دربارۀ کتاب «رهش» و حواشیِ آن

وقتی در خبرها خوانده بودم که قرار است «امیرخانی» در بابِ شهر و توسعۀ شهری داستان بنویسد، با خودم گفتم که حالا در این دورۀ آخرالزّمان و با این همه فتنه‌های مختلفش، موضوع قحط بود؟ نویسنده‌ای چون او باید برود سراغِ مسائل و مصائبِ دیگر. منتظر ماندم و البتّه خیلی طول کشید تا کتاب منتشر شود. متأسّفانه و هم خوشبختانه، «امیرخانی» دچار بسیارنویسی نیست؛ او برای نوشتن، به معنای واقعیِ کلمه صبور است و دقیق. حتّی برای قصّه‌هایش سفر می‍‌کند؛ از «آمریکا» بگیر تا «افغانستان» و گویا برای قصّۀ تاره، به‌زودی: «کرۀ شمالی»!

«رهش» کتابِ غم‌انگیزی‌ست؛ نمی‌شود آن را بخوانی و اشک نریزی! همان بندِ اوّلِ داستان و براعتِ استهلالش به تو می‌گوید که با چه دنیای پریشان و در حالِ اضمحلالی روبه رو خواهی شد. در متن، از زنی که می‌کوشد عشقِ پُرشور و شعور و زندگی زیبای گذشته‌اش را بازگرداند و نجات دهد امّا نمی‌تواند، تا مادری که برای بهبودیِ کودکِ بیمارش، هزار راهِ نرفته را امتحان می‌کند، تا شهری که گرفتار و اسیرِ غولِ مدرنیته است و با آسمان‌خراش‌های بلند و هوای ناپاک و روحِ کثیف و زنان و مردانِ کثیف‌ترش، جای مرده‌گی‌ست و نه زنده‌گی؛ همه‌گی تو را غمگین می‌کند. ‌رهش نومید است و به‌حق نومید از این شهر و آدم‌هایش و تنها چاره و راهِ حل را هم در پناه‌بردن به طبیعت و زندگی و معاشرت با اهلِ دل و عرفان می‌داند؛ درست همان چیزی که در احادیثِ اخرالزّمان، در بابِ شهرها آمده و توصیه به این که در آن‌ها ساکن نشوید و...

کتاب را که می‌خواندم، هرچه جلوتر و جلوتر رفتم، بیشتر دانستم که چرا و چگونه این موضوع؟ و چه اندازه ماهرانه و دقیق در ذیلِ آن، به کلّی مصیبت و بدبختی اشاره کرده و دوباره یادم آمد که بله؛ نویسنده «رضا امیرخانی» است!

امّا چرا این کتابِ شریف به مذاقِ دوستانِ مذهبی و انقلابی و به اصطلاح حزب‌اللّهی خوش نیامده؟! چرا تا این اندازه آن و راقمش را تحقیر و تصغیر می‌کنند؟! جواب روشن است! چون رهش، این بار اصلِ حاکمیّت و کارگزارانش را هدف گرفته. چون کتاب در آخر به این نتیجه می‌رسد که باید بر این شهر، شما بخوان بر این کشور و این نوعِ حکومتداری‌اش، شما بخوان جمهوریِ به اصطلاح اسلامی، شمارۀ یک کرد! معلوم است وقتی قهرمانِ داستان، آن زن و مادری که نمادِ انسانِ گرفتار امّا بیدار و هوشمندِ این جهانِ پریشان است، آن‌گاه که امامِ جماعتِ قصّه را می‌شناسد، پشتِ سرِ او نماز نمی‌خواند و از او استخاره نمی‌خواهد، وقتی به ضیافتِ شامِ چرب و چیلیِ شهردارِ شهر دعوت می‌شود، علی‌رغمِ اصرارِ همسرِ مدیر و یقه دیپلماتش که غرق در مناسباتِ سیاسی است و البتّه دچارِ تطمیع و تحسینِ شرعی، شما بخوان کلاه شرعی، چادرِ از سَرِ نفاق و دستورِ اداری و حکومتی بر سر نمی‌کند و ریا و نفاقِ منتشر در جامعه را هدف می‌گیرد و با سخنرانی‌اش، خوابِ آرام و پُر از ثروت و قدرتِ مدیرانِ نظامِ اسلامی! را پریشان می‌کند، وقتی مداخله و سرمایه و بالطّبع، جهت‌دهیِ سپاه و ارتش را در فرهنگ و معماری و هنر، زیرِ سؤال می‌برد، طبیعی‌ست که کتابِ خوبی نباشد و صدای حضرات را بلند کند!

بله؛ این‌بار دیگر امیرخانی در رهش، خاکِ وطن و دستانِ حاکمانش را نمی‌بوسد، چون قهرمانش به هر دری میزند، به هر راهی میرود، به سیاست و کثافت می‌رسد! چون مردمانِ بدبختِ این خاک، پس از تحمّلِ بسیار فشار و هزینه، دادنِ بسیار خون و جانِ شیفته، دچارِ انقلابِ فقر و بی‌عدالتی، نفاق و گناه و ربا و رشوه هستند. انقلاب‌شان اسلامی است امّا اقتصادشان، بازارشان، ازدواج‌شان، خانواده و تفریح و حجاب و سینما و فرهنگ و هنر و معماری و شهر و کشورشان، دنیا و آخرتشان اسلامی نیست! و تنها راهِ چاره این است که این شهر و آدم‌هایش را تنها گذاشت و دستِ طفلِ نوپا را گرفت و برای زنده‌ماندن و نفس‌کشیدن فرار کرد!

امّا چند جمله برای کیهان: افاضات کردید که امیرخانی همان‌هایی را که او را معروف و بزرگ کردند، موردِ نقد قرار داده است. نخیر جناب! او احتیاجی به تعریف و تحسین شما و امثالِ شما ندارد. کتابهای او بی‌تقریظِ رهبری، بی سفارشِ فلان ارگان و نهادِ دولتی و نظامی، بی‌تخفیفِ پنجاه درصدی مخاطبِ میلیونی دارد که برای گرفتنِ کتابهایش صف میکشند. مخاطبِ او هم تنها خانوادۀ شهدا و مذهبیّون و حزب‌اللّهی نیست. برای خواندنش، خاص و عام، متدیّن و لادین، پیر و جوان وقت می‌گذارند و به استحضارتان برسانم که ازقضا، او بهتر و بیشتر از همۀ نویسندگان و شاعرانِ به اصطلاح انقلابی و موردِ پسندِ شما، به این جهان و جهان‌بینی خدمت کرده است. او همان کسی که وقتی می‌خواهم سرِ کلاس، از زنان و مردانِ شیفتۀ آیت اللّه خمینی و از آن تشییعِ باشکوه و تاریخی‌اش حرف بزنم، وقتی می‌خواهم از رفاقت و دوستی در جبهه‌ها و مظلومیّت و حماسۀ رزمنده‌ها و معنای شهادت و لطافتش بگویم، «ارمیا»یش را معرّفی می‌کنم. وقتی می‌خواهم یک عاشقانۀ مذهبی و دین‌مندار امّا زیبا و سیّال و امروزی را به دخترها پیشنهاد دهم، «منِ او»یش را نشان‌شان می‌دهم، وقتی می‌خواهم یک کتابِ ضدِّ امریکایی و ضدِّ غرب‌زدگی پیشنهاد دهم که غیرمستقیم، خالی از شعار و رندانه سرمایه‌داری و جهانش را با خاک یکسان می‌کند، «بی‌وتن»ش را عرضه می‌کنم. زمانی که هیچ‌کس حواسش به نفت و خدمات و خیاناتش به فرهنگ و هنر نبود، او «نفحاتِ نفت»ش را نوشت و بسیاری از بالادستی‌ها احساس خطر کردند، وقتی همۀ گزارشاتِ زندگی و سفرِ شخصیّتی چون رهبری، اخبارگونه و کلّی و خشک بود، او در آن سفرِ مهمّ سیستان و بلوچستان، «داستانِ سیستان»ش را نوشت و محبوبیّت و صمیمیت با رهبری، چندین برابر شد، زمانی که کارگرانِ افغانستانی اَخ و پیف بودند و هیچ‌کس به اهمّیّتِ وجودِ ان‌ها فکر نمی‌کرد، وقتی خبری از لشکرِ فاطمیّون و مدافعانِ حرم نبود، او با اهل و عیالش به افغانستان سفر کرد و «جانستان کابلستان»ش را نوشت، او بود که در دنیای ما سَر چرخاند و دید که از بزرگترین نداشته‌های امروزمان، پهلوانی و مردانگی است و «قیدار» را آفرید که عیّار است و پهلوان و البتّه گُم‌نام.  

حالا هم در رهش، به شما و البتّه رؤسایتان نشان می‌دهد که به نامِ اسلام و انقلاب، چه بلایی بر سرِ دین و دنیایِ مردم آوردید و و در نامۀ اخیرش هم هشدار میدهد که با سرمایۀ دولتی و نظامی و سیاستِ یک‌سویه، نمی‌توان فرهنگ را ساخت و کنترل کرد. اگر می‌شد حالا این‌جا نبودیم! انقلابی‌بودن دقیقاً از مسیرِ غیردولتی بودن می‌گذرد.

* خنده‌دار است که بسیاری منتقدانِ امیرخانی، حتّی یک‌بار هم کتاب‌های او را به تمامی نخوانده‌اند! و مضحک‌تر کسانی هستند که ذیلِ این انتقادات، همراهی و افاضات می‌کنند، شما بخوان کامنت‌گذارند و لایک می‌کنند، درحالی که سواد و فهمِ کلام و نگاهِ او را ندارند و بعید می‌دانم بتوانند، حتّی یک صفحه از نوشتارهای او را بی‌غلط بخوانند!  

** نامۀ اخیر و مهمِّ امیرخانی: (+)

_ بنده به امیرخانی و آثارش و البتّه این نامهٔ آخر، حتمی نقد هم دارم. 


۴ موافق ۲ مخالف
اولین کتابی که از امیر خانی خوندم ارمیا بود
و چون ارمیا را دوست داشتم داستان سیستان را هم رغبت کردم بخونم
و چون نگاهم اول مثل او بود آخر هم مثل او شد!!(یعنی اولش با رهبری و حکومت و... خیلی خوشحال نبودم که هیچ به خاطر انزجارم از حزب اللهی جماعت هر وقت سخنرانی های آقای خامنه ای پخش میشد با سرعت نور کانال را عوض می کردم!!!  اما بعد رهبری برایم جدا شدن از بقیه ...)
و...
این یکی را هنوز نخوندم :(
ممنون برای توضیحاتت آبگینه جان


ممنون که خواندی، عزیزم.

بله؛ بسیاری چنین تجربه‌ای در بابِ  داستانِ سیستان دارند و برایم گفته‌اند.

گوارایت اِن‌شاءلله.

دوستی پرسید امیرخانی عمداً داره سعی میکنه طیف طرفداراش رو عوض کنه یا خودش واقعا عوض شده؟‎

گفتم به نظر من که امیرخانی عوض نشده
هواداری اونهایی هم که مخالف نظام باشن از امیرخانی نه ماندگار است و نه امیرخانی قبول میکنه همچنین حمایتی رو

نظر شخصیمه این
والله اعلم

کاش به یه بهونه ای از به رو هم به دانش آموزات معرفی میکردی؟ :) کتاب کوچک و قشنگیه

بله. او فراتر ازین برچسب‌هاست. 

معرّفی کردم ولی خیلی موردِ اقبال قرار نگرفته، علاوه بر این که آن‌ها که نام بردم، زیباتر و بهتر هستند.

بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
سلامممممم
یعنی خسته نباشی که کامنتا بازه!!!
نخوندم رهشو ولی پستای قیدارو جانستانو نوشته بودی خوندمشونو عالی بودن
دیگه کامنتارو نبند **********

سلام بر فاطمه جان!

سلامت باشی. :)
حدیثِ نفس و شعر و تبریک و تسلیت که نظردهی نمی‌خواهد. می‌خواهد؟! 

سلام علیکم 
عرض تسلیت ایام 
صرف نظر از عدم موافقت کامل با نوشته شما باید بگویم استفاده کردم و معرفی های کتاب و سینمای شما را خیلی می‌پسندم.
التماس دعا 

علیکم السّلام؛ 

سپاس٬ بر شما هم!
لطف دارید. کاش بفرمایید که با کدام قسمت همراه نیستید.

سلام‌علیکم
موضوع کتاب برای من جالب بود. انتخاب نوع روایت (که با برخی آثار داستانی دیگر امیرخانی متفاوت بود) با توجه به موضوع به‌نظر من (به‌عنوان یک نظر شخصی غیرتخصصی) مناسب بود. اگر در مورد استحکام برخی تصاویر جزئی در داستان موشکافی شود، ممکن است حتی خواننده‌ی عام (مثل من) هم در برخی موارد تردیدهایی پیدا کند.
سپاس بابت توضیحاتتان.

علیکم السّلام؛

سپاس که مطالعه کردید. 
خواهش می‌کنم، حضرتِ عالی خوانندهٔ عام نیستید به هیچ‌وجه. بنده هم بر برخی فرازهای داستان و جویده جویده بودنِ مطالب در برخی فصل‌ها نقد دارم. از همه بیشتر، این که حرفِ به این مهمّی، مجال و صفحاتِ بیشتری می‌خواهد که انگار بیش از حد، خلاصه شده است.
متوجّهِ نقدِ شما نشدم. منظورتان چیست؟

سلام

علی رغم دیدگاه خیلی ها که کتاب رو به شدت نقد کردند، با شما هم نظرم
کتاب از دیدگاه بنده فوق العاده بود. عالی بود.
کسانی که نقد کردند اصلا حرف ایشون رو نفهمیدن.
توی متن کتاب بارها خود ایشون پیش بینی برداشت سیاسی رو از متن داشتن و از زبان شخصیت اصلی گفتن که این تلاش سیاسی نیست.

تسلط ایشون به اساطیر، عهد عتیق، آیات قرآن و کاربرد به جاش خیلی خوب بود.
زن نماد سرزمین و عقیده است و ایشون به شکلی هنرمندانه پیوستگی این دو مفهوم رو نشون دادن
خیلی وقته می خوام مفصل در موردش بنویسم اما نشده

سلام بر  رهرو جان؛

گفت که: مرحبا بناصرنا! :)
خیر ببینی، بنویس خواهر! 
به گمونم این‌جا بیشتر نمادِ زایایی و پویش باشد. شهر یا همان تهران، مجاز از کلّ سرزمین و حاضر است در داستان.

سپاس بابت حسن‌نظر شما. نکته‌ی اساسی نبود، عرضم این بود که درباره‌ی برخی قطعات داستان، اگر کسی بخواهد خیلی موشکافی کند، ممکن است بتواند ایراداتی وارد کند، مثل توصیفاتی که پیرامون پایگاه ارمیا بر فراز کوه و در انتهای آن مسیر صعب‌‌العبور آمده است. این هم ناظر به کلیت اثر نیست.

خواهش می‌کنم.

درست می‌فرمایید. 

عالی و متفاوت 
من همیشه بین این که اول نقد یه کتابو یا فیلم‌های یا هرچی رو بخونم یا اول خودم بخونم و ببینم شک دارم. کدوم بهتره به نظر شما؟ 
من رهشو خونده بودم الان این پست شمارو دیدم فهمیدم چقدر بی دقت خوندم و نفهمیده بودم اصلن اینارو  ممنونم

سپاس.

من معمولاً با چند نقد یا  توصیه دربارهٔ یک فیلم یا کتاب سراغش می‌روم و وقت می‌گذارم. مگر این که صاحبِ اثر را بشناسم و به او مطمئن باشم. 
علاوه بر این که باید مراقب باشید، سلیقه و تفکّرتان تحتِ تأثیرِ دیگری نباشد. 
سلامت باشید البتّه این یادداشت، برداشتِ بنده است و نه لزوماً  و به تمامی، منظورِ نویسنده. 

هنوز رهش را نخوانده ام
ان شالله به زودی

من نوشته های امیرخانی را خیلی دوست دارم

اِن‌شاءللّه و نوش!

من هم! 

سلام و رحمه الله. 
خب میدونی که من نه جزو هیئت حاکه ام و نه منتقدی که کتابای امیرخوانی رو نخونده! من همه کتاباش رو خوندم. یک آدمِ نوکر خود آقای خودِ یک لاقبا هم هستم که به هیچ ارگان حکومتی وابستگی ندارم!شغل دولتی ندارم. عضو هیچ گروه سیاسی و حزب مزب هم نیستم ولی ازین کتاب خیلی بدم اومد، به یک دلیل ساده: اصلا قشنگ نبود. من قیدار رو دوست داشتم. چند بار خوندمش و هم الان هم از خوندنش لذت میبرم. ولی این کتاب خوب نبود . انتظارم از امیرخوانی بیش از این بود. به قول فراستی: شخصیتا درنیومده بودن، مقوا بودن مقوا.. از این زنه غر غروی مثلا مادر هم خوشم نیومد. کاریکاتوریط بود. قبلن که گفتم یه مرد نمیتونه از زبون یه زن کتاب خوبی بنویسه.. شاید یه دلیلش اینه.. 

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته؛

بله. من هم گفتم اغلب و نه تمامیِ منتقدان.

دلیلِ؟ ساده؟ قشنگ نبود؟ البتّه سلیقه و پسندِ هرکسی محترم است ولی دلیل نیست. فراستی برای جملاتش دلیلِ منطقی دارد، دکتر جان!

غر غرو نبود، تلاش کرد، برای تغییر، حرکت کرد و فایده نداشت.  

ازقضا؛ بسیاری رمان‌های بزرگِ جهان را که پُر از شخصیّت‌های زن هستند، مردان نوشتند!      

خب الان یاد بهمن ماه افتادم که تازه کتاب رو خونده بودم و برات نوشتم:
سلام بر آبگینه عزیز. خیلی بد. خیلی بد. واقعا اینقدر امیرخانی افت کرده؟! نویسنده ی کتاب "ارمیا"، "نشت نشا"، "ناصر ارمنی"، "نفحات نفت"، "جانستان کابلستان"، "از به" ،"منِ او*"، "داستانِ سیستان*"، "بیوتن" و  "قیدار**" میرسه به همچین کتاب و وضعیتی؟! خب من ازش خیلی انتظار داشتم. به خصوص با اون نمایش رونمایی کتاب و تصویر صف چندین و چند متری برای خرید کتاب!  ولی خیلی تو ذوقم خورد.. خیلی .. قطعا تو ذوقِ اونایی که تو صف ایستادن تا کتاب رو بخرن هم میخوره.. یعنی هر بار ارمیا رو از تو قبر درمیاره و زنده میکنه و به خورد مخاطب میده. قحطی قهرمان پروری اومده!!! فکر کنم مخاطب اصلی کتاب قالیباف بنده خدا باشه. چون شهرداری تهران تا مدیرای دست چندمش رو هم شخم زده.. 
*اون کتابایی که دوست داشتم ازش.

زنده های دوست داشتنی که زیادن جانم! علی موذنی. فرهاد خضری. آقای سرهنگی. حسن بنی عامری. مصطفی مستور. حبیبه جعفریان. مریم برادران. نفیسه مرشد زاده. راحله صبوری. خانم سپهری... شاعرا رو که دیگه نگم..  خب باید خودت بخونیش. ببین یه مرد نمیتونه راوی کتابش یک زن باشه. برعکسش میشه! یعنی کلی کتاب و نوشته ی خوب هست که یه زن از زبان یه مرد نوشته. ولی ازون طرف به جز همین کار آقای حمید حسام که خاطراتِ همسر شهید همدانی رو نوشته چیز بدردبخوری نداریم. راوی و شخصیت اول داستان یه زن هست که از فرطِ مردانگی(تقصیر خودش نیست، چون نویسنده مرده و نمیدونه) و خالی بودن از ظرائف و روحیات زنانه، حتی مادریش رو آدم نمیتونه قبول کنه..یه زنِ غر غروی مدعی حال به هم زنِ نا امیدِ طلبکارِ شوهر نفهم! مادری هم حتی بلد نیست. فقط ادعاست و در لاک مظلوم نمایی میره! با اون اخلاق گندش و منم منم کردنش شوهرش رو فراری میده از خونه بعد سریع مرده رو خائن هم میکنه! آره منم دلم برای تو سوخت!! آخی مظلوم.. در حالیکه ما قبلا علی فتاح، ارمیا، قیدار رو باور کرده بودیم و دوست داشته بودیم.. در کل مایی که اِندِ دقت و مهر و محبت و آدم شناسی هستیم، تو کار زنها موندیم اونوقت آقا برداشته از زبون یه زن رمان نوشته.. من دوست نداشتم. 
وااااای از روزی که سلیقه مون با هم نخونه.. واااای.. اینهمه تفاهم داشتیما. دیدی چی شد باز؟! :) ولی من همچنان ارادت دارم بهت و خوشحالم که از کتاب خوشت اومده. جدی میگم. حداقل شما از خوندنش لذت بردی. همینم خوبه. 

به گمونم تو خیلی چیزهای دیگه هم باهات تفاهم ندارم. :) 

هیچ اشکالی نداره و من هم ارادت و محبّت دارم، عزیزم. خیلی ممنونم و بله من بسی رهش را دوست دارم. 
ارمیا هم یک نفر نیست. یک شخصیّت است. یک انسان کامل و ذو ابعاد که در هر قصّه، وجهی از آن دیده می‌شود. در رهش، عارف است، در ارمیا، مجاهد است، در قیدار، پهلوان و عیّار است، در بی‌وتن مهاجر و مسافر است و...
ای بابا؛ چندجای دیگه هم خوندم که واقالیبافا و وانقلابا حتّی به خاطرِ فصلِ صفویه و اولی الأمرش، وا رهبرا! 
بابا جان! اصلاً تو جانستان توضیح داده که هیچ‌وقت، طرف‌دار یا دشمنِ تمام‌قدِ هیچ طرفی نیست. اونوقتی که رفت بیمارستان دیدنِ رهبر و یا داستانِ سیستانو نوشت، این‌طرف فحشش دادند، حالا که رهشو نوشته، اون طرف. 
با احترام، قلمِ نویسندگانی که نام بردی، خیلی قوی نمی‌دانم. مخصوصاً ادبیاتِ دفاعِ مقدّس و خاطره‌نوشت‌ها. اون هارو می‌خونم و براشون یادداشت نوشتم تو آب‌گینه، نه از بابِ قدرتِ نویسندگی بلکه جهانشون و تجربه‌هاشونو دوست دارم و توصیه می‌کنم بقیّه هم بخونن. من از رمان‌ها و داستان‌های جهانی و کلاسیک گفتم یا حتّی عاشقانه‌های منظومِ خودمون یا نادر در برخی داستان‌هایش که شاعر و نویسنده‌ها همه مرد بودن و از زبان و جهانِ زنان گفته‌اند. لذا به نظرم، گزاره و حکمی که صادر کردی درست نیست. 
 خب نظر و برداشتِ تو این بود ولی من خیلی ظرایف و نکات در زنِ داستان دیدم. خیلی هم برام جالب بود. 


بله اون حکم رو با دید کتابای نویسنده های سالهای اخیر گفتم و البته که در داستانهای جهانی و کلاسیک باید تجربه های متفاوت و خوبی باشه. 
من هم جهان و تجربه های کتابای ادبیات پایداری رو دوست دارم. والبته که نویسنده هاش دارن بهتر و بهتر میشن. میدونی خاطره نویسی از جهاتی خوبه و از جهاتی بد. ازین جهت که یه قصه ی فوق العاده که اتفاق افتاده رو داری روایت میکنی خوبه، اما از اونجایی که n تا محدودیت داری و باید اکی n نفر رو برای تایید روایت بگیری و به خلاقیتت نمیتونی پرو بال بدی بده.. 
البته که یه متنهایی دارم میخونم به خصوص از نویسنده های خانوم، که فوق العاده است! مثلا کتاب " کوچه نقاش ها" که خانم راحله صبوری نوشته. قهرمان قصه یه جوون پهلوون و لوتی کفتر بازه که میره جبهه و به خاطر شجاعت و شهامت و مدیریتش فرمانده هم میشه.. اونقدر لحن روایت و جمله ها فوق العاده است که من باورم نمیشد یه خانم چطور میتونه اینقدر تکیه کلام های لاتی و اِندِ کفتر بازی رو بلد باشه و اینقدر روون و خوب بنویسه!
این کتاب اگر شاهکار نیست پس چیه؟! 
حالا یه کتاب دیگه هم نوشته خانم صبوری خاطرات یه خلبان هست، اونجا اطلاعات پرواز و کلمات دقیق و تخصصی از خلبانی میده.. یعنی اون جنبه تحقیقات و ذوق ادبی و این قدرت قلم نویسنده است که میتونه زیباترین کتاب ها رو بنویسه و قهرمانش یه جوون کفتر باز لوتی مسلک  که گیوه پاش میکنه باشه یا یه خلبانِ باکلاسِ اتو کشیده ی ادکلن زده.. این فوق العاده نیست؟ 
اگر کتاب کوچه نقاش ها رو بخونی یه صفحات بی نظیری داره که من هر بار میخونم نمیتونم جلوی اشکم رو بگیرم.. مثلا شهادت سید مهدی خندان رو چقدر زیبا نوشته، یا اون پسره عشق کبوتره که رو جاده شهید میشه.. من اون قلم رو دوست دارم.. قلمی که از شدت زنده بودن و زنده گی من رو ببره وسط کتاب و حس کنم این خودمم که پشت سیم خاردار با بچه های سید مهدی خندان رو یال صخره گیر افتادم، اوووو این منم که دارم تیر میخورم.. یا این منم که تو ساختمونای دوکوهه پشت بند سید مهدی  بی خیال پچ پچ بچه ها و اخم و تخم متشرعا، با بی خیالی میگم: بعد نماز صبح خواب میچسبه، تعقیبات و تسبیحات زیر پتو! خدام نمیخواد ما اذیت شیم! :) من دلم میخواد با یه کتاب بتونم زندگی کنم. نفس بکشمش. رهش اینطوری نبود. ولی قیدار اینطوری بود. من تو کتاب سوار ماشین قیدار هم شدم و هنوز دوستش دارم... 

ممنونم بابتِ معرّفی. اِن‌شاءلله می‌خونم.

البتّه در موردِ محدودیتی که دربارۀ خاطره‌نوشت‌ها گفتی، همراه نیستم. نویسنده یا شاعرِ توانا کارشو بلده و اینایی که گفتی براش، بازدارنده نیست.   

سلام پس از مدتها ناامیدی بهتون سرزدم دیدم پستای جدیدتونو کیف کردم از پست رهش برای من محتوای کتابهای امیرخانی برنثرش رجحان داشت به گونه ای که برخی کتابهایش مثل قیدار بسیار خسته ام کرد 
البته رهش یک استثنای شیرین بود اینبار همه چیز در پختگی کاملتری به نمایش در امده اتفاقا از قلم یک مرد زن را به خوبی به تصویر کشیده امیرخانی نسل ماست که کودکان انقلاب بودیم در جنگ به نوجوانی و جوانی رسیدیم با خرداد 76 دچار سکته زودرس شدیم با محمود خان به روان پریشی گرفتار ودر 88 اب سردی بسان ""چالش اب سرد"و شاید هم ""اب داغ "و یا" زهر..." روانه تن و بدن و فکرمان گردید که هنوز هم اسپاسم ها یا به عبارت عامیانه اش قولنج هایش رهایمان نکرده امثال ما اگر رهش ننویسد باید از این مرز پر گهر بگریزد البته همانگونه که برای نفحات نفت گوش شنوایی نبود برای رهش هم نخواهد بود 
مملکت نیازمند متملقانست که در ویلاهایشان لنگ ببندند ونان خشک سق بزنند!!!! متملقان هواشناسی که روزگاری به دلیل وجود هاشمی انصراف از کاندیداتوری میدادند حالا در جهت باد فرزندانش را اخراج میکنند گویی تمامی صاحب منصبان از روی لیاقت بر سر کارند که مدارک فائزه و فاطمه ایراد دارد (اگرچه من انتقاداتی به انان دارم ولی کیست که مبرا از نقد باشد ) !!!!!!

سلامُ علیکم؛

خوش آمدید و سپاس که مطالعه کردید و لطف دارید.

من امّا قیدار را بیش از کارهای دیگرش دوست دارم.  

متشکّرم بابتِ همراهی.

:))

قلمِ شما و نگاهِ سیاسی‌تان خیلی به دکتر یونسِ ما نزدیک و شبیه است!

خدا عاقبتِ ما را ختم به خیر کناد! این فتنه‌های آخر الزّمان...

سلام ...خواهش میکنم اتفاقا با دکتر یونس هم رای نیستم( البته از 88 به بعد)
 پریشان حالی ان روزها که اوقات بسیاری به گریستن و سوختن برای انقلابی که قرار بود نمونه بی بدیل پیش از ظهور شود و حالا برخی برای جیفه دنیا و انسان کم وزنی که برخی معجزه این هزاره میدانستندش  ...بگذریم

سلام علیکم؛

بله؛ به قولِ حاج احمدِ فیلمِ لاتاری: به امامِ هشتم قرار نبود این‌طوری بشه!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان