رندانِ صبوحی‌زدگان *

    نگاه کن! با دل‌های پریشان و بی‌قرار،  چشم‌های تر، سینه‌های زخمی، بال‌های خسته، جامه دریده و نیلی، به احترامِ حضرتِ عشق، تمام‌قد ایستاده، بزم آغاز می‌کنند؛ همه با هم و هماهنگ، بال می‌گشایند و ذکر می‌گویند و اشک می‌فشانند و نامِ دل‌بَر که می‌آید، مست از بادۀ یادش، اختیار از کف داده، دَم می‌گیرند، می‌جوشند و می‌خروشند و می‌چرخند و می‌رقصند و پرواز می‌کنند! این همان سماعی نیست که باید و شاید؟! کجاست آن شیخکِ کذّاب و آن صوفیِ مدّعی تا این بی‌خودی و شوریده‌گی را تماشا کند و خاموش بماند و بمیرد؟

 

 * حافظ جان.

۱ موافق ۰ مخالف

به به

لذت بردم واقعا

خدا را شُکر و ممنونم.

 

سلام

 

بسیار زیبا

 

اجر شما با سید الشهدا

 

 

سلام بر شما؛

لطف دارید.

اِن‌شاءللّه...

 

چه خوب بود 

احساس غرور کردم و لذت بردم

متشکّرم.

الحمدللّه.

سلام بر حضرت عشق


با اجازه ی شما ارسال شد برای رفقای هیئت همان رندان صبوحی زدگان ....

خواهش می‌کنم و تشکّر.

خوشا حال و بالِ شما و هیئتِ شما!

این ذوق و سماع ما مجازی نبُوَد
این وجد که می کنیم بازی نبوَد

با بی خبران بگو که ای بی خردان
بیهوده سخن بدین درازی نبود!

متشکّرم جنابِ «نائب» ولی شعر را جستجو کردم و دیدم، سرودۀ «علاءالدّولۀ سمنانی»؛ صوفی و منکرِ حضورِ امامِ زمان است. جزوِ همان دسته‌ای که در پایانِ این یادداشت، تسخرشان رفت.  


احسنت

هم باید و هم شاید

سپاس.

بله.

عالی عالی

ممنون.

من ازصاحب شعر اطلاع داشتم و عمداً این شعر را استفاده کردم و البته کمی هم هدفمند!

متوجّهِ منظور و هدف‌تان نمی‌شوم. چرا؟ شما هم از بابِ سُخره ذکر کردید؟

منظورم این بود که اگربخواهیم وصف حال شیفتگان ائمه را در مجالس مداحی و سینه زنی، به مجلس بزم و رقص تشبیه کنیم، در این صورت علاءالدوله سمنانی ملعون از ما مدعی تر و جلوتر است...!!

به عبارتی، این یک ان قُلت پنهان بود بر بعضی مفاهیم نوشتۀ زیبای شما که نخواستم مستقیم گفته باشم. ان قلت یواشکی فقط روی واژه های «بزم» و «رقصیدن». 

چنین اِشکال و اِن‌قلتی از حضرتِ‌عالی بعید بود!

شما با ادبیات و بزرگانی چون سنایی، حافظ و... آشنایی دارید و می‌دانید که چرا و چگونه حظِّ معنوی و ملکوتی را در ظرفِ برخی واژگان و اصطلاحات محسوس و ملموس می‌کنند و...

متصوّفه و عرفای دغلِ ادبیاتِ فارسی، از معنویّت و شهودی کذایی و دروغی دَم می‌زنند و آبشخورشان و صاحبِ لوا و خرقه‌شان نجس و پلشت است، نه ظرف و واژگان!

اتفاقاً چنین ان قلتی را از من بعید ندانید.

من هم این راقبول دارم و درک می کنم که حظوظ معنوی با استفاده از ظرفیت برخی واژگان، مثل شاهد و می و مطرب و ساقی و مستی و سرمستی و رندی و سرخوشی و شنگولی و نغمه و آواز و وجد و سرور و دست افشانی و امثال این ها ملموس تر و محسوس تر می شوند. و این را هم می دانم و میفهمم که برای فهم و درک مطلب، راهی مناسب تر از این نیست و اصولاً با فرهنگ و اصطلاحات و ادبیات گفتاری عرفا آشنایی لازم را دارم. اما، این را هم باور دارم که هر حظی هرجا به دست نمی آید و هر واژه ای هم مناسب هر حظی نیست. کما اینکه به سر و سینه زدن و سوکواری کردن در قتل مظلومانۀ حجت خدا و حسین حسین گفتن را مصداق رقصیدن نمی دانم. چرا که در چنین شرایطی عزادار حسین در حال ملامت کردن خویش است و ابتهاجی حاصل نمی شود که بخواهد منجر به رقصیدن او شود.

به این ترتیب، حساب بزم معنوی را از رزم معنوی جدا می دانم و رقصیدن را نیز در همه جا نمی پذیرم و نمی توانم شاهدش باشم. ایضاً، نامگذاری بزم معنوی را روی هر مراسمی  در هر جا و در هر شرایطی نه میسور می دانم و نه ممدوح. همچنانکه معتقدم به کار بردن لفظ رقصیدن در هر شرایطی برازنده نیست و برای هر کاری نیز شأنیت ندارد..

رقصیدن، جایی به دل می نشیند که عاشق می خواهد، خوف و خطر را به سخره بگیرد. مثل این بیت:

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

و یا مثلاً در وصفِ حال یاران اباعبدالله در شب عاشورا گفته اند که آن شب همه شاد و شنگول بودند. بخشی از اوقاتشان را به شوخی و مزاح میگذراندند و برای رسیدن به شهادت لحظه شماری می کردند.که معنی و مفهوم آن، می تواند عشق به شهادت و نهراسیدن از مرگ باشد.

نظرِ شما محترم است، گرچه با آن موافق نیستم.

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان