آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد...*

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ

     همکارم چندوقتِ پیش، در دفترِ مدرسه تعریف ‌می‌کرد که یکی از دان‍ش‌آموزانش، رگِ دستش را زده و در کمدِ لباس تمام کرده است! انتحار کارِ ابلهانه‌ای‌ست ولی درعینِ حال، خیلی هم غم‌انگیز است! آدم‌هایی که به خودکُشی می‌رسند، گاهی یک گفتگوی کوتاه، یک نوازشِ از سَرِ مِهر و دوستی، یک بهانۀ ساده و سطحی، می‌تواند نجات‌شان دهد و به زندگی و دنیا بازشان گرداند! از آن روزی، به دخترک و حال و روزش فکر می‌کنم و پُرم از ای کاش و حیف! 

      فیلمِ «عبّاس کیارستمی» هم آمد پیشِ چشمانم؛ البتّه یادم نمی‌آید که «همایونِ ارشادیِ» «طعمِ گیلاس» چرا قصدِ خودکشی داشت؟ چه باعث شده بود که به نقطۀ پایان برسد؟ دچارِ یأسِ فلسفی شده بود؟ معشوقه ترکش گفتهبود؟ نامردی و نارفیقی دیدهبود؟ دشواریِ وظیفه بر دوشش، سنگینی می‌کرد؟ نمی‌دانم و خیلی هم مهم نیست چرا، مهم آن است که رسیده بود به آن نقطه از زندگی که دیگر هیچ‌چیز در این دنیا، حالِ خرابش را خوب نمی‌کرد؛ نه مستی و راستی و نه سیگار دودکردن لبِ طاقچۀ غروب و نه زنِ زیبا و نه ثروتِ زیاد و نه سفرِ دراز و نه کتابِ خوب و... زندگی با همۀ پُربودنش تمام شده بود و چارهای نداشت جز خوابیدن در آن گودال، به امیدِ آنکه دیگر صبحِ فردا زنده نباشد! (البتّه پُرواضح است که فیلم در گفتمانِ دین قرار نمی‌گیرد.)   

     سکانسِ جالب و تداعی‌شده برای من، آنجایی بود که پیرمردِ کارگرِ موزه، برای منصرف‌کردنِ ارشادی از دورۀ جوانیاش می‌گفت و اینکه او هم قصدِ خودکشی داشته و نیمه‌شبی برخاسته و طنابِ دار به دست، به حومۀ شهر رفته و وقتی بالای درخت، مشغولِ بستنِ طناب بوده، چشمش به دستهای پُر از توتِ درخت افتاده و بالکل مردن را فراموش کرده و تا صبح، مشغولِ خوردن شده و دیگر هم قصدِ مردن نداشته!

    حالا اینکه یک آدمی به قصدِ مردن برود بالای یک درخت و بعد ساعت‌ها بنشیند به خوردن، طنز است امّا به نظرم اصلِ داستان همین است و خیلی هم دور از ذهن نیست. گاهی انگیزههای زندگی، دلخوشی‌ها و بهانههای بودن به همین اندازه ساده‌اند و کوچک! کاش دخترک آنها را می‌دید و یا کسی نشانش می‌داد و باز زندگی می‌کرد!

«مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می
گوید: امّا باز باید زیست،
باید زیست،
      باید زیست...»*

 

 

* اخوان ثالث.

** طعمِ گیلاس(1376)؛ نویسنده و کارگردان: عبّاس کیارستمی.

نظرات  (۹)


جالب بود

فیلم را ندیده ام؛قسمت درخت توت و انصراف؛یاد شعرهای سهرابم انداخت؛البته انتخاب شعر اخوان هم جالبه
پاسخ:
سپاس.
بله؛ ابتدا عنوان: «زندگی درکِ همین اکنون است» بود.
سلام
فیلم کسل کننده ای بود ولی پست شما عالی بود 
خیلی هم برای دخترک ناراحت شدم 
پاسخ:
سلام بر شما؛
متشکّرم.
بله خیلی باعثِ تأسّفه!
۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۷ هدهد باد صبا
زندگی شاید همین باشد ....

:-(
پاسخ:

زندگی با ماجراهای فراوانش،
ظاهری دارد به‌سانِ بیشه‎ای بغرنج و درهم‎باف
                        ماجراها گونه‎گون و رنگ‌وارنگ‎ست؛
چیست امّا ساده‎تر از این، که در باطن،
                تار و پودِ هیچی و پوچی هم‎آهنگ است؟!

امّا باید زیست!

        باید زیست!

              باید زیست...

فیلم را ندیدم و نظری نمی‌توانم بدهم ولی پست خوبی است و شعر اخوان هم که عالی ست

یک فریب ساده و کوچک ....

پاسخ:

متشکّرم که مطالعه کردید.

بله.

۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۸ میثم علی زلفی
پست خوبی بود
مخصوصا بخش درخت توتش، خیلی جالب گفتید واقعا زنده ماندن به کمترین انگیزه ها نیازمند است اما امان از ناتوانی ما در روح دمیدن در اطرافیان
پاسخ:

سپاس.

ناتوانی و خیلی وقت‌ها نامهربانی و بی‌همّتیِ ما!

۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۱ غـ ـزالــ
چندسال پیش بهمون خبر دادن یکی از بچه های دانشگاه خودکشی کرده...
و من داشتم چندساعتی به روزهایی فکرمیکردم که فکر مرگ مثل آونگ در سرش تکان میخورده...

امید عنصر مهمی در زندگی آدم هاست....
پاسخ:

همۀ آن ساعت‌هایی که در حالِ تصمیم‌گرفتن بود...

 

اصلاً آدمی به امید زنده است و ناامیدی، بزرگترین گناهِ بشر!

 

و البتّه که امید و نومیدی، آدم به آدم فرق می‌کند! :-)

۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۸:۲۹ کمی خلوت گزیده!
:(((
پاسخ:
به‌به کربلایی مرضیّه جانم! :**
۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۹ خانم لبخند
هیچوقت هیچوقت نتونستم درک کنم که یه آدم، هرچقدم که بهش سخت بگذره، چطور میتونه کاری کنه که هیـــچ جبرانی نداره و آخرتش رو سراسر خسران کنه؟ چطور میتونه یک ابدیتِ خوفناک رو بپذیره؟ به ابدی بودنش که فکر میکنه دلم میخواد بترکه! :(
پاسخ:

من و شما شُکرِ خدا، از نعمتِ دین و ولایت برخورداریم، عزیزم! بسیاری خواسته و ناخواسته، از این راهِ نجات بی‌بهره هستند. من به انسانِ بی‌دین، خیلی وقت‌ها حق می‌دهم که به خودکشی برسد!  

 

لطفِ خدا بیش‌تر از جُرمِ ماست! دعایش کنیم و امّید که پروردگارِ مهربان بابتِ سنِّ کم و جهلِ بسیارش، از او بگذرد!

یا حسرة علی العباد

با چنین پروردگاری و این‌چنین ناامیدواری
پاسخ:
بله.
مع الأسف!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی