آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

اوجِ نجابتِ روح

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

میرمَهنا باز مهتابی شده‌بود. زیرِ نورِ بدر، کنارِ دریا قدم می‌زد و یا خود گفت‌وگو می‌کرد. مدّتی راه رفت و دوید و ایستاد. آن‌گاه، رو به ماه، برتخته‌سنگی، نشست. هوا قدری سرد بود.
خداوندا! در هیج لحظه تنهایم مگذار که جرأتِ تنها ماندن و تنها جنگیدن در من نیست. خداوندا! در هیج نفَسی دستِ محبّتت را از روی سرم برندار که بی مِهرِ تو ذلیلم، هیچم، کم از هیچم...

نسیمِ شور نالید: «هیچم، هیچم، کم از هیچم» و دستِ نوازشِ نمکینش را برگونه‌های به گودی نشستۀ امیر کشید.  

دریا فریاد برآورد: «هیچم، هیچم، کم از هیچم» و سَر، به سختی، به صخره‌ها کوبید.

 میرمَهنا در خود فرو رفت و گوش به غوغای دریا سپرد.

 میرمهنا، انگار که حضورِ سلیمه را در قفای خود احساس کرد. سر به کُندی پیچاند و نگاه کرد و آهسته گفت: سلیمه!
_ بله امیر!
_ حرفی داری؟
­_ فقط چند کلمه _ اگر اجازه بفرمایی. خلوتت را خراب نمی‌کنم؟
_ تو در خلوت منی، ای سلیمه! در قلب این خلوت. تو قایقرانِ دیگر این قایقِ کوچکِ دوقایقرانه‌یی - در این دریای پهناورِ تنهاییِ شبانه... که خدا برفرازِ این قایق، بال گشوده است و دست‌هایش را برشانه‌های تو گذاشته.

_ چند کلمه‌ات را بگو، بانوا!

_ میرمَھنا! تو به من فرصتِ این را بخشیدی که همسرِ دلاورترین و کینه‌مندترین مردِ دریای جنوب باشم. حال آیا می‌توانم سؤال کنم که میرمَهنا از این زن می‌خواهد که چگونه زنی باشد؟
_ آری... فقط نجیب؛ نجیب به حدِّ افراط؛ چیزی که آن گونه بودن، از عهدۀ همه کسی برنمی‌آید. من جز نجابت، از تو ای سلیمه بانو، هیچ‌چیز هرگز نمی‌خواهم...
_ امیر...
حرفم را بشنو! این میرمَهنای تو، مردی‌ست سفری، پیوسته در دریاها و بیابان‌ها، پیوسته در مخاطره و توفان. اضطراب، او را بیش از هر مخاطره‌یی خرد می‌کند. دلم می‌خواهد که دور از تو، در بابِ تو، مطلقاً بی‌دغدغه باشم؛ مطلقاً. نه یک نگاهِ حرام، نه یک لبخند حرام، و نه در نهایتِ ذهن، یک خیالِ حرام.
ای سلیمه! میرمَهنای تلخ اندیشِ کج‌خیالِ تو می‌داند که مرد از او، خوب‌صورت‌تر کم نیست و شعلۀ اشتیاق و طلبِ تن هرگز کوتاه نمی‌آید. تشنگی، انسانِ حقیرِ حیوان‌صفت را به آبِ لجن قانع می‌کند.

_ حیرت‌آور است واقعاً. باورکردنی نیست. من گمان می‌کردم که مردی چون تو نجابت را اصلی خدشه‌ناپذیر می‌داند، و هرگز به ذهنِ خویش چیزی جز طهارتِ تردیدناپذیرِ همسرش را راه نمی‌دهد و به همین دلیل هم از همسرِ خویش، بیش از هرچیز، شجاعت می‌خواهد.
_ این را بدان ای سلیمه! شجاعت، بخشِ بسیار ناچیزی از نجابت است و تابعی از نجابت.
هرنجیبی، در حدِّ نجابتش دلاور است. دلدارِ نانجیب، هرگز وجود نداشته است. بی‌کلّۀ فاسد، البتّه بسیار وجود دارد؛ امّا شجاعت، بی‌کلّگی نیست. بسیار عمیق‌تر از آن است و زیباست.
غرورآفرین است و آرام‌بخش، بی‌کلّه، فقط با تنش می‌جنگد؛ مثلِ گاوِ وحشیِ زورمند و کمتر از گرگِ هار. شجاع، امّا، با تن و روح و ایمان و شعورش  _یک‌جا_ می‌جنگد؛ همان‌طور که شوهرِ تو میرمهنا می‌جنگد. بی‌کلّه، ابله است؛ امّا شجاع، برسرِ سفرۀ دانایی و آگاهیِ خویش نشسته‌است. بی‌کلّه، هیچ آرمانی ندارد؛ شجاع، جز آرمان، چیزی ندارد.
_ حرفت را می‌فهمم و می‌پذیرم: هر نجیبی ناگزیر، دلدار است و با شهامت؛ امّا عشق چطور؟ دستِ‌کم، توقّعِ عشقی پرشور و پایدار نیز از همسرت نداری؟ عشقی که مثلِ آفتاب، زمستانِ قلبت را پُر از گرما و نور کند؟ من گمان می‌کردم که در برابرِ سؤالِ من، فریاد خواهی کشید: «ای سلیمه! عاشقِ پُرشورم باش و تا آخرین لحظّ حیات، عاشقِ پُرشورم باقی بمان!» امّا حال می‌بینم که تو، بسیار کمتر از عشق می‌خواهی. این‌طور نیست، امیر؟
_نع... زیرا که عشق نیز تابعی از نجابت است. هوس‌بازِ نانجیب، بسیار می‌توان یافت؛ امّا هرگز عاشقِ نانجیب پیدا نخواهی کرد.
_ ای سلیمه! هیچ‌گاه نشنیده‌ام و نخواهی شنید که عشق، بتواند حتّی لحظه‌یی هم زیر چترِ نانجیبی، آسوده بنشیند و عشق باقی بماند. البتّه باز هم به شرطِ آن‌که عشق را با شهوت اشتباه نگیریم، بانوی من، سلیمه!
نجابت دریاست؛ عشق کِشتیِ غول‌پیکری در تنِ توفانیِ دریا. دریا باید باشد تا کِشتی معنایی داشته باشد، بانو! عشق به خدا، اوجِ نجابتِ روح است. عشق به وطن و به زن، بخشی از عشق به خدا.
چه خوب شد که پرسیدم.
چه خوب شد که پرسیدی...

* فرازی از «بر جاده‌های آبیِ سرخ»؛ بر اساسِ زندگی «میرمَهنای دغابی»، یکی از بهترین‌های «نادر ابراهیمی».
* پیش‌تر در بابِ این رمان و ضرورتِ خواندنش، به‌خصوص برای مردانِ سیاست نوشته‌بودم و دوستان هم بسی لطف داشتند: (+)‌

نظرات  (۵)

بسیار عالی
واقعا لطف میکنید که زحمت انتشار را می‌کشید. 
پاسخ:
متشکّرم. 
لطف دارید که وقت می‌گذارید. 
سلام علیکم
چند کتاب نخوانده دارم، تعدادی کار بر زمین مانده و وقت محدود و شاید چند بهانه‌ی قابل‌اعتنا که سراغ این کتاب نروم. اما یک وقت ممکن است اتفاقی مسیرم به کتابفروشی بیفتد، ناخودآگاه داخل بروم و دیگر نشود ...
سپاس بابت معرفی.
پاسخ:
علیکم السّلام؛
امیدوارم که پیش آید و مجال یابید و بخوانید‌. 
سپاس بابتِ عنایتِ شما.
عجب دیالوگ شکوهمندی !
پاسخ:
بله.
۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۲ هدهد باد صبا
چه قشنگ بود...
پاسخ:
هوم! 
حالا زیباتر ازین بسی دارد. 
۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۱ دکتر یونس
رفتم کتابشو خریدم کی بخونمش خدا میدونه...
پاسخ:

مبارک باشه! می‌خوانی، اِن‌شاءلله.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی