آن‌چه می‌ماند، دانگِ توست!

 _ امیر دلاورِ من! بگو! بگو! به مهربانیِ تو محتاجم نه به عاشقی که در سکوت عاشق باشد! حرف بزن، گاهی! و به خاطرم بیاور که عشقِ من به تو، عشقی یک‌طرفه نیست...
_ بشنو سلیمه و آرام بگیر! بشنو که تو برای من، بخشی از خاکِ پاک وطن هستی، قطعه‌یی از آسمانِ جنوب، پاره‌ای از شهرِ عزیزِ ریگ، نسیمی از عطری که در فضای همه‌جای ایران پیچیده‌است.
نمی‌شود که انسان، عاشقِ صادقِ وطنش باشد، عاشقِ ایمان و اعتقادش باشد، آن‌وقت، عاشقِ پاک‌باز همسری، معشوقی، محبوبی خوب چون تو نباشد!
نمی‌شود که من به خاطرِ جنوبِ وطنم، شمشیر بزنم و در همان حال، احساس نکنم که به خاطرِ نجاتِ شخصِ تو، طهارتِ تو، زیباییِ تو شمشیر می‌زنم.
سلیمه! زمانی من عاشقِ زندگی بودم، تو از راه رسیدی؛ تو را به خوبیِ زندگی دیدم و بسیار خوب‌تر. این شد که عشقم را از زندگی پس خواستم و به تو واسپردم.
 سلیمه! دیگر مدّت‌هاست که من، عاشقِ زنده‌بودن نیستم که اگر بودم، این همه در بابِ بی‌پروایی من _که گاه رنگِ جنون و خودکشی به خود می‌گیرد_ سخن نمی‌گفتند و نمی‌گفتند که میرمَهنا، سر و صورت و سینه‌اش را سپر دانسته‌است.
سلیمه! به یک‌چیز، بی‌دغدغه بیندیش، آن هم عشقِ من به توست!
اگر خود را قدری تشنه نگه می‌دارم، برای آن است که لذّتِ آب را به تمامی احساس کنم و با جمیعِ رگ‌هایم _یک به یک_ و با یک‌پارچگیِ وجودم.
آن‌چه می‌ماند، دانگِ توست که باید بر سَرِ این عشق و پرهیز بگذاری.
دَمِ عشق را پیوسته به زندگانی‌مان بِدَم تا مبادا که شعله‌ها، نَفَسِ سوزنده‌سازِ عشق را از یاد ببرند، فروکش کنند و بمیرند و خاکسترِ سردی از آن همه شورِ شعله بر جای بماند!
به من اطمینان داشته‌باش، به خودت بیندیش!
بهارِ جنوب هم تمام می‌شود، عزیز من! تو امّا مگذار که از بهاری چنین پُرشکوه، به پاییزی غم‌زده برسیم و عزای بهارِ از کف‌رفته را بگیریم.
ای سلیمه! به این همه خشونت که در من است و گه‌گاه بروز می‌کند، نگاه نکن! من آتشم، آتشی از کُنده‌یی خشکِ خشک.
تو نگهبانِ این آتشِ مقدّس باش در این مِجمَرِ تافته! و مگذار که بخشی از این تنۀ تنومندِ درختِ خشک، از آتش جدا شود، بغلتد، از اصل خویش کمی دور بیفتد و جز آرزوی وصلِ به آتش، چیزی برایش باقی نماند!
سلیمه! جنگیدن به خاطرِ وطن، اوجِ معنای زندگی‌ست و تو با من چنان باش که گویی چشمه‌یی جوشان در مسیرِ تشنگیِ یک انسان نشسته‌است تا منِ تشنه بنشینم، کنارت زانو بزنم، خَم شوم، صورتم را در این چشمه فروبرم و بنوشم و باز هم بنوشم؛ امّا به حرمت آن حسِّ تشنگی که حق نبود به کلّی از میان برود، بخشی از عطشم را برای آینده پس‌انداز می‌کنم...
سلیمه! هرگز از یاد نبر که ما، تن به نبردی سخت داده‌ایم و اگر تو در کنارم نباشی، من این را تاب نمی‌آورم...

* فرازی از «بر جاده‌های آبیِ سرخ»؛ بر اساسِ زندگی «میرمَهنای دغابی»، «نادر ابراهیمی».
*   +   +

۲ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان