آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

شرحِ جنایت (3)

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۵۱ ب.ظ

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!   

 

مقداد برخاست و گفت: یا علی! به من چه دستور می‌دهی؟ به خدا قسم، اگر امر کنی با شمشیرم می‌زنم و اگر امر کنی خودداری می‌کنم.

علی علیه‌السّلام فرمود: ای مقداد! خودداری کن و پیمانِ پیامبر و وصیّتی که به تو کرده را بیاد بیاور!

سلمان گفت: قسم به آن‌که جانم به دستِ اوست، اگر من بدانم که ظلمی را دفع می‌کنم یا برای خداوند دین را عزّت می‌بخشم، شمشیرم را بر دوش می‌گذارم و با استقامت با آن می‌جنگم. آیا بر برادرِ پیامبر و وصی‌اش و جانشینِ او در امّتش و پدرِ فرزندانش هجوم می‌آورید؟ بشارت باد شما را به بلا و ناامید باشید از آسایش!

 ابوذر برخاست و گفت: ای امّتی که بعد از پیامبرش متحیّر شده و به سرپیچیِ خویش خوار شده‌اید، خداوند می‌فرماید:

 «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ، ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛ «خداوند آدم و نوح و آلِ ابراهیم و آلِ عمران را بر همۀ جهانیان برگزید، نسلی که از یک‌دیگرند و خداوند شنونده و دانا است».

 آلِ محمّد فرزندانِ نوح و آلِ ابراهیم از ابراهیم و برگزیده و نسلِ اسماعیل و عترتِ محمّدِ پیامبرند. آنان اهلِ بیتِ نبوّت و جایگاهِ رسالت و محلِّ رفت و آمدِ ملائکه‌اند. آنان همچون آسمانِ بلند و کوه‌های پایدار و کعبۀ پوشیده و چشمۀ زلال و ستارگانِ هدایت‌کننده و درختِ مبارک هستند که نورش می‌درخشد و روغنِ آن مبارک است. محمّد خاتمِ انبیا و آقای فرزندانِ آدم است و علی وصیِّ اوصیا و امامِ متّقین و رهبرِ سفیدپیشانیانِ معروف است و اوست صدّیقِ اکبر و فاروقِ اعظم و وصیِّ محمد و وارثِ عِلمِ او و صاحب‌اختیارترِ مردم نسبت به مؤمنین، همان‌طور که خداوند فرموده:

 «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُ هُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ»؛ «پیامبر نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب‌اختیارتر است و همسرانِ او مادرانِ آنانند و خویشاوندان در کتابِ خدا، بعضی بر بعضی اولویّت دارند...»

عمر درحالی‌که ابوبکر بالای منبر نشسته‌بود به او گفت: چطور بالای منبر نشسته‌ای و این مرد نشسته و روی جنگ دارد و بر نمی‌خیزد تا با تو بیعت کند؟ دستور بده گردنش را بزنیم!

 این درحالی بود که امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام ایستاده بودند. وقتی گفتۀ عمر را شنیدند، به گریه افتادند.

امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آن دو را به سینه چسبانید و فرمود: گریه نکنید! به خدا قسم، بر قتلِ پدرتان قدرت ندارند.

سپس عمر گفت: برخیز ای فرزندِ ابی‌طالب و بیعت کن! حضرت فرمود: اگر انجام ندهم، چه خواهید کرد؟ گفت: به خدا قسم، در این صورت گردنت را می‌زنیم.

امیرالمؤمنین علیه‌السّلام سه مرتبه حجّت را بر آنان تمام کرد و سپس بدونِ آن‌که کفِ دستش را باز کند، دست را دراز کرد. ابوبکر هم روی دستِ او زد و به همین مقدار از او قانع شد.

علی علیه‌السّلام قبل از آن‌که بیعت کند، درحالی که طناب بر گردنش بود، خطاب به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله صدا زد: ای پسرِ مادرم!  این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود، مرا بکشند!

به زبیر گفته‌شد: بیعت کن ولی ابا کرد و عدّه‌ای شمشیر را از دستش بیرون کشیدند و آن را بر زمین زدند تا شکستند و او را کشان‌کشان آوردند و درحالی که عمر روی سینه‌اش نشسته‌بود، گفت: ای پسرِ صُهاک! به خدا قسم اگر شمشیرم در دستم بود از من فاصله می گرفتی و سپس بیعت کرد.

سلمان می‌گوید: مرا گرفتند و بر گردنم کوبیدند تا مثل غدّه‌ای ورم کرد و دستِ مرا گرفتند و آن را پیچانیدند. لذا به اجبار بیعت کردم.

سپس ابوذر و مقداد به اجبار بیعت کردند و احدی از امّت، غیر از علی علیه‌السّلام و ما چهار نفر به اجبار بیعت نکرد!

علی علیه‌السّلام پس از بیعتِ اجباری به عمر فرمود: ای پسر صُهاک! ما را در خلافت حقّی نیست، ولی برای تو و فرزندِ زنِ مگس‌خوار هست؟ عمر گفت: ای اباالحسن! اکنون که بیعت کردی، خودداری نما، چرا که عمومِ مردم به رفیقِ من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند، پس گناهِ من چیست؟

علی علیه‌السّلام فرمود: ولی خداوندِ عزّ و جل و رسولش جز به من راضی نشدند. پس تو و رفیقت و آنان که تابعِ شما شدند و شما را کمک کردند را به نارضایتیِ خداوند و عذاب و خواریِ او بشارت باد! وای بر تو ای پسرِ خطّاب! اگر بدانی که چه جنایتی بر خود روا داشته‌ای. اگر بدانی از چه خارج شده و به چه داخل شده‌ای و چه جنایتی بر خود و رفیقت نموده‌ای!

ابوبکر گفت: ای عمر! حال که با ما بیعت کرده و از شرِّ او و حملۀ ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم، بگذار هر چه می‌خواهد بگوید.

علی علیه‌السّلام فرمود: جز یک مطلب چیزی نمی‌گویم. شما را به خدا یادآور می‌شوم. ای چهار نفر! (سلمان، ابوذر، زبیر و مقداد) من از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: صندوقی از آتش وجود دارد که در آن دوازده نفرند؛ شش نفر از اوّلین و شش نفر از آخرین. آن صندوق در چاهی در قعرِ جهنّم و در صندوقِ قفل‌شدۀ دیگری است. بر درِ آن چاه صخره‌ای است که هرگاه خداوند بخواهد جهنّم را شعله‌ور نماید، آن صخره را از درِ آن چاه بر می‌دارد و جهنّم از شعله و حرارتِ آن چاه شعله‌ور می‌شود.

علی علیه‌السّلام فرمود: شما شاهد بودید که از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله دربارۀ آنان و اوّلین سؤال کردم، فرمود: امّا اوّلین عبارتند از: فرزندِ آدم که برادرش «هابیل» را کشت و فرعونِ فرعون‌ها و آن کسی که با ابراهیم علیه‌السّلام دربارۀ خداوند به منازعه پرداخت (نمرود) و دو نفر از بنی‌اسرائیل که کتاب‌شان را تحریف کردند و سنّت‌شان را تغییر دادند، یکی از آنان کسی بود که یهودیان را یهودی نمود و دیگری نصاری را نصرانی کرد و «ابلیس» ششمِ آنان است و امّا آخرین؛ عبارتند از: «دجّال» و این پنج نفر اصحابِ صحیفه و نوشته و جبت و طاغوتی که بر سرِ آن باهم عهد بسته‌اند و بر عداوت با تو ای برادرم! هم‌پیمان شده‌اند و بعد از من، علیهِ تو متّحد می‌شوند.

سلمان می‌گوید، ما پاسخ دادیم: راست گفتی، شهادت می‌دهیم که این مطلب را از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله شنیدیم.

ادامه دارد...