آب‌گینه

آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

عشقِ تو زیباترین راستی‌ها، زندان و آزادیِ من...

     به‌نظرم، یکی از شعرترین انواعِ ادبی، «حبسیّه‌» است و یکی از شاعرترین چهره‌های ادبی، «اخوان». مجموعۀ «عاشقانه‌ها و کبود»، یک نیمایی با نامِ «غزلِ 7» دارد که حبسیه و اخوان را با هم در خود دارد و من آن را بسی دوست می‌دارم. گفتم به مناسبتِ سال‌روزِ درگذشتِ اخوان، آن را با هم بخوانیم:

اصلاً این که مَردی در زندان، در اسارتِ دیوارها و زنجیرها به محبوبش بیندیشد و با او سخن بگوید، به خودیِ خود، شعر است، زیباست وقتی هم که شاعری چون اخوان آن را روایت کند و بسُراید، حتمی می‌شود حلّۀ تنیده ز دل، بافته ز جان!

شعر با توصیفِ معشوق و مخاطب‌قراردادنِ او آغاز می‌شود و با توصیف، ستایش و خواندنِ او هم پایان می‌گیرد. در میانه هم از زندان، از نومیدی، از بی‌رحمیِ زندگی و از آزادیِ دروغین می‌گوید و تنها محبوب و سخنِ او را نجات‌بخش و راستین می‌داند و با یادِ او و تکرارِ نامِ او، خود را آزاد می‌بیند...    

 

امّا تو، ای بهترین! ای گرامی!

ای نازنین‌تر مخاطب!

اما تو بی‌شک عجیبی

مریم‌تر از مریم، آن‌که زایید طفلِ خدا را  

پاکی تو، پاک و بزرگ و نجیبی

تو روحِ روییدنی، سِحرِ سبزِ جوانه

تو در خزانِ غم‌آلودِ زندان،

چون صد سبو سبزِنا، مژدۀ صد بهاری

گم‌کرده‌های دلم را _چه تاریک!_

آیینۀ روشنِ بی‌غباری

تو خوش‌ترین خندۀ سرنوشتی،

تو باورِ وعده‌های خداوند،

زیباترین گوشه‌های بهشتی.

در دشتِ هول و درندشتِ بی‌رحم،

تفتیده در دوزخِ آفتابِ امرداد؛

آنگه که گمگشته مَردِ مسافر،

آوارۀ وادیِ بی‌سرانجامی و خوف،

از تشنگی، خستگی بُرده از یاد؛

وز خستگی، تشنگی را فراموش کرده؛

در خاک و خون می‌کشد تن،

حالی، نه زنده نه مُرده؛

_این زندگی شرمی آیا ندارد ز مُردن؟_

ای ناگهان_ در سراشیبِ از دور پنهان_

آن چشمۀ آبِ شیرین،

شیرین و سرد و گوارا

با سایه‌افکن درختی دو، خرّم؛

و زیرشان تخته‌ای قالی سبز و سیراب؛

و تختی از سنگِ خارا

چون شاهِ شطرنج، وقتی که از هر طرف می‌رود، راه بسته‌ست،

دل‌مرده و خسته و مات،

نه‌م انتظار و امیدی،

نه‌م نیز افسوس و هیهات؛

_خاموش و خاموش و خاموش،

دل طوطی گفتنی‌ها، فراموش

سر جغدِ دیوارِ دستی شکسته و خمیده

حیران و مدهوش،

در دنجِ غم، کنجِ زندان خزیده_

  ناگه زند جارزن جار، نامم به تکرار؛

و گوید:

«آزادی»!

امّا دروغ است،

زیرا در آن دَم، نه کس دیده آن جارزن را

  و نیز ازو کس کلامی شنیده

بی جنب و جوش و خموش است زندان؛

هر چیز و هرکس، در اقصای شب آرمیده

تنها همین در دلِ من

آن جارزن با صدای رسا می‌زند جار؛

و آن مژده و نام و تکرار،

امّا تو آن مژدۀ راستینی

که گوید: «آزادی» و راست گوید

با آرزوی تو، ای آرزوی همیشه،

گویی در این گوشۀ غم،

امشب من آزادم، آزاد!

و راستی را، عجب عالم پُر شگفتی،

با عالَمی غم، دلم می‌تپد شاد!

آزادم و عهدم این است،

کاوّل قدم، راهِ میخانه پویم

و اوّلین جامِ می بر سَرِ دست،

نامِ تو، نامِ تو، نامِ تو گویم

آری تو، ای شعلۀ پاک،

ای لحظۀ شادِ هستی

ای گفت و گوی دلم با تو، وَز تو،

آنی که در هوشیاری و مستی،

یادِ تو شیرین‌ترین عهد و عادت،

 شوقت کند لحظه‌ها را پُر از نور و نابِ سعادت

 ای بهترین، ای گرامی!

ای آشنای غم و شادیِ من!

عشقِ تو زیباترین راستی‌ها

زندان و آزادیِ من...

 زندانِ قصر؛ اذر  1345

نظرات  (۱۳)

سلام

مهدی اخوان ثالث محشره

انتخاب شما هم که مثل همیشه عالی

متشکرم لذت بردم  

پاسخ:
سلام بر شما؛
سپاس که مطالعه کردید.
خواهش می‌کنم.
زیباست
پاسخ:
بله.
  • دُچــــ ــــار
  • یاد یه شعری افتاد که به همین سیاق گفته بودم بعد گم! شد :))

    حسی که موقع نوشتن اون شعر داشتم برام زنده شد اصلا :/ ممنون
    پاسخ:
    شاعری بر شما مبارک! :)

    خواهش می‌کنم.
  • هدهد باد صبا
  • ای آشنای غم و شادی من...

    وای خیلی خوبه...
    آبگینه جون باور میکنی دنبال یه شعر خوب مثل این بودم؟؟ خیلی خیلی ممنونم
    پاسخ:
    باور می‌کنم، عزیزم! 
    نوشِ جانت! :)
    به به 
    پاسخ:
    بله.
  • دُچــــ ــــار
  • اون موقع که باید تشویق میشدم شما نبودی :)) الان دیگه طبع شعرم خشکیده رفته
    پاسخ:
    قلم هم قبض و بسط دارد. امیدوار باشید!
    زیارت قبول... خوش به سعادتتون... 
    پاسخ:
    سلامت باشی، عزیزم!
    چقدر پرشور و شاعرانه
    نه بلکه پرسوز و عاشقانه است.
    البته احساس می‌کنم کمی از صمیمیت کم دارد.
    تو گویی اعزاز و ارجمندی معشوق در نظر شاعر بیش از محبوبیت اوست.
    یاد یکی از نامه‌های فروغ به ابراهیم گلستان افتادم که از فرط عشق، حتی دستور زبان فارسی را هم کنار گذاشته چه برسد به آرایه‌های ادبی و صنایع شعری.
    این لینک آن مطلب است:
    http://avangardsite.ir/1395/07/29/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%a7%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%ae%d8%b5%d9%88%d8%b5%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba-%d9%81%d8%b1%d8%ae%d8%b2/
    پاسخ:

    به‌گمانم، زبانِ آرکائیکِ اخوان، معلّم و...، ناخودآگاه از صمیمیّتِ سروده می‌کاهد!

    بله! :)

    البتّه که با انتشارِ آن نامه‌ها اصلاً موافق نبودم و نیستم. مخصوصاً که برخی واقعاً شخصی و بسی خصوصی است...

    آدرس اشتباه الصاق شد.
    برای مطالعه نامه در سایت زیر با نام فروغ جستجو کنید.
    http://avangardsite.ir
    پاسخ:
    متشکّرم.
    حق با شماست.
    این دو با هم خیلی فاصله دارد و هر کدام در دو حیطه‌ی جدا از هم - یکی عمومی و دیگری کاملا خصوصی - انشا شده است.
    از پایه نباید از آن‌ها انتظاری خارج از عرف انتشار آن‌ها داشت.
    پاسخ:

    متشکّرم.

    بله.

    در هر حال خوش به حال مخاطب چنین متنی !
    پاسخ:

    :)

    و

    کاش مخاطبِ آن نامه‌ها، قدرِ آن همه احساس و صمیمیّت، آن همه شعر و سادگی و نزدیکی را می‌دانست!  

    هوف! گوشه زندان وقت فکر کردن به عشق و عاشقیه؟! اینطوری که آدم زودتر و بدون شکنجه از پا درمیاد..  
    شانسم نداریم. من اگر زندانی بودم باور کن مثل اون پسره رسول، درخواست طلاق میفرستادن واسم.. منم مثل رسول میگفتم طلاقش رو بدید بره زنه رو.. هیچم نمیخوام بهش فکر کنم دیگه..
     آره ما زندونمون هم یه غم مضاعفی توش هست.. عِی روزگار.. 
    پاسخ:

    گوشۀ زندان که ازقضا، وقت وقت است :دی 

    ای بابا!  :))

    مدتهاست از تمام عاشقانه ها بیزارم. شعر ، آهنگ، قصه، هر چی...
    ارزشش را ندارد. حیف از عمر و زندگی که به خیال عشق بگذرد... 
    پاسخ:
    خیره آن دیده که آبش نبرد، گریۀ عشق

    تیره آن دل که در او شمعِ محبّت نبود

    متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی