آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

آیا عشق، موجبِ نجاتِ شاملو شد؟

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ

     به‌نظرم، یکی از کم‌نظیرترین و جذّاب‌ترین کتاب‌های نقدِ ادبی اخیر، کتابِ «نیست‌اِنگاری و شعرِ معاصر»، اثرِ استاد «یوسف‌علی میرشکّاک» است. در خبرها دیدم که امروز سالگردِ درگذشتِ «احمد شاملو» است و بلافاصله با نامِ او، به یادِ نیست‌اِنگاری افتادم! :) حالا گذشته از ایهامِ نهفته در این گزاره، در این کتابِ ارزشمند، بسیار زیبا و مبتکرانه و البتّه تا حدودِ زیادی مستند و علمی، اشعار و جهانِ شعری و شعوریِ «اخوان»، «شاملو» و «فروغ» بررسی شده‌است. در بابِ این سه چهرۀ شعرِ معاصر، نقد و تحلیل بسیار است امّا نکتۀ متمایزِ کتابِ میرشکّاک آن است که با دغدغۀ توحید و کفر به سراغِ شعر رفته‌ و دقایق و جوانبِ بسیار جالب و شگفتی را به ما نشان داده‌است.   

فرازهایی از کتاب:

    «شاملو نخستین شاعری‌ست که برای نجات از نیست‌انگاری، عشق را به مخاطب پیشنهاد می‌دهد. تمنّای عشق و معشوق، جست‌و‌جوی زنی که بتواند از هر حیث، مظهرِ زنانگی و مادرانگی باشد، یافتنِ چنین زنی و در پناهِ وی از نیست‌انگاری‌گریختن، راهی است که شاملو  در شعر معاصر و لاجرم در زندگی مخاطبِ حقیقیِ شعر می‌گشاید... او از نیست‌انگاری به عشق پناه می‌برد و به دیگران هم می‌گوید که در برابرِ یأسِ دم‌افزونی که از دیدنِ جهانِ مدرن و مناسباتِ آن، در جانِ آدمی رخنه می‌کند، هیچ نیرویی یاریِ مقاومت ندارد مگر نیروی عشق!...

امّا در آستانۀ چهل‌سالگی، چگونه می‌توان به چنین جان‌پناهی گریخت؟ چرا اخوان در پیِ چنین جان‌پناهی نمی‌گردد؟ آیا باور ندارد که عشق می‌تواند او را از ورطۀ نومیدی و نیست‌انگاری برهاند؟ بی‌گمان درکِ اخوان از عشق نقصانی ندارد و او حتّی پس از بربادرفتنِ عشقِ روزهای جوانی، هم‌چنان می‌تواند عشق بورزد و عاشق شود امّا حریفی نمی‌یابد که لایقِ عشقِ دوسره باشد. البتّه از انصاف نباید گذشت که اخوان در پیِ زنِ همزاد، سرگردانی نکشیده و از ورطه‌ای به ورطۀ دیگر نغلتیده‌است. امّا شاملو بارها برای ثابت‌کردنِ عشقِ خود، طوقِ ازدواج به گردن افکنده و هربار پس از ثابت‌شدنِ بی‌مهری و ناسزاواریِ معشوق، زنجیر پاره کرده و خود را از هم‌زیستیِ ناگزیر رها کرده‌است. عیارِ آیدا را هم با محکِ ازدواج زده و او را نیز از این آزمون معاف نکرده‌است. این آیدا است که برخلافِ همسرانِ قبلیِ شاعر، ثابت کرده که ازدواج، مِهرِ او را کاهش نداده است.

خانه‌ای آرام و
اشتیاقِ پُرصداقتِ تو
تا نخستین خوانندۀ هر سرودی تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راهِ
میلادِ نخستین فرزندِ خویش است
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو
نطفه بسته‌است
میزی و چراغی
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده
و از پیش آماده
و بوسه‌ای، صلۀ هر سرودۀ نو

مادری کردنِ معشوق در حقِّ عاشق، یگانه پاسخی دُرست به عشقِ اوست و آیدا در این پایگاه، به قدری مادر و همسر و دیگر وجوهِ زنانگی را هم‌تافت می‌کند و شاعرِ عاشق را از تمامِ این وجوه بهره‌مند می‌سازد که به نخستین اسطورۀ شعرِ معاصر بدل می‌شود...
آیدا، موعودِ فردیِ شاملو نه آن‌قدر آرام است و ناچیز که شاعر بتواند از او درگذرد و نه آن‌قدر سرکش و دست‌نیافتنی که شاعر از داشتنِ وی ناامید شود، نه خاله شلخته است که شاعر از او بی‌زار شود، نه... چه باید گفت؟ شاعرِ گردن‌کشِ خودپرست با معمّایی در پیکری زنانه مواجه شده‌است...

در یکی از واپسین عاشقانه‌های شاملو تأمّل کنیم که حاصلِ سال‌های پیریِ اوست. در این شعر، از یک سو به صراحت، ناتوانیِ تن و فرومردنِ خواهشِ نفسانی را بیان می‌کند و از دیگرسو گواهی می‌دهد که عشق اگر راستین باشد، دیداری است فراسوی پیکرِ عاشق و معشوق:

دوستت می‌دارم بی آن‌که بخواهمت
سال‌گشته‌گی است این
که بخواهی‌اش
بی آن‌که بیفشاری‌اش؟
سال گشته‌گی است این؟
خواستنش
تمناّی هر رگ باشد
بی آن که در میان باشد
 خواهشی حتّی
نهایتِ عاشقی است، این؟
 آن وعدۀ دیدار در فراسوی پیکرها؟

امّا آیا این عشق می‌تواند او را از نیست‌انگاری در امان بدارد؟ حدودِ عشق را چه کسی معلوم می‌کند؟ معشوق. آیا می‌توان تنی را چندان فرابُرد که همچون «نوالیس» گفت:

به تو دست می‌سایم

و آسمان را درمی‌یابم؟...

راهِ عشقِ مجاز تا وقتی به عشقِ حقیقی و معشوقِ حقیقی منجر نشود، توسّطِ پیری و بیماریِ عاشق یا معشوق و مشکلاتِ دیگر مسدود می‌شود. آری امّا شاملو از همان آغاز و حتّی قبل از یافتنِ همزادِ خویش، چندان مغلوبِ پندارهای خود است که حتّی اگر این همزاد بتواند بال‌های خود را به او نشان بدهد و از او بخواهد که راهِ ملکوت را در پیش گیرد، نخواهد پذیرفت...»

 من از خوانشِ کتاب بسی محظوظ بودم، پیشنهاد می‌کنم که علاقه‌مندان به ادبیات، آن را بچشند.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۲
آب‌گینه

معرّفیِ کتاب

نظرات  (۱۳)

عالی بود

خیلی متشکرم که معرفی کردید

البته فهم شعر نو برای بنده دشوار است ....

پاسخ:
خواهش می‌کنم و سپاس بابتِ مطالعه.
برای بنده هم! :)
این کتاب خیلی به ما کمک می‌کند.
نمیدونم چرا من کلا شعر نو دوست ندارم. 
فقط قافیه و ردیف حالمو خوب میکنه :)
پاسخ:
بله، بسیاری این‌گونه‌اند و خب شاملو از پایه‌گذارانِ سپید است. البتّه شعرِ نو شاملِ نیمایی با وزن و قافیه هم هست. :)
بعضی از شعرهایش به معنای واقعی شعرند..البته ویرانگر و عاصی و تن زده...ولی یقینا شعر....
این را ببینید:
نت 
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت 
با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و 
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم

و بکارتی سربلند را
از روسبی خانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

*

و چشمانت راز آتش است.

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر 
که با هزار انگشت 
به وقاحت
پاکی آسمان رامتهم میکند.

*

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

*

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی 
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر 
حضور مرا دریابند.

دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند 
تا دشمنی
از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک وبلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند.

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند. 
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

*

تا در آیینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد! ــ
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود.

 شروع شعر پست قبل -لبانت-بود که در کپی پیست جا افتاد
پاسخ:
سپاس.
بله؛ بیان اجازهٔ تغییر در نظرِ مخاطب نمی‌دهد.
پیش ازین در بابِ شاملو سخن گفته بودیم. 
بسی زیباست و البتّه همان‌طوری که اشاره کردید، اِروتیک.
سلام 
به به پستای معرفی کتاب آبگینه همیشه عالیه 
دست شما درد نکنه حتما میخوانم 
پاسخ:
سلام بر شما؛
لطف دارید. 
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۷ هدهد باد صبا
آبگینه جان درباره ی یه کتابی نوشته بودی که نویسنده خارجی بود و با معراج السعاده مقایسه کرده بودی هرچی میگردم پیدا نمیکنم چی بود اون؟  
پاسخ:
«شجاعتِ بودن»؛ اثرِ «پُل تیلیش»، متألّه و فیلسوفِ آلمانی.
مترجم یادم نیست.
دوست اش می دارم

چرا که می شناسمش

                          به دوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

                                           تنهایی غم انگیزش را در می یابم .

اندوه اش

غروبی دلگیر است

                         در غربت و تنهایی .

هم چنان که شادی اش

                           طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم

و پنجره یی

             که صبح گاهان

                               به هوای پاک گشوده می شود

و طراوت شمع دانی ها

                             در پاشویه ی حوض .

چشمه یی

پروانه یی و گلی کوچک

از شادی

           سرشارش می کند

و یاسی معصومانه

                         از اندوهی

                                        گران بارش :

اینکه بامداد او دیری ست

تا شعری نسروده است .

چندان که بگویم  "امشب شعری خواهم نوشت"

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

                     که به دریاچه یی

و بودا

        که به نیروانا .

و در این هنگام

                  دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

                               تنگ در آغوش گرفته باشد .

اگر بگویم که سعادت

                        حادثه یی ست بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای

                          که سنگی را

و نیروانا

              که بودا را.

چرا که سعادت را

                      جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

            به جز تفاهمی آشکار نیست .

بر چهره ی زندگانی من

که بر آن

              هر شیار

از اندوهی جان کاه حکایتی می کند

آیدا

          لبخند آمرزشی ست.

 

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

            به هیات او در آمده بود.

آن گاه دانستم

                که مرا دیگر از او گزیر نیست.

آمدم دوباره تشکر کنم و این شعر را هم که خیلی پسندیدم تقدیم کنم
پاسخ:
تشکّر از من است که مطالعه کردید.
بابتِ شعر هم سپاس.
در برابرِ یأسِ دم‌افزونی که از دیدنِ جهانِ مدرن و مناسباتِ آن، در جانِ آدمی رخنه می‌کند، هیچ نیرویی یاریِ مقاومت ندارد مگر نیروی عشق!...

امّا در آستانۀ چهل‌سالگی، چگونه می‌توان به چنین جان‌پناهی گریخت؟

پاسخ:
بله! 
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۴ هدهد باد صبا

همه شعر گذاشتن اینم مال من  :-)

کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را

           با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

                 بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

                       در دیار رویاهای خویش با تو

                                                 درنگ می کنم!

 

پاسخ:
ممنون، عزیزم! :)
همیشه به شاملو احترام گذاشتم
 و حتی مدتی که سپید می سرودم خیلی متاثر از شاملو بودم
اما خب شاملو همونقدر برام محترمه که اخوان محترمه...

شاملو قبل از آیدا اینگونه بود:

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی

که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی

که در رویایشان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم

- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی

که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

خب این نگاه تیره به زن و زندگی رو هرگز نتونستم بپذیرم از ایشون
اما همواره بهشون احترام گذاشتم

اشعار بعد از آیدا شون هم هر چند عاشقانه های خوبی بود... اما هیچ وقت قناعت و نگاه محدود شاملو به عشق برام جذبه نداشت...

ایشون در عشق یک زن قناعت کرده بود... حداقل در شعراش که اینطور بود... و این قدری...

البته نگاه ایشون به شعرای کلاسیک هم برام جالب بود... ایشون فردوسی رو شاعر نمی دونست... میگفت فردوسی ناظم بود...
یا کلا با موسیقی ایرانی حال نمی کرد... عشق موسیقیایی اش پاگانینی بود...

لذا براش احترام قائلم اما خب... ایشون هم انسانه دیگه... سلایق و عقایدی داره برای خودش...
پاسخ:

بله؛ پیش از آیدا دجارِ یأسِ فردی و اجتماعی بود و... 

متشکّرم بابتِ توضیح ولی من هرگز شاملو را نه در شعر و در جهان‌بینی هم‌پای اخوان نمی‌دانم و برایش احترام هم قائل نیستم. :) 

شاملو برای منِ علاقه‌مند به ادبیات، یک شاعر است که تنها از برخی اشعارش لذّت می‌برم. او لائیک بود، به مذهب، به نامِ خودش، نامِ مبارکِ پیامبر توهین کرده‌ است و... اخوان در وصفِ امیرالمؤمنین و امامِ رئوف و علّامه امینی و... مدح دارد و...  ‌

البته باید منصف بود
ترجمه های ایشون فوق العاده زیبا و دقیق و ادیبانه هست
داستان شازده کوچولو با ترجمه ایشون بسیار خواندنی هست...

ترجمه شعر هاشون فوق العاده بود...
برام جالب بود که ایشون که اینقدر خوب زبان فارسی رو میشناسه چرا الفتش با فرهنگ غرب بیشتر بود


پاسخ:

زیبا و ادیبانه را همراهم ولی دقیق را نه خیلی.

به‌گمانم، انتخابِ شعرها از خودِ ترجمه زیباتر بود.

بله و مع الأسف!

بله
برای من هم اخوان واقعا دوست داشتنی تره...
محاله سر مزار فردوسی برم و بر سر مزار اخوان نرم...

به نظرم من شعر نیمایی در اخوان به اوج رسید (البته نظر من در حد نظر کسی هست که فقط دوست دار ادبیات هست و مطالعه داره نه در حد نظر یک متخصص و ادیب)
اما به لحاظ اعتقادی اخوان هر چند قابل قیاس با شاملو نیست... اما تزلزل و پراکندگی احساسی برخورد کردن رو در اشعارش زیاد میبینیم
اخوان میگفت من مزدشتی هستم... یعنی ترکیبی از زردشت و مزدک...
مرحوم علی شریعتی یه وقتی در نوشته ای این تفکر رو به سخره گرفته بود و مینوشت خب چرا از ترکیب زردشت و مزدک، مزدشت حاصل شد؟... چرا زردک نشد؟ (زر از زرتشت و دک از مزدک)

مثلا در حمله با افلاطون شعری سرودن مرحوم اخوان:

شهر افلاطون ابله دیده تا پس کوچه هایش
گشته وز ان بازگشتم، میکند خمرش خمارت

ما غلامانیم و شاعر ، در فنون جنگ ماهر
سنگ چون اُردَنگ می سازیم ای ابله نثارت

این شعر رو به خاطر اخراج شعرا از آرمان شهر افلاطون سروده...
در حالی که اصلا منظور افلاطون رو نفهمید... افلاطون خودش هر جا میخواد کلامش نفوذ بیشتری داشته باشه از اشعار هومر استفاده میکنه... اونوقت چطور میتونه با شعرا مخالف صد در صد باشه...

یا اون سرده اش که :
بهل کاین آسمان پاک چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کاین خوبان پدرشان کیست و یا سود و ثمرشان چیست

من دوست ندارم جوری بنویسم که اخوان رو بد دین جلوه بدم اما میخوام بگم اونقدر هم اینها اساس عقیدتی محکمی نداشتن... مثل خیلی انسانهای معمولی بودن در عقاید... حداقل از مکتوباتشون اینطور برمیاد...
نشونه اش اینکه اکثر همدوره ای هاش و حتی خود ایشون تا مدتها با عقاید توده ای ها هم سو بودن و همه شان تفکر توده ای ها رو تفکر نجات بخش میدونستن... توده ای که کیا نوری از سرانش بود...
کیا نوری پسر شیخ فضل الله نوری بود که پای چوبه دار پدرش هلهله ی شادی سر میداد...
پاسخ:

درست می‌فرمایید. مصادیقِ دیگری هم وجود دارد...  امیداوارم که این ولایت و  این نور در پایانِ عمرِ اخوان اتّفاق افتاده باشد.

بنده در مقایسه با شاملو گفتم و فرمایشِ شما که آن دو را ابتدا هم‌طراز خواندید. می‌دانید؛ برای ما ادبیات‌چی‌ها که به گفتمانِ دین تعلّق داریم، دیدنِ نشانه‌های مذهبی در شعرای بزرگی چون اخوان، منزوی و... نویسنده‌ای چون جلال و... بسیار مغتنم و عزیز است.   

 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی