I saw death in everything *

     پاییز فصلِ من است، نه به آن دلیل که در میانۀ آن، چشم‌ها را بر این دنیای خراب گشوده‌ام، که همیشه و هماره، با آن زیسته‌ام!  آن‌گاه که می‌ایستم و سَر می‌چرخانم و به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که همیشه، حجمِ وسیعی از روح و روانِ من، در چنبرۀ تسخیرِ یک احساسِ عاطفیِ عمیق، تجربۀ یک اندوه و دل‌تنگیِ مداوم، گرفتار بوده و بابتِ این غمی که در پسِ پشتِ وجودم، درعمیق‌ترین لایه‌های ذهن و قلبم آشیان دارد، تب‌دار و نزار است. اِنگار کن در تمام کارهای روزمره؛ غذاخوردن، خوابیدن، مطالعه، ارتباط با دیگران... بخشی از وجودِ من، حاضر نبوده و نیست!  آرامشی توأم با ملال و ملالی توأم با آرامش داشته‌ام و با آن زیسته‌ام. جهانِ ذهنی‌ام و دنیای اندیشه‌هایم پریشان و مشوّش است، گرچه ظاهری، زیاده آرام و به زعمِ برخی، آرام‌بخش دارم.

 این روحِ نا‌آرام، گاهی دخترکی عروسک به دست و گریان، با گیس‌های بافته است، گاهی نوجوانی سرکش و بی‌قرار در پیِ کشفِ قوانینِ دنیاست، گاهی زنی عاشق که پیشِ چشمانش، محبوب را از آغوشش ربوده‌اند، گاهی مادری فرزندگم‌کرده و پریشان که هق‌هق‌کنان، کودکش را می‌جوید و گاهی هم، سَر به سَر، جداافتاده و بیگانه با زندگی که تنها از فرازِ پنجره‌ای به دنیا و بازی‌هایش، بی‌تفاوت و سرد می‌نگرد.
صد افسوس، سال
ها چه به‌سرعت از پیِ هم آمدند و رفتند!  آن روزهای کودکی چه اندازه مشتاق بودم که به چشمِ کودک نگاهم نکنند و حالا که به بزرگسالی رسیده‌ام... نه آن‌که آرزو و پایِ بازگشت داشته باشم که سخت و بسی سخت گذشته است و یادش، گاه‌ و بی‌گاه چون بادِ پُرخاشاک بر زندگیام میوزد؛ که حسرتِ فرصتهای ازدست‌رفته، اشتیاق‏های مرده، خواستنیهای تاریخ‌گذشته و انقضایافته با من است... حسرتِ عمرِ رفته با من است با وجودِ آنکه در طوفانها گرچه کمر خمکرده‌ام، از پا نیفتادهام و در رفتنها گرچه کُند و آهسته شدم، نایستادم. تمامِ  تلاشم را کردم که در برخورد با واقعیّتهای دنیای بزرگسالی، با شرایط سازگار شوم و محدودیت‌ها و اقتضائات را بپذیرم و درتصمیم‌هایم، قدم‌هایم معقول باشم امّا آن زمان که به پژواکِ روح گوش می‌دهم، با خود، آن خویشِ پنهان تنها می‌شوم؛ بالمعاینه مشاهده میکنم که «خاک بر باد داده‌ام و بر خود بی‌داد کرده‌ام» و «هیچم و کم از هیچ» و «من دستم پُرِ تنهایی»!
    گاهی می‌ایستم و به گذشته می‌نگرم؛ به سال‌ها قبل، به روزهای نوجوانی که پرنده‌ای بودم در قفس، در آرزوی پرواز، در پیِ کشفِ جهانهای تازه، آدم‌های متمایز و تجربه‌های نو با سَری پُر باد و دلی پُر شور... چه شد که در فراز و نشیبِ زندگی، در گذرِ زمان، آن آرزوها و رؤیاها این‌طور رنگ باختند و مُردند؟ چه شد که دنیایِ بزرگ‌سالی و آدم‌هایش این اندازه دور و دیر و هراسآور شدند؟ چه سخت و دردناک، این احساسِ انشراح و رهاشدهگیِ عمیق را پذیرفتم و باور کردم! چه بزرگ شده‌ام و پیر و خسته...

 

* «من مرگ را در همه چیز دیده‌ام»؛ از کتابِ «شبِ تاریکِ روح»، اثرِ «گرانت مونتگمری ولف».

۱ موافق ۰ مخالف
شاید اگر بگویم که شرح حال اکثریت انسان ها را خواسته و ناخواسته بیان کرده اید..گمان کنید که و با خود بگویید که این درد؛چه بی درد برای ایفای نقش هم نوایی و توجیه و مرهم نهادن؛در جمله ای کوتاه؛همه را شریک کرده است!!اما بی هیچ سفسطه ای حقیقت را بیان کردم.
عجیب آنکه این ما؛انسان های هماره و همیشه و هنوز؛این باهمان و تنهایان؛همگی به همین درد و درک دچاریم و باز هم به رغم علی السویه بودن؛به قولتان؛دست هامان پر از تنهایی است....

این باهمان و تنهایان...

 

تقاضا می‌کنم؛ لطف می‌کنید که می‌خوانید و عنایت دارید. 

....

 

محشر بود گریه کردم....

ای دلِ مغموم! آروم باش، آروم! 

آفرین بر این قلم  محشر بود

 

گاهی بعضی پستهای حتی شخصی هم آیینه ای هستند در مقابل آدم  بسیار عمیق و ملموس واقعا عالی بود

سپاس‌گزارم. حُسنِ نظرِ شماست!

سلام

بسیار عالی ممنون

 

سلام بر شما؛


متشکّرم.

پاییز میرسد که مرا مبتلا کند....

پاییز با من مبتلا شود...

سلام علیکم

نوشتار زیبا و جانداری بود 

از نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

و علیکم السّلام؛


متشکّرم. لطف دارید.
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ

چه بزرگ شده ام و پیر و خسته...
.
.
.
هیچوقت درمورد خودم فکر نمی کردم اینقدر زود، دختر پرجنب و جوش همه جا حاضر، بشه یه دختر آروم کم پیدا...
.
.
.
خیلی خوب توصیف کرده بودی این حس مشترک رو...

عزیزم...


خوب خواندی.

می روم
بر جاده ی تنهایی ،
نه، غم در سینه ی من نیست که آن را در نگاهم بخوانی؛
اندوه، جهانی است که در آن زندگی کرده ام.
می دانم زیستن را، ولی این لذت حیات نیست.
تکاپویی است برای وظیفه
و تقلّایی است برای تکلیف،
گاهی به هیجان می آیم ، برای لبخند کودکان
و زیر لب آواز می خوانم برای نسیم های صبح گاهی
ولی دیر نمی پاید که خویش را تنها می یابم همسفر دلتنگی.
و گاهی خیلی دلم می سوزد برای روح شکرگزارم،
که چنین ملالت زده غم می سراید.
....
و البته همه ی این ها را « جمله می داند خدای حال گردان غم مخور »

تولدتان هم مبارک.

«و توانِ غمناکِ تحمّلِ تنهایی،

تنهایی،

تنهاییِ عریان.

و انسان دشواریِ وظیفه است!»

 

بله.

 سپاس‌گزارم.

این قلم لعنتی تو آدمو نابود میکنه ...

چه عنوانی هم انتخاب کردی!!!

 «نگاه کن!

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی،

تو فرو رفتی!»

 

 

سلام علیکم
سخت غمگین و عالی بود.
خداوند یاورتان!

و علیکم السّلام؛

لطف دارید و سپاس که مطالعه کردید.

 

«این روح نا آرام گاهی دخترکی عروسک به دست و گریان با گیس های بافته است‌»
نمیدونم چرا ولی وقتی این جمله رو خوندم حس عجیبی پیدا کردم
شاید.    «حس مشترک»

سپاس که مطالعه کردید و همین‌طور بابتِ همراهی.

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان