شما در گِل منگرید، در دل نگرید!

   امروز در کلاس، مرصادالعباد خواندیم. پایۀ یازدهم، رشتۀ ریاضی. برخی سطرها را که می‌خواندم، به‌به و چه‌چه می‌کردم و دخترها می‌خندیدند. ناگهان در میانۀ متن و خوانش، یادم آمد که در دانشگاه دوستش نداشتم؛ چون از استاد شنیده بود که «نجم الدّین» با حملۀ مغول، اهل و عیالِ بی‌نوا را رها کرده و تنهایی پا به فرار گذاشته! آن وقت‌ها فکر می‌کردم که شاعرها حتمی شاعرانه زندگی می‌کنند و مگر می‌شود، صاحبِ یکی از شعرترین و زیباترین متونِ عرفانی، این اندازه حقیر و بی‌وجدان باشد! حالا امّا سال‌ها گذشته و من بزرگ شده‌ام...

شما هم بی‌خیالِ این ماجرا بخوانید، زیباست!


     «حق تعالی چون اصنافِ موجودات می‌آفرید، وسایطِ  گوناگون در هر مقام بر کار کرد. چون کار به خلقتِ آدم رسید، گفت: «اِنّی خالقٌ بشراً مِن طین»؛ خانۀ آب و گلِ آدم من می‌سازم. جمعی را مُشتبه شد؛ گفتند: «نه همه تو ساخته ای؟» گفت: این‌جا اختصاصی دیگر هست که این را به خودیِ خود می‌سازم بی واسطه، که در او گنجِ معرفت تعبیه خواهم کرد.
پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین، یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل علیه السّلام برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک جبرئیل را گفت: ای جبرئیل چه می‌کنی؟ گفت: تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفریند
. خاک سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالیِ حق، مرا مبر که من طاقتِ قرب ندارم و تابِ آن نیارم. من نهایتِ بُعد اختیار کردم که قرب را خطر بسیار است. جبرئیل چون ذکرِ سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت خداوندا! تو داناتری، خاک تن درنمی‌دهد.

میکائیل را بفرمود: «تو برو» او برفت. هم چنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: «تو برو» او برفت. هم چنین سوگند برداد برگشت.

حق تعالی عزرائیل را فرمود: «برو اگر به طوع و رغبت نیاید، به اکراه و اجبار برگیر و بیاور. عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی جملۀ زمین برگرفت. آن خاک را میان مکّه و طائف فرو کرد.

عشق حالی دو اسبه می‌آمد. جملگی ملایکه را در آن حالت، انگشت تعجّب در دندانِ تحیّر بماند که آیا این چه سرّ است که خاکِ ذلیل را به حضرتِ عزّت به چندین اعزاز می‌خوانند و خاک در کمالِ مذلّت و خواری، با حضرتِ عزّت و کبریایی، چندین ناز می‌کند و با این همه، حضرت غَنا دیگری را به جای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد.

الطافِ الوهیّت و حکمت ربوبیّت به سِرّ ملایکه فرو می‌گفت: «اِنّی اَعلم ما لا تعلمون»؛ شما چه دانید ما را با این مشتی خاک چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟

معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است! روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دست‌کاریِ قدرت بنمایم تا شما در این آینه، نقش‌های بوقلمون بینید. اوّل نقش آن باشد که همه را سجدۀ او باید کرد. پس از ابرِ کرم، بارانِ محبّت بر خاکِ آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یدِ قدرت در گِل از گِل دل کرد.

از شبنمِ عشق خاک آدم گل شد

                                صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سرنشترِ عشق بر رگِ روح زدند 

                              یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

جمله در آن حالت متعجّب‌وار می‌نگریستند که حضرتِ جلّت به خداوندیِ خویش در آب و گلِ آدم، چهل شباروز تصرّف می‌کرد. و در هر ذرّه از آن گِل، دلی تعبیه می‌کرد و آن را به نظرِ عنایت پرورش می‌داد و حکمت با ملایکه می‌گفت: «شما در گِل منگرید، در دل نگرید!»

گر من نظری به سنگ بر، بگمارم 

                              از سنگ‌ دلی سوخته بیرون آرم

این‌جا عشق معکوس گردد. اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اوّل می‌گریختی و این چیست که امروز درمی‌آویزی؟

آن روز گل بودم، می‌گریختم، امروز همه دل شدم، درمی‌آویزم!

همچنین هر لحظه از خزاینِ غیب، گوهری در نهادِ او تعبیه می‌کردند تا هر چه از نفایس در خزاینِ غیب بود، در آب و گلِ آدم دفین کردند، چون نوبت به دل رسید، گِل آدم را از بهشت بیاوردند و به آبِ حیاتِ ابدی سرشتند و به آفتابِ نظر بپروردند.

چون کارِ دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظرِ خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست اِلّا حضرت ما یا دلِ آدم.

آن چه بود؟ گوهرِ محبّت بود که در صدفِ امانتِ معرفت تعبیه کرده بودند و بر مُلک و ملکوت عرضه داشته، هیچ‌کس استحقاقِ خزانگی و خزانه‌ِداری آن گوهر نیافته. خزانگیِ آن را دلِ آدم لایق بود که به آفتابِ نظر پرورده بود و به خزانه‌داریِ آن، جانِ آدم شایسته بود.

ملایکۀ مقرّب، هیچ‌کس آدم را نمی‌شناختند. یک به یک بر آدم می‌گذشتد و می‌گفتند: «آیا این چه نقشِ عجیبی است که می‌نگارند؟»

 آدم به زیرِ لب آهسته می‌گفت: «اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم. باشید تا من سَر از خوابِ خوش بردارم، اسامیِ ‌شما را یک به یک برشمارم».

هر جند که ملایکه در او نظر می‌کردند، نمی‌دانستند که این چه مجموعه‌ای است تا ابلیسِ پُر تلبیس یک باری گِردِ او طواف می‌کرد. چون ابلیس گِرد جمله قالبِ آدم برآمد. هر چیزی را که بدید، دانست که چیست؛ امّا چون به دل رسید، دل را بر مثالِ کوشکی یافت. هر چند کوشید که راهی یابد تا در درونِ دل دررود، هیچ راه نیافت.

ابلیس با خود گفت: «هر چه دیدم، سهل بود؛ کارِ مشکل این‌جاست. اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص، ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه‌ای دارد، درین موضع تواند داشت». با صد هزار اندیشه، نومید از درِ دل بازگشت.  ابلیس را چون در دلِ آدم بار ندادند و دستِ رد به رویش باز نهادند، مردودِ همۀ جهان گشت...»

مِرصاد العِباد مِن المَبدأ الی المَعاد، نجم‌الدّین رازی (دایه)

 

۳ موافق ۰ مخالف
سلام علیکم
بسیار بسیار زیبا تشکر میکنم
خیلی جالبه  زمان ما در کتاب فارسی مرصاد العباد نبود شاید هم من فراموش کردم

علیکم السّلام؛

تشکّر از من است، بابتِ مطالعه. 
بله؛ من هم به یاد ندارم و در رشتهٔ انسانی که نبود، از سالِ گذشته کتاب‌ها عوض شدند و برخی مطالب کم و زیاد شده. 

آن روز گل بودم، می‌گریختم، امروز همه دل شدم، درمی‌آویزم!

محشره...
خوش به حال دخترها که خانوم معلم باحالی مثل تو دارن...
اگه منم یه معلم ادبیات مثل تو داشتم حافظ میشدم اصلن :-))

قربانت!

شما با این املا و رسم الخط، اصلاً در کلاسِ من، زنده نمی‌ماندی که حافظ بشی، جانم! :دی

چه قشنگ بود ممنوووون🌷
شبیه متن های عرفان نظر آهاری بود موضوعش انگار از این تیپ متن ها الهام میگیره

قربانت عزیزم!

آره، خیلی خوبه. 

محتمله.

نجم الدین از اون آدماست که فقط قشنگ حرف میزنه و شعرهای قشنگ قشنگ هم میگه ولی به وقت عمل... ترسناک نیستن این آدما؟!

هستن!

وای...عجب متنی بود...من از همون دبیرستان دل بسته اش شدم و اینقدر ابراز علاقه و اشتیاق کردم وقت خوندن این متن که دبیر ادبیاتومن گفتن: بهار تو از این متن انرژی میگیری باهاش روحت شکفته میشه، پس هر وقت دلتنگ شدی دوباره بخونش و چه قدر لازمش داشتم دوباره و این روزها...

خدا را شُکر! :)

نوش و گوارا!

سلام علیکم
بسیار خوب! خوشا به حال دانش‌آموزان که معلم ادبیاتشان هم دوستدار ادبیات است و هم عالم در آن!
یک سؤال برایم پیش آمد. در کتاب‌های ما این‌گونه نبود: «خانه‌ی آب و گل آدم من می‌سازم، بی‌واسطه»؟

علیکم السّلام؛

نظرِ لطفِ شماست. علاقه‌مندِ ادبیات است و البتّه ابتدای راه و نه عالم! 
محتمل است که اختلافِ نسخه باشد و یا در متنِ کتابِ درسی، تصرّف و تلخیصی رفته باشد.

رشته منم ریاضی بود نمیدونم این متن رو داشتیم یا نه ؟؟؟ البته خیلی سال قبل 

بله. 

وای که چقدر علاقمندم به نوشته های ادبی قدیم. برای من متون فارسی هرچه دشوارتر باشد، دلچسب تر است.
 
ولی متأسفانه خواندن این متون برای نسل امروز انگار خیلی ثقیل و نامقبول است.

خوشحالم پسندیدید.

من البتّه نثرِ متکلّف را دوست نمی دارم. مرسل و یا بینابین مطبوع‌تر است...
همین طوره! نسلِ تلگرام و اینستاگرام و فضاهای مجازی، خیلی سطحی و کم‌دانش هستند و البتّه کج‌سلیقه! 

زیبا بود تشکر

بخشی از زیبایی این متون کشش محتوایی است که گاها مبتنی بر روایات و داستان های تاریخ انبیا است

مطمئنید چنین آدمی بوده است؟ یا صرف یک گزارش تاریخی است

استادی داریم همیشه می گویند برای قضاوت دیگران فیلم زندگی او را ببینید نه عکس و تصویر او را

یا حق
تشکر از حس خوبی که درست کردید

خواهش می‌کنم. تشکّر بابتِ مطالعه.

بله، اغلب این‌گونه است. البتّه خیلی جاها دچارِ تفسیرِ ذوقی و یا تأویل هم هستند...
در حدِّ همین تاریخ ادبیات، برداشتم را عرض کردم و نه بیش‌تر. البتّه که در همهٔ اخبارِتاریخی، احتمالِ صدق و کذب هست و البتّه‌تر تنها ابزارِ ما برای شناختِ شخصیّت‌های گذشته همین تذکره‌ها و اقوالِ مختلف است. 
استاد اغراق کرده‌اند. خیلی موارد وجود دارد که چنین امکانی نیست. چه به شکلِ واقعی و چه نمادین. 

سلام
درباره پست بالا.. سلام منو برسون به عمه سادات
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان