زنده باش!

چه فکر می‌کنی؟

که بادبانِ شکسته

زورقِ به گل نشسته‌ای است زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عافیت از او گریخته

به بن رسیده، راهِ بسته‌ای است زندگی؟

...
چه ابر تیره‌ای گرفته سینۀ تو را

که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود!

نگاه کن!

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده، آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نور

کهربای آرزوست

سپیده‌ای که جانِ آدمی، هماره در هوای اوست

به بوی یک نفَس، در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار، بیفتی از نشیبِ راه و باز

رونهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آب‌گینۀ شکسته‌ای است

که سروِ راست هم در او، شکسته می‌نمایدت

چنان نشسته کوه در کمینِ درّه‌های این غروبِ تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت

زمانِ بی‌کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج!

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود

که در نشیبِ درّه سر به سنگ می‌زند، رونده باش!

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست،

زنده باش!

                     «هوشنگ ابتهاج»

۷ موافق ۱ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان