ملّتِ عشق یا ملّتِ صوف؟!

     به دخترها گفته بودم که اگر نمرۀ کلاسی می‌خواهید، باید کتاب‌هایی را که پیشنهاد می‌دهم بخوانید و آن‌ها را خلاصه و در کلاس ارائه  کنید. اگر هم کتابی، شعری را خودتان دیدید و چشیدید و خوشتان آمد، بسم الله! هفتۀ گذشته «الهه. ش» از دانش‌آموزانِ رشتۀ ریاضی، ذوق‌زده و درحالی که چشم‌هایش برق می‌زد، «ملّتِ عشق» را پیش آورد و گفت که من این را خوانده‌ام و چنین است و چنان است و اجازه هست که معرّفی کنم؟ گفتم: من این را نخواندم و نمی‌شناسم و جلسۀ بعد می‌گویمت.

    تورّق کردم و دیدم، خدای من! ملغمه‌ای است از عشقِ حقیقی و مجازی، آن هم با تعریف و تحدیدِ متصوّفه! اصلاً حیرت کردم که چطور چنین لاطائلاتی اجازۀ چاپ گرفته و در نت جستجو کردم و دیدم که گویا پنج سال، مجوّز نگرفته و تازه، منتشر شده است.

    نویسندۀ زنِ داستان، هرچقدر شیفتگی و دلدادگی داشته و تجربه کرده، هرچقدر دلبری و نازک‌خیالی بلد بوده، در کلمات و جملاتش ریخته و عاشقانه‌های‌ مولوی و شمس را توصیف و تشریح کرده و راهِ نجاتِ شخصیّتِ یهودی، مدرن و شکست‌خورده‌اش را عرفانِ صوفیانه دانسته است؛ یعنی پیوندِ اسلام و یهود از نوعِ درویشی!

    مجبور شدم امروز در کلاس، کلّی از وقتِ تدریس را بگذارم برای توضیحِ این که اصلاً خودِ این مولویِ سنّیِ صوفی، علیه‌السّلام نیست و کلّی اشکال بر او وارد است و نمی‌تواند الگوی ما باشد و بعدتر، در موردِ روابط و دکّان دستگاهِ صوفیان و پشمینه‌پوشان گفتم و این که شطح و طامات می‌بافند و افاضاتِ صد من یه غازشان، همه شعر است و دروغ است و نباید فریب‌شان را خورد!

     به گمانم دخترها را قدری متوجّه کردم امّا فکر می‌کنم به همۀ آن مخاطبانِ بی‌خبرِ دیگری که پس از تجربۀ این کتاب، خواسته یا ناخواسته، مجذوبِ صوف و خرقه و پشمینه‌اند!

 

+ یادداشتی که در موردِ مولوی پیش‌تر نوشته بودم: +

۳ موافق ۰ مخالف
من اون کتاب رو از بس تعریفشو شنیدم خریدم 
وقتی خوندم با یه داستان فوق جذاب روبرو شدم که یجوری بود! فقط میتونم از کلمه یجوری استفاده کنم چون مطمئن بودم با اسلام فرق داره 
دختر استاد ***** ****** وقتی دبیرستان بودم دبیر بینشمون بود 
پارسال تو کتابخونه عمومی شهرمون دیدم با چند استاد ادبیات دیگه جلسات مثنوی خوانی دارند گفتن که ایشون پی اچ دی گرفتن 
خلاصه که به مثنوی می گفت خواهر قرآن! و... 

بعدا کتاب رو به یه همکارم معرفی کردم خوند و اوننننقدر به به و چه چه کرد که بیا و ببین 
بهم گفت دوست روشنفکرم و از این چیزا 
در حالیکه من اون کتاب رو نمیخوام اما حتی دلم نمیاد به کتابخونه بدمش! چون میگم تو کتابخونه من مسبب دسترسی آدمهای بیشتر بهش میشم! :|
ولی عده ای هم چنان کتاب رو خوندن و اصولش رو یاد گرفتن و وقتی برات میگن‌ می بینی اصولش بد نیست 
نمی دونم شاید هم من بیشتر غرق داستان شدم و از اینکه یه خانواده از هم گسست خیلی بدم اومد. من اصول را با دقت نخوندم 
اون کتاب هنوز تو قفسه کتابهای من هست. و هیچ تمایلی بهش ندارم 
اتفاقا منم گفتم اسلام صوفیانه 
امیدوارم بیشتر از تورق کتاب رو خونده باشی 

خواهرِ قرآن که صحیفهٔ سجّادیّه بود! :)

بله! مثنوی مولوی نزدِ بسیاری عزیز است، از جمله: رهبری که معتقدند: و هو اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّین فی کشف اَسرار الوصول و الیقین و فقهُ الله الاکبر و شرعُ الله الازهر و برهانُ الله الاظهر...»!
اسلامِ صوفیانه؛ سپاس بابتِ همراهی.
تا تعریف‌تان از تورّق چه باشد! من سخت می‌شود کتابی، فیلمی، آهنگی را کامل و تمام بخوانم و ببینم و بشنوم، خاصّه که صاحبِ اثر را نشناسم، خاصّه‌تر رمان باشد و ملهم از مولوی..‌. لذا همین وقتی که برای تورّق هم صرف کردم، بابتِ دخترک بود و جانِ کلامِ نویسنده و سبکش را دانستم.



+ همسر من هم این کتاب رو گرفته بود ولی همون اوایلش رها کرد و خوشش نیامده بود. نمی دونم محتواش چیه

کاش من هم بتونم این کتاب رو بخونم و یه فیش دربارش بذارم...

++ پس بگو این که میگن یه دوره ای اسرائیلیات وارد دین و فرهنگ و روایات ما شده راسته!

آفرین بر همسرِ محترم! برای خواندن، اولویّت بسیار است...

بله؛ البتّه ادامه هم دارد!

سلام علیکم
چه جالب بود آن پست مولوی استفاده کردم  متشکر که نوشتید و امیدوارم که کامل و مستندتر بشود
 در مورد ملت عشق هم خیلی استقبال شد و میشود همانطور که گفتید خیلی جذاب نوشته شده  من البته از رفیقم که سلیقه اش را قبول دارم شنیدم که خوشش نیامده لیکن من هم مطالعه نکردم

علیکم السّلام؛ 

متشکّرم بابتِ صرفِ وقت و مطالعه. من آن یادداشت را بسی دوست می‌دارم و امید می‌برم و آرزو می‌کنم که موردِ قبولِ پروردگارم باشد...
خدا حفظ کناد آن رفیقِ خوب را! :)

خلاصه که خواستم بگم هنر نویسنده در جذب مخاطب فوق العاده بوده ولی کاملا تفاوتش با اسلام مشخصه 
اصلا انحرافش مشخصه 

بله؛ البتّه جذّابِ عام‌پسند بود، به نظرم. 

بخشِ عمدهٔ این جذّابیّت را هم وام‌دارِ مطالعاتِ آثارِ عرفانی و متصوّفه است. آن چهل قانونی که در کتاب آمده، آمیختهٔ اشعار و جملاتِ مشاهیرِ ادبی و عرفانیِ ماست. 

خلاصه که خواستم بگم هنر نویسنده در جذب مخاطب فوق العاده بوده ولی کاملا تفاوتش با اسلام مشخصه 
اصلا انحرافش مشخصه 
اون همکارم که به به و چه چه می کرد کمی اوپن تر بود 

بله.

تشکّر برای ابرازِ نظر. خوش آمدید!

سلام بانو آبگینه 
باز هم یک معرفی کتاب عالی
خلاصه و صریح
ای کاش مدارس و آموزش و پرورش قدر شما و مثل شما را بدانند 
انشاللّه سلامت و موفق باشید .

سلام بر شما؛

باز هم حُسنِ نظرِ حضرتِ‌عالی. سپاس. 
لطف دارید. 
شما هم، ان‌شاءاللّه! 


سلام علیکم
خدا خیرتان دهد!
در ماه‌های گذشته، بارها این کتاب را در جمع کتب پرفروش کتابفروشی‌ها دیده‌ام (آن هم به شکل پررنگ) و برای خریدن و خواندنش وسوسه شده‌ام، اما تردیدی که اغلب نسبت به اقبال عمومی به محصولات فرهنگی دارم، تاکنون مانعم شده است. نوشته‌ی شما باعث شد که نسبت به خواندن آن راغب شوم، البته بیشتر از حیث بررسی نکاتی که فرمودید.
سپاس فراوان

علیکم السّلام؛ 

شما را هم٬ بزرگوار!
عرض کردم. 
خواهش می‌کنم، متشکّرم بابتِ مطالعه و لطف. 

وقتی ملائمت با نفس ملاک خوبی وبدی شد چیزی بهتر از این عایدمان نمی شود
آنچه ملای رومی نوشته قطعا قابل استفاده است اما نه برای نفوس غیر مهذبه و افکار متوهمه که از طریق ظن ،همراه ملای رومی می شود نه قطع و یقین

شهید انسان را به دو من تقسیم می کند _ من دانی و من عالی _ و ملاک اخلاقی بودن و خوب بودن را ملائمت نفس با من متعالی می داند نه صرف ملائمت نفس

تشکر از دقت نظر و دلسوزی شما

البتّه نفوسِ مهذّبه و غیرِ متوهّمه، اصلاً آبشخوری چون ملّای رومی را برنمی‌گزینند و لایق نمی‌داننند که همراهش شوند یا نشوند!
تشکّر بابتِ مطالعه.

همانطور که می دانید فهم مراتبی دارد و به تناسب آن نیازمند واسطه ای است کما اینکه فهم ملایک مستقیم ممکن نبود و آدم واسطه بود
لذا چه بسیار نفوس مهذبه برای فهم کلام معصوم بواسطه های دسته چندم رجوع می کنند و کسی از این باب آنها را ملامت نکرده است اگرچه ممکن است کسی بر سنی بودن ملای رومی تکیه کند و او را واسط نداند که در این صورت نزاع صغروی است و از حوصله بنده خارج

تشکر

خواهش می‌کنم.

واااای نگوووو
من تصمیم داشتم دوباره بخونمش که
:))
خیــــلی لطیف و عاشقانه اس
مخصوصا چهل قانونش را خیــــــلی دوست داشتم
تو خیلی عمیق خوندیش آبگینه جون

:))

نوشِ جانت، عزیزم!

خوشحالم که پسندیدی.

عاغا
نوشتی عامه پسنده :))
من خیلی حس عامه بودن دارم الان :))
البته عام بودنم همیشه بد نیست گاهی حتی خوب هست و کلی حال می دهد!
ولی خیلی ممنون برای یادآوری این که باید مراقب ورودی ها باشیم ...
چند وقته یادم رفته و یکمم هم حوصله ندارم ورودی های ذهنم را روش کنترل چند جانبه ی گذشته را داشته باشم:((


عزیزم! :**

:))

خواهش می‌کنم؛ حتمی نکاتِ مثبت هم داره و شما جذبِ همان‌ها شدی. مصداقِ: یسمعون القول و یتّبعون اَحسَنه.

سلام
ایام عزای آل الله و ائمه ی خدا تسلیت.
ممنون از پست بالا
البته برخی کلمات بعضی ابیات روایات دیگری هم دارد و گاه اولای به ثبت، ولی در مجموع و به هر روایت، شعری عالی است و حزین و امیدبخش و پر از اشک.
درباره پست فعلی هم-جوهره ی بحث، نه صرفا آن کتاب کذایی- شاعر می گوید: مطول کتابی است در علم فقه/هر آن کس بخواند شود خوشنویس. طبیعتا باید اهل فن سخن بگویند به خصوص اینکه برخی مطالبی که باید بگویند نیازمند پیش زمینه هایی است. لذا من هیچ مدان ترجیح می دهم چیزی نگویم و در بحث اساتید ورودی نکنم. البته استادی داشتیم که پیشش چند روزی عرفان فصوصی- لعنت الله علی القوم الکافرین!- می خواندیم و می گفت: مولوی خیلی ملاست! ولی به نظرم این حرفش بر قامت ملای بلخی سزاوار نیست و تحلیل این ناسزاواری مهتاب شبی خواهد و آسوده خیالی، و محفلی آکنده از رندان و قلندران! که به یک لحظه حصاری به سواری گیرند، نه غیرمتخصصانی چون نجفی و آب گینه و الباقی :) و الله هو الهادی... 
باز هم به خاطر پست قبلی ممنون. 
راستی سید، نمی دانم چه گناه مجازی یا حقیقی یی مرتکب شده ام که توفیق زیارت مطالب خوشبوی وب آب گینه-دام ظله العالی :) - برایم کم شده... دعا بفرمایید توفیق زیارت ارض اقدس قسمت شود که داغان شدیم از این همه دوری! یا غریب الغربا ادرکنا!
حالا که از شیوه فرار از نت و وبلاگ، تخطی کرده و دارم ناپرهیزی می کنم اجازه بدهید بگویم که ۴-۵ شب قبل در وادی السلام گم شدم و تمام مدارکم را هم گم کردم. بعد به ورزش قبرنوردی! پرداختم و یک دفعه از گوشه قبری یک قامت یک و نیم متری-دقیقتر: حدود یک و هفتاد- بلند شد. مات و مبهوت نگاهم کرد. سلام کردم و چون با نگاه، وضعش را فهمیدم مجال حرف زدنش ندادم و گفتم دستتو بده دست من، دو تا بهتر از یکی، یدالله مع الجماعه... 
راه می رفتیم و گاهی حرف می زدیم و گاهی در سکوت می گذشت. با خودم به هر کلمه ای که گم داشت و باعث و بانی تمام گم شدن ها که آن ناخلیفه های اول و دوم هستند هزار بار لعنت می کردم و برای پیدا شدن همه گمشده و گم گشته ها از جمله حضرت بقیه الله و مدارک خودم و همچنین خودم و آن همسفر حدودا ۵۰ ساله ام که او هم گم شده بود از ته دل دعا می کردم. 
بالاخره از آن قبرستان به ظاهر مخوف و در باطن با نشاط و سرسبز. نجات! پیدا کردیم و طبق عادت مالوف و رسم همیشگی، به محض رهایی، حضرت ولی عصر هم از یادمان رفت :(
در قبرستان که می رفتیم یاد پدر خدابیامرز شما با موج وسیعی در خاطرم آمد، شاید از باب تداعی خاطرات دفعه قبل.
از آن رفیق یک ساعته-یادم رفته که گفت ابهری است یا قیداری- که خداحافظی کردم کوفه رفتم و یک رفیق جدید پیدا کردم او هم تک رو. پیاده مسیر حدودا ۳ کیلومتری سهله رفتیم و در مسیر خودم را مدام نفرین می کردم از این حجم عظیم تبعیض اقبح و ترجیح زشت، که یاد آن آقای همیشه پیدا، غیر مستمر است و اغلب ناپیدا. آن وقت هم که هست عمدتا به عنوان زینت المجلس و به صورت برابر است در حالیکه جد مکرم شما صلی الله علیه و آله فرمود من و اهل بیتم اولای از نفوس شما مردمیم.  دعای ندبه: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری... اجاب دونک و اناغی.... یجری علیک دونهم ما جری... در هر حال گفت: جای آن است که خون موج زند در دل لعل... الی آخر
دعا بفرمایید از این کفر و نفاق رها شوم.
از مسجد سهله تا پل حکیم را با نیم دینار رفتم، در مجموع یعنی مفت. البته مفت طبق عرف امروزه و الا خاک بر سر روحانی و وزارت خارجه و وزارت ارشاد و... ادامه بدهم تخصیص اکثر لازم می آید :)
از پل حکیم-همان ثوره العشرین- تا حرم پیاده رفتم و دست رد به سینه مبارک هیچ موکبی نزدم:) به سختی خودم را به ضریح رساندم و خوشبختانه! در فاصله چند متری ضریح ۳۵ سانت جا پیدا کردم.
پس از خواندن زیارتنامه، یک زیارت امین الله و چند متر این طرف تر بین باب طوسی و مضجع شریف دو رکعت نماز، به نیت پدر شما و شما و سوران که همیشه دم از مولا می زد و عقیق فلان فلان شده و کوثر متقی و رئوف و دو سه نفر دیگر که به وب محتضرم می آمدند خواندم. البته ما خودمان چه هستیم که زیارتنامه خواندن نیابی مان چه باشد ولی از قدیم گفته اند با کریمان کارها... الی آخر.... حدودا ساعت ۲ رسیدم به صحن فاطمه الزهرا صلوات الله علیها. رفقا خواب بودند. رفتم موبایلم را شارژ کنم یک جوانی را دیدم آنجا نشسته بود و چشمانش سرخ شده بود... پرسش کردم. گفت با برادرم آمده ام و لال است. دو سه روز است گم شده و پیدا نمی شود. تا پیدا نشود ایران نمی روم. کربلا رفتن هم فعلا نمی توانم. دلم شکست! دو سه بار لعنت! به وزیر ارتباطات و ایرانسل و همراه اول فرستادم که باعث این همه گم شدن ها در عتبات می شوند از بس پول تلفن را نجومی حساب می کنند و خون مردم را می مکند و ما مردم مفلوک هم تلفن نمی زنیم. بعد دوباره یاد همان حکایت تبعیض اقبح زنده شد و اینکه کاش ما به خاطر آن یوسف گم گشته مثل همین گم گشته های مرجوح(و غالبا مرجوع) چشممان سرخ می شد و به خانه بر نمی گشتیم! و آوارگی کوه و بیابانمان آرزو بود. گفتم تو خر کی هستی و تو را چه به این حرفها. رفتم کنار رفقا خوابیدم... والسلام!
زیاد وراجی کردم سید. فقط خواستم این را بگویم آن هم به خاطر آن دعای انتهای تائیه دعبل. هر چند باز خود این یک نوع تبعیض اقبح است...
یاعلی
تابعد

سلام علیکم جنابِ نجفی

اعظم الله اُجورکم!

خوشا به سعادتِ شما و گوارا و مقبول باشد زیارت!

خیلی لطف کردید و خیلی متشکّرم که به یادِ ما بودید. اَجرکم عنداللّه.

چه داستانِ جالبی و چه قلمِ جالب‌تری! :))

چون گذشته هم که شکستِ نفسیِ معهود!

خواهش می‌کنم، قابل نیستم ولی خدمتِ امام دعاگویم، همواره.

بله؛ از اشعاری‌ست که بسیار دوست می‌دارم و خوشا سعادتِ دعبل!

آن استاد کاملاً درست گفته است؛. جلال الدّین بسیار ملّا بوده و ازقضا به همین دلیل، جای سؤال است که خب پس چرا و چگونه؟!! 

نخیر، بزرگوار! به قولِ خودِ او: آفتاب آمد، دلیلِ آفتاب! برای یافتنِ نور و حق تخصّص لازم نیست، مشکل جای دیگری‌ست!

کم‌سعادتیِ آب‌گینه است. بیشتر قدم‌رنجه کنید و البتّه دستی هم بر خانۀ مجازی بکشید. خوشحال می‌شوم و استفاده می‌کنم.

ملت عشق در برابر کیمیا خاتونِ ایرانی چند آب شسته‌تر است. حداقلش شمس را شبیه‌تر به توصیف شمس در تذکره‌ها نشان داده. کیمیا خاتون که از بیخ و بن فمینیستی است و شمس نفرت‌انگیزی را به نمایش گذاشته.
راستی چه گل زیبایی. امید که همیشه پر گل و سرسبز باشد. اجازه هست اسمش را بدانم؟

نخواندم آن را.

متشکّرم. حتماً عزیزم! گُلِ کاغذی هستند؛ :) پس از یک بیماریِ سخت و طولانی، پس از آن که کلّی نازش را کشیدم و تر و خشکش کردم، دوباره جان گرفت. شُکرِ خدا!  

چه خوب
از روی عکس تشخیص ندادم وگرنه گل‌های کاغذی جنوب را که از در و دیوار خانه‌ها آویزان است به چشم معشوق نگاه کرده‌ام. حق دارید اینهمه ذوق‌زده شوید

متشکّرم.

به‌به! بله؛ آن‌ها که دیگر درختچه‌ هستند و خودشان به تنهایی یک بهار!

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان