دامِ خودم، شکارِ خودم، دانۀ خودم...

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

۵ موافق ۰ مخالف

آه... ):

متاسفانه من خوب میدانم و میفهمم

ممنون بابتِ همراهی.

چقدر دقیق و خوب نوشتی  احسنت

لطف دارید. سپاس.

بله متاسفانه واقعیت دردناکیه آدم ها اغلب در فاصله با نزدیک خیلی متفاوتند

:(

سرگشته ی محضیم و در این وادیِ حیرت/ عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. 

خیلی حس خوبیه بیای ببینی یکی دقیقا حرفِ دلِ خودت رو با بهترین کلمات و دقیق ترین و واضح ترین حالت بیان کرده... آبگینه جان رو همین موج باید تنظیمت کنم بمونی. به موجت دست نزنیا.. (وقتی با هم همنظریم خیلی خوبه:) )
ولی من اگر جای فرشته ها و خدا باشم. میگم بذار برای ادب شدن این آبگینه و یونس و جوانانی ازین دست، یه آدمای با ارتفاع روحی رو نشونشون بدم و همراهشون کنم که اینقدر به قدرت و عظمتِ صنع من شک نکنن! یه وقت فکر نکنی برا خودم میگم یا میخوام خدا رو بذارم تو رو درواسی ها! میگم که ادب بشیم.. :) 

وقتی با هم هم‌نظر و همراه نیستیم هم واسه من خوب و محترمی، دکترجان!

عزیزم! :))

سلام
عالی نوشتید سرکار خانم 
این غم شما را آورده است از دنیای خیال به واقعیت زشت این دنیای ما.... 

سلام بر شما

حُسنِ نظرِ شماست. متشکّرم.

شاید بیشتر خوش‌گمان بودم تا خیال‌پرداز!  

سوانح چیه دیگه؟؟ :))

پایان من و دل
آغاز شگفتی است

میمیرم و مرگم
در قیر حیات است

جمعِ سانحه!

 

در قیدِ حیات.

 

سلام علیکم
این دل گویه همون افکاری هست که مسیر زندگی من رو در 23 سالگی عمیقا عوض کرد...
و چقدر از این باب خدا رو شاکرم...
و البته این چالش در اون سالها چالش سنگینی بود... خیلی سنگین... سنگین و اندهبار و فرسایشی... تا زمانی که به پاسخ رسیدم...

کام ما آن زمان حاصل آمد
که طمع برگرفته ایم از کام

از کل آثار شاملو ماندگارترین سروده اش در ذهن من همینه...

علیکمُ السّلام؛

بله. متوجّهِ منظورتان شدم. ولی هرطور هم که بنگریم و دنیا هم درنظرمان متاعِ قلیل باشد، نادوستی، نارفیقی و فاصله غم‌انگیز است... 

واقعا غم انگیزه...
اما این غم میتونه فرسایشی نباشه...
قبول دارید؟

البته نیاز به زمان داره...

بله، قبول دارم. درست می‌فرمایید.

 

سلام 
من هم این رو فهمیده ام و احساس کرده ام... من هم این سراب را دیده ام توش غرق شده ام و حتی لابد سراب بوده ام...
اما... اما... ما که اینقدر از هم دوریم، پس چرا اینقدر حرفهای نوشتهء شما در این پست، حرفهای منه؟ درست همانطور که دکتر یونس نوشته، اینکه ببینی کسی حرف دلت را، درست همان را با کلمات بهتر و زبان رساتر نوشته... این شباهت عجیب چیه پس که باعث میشه احساس قرابت کنیم؟ 
شاید محدودیت کلمات...

سلام بر شما؛

خیلی متأسّفم. البتّه من سعی کردم، برای کسی سراب نباشم و اِن‌شاءلله که نبودم و شما هم نبودی و نیستی.

گفت که: آن‌چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند. خیلی غریب و بعید نیست. :)

سر اون پست ازدواجِ شهدا یادت رفته؟! نزدیک بود از هم دلگیر بشیم.. یادته من ازت پرسیدم یعنی میگی من نباشم؟! :) به خاطر این میگم وگرنه شما برای ما همیشه عزیزی. قلمت رو خیلی دوست دارم. 

یادم هست و دستِ آخر هم پاسخ ندادی و امتحان داشتی و وقت نداشتی.

لطف داری و سلامت باشی، عزیزم! خوش به حالِ من! :)

یعنی میگید آدم‌ها همه اینطورند که روشون زوم کنی، تار میشند؟

تا تعریفِ شما از زوم چه باشد؟ معمولاً آدم‌ها از دور زیباتر و خواستنی‌ترند. همان تماشای ویترین... اغلب این‌گونه هستیم... با نزدیکی و تعامل، عیوب و کم و کاستی‌ها دیده می‌شوند و خدای ناکرده، ناراستی و دغل‌ها.  

اصلا کلی ذوق کردم دیدم یه پست درست حسابی گذاشتی. کامنتا هم بازن !!!

آبگینه جانم.... یعنی خاک بر سر اونایی که اذیتت کردن :-((((

یعنی.....  واقعا میشه مگه؟!!

:))))

قربانِ تو و مهربونیت، فاطمه جانم!

شاید گریز و گزیری نبوده است
محکوم چون دو خط موازی
هم‌سو و هم‌دل ولی بی تلاقی
یا چون ستارگان آسمان
طلوع یکی در غروب دیگر
آنان که دوستشان داشته اید نیز
دوست‌تان داشته‌اند
ولی ناگزیر
چون قایقی اسیر به دست امواج سرنوشت
چشم در چشم
به لب خندیده‌اند و در گلو گریسته‌اند

زیباست امّا تنها زیباست. 

دستِ سرنوشت و تقدیر، دلیل نیست که دلیل‌تراشی‌ست...
فرمود که: اگر رفیقِ شفیقی، دُرست‌پیمان باش و البلاء للولاء.
این احتمال که فرمودید، ممکن است امّا برای این یادداشت و آن‌چه بنده در ذهن دارم، صائب نیست.‌‌..

آه...
آه... 
آه... 

:((


...

این سرنوشت اکثر افرادی است که با عشق همآغوش بوده اند....
افرادی که سنتی ازدواج می کنند داستانی دیگر دارند.اما افرادی که عشق را پیش از ازدواج تجربه می کنند اکثرا این بلیه را دیده اند.وقتی آدمی عاشق نی شود؛معشوقش دیگر یک فرد نیست،تمام دنیای اوست و لذا حرکات و سکناتش تاثیری جهانی بر عاشق می گذارد؛چنین که اگر دستنیافتنی شود؛عاشق احساس می کند به هیچ چیز در دنیا دست نیافته است؛اگر در تعاملات از دست عاشق برود؛عاشق احساس می کند در همه تعاملاتش ناکام است و این قاعده در همه آنات عاشق؛صادق است و البته بالعکس هم؛چنان که اگر عاشق به محبت معشوقش برسد اگر در همه منلسبات زندگی شکست خورده باشد هم؛احساس خوشبختی و کامیابی می کند...که گفت:علت عاشق ز علت ها جداست/عشق اسطرلاب اسرار خداست/ای دوای نخوت و ناموس ما/وی تو افلاطون و جالینوس ما
ماهیت عشق و عاشقی اینچنین فراگیر است؛و اصلا به خاطر تاثیر اکسیر گونه عشق و تحول جهان انسان توسط یک فرد است که تا این اندازه در ادبیات ما به این مقوله پرداخته شده است و در حوزه های روانشناسی اولین و بهترین و تاثیرگذارترین گزینه محسوب می شود.
اما.....
آنچه در کنار اینهمه قدرت و نفوذ این حس انسانی زیبا؛زشت می نماید؛حقیقت تلخ آن است که اکثرا تیر عشق به هدف نمی نشیند و به قول شریعتی درد بزرگ انسان این است که آن که دوست میداری اش دوستت نمی دارد و آن که دوست داردت دوستش نمی داری و به هد دلیل و وجهی امکان وصال و رسیدن در این موارد بسیار محدود و نادر است.
به هر صورت پست خوب و دلنشین و زبان حالی بود.
آه من العشق و حالاته

خوب خواندید! سپاس.

درست می‌فرمایید.

لبتّه این سیاهه، تنها در بابِ عشق نبود که حاصلِ سرخوردگی، نومیدی و پشیمانی در تعاملِ با دیگری‌ست که می‌تواند محبوب و معشوق هم باشد.   

شکار خود شدن. تسلسل مدوّر.
دنیا ارزششو نداره کلا.
بزن بر طبل بی عاری که این هم عالمی دارد!
چه خبرا سید؟
خوبید؟
درود بر مشهد ناز و مشهدیای گل

بله؛ کلّاً که: «و ماالحیوة الدّنیا لعبٌ و لهو»!

سلام بر جنابِ نجفی؛

الحمدلله کما هو اهله!

البتّه بنده مجاورِ امامِ معصوم هستم ولی سلام و لطفِ شما را به مشهدی‌ها می‌رسانم!

 

انگار اغلب آدمها دست به گریبان این‌گونه تجربه‌اند.
دنیاست و واقعیتش و حقیقت آدمهایش تا عاقل‌ترمان کند، محتاط‌تر و حتی عاشق‌تر.
گاهی سلوک این می‌شود که زخم برداری و باز زخم‌زننده را دوست بداری و از درگاه پروردگار سعادتش را بخواهی.
اینطور وقتها یادم به عیسی(ع) می‌افتد که قومی را عاشق بود و به هدایت فراخواند که نارواترین اتهام را به مادر پاکش نسبت دادند

بله؛ محبّت آزمونِ بزرگی‌ست و هرکس، فراخورِ درک و ارتفاعِ روحش عمل می‌کند.

آن ابتلا و امتحان و البتّه بخشش و دعا، بخشی از داستان است. این سوگواری برای خود و عبرت و درس هم، بخشی دیگر. 

سلام الله علیه.

خیلی وقت بود ننوشته بودی نیلو ...

اصلا نزدیک شدن و صمیمیت با تو کار سختیه نه این که صمیمی و مهربون نباشی نه آدم سختی هستی و خب نزدیک شدن بهت هم سخت میشه. منظورم دوستی معمولی و نرمال نیست. ما فکر میکنیم که با تو دوستیم :-)

خوش به حال اونی که تو بخوای باهاش دوست بشی دوست واقعی...

دلم خیلی برات تنگ شده...

به‌به نرگس بانو!  باز من چیزکی منتشر می‌کنم. تو کجایی؟!

همۀ ناسزاهایی که گفتی و بهتان‌هایی هم که زدی، خودتی! :دی

قربانت!

زودتر برگرد به آغوشِ میهن و من! :** 

حقیقت آن است که راقم هم می دانست آنچه مینگارد دلیل نیست.
لیک منفعل از تلخی نوشتار تو گویی در صدد مرهم و دلداری بود.

انفعال، خدا نکناد!

راقم بزرگوار است و پُر مِهر. سپاس.

سلام مجدد!
نه.
اونو که می دونستم.  ولی دقیقا شما رو هم تو واژه قشنگ مشهد جا دادم و بعد بهشون سلام فرستادم:)
خوش باشید

سلامٌ علیکم؛

سپاس.

 

به دل های سیه ظاهر مکن روشن ضمیری را.

اقلاً مرقومه می نگاشتی که سواد ناقص رئوف هم به خواندنش قد بدهد!

شکسته‌نفسی می‌فرمایید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان