملّا را دست گرفته‌بودم و همراه با آن «شجاعتِ بودن» از «پُل تیلیش» را  می‌خواندم. ملّا در گوشم مسجّع و شیرین، اخلاق می‌خواند و جابهجا امیدوارم می‌کرد به بخشش، به بازگشت حتّی به لقا و مشاهده و من محوِ تماشای آدمهای متخلّق و موصول و مغروقِ دنیای او بودم و دلم می‌خواست کاش زیستِ لحظهای، دمی، نفسی در آن عالَم و با آن عاَلَم را تجربه کنم و «پُل تیلیش»؛ متألّهِ معاصرِ آلمانی از شاخۀ لوتریِ آیینِ پروتستان با تمایلاتِ افراطیِ اگزیستانسیالیستی هم هر روز، برایم منبر می‌رفت و وعظم می‌کرد و‌‌ همان فرمایشاتِ ملّا را با فلسفیدن تکرار! چقدر آن روزها تلاقیِ این گفتمانِ مشترکِ دو عالَم و عالِم، در دو تاریخ و دو جغرافیا و از دو جهانبینیِ متفاوت، برایم جالب بود.

     هرچه گشتم، کتاب را نیافتم و خوب هم در یاد ندارم که خریده بودمش یا امانت گرفتم. از آن کتابِ قطور، شیرینی لذّتِ این هماهنگی و همراهی را در خاطر دارم و این مضمون که می‌گفت:
      شما قبول شدید، شما قبول شدید. کسی که بزرگ‌تر ‌‌از شماست و نمی‌شناسید، شما را پذیرفته و  لطفِ او را تجربه کرده‌اید. با آن که گناه‌کارید و از خدا و خودتان جدا و بیگانه شده‌اید و دیگر شایستۀ عشق و دوست‌داشتن نیستید، او باز هم شما را می‌پذیرد و در آغوش می‌گیرد و...  (تعابیر از آنِ من است. پُل تیلیش البتّه با ادبیاتِ فلسفی می‌گفت و این‌ها را هم به هیچ‌وجه، تصدیقِ انتزاعی نمی‌دانست که تجربه‌ای اساسی و حقیقی در برخوردِ انسان با خدا می‌خواند.)      

دردنوشت: گویا امروزی «آل اللّه» را به سمتِ شام، با غل و زنجیر و بر مَرکبِ بی‌جهاز روانه کردند...

* شجاعتِ بودن؛ پل تیلیش.

نظرات  (۷)

۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۰۹ هدهد بادصبا

اخلاق و فلسفه ی تطبیقی :)

پاسخ:
:)
شما قبول شدید 
 چه نگاه جالبی دارد مثل عرفای خودمان حرف میزند خیلی مشتاق شدم که بخوانمش متشکرم


برای درد نوشت هم الشام الشام ....
پاسخ:

بله؛ خیلی مسلمان بود!

سپاس که مطالعه کردید.

۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۰ غـ ـزالــ
درد نوشت....

خدا لعنت شون کنه....
پاسخ:
اللّهمّ العنهم جمیعا!
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۵ مریم ثانی

چه زنده و جذاب مینویسی آبگینه جان معراج السعاده را من هم خواندم ولی هیچ وقت مثل تو نگاهش نکرده بودم خیلی عالی بود و ممنونم

 

 

دردنوشت السلام علیک یا اهل بیت النبوه 

پاسخ:

چه لطف داری، مریم جانم!

ممنون که خواندی.

 

بله.

وا عجبا که در آن شهر شوم و در آن شام بی مشام، آوازۀ پرواز را ققنوس های دلگیر، با حلقه های زنجیر روایت می کردند!!

پاسخ:
سلام اللٌه علیهم اجمعین!
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۴ میثم علی زلفی
سلام
استاد طاهر زاده کتابی دارند با نام هنر مردن که مضمونش میشود شجاعت نبودن البته با حرف های گفته شده در تعارض نیست
وقتی تیتر را دیدم یکدفعه یاد آن کتاب افتادم که هنر نبودن را می آموزد
تشکر
پاسخ:
سلام بر شما؛
هنرِ مردن به معنای موتوا قبلِ اَن تموتوا؟
نام های به‌ظاهر متعارض امّا معنای در باطن هماهنگ. جالب!
تشکّر بابتِ توجّهِ.
یک لحظه در دردنوشت؛گمان کردم من نوشته ام؛الا لعنه الله علی القوم الظالمین

حالا پیشنهاد به خواندنش هم می دهید؛شجاعت بودن را عرض کردم؟
پاسخ:
بله ؛ شما هم به جهتِ همین مصیبات این نام را برگزیده بودید.

من که پسندیدم. البتّه خوانشش برمی‌گردد به چهار پنج سالِ پیش و خوب یادم نیست که آیا با همهٔ فصولش همراه بودم یا نه. از سوی دیگر شما فلسفه دوست نمی‌دارید، حالا در ابتیاع دست نگهدارید! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی