آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

شرحِ جنایت (1)

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ب.ظ

     آمدم، شعری بگذارم، دیدم این‌جا و آن‌جا، فراوان و به کرّات شعر هست و می‌خوانیم و می‌شنویم. حالا بمانَد که چقدر برخی روی اعصابند و راه به راه، از امامِ زمان و سادات پوزش می‌طلبند و هر جسارت و اکتشافی که دل‌شان می‌خواهد می‌کنند. برخی بیشترِ دیگر هم که صرفِ احساس و عاطفه _آن هم بی‌دانش و پایه_ هستند و یا همراه با زبانی سخیف و خلافِ ادب!

    گفتم، در روضه‌ها که شرحِ این خونِ جگر را نمی‌شنویم، این‌جا قدری با هم آن را مرور کنیم. در ادامه آن‌چه می‌خوانید، از کتابِ شریفِ «اسرارِ آلِ محمّد» علیهم‌السّلام، اثرِ «سُلیم بن قیس هلالی» است. سعی کردم، خلاصه کنم و همۀ حوادث را هم شامل نمی‌شود ولی باز مطوّل شد. امّا تو بخوان! این کتاب موردِ تأییدِ چهار امامِ معصوم است و هر شیعه باید لااقل یک‌بار، آن را دیده باشد! این‌جا از اهمّیّتِ کتاب نوشتم: +

* آدرس هم می‌شد داد ولی می‌دانم که بعید و سخت است که درپی‌اش بروی.  

* باید در دو یادداشت، مطالب را ارسال کنم. «بیان» حجمِ بالا را قبول نمی‌کند.  

* شرحِ حادثه در ادامۀ یادداشت.

 

پس از شهادتِ پیام‌برِ مِهر و رحمت

وقتی علی علیه‌السّلام خوارکردنِ مردم و ترکِ یاری او را و متّحدشدن‌شان با ابوبکر و اطاعت و تعظیم‌شان نسبت به او را دید، خانه‌نشینی اختیار کرد.

عمر به ابوبکر گفت :چه مانعی داری که سراغِ  علی بفرستی تا بیعت کند؟ چرا که کسی جز او و این چهار نفر باقی نمانده مگر آن‌که بیعت کرده‌اند.

ابوبکر درمیان آن دو، نرم‌خوتر و سازش‌کارتر و زرنگ‌تر و دوراندیش‌تر بود و دیگری (عمر) تندخوتر و غلیظ‌تر و خشن‌تر بود. ابوبکر گفت: چه کسی را سراغ او بفرستیم؟ عمر گفت: قنفذ را می‌فرستیم. او مردی تندخو، غلیظ و خشن و از آزادشدگان است و نیز از طایفۀ «بنی عدی بن کعب» است. (عمر هم از همین طایفه بود.)

ابوبکر، قنفذ را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرستاد و عدّه‌ای کمک نیز به همراهش قرار داد و آمد تا درِ خانۀ حضرت و اجازۀ ورود خواست، ولی حضرت به آنان اجازه نداد. اصحابِ قنفذ به نزد ابوبکر و عمر برگشتند، درحالی‌که آنان در مسجد نشسته‌بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند: به ما اجازه داده نشد. عمر گفت :بروید، اگر به شما اجازه داد، وارد شوید و گر نه، بدونِ اجازه وارد شوید.

آن‌ها آمدند و اجازه خواستند. حضرت زهرا علیهاالسّلام فرمود :به شما اجازه نمی‌دهم، بدونِ اجازه واردِ خانۀ من شوید. همراهانِ او برگشتند ولی خودِ قنفذِ ملعون آن‌جا ماند.

آنان به ابوبکر و عمر گفتند: فاطمه چنین گفت و ما از این‌که بدونِ اجازه واردِ خانه‌اش شویم، خودداری کردیم. عمر عصبانی شد و گفت: ما را با زنان چه کار است؟ !سپس به مردمی که اطرافش بودند، دستور داد تا هیزم بیاورند. آنان هیزم برداشتند و خود عمر نیز همراهِ آنان هیزم برداشت و آن‌ها را اطرافِ خانۀ علی، فاطمه و فرزندانشان علیهم‌السّلام قرار دادند. سپس عمر ندا کرد، به‌طوری که علی و فاطمه علیهماالسّلام بشنوند و گفت: به خدا قسم، ای علی! باید خارج شوی و با خلیفۀ پیامبر بیعت کنی وگر نه، خانه را با خودتان به آتش می‌کشم .حضرت زهرا علیهاالسّلام فرمود :ای عمر! ما را با تو چه کار است؟ جواب داد: در را باز کن و گر نه، خانه‌تان را به آتش می‌کشیم. فرمود: ای عمر! از خدا نمی‌ترسی که به خانۀ من وارد می شوی؟! ولی عمر اِبا کرد از این‌که برگردد.

عمر آتش طلبید و آن را بر درِ خانه شعله‌ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد. حضرت زهرا علیهاالسّلام در مقابل او درآمد و فریاد زد: یا ابتاه! یا رسول‌اللَّه! عمر شمشیر را در حالی که در غلافش بود، بلند کرد و به پهلوی حضرت زد. آن حضرت ناله کرد: یا ابتاه! عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی حضرت زد. آن حضرت صدا زد: یا رسول‌اللَّه! ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند!

علی علیه‌السّلام ناگهان از جا برخاست و گریبانِ عمر را گرفت و او را به شدّت کشید و بر زمین زد و بر بینی و گردنش کوبید و خواست او را بکشد ولی سخنِ پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و وصیّتی را که به او کرده بود، به یاد آورد و فرمود: ای پسر صُهاک (نامِ مادرِ عمر)، قسم به آن که محمّد را به پیامبری مبعوث نمود، اگر نبود مقدّری که از طرفِ خداوند گذشته و عهدی که پیامبر با من نموده است، می‌دانستی که تو نمی‌توانی به خانۀ من داخل شوی. عمر فرستاد و کمک خواست. مردم هم آمدند تا داخلِ خانه شدند و امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هم سراغِ شمشیرش رفت. قنفذ نزدِ ابوبکر برگشت، درحالی که می‌ترسید، علی علیه‌السّلام با شمشیر سراغش بیاید. چرا که شجاعت و شدّتِ عملِ آن حضرت را می‌دانست. ابو بکر به قنفذ گفت: برگرد، اگر از خانه بیرون آمد، دست نگه دار و گر نه در خانه‌اش به او هجوم بیاور و اگر مانع شد، خانه را به آتش بکش! قنفذِ ملعون آمد و با اصحابش بدونِ اجازه به خانه هجوم آوردند. علی علیه‌السّلام سراغِ شمشیرش رفت، ولی آنان زودتر به طرفِ شمشیرِ آن حضرت رفتند و با عدّۀ زیادشان بر سرِ او ریختند. عدّه‌ای شمشیر به دست، بر آن حضرت حمله‌ور شدند و او را گرفتند و بر گردنِ او طنابی انداختند.

حضرتِ زهرا علیهاالسّلام جلوی درِ خانه، بینِ مردم و امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مانع شد. عمر پیغام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او مانع شد، او را بزن! قنفذ حضرتِ فاطمه علیهاالسّلام را با تازیانه زد و به سمتِ چهارچوب درِ خانه‌اش کشانید و در را فشار داد، به‌طوری که استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد و هنگامِ شهادت، در بازویش از زدنِ او اثری مثلِ دست‌بند بر جای مانده‌بود.

سپس علی علیه‌السّلام را بُردند و به شدّت او را می‌کشیدند، تا آن‌که نزدِ ابوبکر رسانیدند و این در حالی بود که عمر بالای سر ابوبکر با شمشیر ایستاده‌بود...  (ادامه دارد)

۹۵/۱۲/۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰
آب‌گینه