آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

عاقبت، هجومِ ناگهانِ عشق...

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۹ ب.ظ

     زمانی فکر می‌کردم، عشق یک فرصت و موهبت است. هر آدمی از عاشقی بهره نمی‌برد، هرکس و ناکسی طعمِ شیدایی را نمی‌چشد، عاشقِ دل‌خسته نمی‌شود. منظورم از عشق؛ نه عشق به انسان و انسانیّت، نه عشقِ انتسابی و علاقه به پدر و مادر و فرزند و نه عشق به وطن و علم و شغل و طبیعت... که منظورم عشق به آن نیمۀ دیگر است. عاشقی بر کسی که کاملاً زمینیست، اسطوره نیست، خارقالعادّه نیست. فرقی ندارد که اهلِ کجاست؟ زبانش چیست؟ زشت است یا زیبا؟ فقیر است یا غنی؟ کوچک است یا بزرگ؟... برای تو بهترینِ تاریخ است، نسخه‌های کروموزومی و ژن‌هایش، برایت مبداءِ زندگی است. همهٔ آن حجمی از فضا که با وجودش پُر شده، برایت مأمنِ آرامش است، با شش دانگِ حواس می‌فهمی‌اش، تا منتهای وجود می‌خواهی‌اش و مهم‌تر آنکه همهٔ این‌ها به گذرِ زمان هم تغییر نمی‌کند. بی‌خیالِ گلهگذاری‌های زنانه و نگاه‌های مزخرف فمنیستی، دلت ضعف می‌رود، وقتی مصحف می‌خوانی که «الرّجال، قوّامون علی النّساء»، «لِتسکنو الی‌ها»، «هنَّ لباسٌ لکم»، دلت می‌خواهد بر سجّادۀ او نماز بخوانی، ذکرت را با دانه‌های تسبیحِ دورِ انگشتان او بگویی، گاهی یواشکی لباسش را بپوشی و عطرِ تنش، بشود هوای نفس‌کشیدنت. با نگاهش تنت بلرزد، شیطنتت گُل کند، بیمار که شد، نفَست تنگ شود، وقتِ گریه‌اش، قلبت از حرکت بایستد، وقتِ خنده‌اش، همۀ شادی‌های عالَم از آنِ تو باشد، اَخم که کرد و گِره که به ابرو انداخت، با توپ و تشر‌هایش، قلبت به شماره بیفتد و بترسی، بلرزی و بعد لوس شوی و ناز کنی. با او شب‌هایت آفتابی باشد و روز‌هایت مهتابی. آغوشش پناهت، تکیهگاهت، دست‌هایش قبله‌گاه بوسه‌ات... و خلاصه بشود‌‌ همان خدای کوچکِ بهشتت که اگر یکتاپرست نبودی، بر او سجده می‌کردی!

     و خب من آنقدر دیوانه بودم که عاشقی را با این تعریف باور داشته باشم. مرزِ جنون که سهل بود، استحاله را هم بگذرانم. آنقدر دیوانه بودم که زندگیا‌م، یک جایی متوقّف شود و حافظهٔ انسانی‌ام کور شود و تنها یک نام در خاطرم بماند که با آن روزگار از سَر بگذرانم. من آنقدر دیوانه بودم که از آن مجنونِ بیابان‌گردِ قصّه‌ها هم، عبور کنم...

     و اینکه حالا من با آن همه دیوانهگی، اینطور روی پا‌هایم ایستاده‌ام، بی‌دلیل نیست! دلایلی ناگفته که تنها خودم می‌دانم و خدای خودم و از کجا شروع کنم که بغضم نگیرد، بغضت نگیرد؟! 

       می‌دانی! از یک جایی به بعد، راه کات می‌شود. آرمان‌ها و عشق‌ها و باور‌ها هم. از یک جایی به بعد، بخارایت بخار می‌شود و انگار نه انگار که... من هم کات شدم و این آدمِ کات‌شده، نشسته‌است اینجا و این واژه‌ها را می‌نویسد و به خودِ دیروزش می‌خندد و البتّه که با درد می‌خندد و البتّه که این آدمِ کات‌شده، دلش می‌خواست تا ابد، در میان آن حس‌های مبهمِ تکرارناپذیر، در آن دایرهٔ پریشانی باقی بماند و تعریفِ شخصی‌اش از عشق را فریاد کند! 

        امّا امروزِ روزگار، فهمیده است که آدمی‌زاد به طرزِ دهشتناکی، دینامیک است. آدمِ دیروز، ابداً آدمِ امروز نیست و آدمِ فردا هم. یک‌وقت‌هایی، یک‌جاهایی، آدمی برای خودش هم غریبه می‌شود و البتّه که این عدمِ ثبات و دگرگونیِ دائمی و آن دلدادگی، جمعِ اضدادند و تنهاییِ اصیل و ذاتیِ انسان است که همیشه و هماره با او می‌ماند و انگار که باید باشد و انگار که با همهٔ آن حجمِ غمی که در آن نهفته است، دوست‌داشتنی است، شاید است و تو هر اندازه هم که تقلّا کنی و دست و پا بزنی، باز هم بر فراز همان نقطهٔ تنهایی ایستاده‌ای...

       امروزِ روزگار، این آدمِ کات‌شده، وجدان کرده است که این دنیای وارونه و آدم‌های وارونه‌اش، عاشقی را نمی‌فهمند و عاشقی هم آن‌ها را نمی‌فهمد. باید زندگی کرد و زندگی یعنی باید‌ها....  و تازه همین بایدهای زندگی هم مدام در حالِ تغییرند؛ از باید‌های بی‌اعتبارِ کودکی تا باید‌های سال‌های آفتابِ لب بام بودن... از بایدِ خیس‌کردن رختخوابِ کودکی تا بایدِ امتحان‌های علوم و جغرافی و بایدِ بلوغ ذهنی و جنسی و لابد آن بعدترش، بایدِ جفتگیری و تولیدِمثل و در نهایت هم بایدِ زنده نبودن! و البتّه که، زندگیِ آن کسی هم بهتر است که از این باید‌ها سربلندتر بیرون بیاید! امّا می‌دانی با همۀ این‌ها، این آدمِ کات‌شده، هنوز و تا همیشه دیوانه‌است؛ هنوز هم یک رؤیای رنگی در ذهن دارد و آن اینکه ماورای همهٔ امروز‌ها، فرداهایی هست به وسعتِ همهٔ تاریخ و جغرافیای زمین؛ دنیایی هست در پیشِ رو، با کرور کرور لحظه‌های خوب و آدم‌های خوب، دنیایی امن، روشن و بی‌غصّه! آن روزها؛ هرچقدر دور، هرچقدر دیر، می‌آید و آن‌جاست که می‌شود عاشق بود!*

گرچه گریه‌های گاه‌گاهِ من
              آب می‌دهد درختِ درد را
برقِ آهِ بی‌گناهِ من
             ذوب می‌کند،
سدِّ صخره‌های سختِ درد را؛
فکر می‌کنم،
            عاقبت هجومِ ناگهانِ عشق
فتح می‌کند
            پایتختِ درد را
                                        (قیصر امین‌پور) 

 

 * از سیاهه‌های قدیمی که امروز البتّه تمام‌قد، با آن همراه نیستم... 

نظرات  (۲۶)

بسیار عالی واقعا زیبا نوشتید ...

 

این نوشته تبریک دارد

پاسخ:

بسیار لطف دارید.

سپاس‌گزارم.

۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۵ کمی خلوت گزیده!
عشق آدم را دیوانه می کند، به تمام معنا...
دیوانه هم باید و نباید نمی فهمد...
گاهی باید هایی که زمانی واسطه ی عاشق شدنش بود را پرت می کند به دوری، شاید برای همیشه...
پاسخ:
شاید!
۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷ ایستاده در غبار
سلام به آبگینه ی گرامی
پست محشری بود. بعد از مدت ها یک روایت درباره ی عشق خواندم که با بند بندش ارتباط بر قرار کردم. یک نوشته پر از صداقت و صمیمیت
خوشحالم که مدتی است با وبلاگ تان آشنا شده ام.
یا حق
پاسخ:

سلام بر شما؛

حسُنِ نظرِ شماست، متشکّرم.

بزرگوارید و سپاس که لطف دارید و قدم‌رنجه می‎‌کنید.

یک عاشقانه ی زنانه ی محشر 
آفرین بر این قلم بسیار دلنشین و زیبا و عمیق
پاسخ:
سپاس که مطالعه کردید و لطف دارید.  
...
محشر بود ! چقدر خوب نوشتی دختر!  

پاسخ:
:*
زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت لت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بی هوده می خوانید 
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بی هوده نیست .
 
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است
پاسخ:

غلطِ تایپی داشتی‌ها:

«شکنجۀ پنهانِ سکوتت را آشکاره کن...»

چند وقته می‌خوام شاملو بخونم و نمیشه. 

 

سلام بر سرکار خانم موسوی
با نرگس جان چندبار خواندیم و بسیار کیف کردیم .
می‌دانستم که قلم شما قوی است و نگاهتان ویژه و خاص است ولی با این عاشقانه دیدم که  بی نظیر مینویسید!

 اما در مورد پست :بانوی محترم کدام مرد هست که طالب اینچنین عاشقانه ای نباشد؟ من هم مثل شما فکر میکنم که عشق موهبت است ولی از آن مهمتر برخورد با چنین عشق و نگاهی لیاقت هم میخواهد .... 

ارادتمند

پاسخ:

سلام بر دکترِ گرامی؛

شما و گُلِ نرگس‌تان همیشه به من لطف داشتید. خیلی متشکّرم.

بزرگوارید.

 

هجران حبیب بخت زبون کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خون کسی مباد

به خون دل نگاشته شده بود و به صداقت
لاجرم دل نشین که نه، دلخراش بود
پاسخ:

یا هجرانِ رفیق...

این بختِ بد که راهنمونِ کسی مباد 

خیلی متشکّرم و عذرخواهم!  

و البته مغبون و خسارت دیده آنی نیست که مالی را از دست داده ،
بلکه کسی است که این زلال مهر را در این دنیای خودخواهی ها و ناشکیبایی ها از خویش دریغ داشته
پاسخ:
سپاسِ فراوان.
باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد
گاهی
بهشت
در
دل
آتش
میسر
است...
پاسخ:
حتمی باید خود را به یار سپرد و متوکّل بود امّا در ساحتِ مُلک، نباید و نشاید که لذّتِ انتخاب و اختیار را از خود گرفت و نجنگید و تن به تسلیم و انفعال داد!
۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۹:۱۰ هدهد باد صبا
اوه چه سنگین بود چه قشنگ بود همه رو یک نفس خوندم
 فوق العاده است نیلو جانم فوق العاده و غم انگیز ....
چه پاراگراف آخرت خوب بود  بایدهای زندگی و ....


پاسخ:

حتمی حُسنِ نظرِ توست، فاطمه جانم!

خیلی ممنونم.

۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۵ غـ ـزالــ
من فکرمیکنم با این توصیفات؛ خسران از آن کسی هست که "تو" را نداشته باشد...که دیگر اسم عشقت رویش نباشد...

فوق العاده مینویسی عزیزدلم...آفرین...
پاسخ:

فوق‌العاده شمایی، عزیزم!

خیلی ممنونم بابتِ لطف و مِهرت!

۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۰:۳۶ هدهد باد صبا
نیلو پستتو واسه خواهرم خوندم میگه نمیشه عاشق منم باشه؟ :-)))
پاسخ:

:))))

بگو: می‌بوسمش!

 

۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۰ دچــ ــــار
درود بر عشق ...
پاسخ:

بله!

سلام بر جنابِ بلندِ عشق!

۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۳ کوثر متقی
جدای از محتوا نثر خیلی قشنگی داشت :)
پاسخ:

خوشحال می‌شوم که نقد و نظرت را بدانم، کوثرجانم!

 

قشنگ خواندی. :)

 

۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۹ پشت کوهها
آفرین بر این قلم بیشتر آفرین بر این نگاه و ذهن 
لذت بردم و متشکرم 
با نظر دوستان هم موافقم چه تاسف برانگیز است آن کسی که چنین عاشقانه ای را قدر نداند و نخواهد ! 

آرزو میکنم که این دیوانه گی مستدام باشد و این بار از فردا و وصل  و معشوق به سامان برایمان بنویسید. 
پاسخ:

سپاس که مطالعه کردید و لطف دارید.

 

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
عاشق شدن دردسر داره ،غم داره و ...
التماس دعا عاشق!!!
پاسخ:
عاشق؟! :)
چشم و محتاجم به دعا!
سلام علیکم
دیوانه یا دل‌بسته و در آرزوی دیوانگی، غیر از این، معنای آدم ناتمام می‌ماند، اگر تهی نماند.
زیبایی قلمتان نیازمند تعریف نیست. اما فقط تا نیمه‌راه در این باغ دویدم، باقی راه با ترس و احتیاط گام برداشتم.
پاسخ:
علیکم السّلام؛
سپاس‌گزارم لطف دارید.
چرا ترس و احتیاط؟
یک‌باره حال و هوا تغییر کرد، غریب شد.
پاسخ:
:)
۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۲ الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی
کاملاً خاطرمه این پستت رو... و حسی که پای هر واژه ش داشتم و دارم رو...
...
حس آن روزی که در آغوشت گرفتم را با خودم مرور میکنم تا آرام شوم...
پاسخ:
عزیزم!
هوم؛ از آن وقت انگار هزار ساله که رفته! حالا چه بزرگ شدم و عاقل!
ممنون الهام جانم.
۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۲ دکتر یونس
این پست خیلی خفه کننده و اشک آور بود!! داشتیم؟
 همیشه شما متن و صوت و فیلم زیبا معرفی میکردید، گفتیم در محضر شما درس پس بدیم. ببینید و نظرتون رو هم بنویسید تا بخوانیم. همیشه از زاویه ای زیبا و متفاوت نگاه میکنید. دوست میدارم متنتون رو بعد از دیدن مستند بخونم.
پاسخ:
ببخشید! :)

لطف داری، دکتر جان!
چشم، اِن‌شاءللّه. اتّفاقاً تصمیم داشتم، خودم چیزکی در بابش بنویسم.
فکر کنم خدنگ خنگی به جمجمه ام اصابت کرده و مغزم را حسابی متلاشی کرده است.

هرجه دقیق شدم از جدال عقل و جنون و عشق و تنهایی و تن هایی چیزی نفهمیدم. چرا که فاقد اهلیتش هستم.
فقط پی بردم که دنیای درون اهل معرفت و مرام بسی غوغاست.
پاسخ:
تقاضا می‌کنم و خدا نکند!

سپاس که مطالعه کردید و بزرگوارید.
۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۷ میثم علی زلفی
خیلی زیبا نوشتید واقعا لذت بردم

+ با شما موافقم این شدت از هر میلی که در حد کمال آن میل است فقط لایق کامل و کمال است. و ربطی به زمانی که مردم عشق را بفهمند یا نفهمند ندارد.
و البته به نظرم زمانی می توان ادعا  کرد مردم عشق را می فهمند که بفهمند آن را نباید خرج محدود کنند. برای محدود همان محبت کافی است اما علاقه شدید قلبی .....
پاسخ:

متشکّرم. شما لطف دارید.

 

البتّه که محدود هم می‌تواند قابلِ علاقۀ شدیدِ قلبی شود و بعدتر، خود پلی شود برای رسیدن به نامحدود.

بنده رو به خاطر غلط های املایی و نگارشی ببخشی...:

به مصابح یاقوتی میمانی که در حجم نامفهوم جهالت ها اسیر شده ای و کسی را فهم فهمیدنت نیست...
زمانی که ادراک ها عاجز از زاییدن نوزاد حکمت هستند و اندیشه ها عقیم از حمل خرد...الماس هم که باشی پیش چشم حادثه از پست ترین سنگ های بی ارزش هم بی ارزش تری....
مرگ مغزی شده ام انگار...چه میگویم نمیدانم!!!
پاسخ:

خواهش می‌کنم.

خوش آمدید و نظرِ لطفِ شماست. سپاس‌گزارم.

 

جسارتاً: به مثابه...

نثری بس زیبا، در حد لالیگا!
کجایند بیهقی و وصاف! و استرآبادی؟! :)
مضامین هم قابل توجه بود انصافا. فقط اگر من بودم طوری نمی نوشتم که از برخی دامنه های تشخیص داد قله چه رنگ است و پشت گردنه های بعدی چه خبر.
البته من صد سال دیگر هم بر این وضعم بمانم یک دهم نثر فکرمحور و دغدغه لون شما را نمی توانم در قالب نوشتار بنویسم.
درود بر خامه و ذهنتان
پاسخ:
درود بر حُسنِ نظرِ شما. سپاسِ فراوان.
دامنه های: دامنه ها بشود