آب‌گینه

درباره بلاگ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۵

آه؛ ای سبز، ای سبزِ سرخ!

     بی‌شک یکی از زیباترین سپیدهای سروده شده در رثای سیّدالشّهدا سلام الله علیه، شعرِ «خطِّ خون» است که در خود، حماسه و احساس و شور و شعور را با هم و در کنارِ هم دارد. در نت جستجو کردم و شعر را به تمامی و بی‌غلط نیافتم. گفتم این‌جا، کامل و طبقِ آخرین چاپ و اصلاحِ شاعر منتشر کنم. عرضِ تسلیت و التماسِ دعا.  

 

درختان را دوست می‌دارم

که به احترامِ تو قیام کرده‌اند

و آب را

 که مَهرِ مادر توست

خون تو شرف را سرخ‌گون کرده است

شفق آینه‌دار نجابتت

و فلق محرابی

که تو در آن

نمازِ صبحِ شهادت گزارده‌ای

در فکرِ آن گودالم

که خونِ تو را مکیده است

هیچ گودالی چُنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می‌توان عزیز بود،

از گودال بپرس!

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هرچیز و همه چیز را در کائنات

 به دو پاره کرد:

هرچه در سوی تو، حسینی شد

و دیگر سو، یزیدی!

اینک ماییم و سنگ‌ها،

ماییم و آب‌ها،

درختان،

کوه‌ساران،

جوی‌باران،

بیشه‌زاران

 که برخی یزیدی

و گرنه، حسینی‌اند

خونی که از گلوی تو تراوید،

همه‌چیز و هرچیز  را

در کائنات، به دو پاره کرد،

 در رنگ؛

اینک هر چیز: یا سرخ است

یا حسینی نیست!

آه، ای مرگِ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

 و آن را بی‌قدر کرد

که مُردنی چنان،

غبطۀ بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خون‌بهایت، حقیقت

در یک تراز ایستاد

و عزمت

ضامنِ دوام جهان شد

که جهان با دروغ می‌پاشد

و خونِ تو امضای راستی است

تو را باید در راستی دید

و در گیاه،

 آن هنگام که می‌روید

در آب،

آن هنگام که می‌نوشاند

در سنگ،

که ایستاده است

در شمشمیر،

که می‌شکافد

در شیر،

که می‌خروشد

در شفق،

 که گلگون است

در فلق،

که خندۀ خون است

در خواستن،

برخاستن،

تو را باید در شقایق دید،

در گل بوئید

تو را باید از خورشید خواست،

در سحَر جست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه‌ها چید

تو را باید تنها در خدا دید

هر کس، هر گاه،

 دستِ خویش

از گریبانِ حقیقت برون آورد

خونِ تو از سرانگشتانش تراواست

ابدیت آیینه‌ای‌ست:

پیش قامتِ رسای تو در عزم

آفتاب لایق نیست

و گرنه می‌گفتم،

جرقّۀ نگاه توست

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشۀ روشن وجدان تاریخ

ایستاده‌ای،

 به پاسداری از حقیقت

و صداقت

 شیرین‌ترین لبخند

 بر لبانِ ارادۀ توست

چندان تناوری و بلند

که به هنگام تماشا

کلاه از سَر کودکِ عقل می‌افتد

بر تالابی از خون خویش،

در گذرگهِ تاریخ ایستاده‌ای،

با جامی از فرهنگ

و بشریّتِ رهگذار را می‌آشامانی

هر کس که تشنه شهادت است-

نامِ تو

خواب را بر هم می‌زند

آب را طوفان می‌کند

کلامت قانون است


خِرد در مصافِ عزم تو، جنون

تنها واژۀ تو

خون است، خون

ای خداگون!

مرگ در پنجۀ تو

 زبون‌تر از مگسی‌ست

که کودکان

به شیطنت در مُشت می‌گیرند

و یزید، بهانه‌ای،

دستمال کثیفی

که خِلطِ ستم را در آن تُف کردند

و در زبالۀ تاریخ افکندند

یزید کلمه نیود،

دروغ بود،

زالویی درشت

 که اکسیژن هوا را می‌مکید

مخنّثی که تهمت مَردی بود،

بوزینه‌ای با گناهی درشت:

«سرقت نام انسان»

و سلام بر تو

که مظلوم‌ترینی؛

نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

بل از این رو که دشمنت این است!

مرگِ سُرخت

نه‌تنها نام یزید را شکست

و کلمۀ ستم را بی‌سیرت کرد

که فوجِ کلام را نیز

در هم می‌شکند

هیچ کلامِ بشری نیست

 که در مصافِ تو نشکند

ای شیرشکن!

خونِ تو بر کلمه فزون است

خونِ تو بر بستری از آن سوی کلام،

فراسوی تاریخ،

بیرون از راستای زمان

 می‌گذرد

خون تو در متن خدا جاری‌ست

یا ذبیح الله!

تو اسماعیل گزیدۀ خدایی

و رؤیای به‌حقیقت‌ پیوستۀ ابراهیم

کربلا میقاتِ توست

محرّم میعاد عشق

و تو نخستین کس

که ایّامِ حج را

به چهل روز کشاندی

«و اَتمَمناها بِعَشر»

آه،

در حسرتِ فهم این نکته

خواهم سوخت

که حجِّ نیمه‌تمام را

در اِستلام حجَر وانهادی

و در کربلا

 با بوسه بر خنجر، تمام کردی

مرگِ تو مبدأ تاریخِ عشق،

آغازِ رنگِ سرخ،

معیار زندگی است

خط با خونِ تو آغاز می‌شود

از آن زمان که تو ایستادی

دین راه افتاد

و چون فرو افتادی

حق برخاست

تو شکستی

و راستی درست شد

و از روانۀ خونِ تو

بنیان ستم سست شد .

در پاییزِ مرگ تو

بهاری جاودانه زایید،

گیاه روئید،

درخت بالید

و هیچ شاخه نیست

که شکوفه‌ای سرخ ندارد

و اگر ندارد،

شاخه نیست؛

هیزمی است ناروا، بر درخت مانده!
تو رازِ مرگ را گشودی

کدام گِره با ناخنِ عزمِ تو وا نشد؟

شرف به دنبالِ تو

لابه‌کنان می‌دود

تو فراتر از حمیّتی،

نمازی، نیّتی،

یگانه‌ای، وحدتی

آه، ای سبز!

ای سبزِ سرخ!

ای شریف‌تر از پاکی!

نجیب‌تر از هر خاکی!

ای شیرینِ سخت!

ای سخت، شیرین!

ای بازوی حدید!

شاهینِ میزان!

مفهوم کتاب، معنای قرآن!

نگاهت، سلسلۀ تفاسیر

گام‌هایت، وزنۀ خاک

و پشتوانۀ افلاک

کجای خدا در تو جاری‌ست

 که از لبانت آیه می‌تراود؟

عجبا!

عجبا از تو، عجبا!

حیرانیِ مرا با تو پایانی نیست

چگونه با انگشتانه‌ای از کلمات

اقیانوسی را می‌توان پیمانه کرد؟

 

بگذار بگریم!

خونِ تو در اشکِ ما تدوام یافت

و اشکِ ما صیقل گرفت

دشنه‌ای تشنه شد

و در چشم‌خانۀ ستم نشست

تو قرآنِ سرخی

خون‌آیه‌های دلاوری‌ات را

بر پوستِ کشیدۀ صحرا نوشتی

و نوشتارها

مزرعه‌ای شد

با خوشه‌های سرخ

و جهان یک مزرعه شد

با خوشه‌خوشه خون

و هر ساقه:

دستی و داسی و شمشیری

و ریشۀ ستم را وجین کرد

و اینک

و هماره

مزرعه سرخ است

یا ثار الله !

آن باغ مینوی

که تو در صحرای تفته کاشتی

با میوه‌های سرخ،

با نهرهای جاریِ خوناب،

با بوته‌های سرخ شهادت،

وان سروهای سبز دلاور؛

باغی‌ست که باید با چشم عشق دید

اکبر را،

صنوبر را،

بوفضائل را،

و نخل‌های سرخ کامل را

حُر شخص نیست،

فضیلتی است،

 از توشه‌بارِ کاروانِ مِهر، جدا مانده

آن‌سوی رودِ پیوستن

و کلام و نگاه تو

پلی‌ست

که آدمی را به خویش

باز می‌گرداند

و توشه را به کاروان

و امّا دامنت:

جمجمه‌های عاریه را

در حسرتِ پناه‌یافتن

مشتعل می‌کند،

از غبطۀ سَرِ گلگون حُر

 که بر دامن توست!

ای سبز!

بعد از تو،

خوبی سرخ است

و گریۀ سوگ، خنجر

و غمت، توشۀ سفر

به ناکجاآباد

و ردِّ خونت،

راهی

که راست به خانۀ خدا می‌رود...  

تو از قبیلۀ خونی

و ما ازتبارِ جنون

خون تو در شن فروشد

و از سنگ جوشید

ای باغِ بینش!

ستم،

دشمنی زیباتر از تو ندارد

و مظلوم، یاوری آشناتر از تو

تو، کلاس فشردۀ تاریخی

کربلای تو، مصاف نیست

منظومۀ بزرگ هستی است

طواف است

پایانِ سخن

پایانِ من است

تو انتها نداری...


                      سیّد علی موسوی گرمارودی