«976 روز در پس‌کوچه‌های اروپا»

      در نمایشگاه امسال و در انتشاراتِ قدیانی، سفرنامۀ خبرنگارِ جسور و خلّاقِ تلویزیون، «محمّد دلاوری» را دیدم. با توجّه به گزارش‌های جذّابش در «صرفاَ جهتِ اطّلاع» و حاشیه‌نگاری‌ها و انتقاداتِ اخیرش بر برخی اتّفاقات و شخصیّت‌ها، حدس زدم که باید کتاب هم خواندنی و جالب باشد که واقعاً بود. اصلاً خواندنِ سفرنامه و یا زندگی‌نامه برایم، بسی جذّاب‌تر و پسندیده‌تر است تا داستان و رمانِ زادۀ اوهام و تخیّلات. عنوانِ کتاب، «976 روز در پس‌کوچه‌های اروپا» است و ماجراهای مأموریّتِ سه سالۀ دلاوری به «بلژیک» را روایت می‌کند. گرچه اتّفاقات و حوادث و حجمِ نوشتار، به اندازۀ نصفِ یک سال هم نمی‌شود! یعنی به‌نظرم، می‌شد و جا داشت که بسی مفصّل‌تر و مشروح‌تر باشد. شاید هم من دوست نداشتم که کتاب به این زودی‌ها تمام شود و دلم می‌خواست که ادامه داشت. نکتۀ دیگر آن که قدری پریشان بود؛ یعنی انگار، نویسنده طرحِ ذهنیِ منسجمی برای خاطرات، دیده‌ها و شنیده‌هایش نداشته و هر کدام را که به یادآورده، رقمی کرده است. به‌نظرم، جانبدارانه هم نبود؛ یعنی اروپا را نه سراسر کفرستان و جهنّم دانسته و نه آن را بهشت و مدینۀ فاضله. پس از شرحِ ماجراهای محتلف هم، تحلیل و تفسیری به اقتضا، ارائه داده و نگاه و نظرِ خود را هم شرح داده است.

خیلی بخش‌ها، بلند بلند به طنّازیِ نگاه و قلمش خندیدم، بسیاری فرازها، همراه با او از تماشای آن مردم و آن فرهنگ، متعجّب و متحیّر شدم و یا درس گرفتم و فکر کردم. خیلی خوب و خواندنی بود و کیف داد. خلاصه که حتمی بخوانید و نوش!  

                          

 

فرازهایی از ابتدا و انتهای متن:

«هنگامِ بازگشت از بلژیک، تختخوابِ بزرگی روی دست‌مان مانده بود که ارزشِ برگرداندن نداشت. عکس‌هایش را برای یکی از همان سمساری‌های زنجیره‌ای فرستادم. بعد از چند روز، کارشناسِ مربوطه پس از حضور در منزل و بررسی تخت‌خوابی که دستِ‌کم 150 یورو ارزش داشت، گفت: «اگر تخت‌خوابِ شما در هفتۀ اوّل فروش رفت، 40 یورو به شما خواهیم داد و اگر بیش از یک هفته، طول بکشد، مبلغی به شما داده نخواهد شد!»؛ واقعیّت این است که یک شیءِ بزرگ مانند یک کاناپۀ کهنه را نمی‌شود در بلژیک دور انداخت؛ یعنی دور در بلژیک وجود ندارد! نمی‌شود جایی را پیدا کرد که بگویی این‌جا خوب است، پرتش کن پایین و برویم! همه‌جا نزدیک است. همه‌جا یک هویّت مشخّص دارد و حتّی اگر کسی هم نبیند، طرّاحیِ شهر و جاده به گونه‌ای است که آدم خجالت می‌کشد، به این کارها دست بزند. به همین نسبت، جایِ دورافتاده هم وجود ندارد چون اصلاً مرکز، موضوعیّتی ندارد. نزدیک بودن به پایتخت و یا حتّی به پادشاه و نه هیچ‌چیز دیگر، مرکزیّت نمی‌آورد. در محوّطۀ کمیسیونِ اروپا بودم که رئیسِ وقت کمیسیون با کلّی اصحاب و یاران واردِ محوّطه شدند؛ هیچ‌یک از کسانی که مشغولِ کارشان بودند، از جایشان تکان نخوردند. ده متر آن طرف‌تر، یک نظافت‌چی داشت زمین را تمیز می‌کرد، حتّی برنگشت به رئیسِ کمیسیون بگوید: حالت چطور است؟ شاید بزرگ‌ترین آرزو برای آیندۀ هر سرزمینی این باشد که در آن دور  وجود نداشته باشد...»

«بسیاری از من می‌پرسند، چرا همان‌جا نماندم؟! آن‌جا بسیاری به من گفتند، خوش به حالت که برمی‌گردی! این چه رازی است که ساکنانِ غرب، هوای شرق را می‌کنند و ساکنانِ شرق، هوای غرب را؟! رضایت از حضور را، رهایی را، آزادی و لذّت بردن از نفسی که می‌آید و می‌رود. کدام دست و تبر، در کجای جهان از بُن برچیده است؟ شگفتا از آدمی که وقتی می‌ماند، سودایِ رفتن دارد و وقتی می‌رود، سودای بازگشت... پلِ رضایت در کجای جهان شکسته است که هیچ‌کس به روزگارِ خود دل‌خوش نیست؟» 

۴ موافق ۰ مخالف
پل رضایت قشنگ بود :))

بله.

سلام علیکم
در اینستاگرام، خودش بارها این کتاب را معرفی کرده است. اما فعلاً وقت کم دارم و کتاب ناخوانده زیاد.
حالا 976 روز به کنار، همین روزهای روایت‌شده در کتاب، واقعاً چه‌قدر در پس‌کوچه‌ها گذشته است؟
سپاس بابت معرفی کتاب.

علیکم السّلام؛

چه خوب! با پیامِ شما، صفحۀ اینستاگرامیِ ایشان را هم یافتم. بله؛ آن کتاب‌های دیگر، گوارا!

بسیاری. :)

سپاس که مطالعه کردید.

خانم اجازه ؟!
میشه من به عنوان یکی از خواننده های پر و پا قرص آبگینه از شما درخواست کنم واسمون یه بخش کتابخونه به منوی وبلاگ اضافه کنید؟
میدونم سرتون شلوغ هست هااااا
اما
پیییلییییز

عزیزم! :*

لطف داری و خوش به حالِ آب‌گینه! :) شما امر بفرما، خانم!

یعنی غیر از قسمتِ موضوعاتِ وبلاگ و بخشِ معرّفیِ کتاب؟  

سلام علیکم

بسیار خوب

برای بنده هم خیلی خوش خوان بود

و فکر میکنم اگر خلاصه و جمع و جور نبود خسته کننده میشد 

جای عکس هم در آن خالی بود

علیکم السّلام؛

درست می‌فرمایید.

اصلاً به عکس فکر نکرده بودم.

سپاس.

 

من هم به شرح حال خیلی علاقه‌مندم،
یادم هست کتاب « خدمتگزار تخت طاووس » را در چند ساعت حضورم داخل قطار هنگام رفتن به شهری که دانشجو بودم، خواندم. و اصلا نفهیمدم چگونه سفر تمام شد. چون همین ویژگی مستند بودن را داشت.
چقدر خوب که شما کتابخوان هستید و به ما هم تعارف می‌زنید.

خیلی هم عالی.

بله. کتابی که نام بردید، سرچ کردم. دورانِ پهلوی و... خوب بود؟ پیشنهاد می‌کنید؟ 

لطف دارید و سپاس که آب‌گینه را می‌خوانید.

بلی بی زحمت😘😍
اونجایی هست که تماس با من و درباره ی من داره یه کتابخونه کم داره

آهان!

چشم. :)

برای من جالب بود.
شکست رژیم سابق از چشم یکی از وابستگان و مسؤولین رده بالای آن.
اگر به تاریخ معاصر و برخی مناسبات پشت پرده رجال سیاسی علاقه‌مند باشید،‌ فکر می‌کنم جذابیّت داشته باشد.

بله. سپاس بابتِ توضیح.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان