آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

I saw death in everything *

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۱۸ ب.ظ

     پاییز فصلِ من است، نه به آن دلیل که در میانۀ آن، چشم‌ها را بر این دنیای خراب گشوده‌ام، که همیشه و هماره، با آن زیسته‌ام!  آن‌گاه که می‌ایستم و سَر می‌چرخانم و به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که همیشه، حجمِ وسیعی از روح و روانِ من، در چنبرۀ تسخیرِ یک احساسِ عاطفیِ عمیق، تجربۀ یک اندوه و دل‌تنگیِ مداوم، گرفتار بوده و بابتِ این غمی که در پسِ پشتِ وجودم، درعمیق‌ترین لایه‌های ذهن و قلبم آشیان دارد، تب‌دار و نزار است. اِنگار کن در تمام کارهای روزمره؛ غذاخوردن، خوابیدن، مطالعه، ارتباط با دیگران... بخشی از وجودِ من، حاضر نبوده و نیست!  آرامشی توأم با ملال و ملالی توأم با آرامش داشته‌ام و با آن زیسته‌ام. جهانِ ذهنی‌ام و دنیای اندیشه‌هایم پریشان و مشوّش است، گرچه ظاهری، زیاده آرام و به زعمِ برخی، آرام‌بخش دارم.

 این روحِ نا‌آرام، گاهی دخترکی عروسک به دست و گریان، با گیس‌های بافته است، گاهی نوجوانی سرکش و بی‌قرار در پیِ کشفِ قوانینِ دنیاست، گاهی زنی عاشق که پیشِ چشمانش، محبوب را از آغوشش ربوده‌اند، گاهی مادری فرزندگم‌کرده و پریشان که هق‌هق‌کنان، کودکش را می‌جوید و گاهی هم، سَر به سَر، جداافتاده و بیگانه با زندگی که تنها از فرازِ پنجره‌ای به دنیا و بازی‌هایش، بی‌تفاوت و سرد می‌نگرد.
صد افسوس، سال
ها چه به‌سرعت از پیِ هم آمدند و رفتند!  آن روزهای کودکی چه اندازه مشتاق بودم که به چشمِ کودک نگاهم نکنند و حالا که به بزرگسالی رسیده‌ام... نه آن‌که آرزو و پایِ بازگشت داشته باشم که سخت و بسی سخت گذشته است و یادش، گاه‌ و بی‌گاه چون بادِ پُرخاشاک بر زندگیام میوزد؛ که حسرتِ فرصتهای ازدست‌رفته، اشتیاق‏های مرده، خواستنیهای تاریخ‌گذشته و انقضایافته با من است... حسرتِ عمرِ رفته با من است با وجودِ آنکه در طوفانها گرچه کمر خمکرده‌ام، از پا نیفتادهام و در رفتنها گرچه کُند و آهسته شدم، نایستادم. تمامِ  تلاشم را کردم که در برخورد با واقعیّتهای دنیای بزرگسالی، با شرایط سازگار شوم و محدودیت‌ها و اقتضائات را بپذیرم و درتصمیم‌هایم، قدم‌هایم معقول باشم امّا آن زمان که به پژواکِ روح گوش می‌دهم، با خود، آن خویشِ پنهان تنها می‌شوم؛ بالمعاینه مشاهده میکنم که «خاک بر باد داده‌ام و بر خود بی‌داد کرده‌ام» و «هیچم و کم از هیچ» و «من دستم پُرِ تنهایی»!
    گاهی می‌ایستم و به گذشته می‌نگرم؛ به سال‌ها قبل، به روزهای نوجوانی که پرنده‌ای بودم در قفس، در آرزوی پرواز، در پیِ کشفِ جهانهای تازه، آدم‌های متمایز و تجربه‌های نو با سَری پُر باد و دلی پُر شور... چه شد که در فراز و نشیبِ زندگی، در گذرِ زمان، آن آرزوها و رؤیاها این‌طور رنگ باختند و مُردند؟ چه شد که دنیایِ بزرگ‌سالی و آدم‌هایش این اندازه دور و دیر و هراسآور شدند؟ چه سخت و دردناک، این احساسِ انشراح و رهاشدهگیِ عمیق را پذیرفتم و باور کردم! چه بزرگ شده‌ام و پیر و خسته...

 

* «من مرگ را در همه چیز دیده‌ام»؛ از کتابِ «شبِ تاریکِ روح»، اثرِ «گرانت مونتگمری ولف».

نظرات  (۱۱)

شاید اگر بگویم که شرح حال اکثریت انسان ها را خواسته و ناخواسته بیان کرده اید..گمان کنید که و با خود بگویید که این درد؛چه بی درد برای ایفای نقش هم نوایی و توجیه و مرهم نهادن؛در جمله ای کوتاه؛همه را شریک کرده است!!اما بی هیچ سفسطه ای حقیقت را بیان کردم.
عجیب آنکه این ما؛انسان های هماره و همیشه و هنوز؛این باهمان و تنهایان؛همگی به همین درد و درک دچاریم و باز هم به رغم علی السویه بودن؛به قولتان؛دست هامان پر از تنهایی است....
پاسخ:

این باهمان و تنهایان...

 

تقاضا می‌کنم؛ لطف می‌کنید که می‌خوانید و عنایت دارید. 

....

 

محشر بود گریه کردم....

پاسخ:

ای دلِ مغموم! آروم باش، آروم! 

آفرین بر این قلم  محشر بود

 

گاهی بعضی پستهای حتی شخصی هم آیینه ای هستند در مقابل آدم  بسیار عمیق و ملموس واقعا عالی بود

پاسخ:
سپاس‌گزارم. حُسنِ نظرِ شماست!

سلام

بسیار عالی ممنون

 

پاسخ:
سلام بر شما؛

متشکّرم.
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند....
پاسخ:
پاییز با من مبتلا شود...
سلام علیکم

نوشتار زیبا و جانداری بود 

از نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
پاسخ:
و علیکم السّلام؛

متشکّرم. لطف دارید.
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ
۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۸ کمی خلوت گزیده!
چه بزرگ شده ام و پیر و خسته...
.
.
.
هیچوقت درمورد خودم فکر نمی کردم اینقدر زود، دختر پرجنب و جوش همه جا حاضر، بشه یه دختر آروم کم پیدا...
.
.
.
خیلی خوب توصیف کرده بودی این حس مشترک رو...
پاسخ:
عزیزم...

خوب خواندی.
می روم
بر جاده ی تنهایی ،
نه، غم در سینه ی من نیست که آن را در نگاهم بخوانی؛
اندوه، جهانی است که در آن زندگی کرده ام.
می دانم زیستن را، ولی این لذت حیات نیست.
تکاپویی است برای وظیفه
و تقلّایی است برای تکلیف،
گاهی به هیجان می آیم ، برای لبخند کودکان
و زیر لب آواز می خوانم برای نسیم های صبح گاهی
ولی دیر نمی پاید که خویش را تنها می یابم همسفر دلتنگی.
و گاهی خیلی دلم می سوزد برای روح شکرگزارم،
که چنین ملالت زده غم می سراید.
....
و البته همه ی این ها را « جمله می داند خدای حال گردان غم مخور »

تولدتان هم مبارک.
پاسخ:

«و توانِ غمناکِ تحمّلِ تنهایی،

تنهایی،

تنهاییِ عریان.

و انسان دشواریِ وظیفه است!»

 

بله.

 سپاس‌گزارم.

این قلم لعنتی تو آدمو نابود میکنه ...

چه عنوانی هم انتخاب کردی!!!
پاسخ:
 «نگاه کن!

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی،

تو فرو رفتی!»

 

 

سلام علیکم
سخت غمگین و عالی بود.
خداوند یاورتان!
پاسخ:

و علیکم السّلام؛

لطف دارید و سپاس که مطالعه کردید.

 

«این روح نا آرام گاهی دخترکی عروسک به دست و گریان با گیس های بافته است‌»
نمیدونم چرا ولی وقتی این جمله رو خوندم حس عجیبی پیدا کردم
شاید.    «حس مشترک»
پاسخ:
سپاس که مطالعه کردید و همین‌طور بابتِ همراهی.