آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

رندانِ صبوحی‌زدگان *

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ

    نگاه کن! با دل‌های پریشان و بی‌قرار،  چشم‌های تر، سینه‌های زخمی، بال‌های خسته، جامه دریده و نیلی، به احترامِ حضرتِ عشق، تمام‌قد ایستاده، بزم آغاز می‌کنند؛ همه با هم و هماهنگ، بال می‌گشایند و ذکر می‌گویند و اشک می‌فشانند و نامِ دل‌بَر که می‌آید، مست از بادۀ یادش، اختیار از کف داده، دَم می‌گیرند، می‌جوشند و می‌خروشند و می‌چرخند و می‌رقصند و پرواز می‌کنند! این همان سماعی نیست که باید و شاید؟! کجاست آن شیخکِ کذّاب و آن صوفیِ مدّعی تا این بی‌خودی و شوریده‌گی را تماشا کند و خاموش بماند و بمیرد؟

 

 * حافظ جان.

نظرات  (۱۱)

۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۴ پشت کوهها

به به

لذت بردم واقعا

پاسخ:
خدا را شُکر و ممنونم.
۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱ محمد صادق

 

سلام

 

بسیار زیبا

 

اجر شما با سید الشهدا

 

 

پاسخ:

سلام بر شما؛

لطف دارید.

اِن‌شاءللّه...

 

۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۵ کمی خلوت گزیده!
ای جانم...
پاسخ:
:)
چه خوب بود 

احساس غرور کردم و لذت بردم
پاسخ:

متشکّرم.

الحمدللّه.

۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۱ ایستاده در غبار
سلام بر حضرت عشق


با اجازه ی شما ارسال شد برای رفقای هیئت همان رندان صبوحی زدگان ....
پاسخ:

خواهش می‌کنم و تشکّر.

خوشا حال و بالِ شما و هیئتِ شما!

این ذوق و سماع ما مجازی نبُوَد
این وجد که می کنیم بازی نبوَد

با بی خبران بگو که ای بی خردان
بیهوده سخن بدین درازی نبود!
پاسخ:
متشکّرم جنابِ «نائب» ولی شعر را جستجو کردم و دیدم، سرودۀ «علاءالدّولۀ سمنانی»؛ صوفی و منکرِ حضورِ امامِ زمان است. جزوِ همان دسته‌ای که در پایانِ این یادداشت، تسخرشان رفت.  

احسنت

هم باید و هم شاید
پاسخ:

سپاس.

بله.

۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۰ هدهد باد صبا
عالی عالی
پاسخ:

ممنون.

من ازصاحب شعر اطلاع داشتم و عمداً این شعر را استفاده کردم و البته کمی هم هدفمند!
پاسخ:
متوجّهِ منظور و هدف‌تان نمی‌شوم. چرا؟ شما هم از بابِ سُخره ذکر کردید؟

منظورم این بود که اگربخواهیم وصف حال شیفتگان ائمه را در مجالس مداحی و سینه زنی، به مجلس بزم و رقص تشبیه کنیم، در این صورت علاءالدوله سمنانی ملعون از ما مدعی تر و جلوتر است...!!

به عبارتی، این یک ان قُلت پنهان بود بر بعضی مفاهیم نوشتۀ زیبای شما که نخواستم مستقیم گفته باشم. ان قلت یواشکی فقط روی واژه های «بزم» و «رقصیدن». 
پاسخ:
چنین اِشکال و اِن‌قلتی از حضرتِ‌عالی بعید بود!
شما با ادبیات و بزرگانی چون سنایی، حافظ و... آشنایی دارید و می‌دانید که چرا و چگونه حظِّ معنوی و ملکوتی را در ظرفِ برخی واژگان و اصطلاحات محسوس و ملموس می‌کنند و...

متصوّفه و عرفای دغلِ ادبیاتِ فارسی، از معنویّت و شهودی کذایی و دروغی دَم می‌زنند و آبشخورشان و صاحبِ لوا و خرقه‌شان نجس و پلشت است، نه ظرف و واژگان!

اتفاقاً چنین ان قلتی را از من بعید ندانید.

من هم این راقبول دارم و درک می کنم که حظوظ معنوی با استفاده از ظرفیت برخی واژگان، مثل شاهد و می و مطرب و ساقی و مستی و سرمستی و رندی و سرخوشی و شنگولی و نغمه و آواز و وجد و سرور و دست افشانی و امثال این ها ملموس تر و محسوس تر می شوند. و این را هم می دانم و میفهمم که برای فهم و درک مطلب، راهی مناسب تر از این نیست و اصولاً با فرهنگ و اصطلاحات و ادبیات گفتاری عرفا آشنایی لازم را دارم. اما، این را هم باور دارم که هر حظی هرجا به دست نمی آید و هر واژه ای هم مناسب هر حظی نیست. کما اینکه به سر و سینه زدن و سوکواری کردن در قتل مظلومانۀ حجت خدا و حسین حسین گفتن را مصداق رقصیدن نمی دانم. چرا که در چنین شرایطی عزادار حسین در حال ملامت کردن خویش است و ابتهاجی حاصل نمی شود که بخواهد منجر به رقصیدن او شود.

به این ترتیب، حساب بزم معنوی را از رزم معنوی جدا می دانم و رقصیدن را نیز در همه جا نمی پذیرم و نمی توانم شاهدش باشم. ایضاً، نامگذاری بزم معنوی را روی هر مراسمی  در هر جا و در هر شرایطی نه میسور می دانم و نه ممدوح. همچنانکه معتقدم به کار بردن لفظ رقصیدن در هر شرایطی برازنده نیست و برای هر کاری نیز شأنیت ندارد..

رقصیدن، جایی به دل می نشیند که عاشق می خواهد، خوف و خطر را به سخره بگیرد. مثل این بیت:

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

و یا مثلاً در وصفِ حال یاران اباعبدالله در شب عاشورا گفته اند که آن شب همه شاد و شنگول بودند. بخشی از اوقاتشان را به شوخی و مزاح میگذراندند و برای رسیدن به شهادت لحظه شماری می کردند.که معنی و مفهوم آن، می تواند عشق به شهادت و نهراسیدن از مرگ باشد.

پاسخ:
نظرِ شما محترم است، گرچه با آن موافق نیستم.