آب‌گینه

درباره بلاگ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جوارح» ثبت شده است

۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۰

یادِ من باشد...

 

دل خوش نمی‌شوم به نسیمِ موافقی

                           چندان که در میانۀ گرداب قایقی

طوفان شروع می‌شود آن دم که یک نسیم

                           در ره‌گذارِ خویش، ببیند شقایقی *

شرح:

_ از مصیبت‌های ساده‌دلی و خوش‌باوری، آن است که تو اغلب، معادله‌ها را برعکس می‌بینی و حل می‌کنی!

_ اصل بر سوءِ تفاهم است و حُسنِ تفاهم، یک رؤیا.

_ ایمان آوردم به قولِ فلانی که گفت: نپیوند تا گسستن‌ بر تو گران نیاید! **

نتیجه‌گیری: فرمودند که: «مَن لَم یَنفَعه الله بِالبَلا وَ التَّجارب، لَم یَنتَفع بِشیءٍ مِنَ العِظّة»؛

«آن‌کس که از آزمون‌هاى الهى و تجربه‌ها سودى نبرد، از هیچ پند و اندرزى سود نخواهد برد.»***

 

*  مطلع و مقطعِ غزلی، سرودۀ «محمّد مهدی سیّار».

** ...

*** نهج البلاغه؛ خطبۀ 176.

آب‌گینه

* گل‌خانۀ کوچکم پُر از گل شده. شمعدانی‌ها، یاس‌ها و محبوبۀ شب. شب‌ها نسیمی که می‌وزد و عطرها را به خانه می‌آورد، آدم را دیوانه می‌کند امّا پاییز دارد، سرد است؛ پناه بر خدا از پاییز، از محرّم!

* دهۀ اوّلِ ذی‌الحجّه تمام شد! اخبار حاجی‌ها را که نشان می‌داد، بغضم می‌گرفت. می‌رفتم به پنج سالِ قبل، وقتی نیمۀ شعبان، در برابرِ خانۀ خدا، آن کعبۀ زیبا ایستاده بودم و محوِ زیبایی‌اش بودم... من از آن سفرِ رؤیایی و شگفت، هیچ تصویری ندارم. گوشی‌ام را وقتِ زیارت حرمِ پیغمبر زدند. هرچه عکس گرفته بودم، هرچه از سفر و آن‌چه بر من گذشته بود، گفته و در گوشی ضبط کرده بودم، از دستم رفت. از آن سفر، یادگار هرچه هست، در ذهن دارم و یک لباس و چادرِ اِحرام و یک کارتِ حجّ و زیارت. از سعودی و وهّابی هم خرید نکرده بودم به جز آبِ معدنی! دلم تنگ شده بسیاااار، بسیااار! یعنی می‌شود دوباره روضة النّبی را ببینم؟ یعنی می‌شود دوباره به درِ خانۀ حضرتِ زهرا پناه ببرم؟ یعنی می‌شود دوباره کنارِ رکنِ یمانی، پردۀ خانۀ خدا را بگیرم و بگریم؟

* مَحرم و خویش، دوست و دشمن، دور و نزدیک ندارد؛ آدم‌ها همه دروغند و سراب؛ البتّه که اندازه‌ها، دلیل‌ها و رَوش‌هایشان هم اِلی غیرُ نهایة! خب؛ غمگین‌تر و تنهاتر از دلی که به این معنا و باور برسد، وجود دارد؟! تنهایی ذاتیِ آدمی...

* به نظرم یکی از بدترین ویژگی‌های جهنّمِ دنیا، نسبیّت است و عدمِ ثبات؛ هیچ‌چیز و هیچ‌کس قابلِ اعتماد نیست و اِتّکا؛ اصلاً این‌گونه آن را ساخته‌اند که تو صاحب‌خانه را فراموش نکنی و به غیرِ او دل نبندی!

* یادم نیست دقیقاً کجا خواندم و یا شنیدمش، به گمانم تغییرش هم داده‌ام ولی مناسبِ این یادداشت و حالش است. این را هم همیشه می‌خواستم بگویم، خیلی‌ها از تنهایی می‌گویند و می‌نالند امّا خیلی از آن خیلی‌ها نمی‌دانند که تنهایی به واقع، به حقیقت چیست و چگونه است!

 چقدر عمر تلف شد به انتظار، دلم!

چه خاطرات بدی داری از بهار، دلم!

مگرد در پیِ یاری، مگرد دیگر بار

تویی مسافرِ تنهای این قطار، دلم!

 

* شبِ جمعه است؛ سلام بر سرورِ آزادگان!

آب‌گینه
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۷

جویبارِ غریب...

جمعۀ ساکت 
جمعۀ متروک
جمعۀ چون کوچه‌های کهنه، غم‌انگیز
جمعۀ بی‌انتظار
جمعۀ تسلیم 
خانۀ خالی
خانۀ دل‌گیر
خانۀ دربسته بر هجومِ جوانی
خانۀ تاریکی و تصوّرِ خورشید
خانۀ تنهایی و تفآّل و تردید
خانۀ پرده، کتاب، گنجه، تصویر
                  آه چه آرام و پُرغرور گذر داشت
زندگیِ من چو جویبارِ غریبی
در دلِ این جمعه‌های ساکتِ متروک
در دلِ این خانه‌های خالیِ دل‌گیر
                  آه، چه آرام و پرُ غرور گذر داشت... * 

* فروغ

آب‌گینه
۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۴

روزهای بی‌آینه

چهارده پانزده ساله بودم که خبرِ آزادیِ سرلشکر خلبان؛ حسین لشکری منتشر شد. پدرم به دنیا بود و به یاد دارم که بابتِ ایستادگی و روحیّۀ قویِ شهید در هنگامِ مبادله و بازگشت به وطن، ابرازِ شگفتی کرد و او را ستود.

انگار در تمامِ این سال‌ها، تصویر و صدای آن اوّلین مکالمۀ تلفنیِ سرلشکر با همسرش، پس از سالیانِ درازِ اسارت، در پسِ ذهنم، در زیرِ حجمِ انبوهی تصویر و صدا و خاطره، پنهان بود و خاک می‌خورد و امروز با خواندنش و روایتش از زبان و نگاهِ زن، تر و تازه پیشِ چشمم آمد و به یاد آوردم. نامِ کتاب بسیار زیباست؛ زیبا و رندانه: روزهای بی‌آینه. البتّه من اگر جای «گلستان جعفریان» بودم، می‌گذاشتم: سال‌های بی‌آینه و یا لااقل: شب‌های بی‌آینه!

داستانِ زنی زیبا و جوان که پس از تنها دو سال مجالِ زندگی در بهشتِ محبّتِ مَرد، با کودکی چند ماهه، چشم به راه شد، چشم به راهِ یارش، رفیقش، آینۀ زندگی‌اش، نه یک سال، نه پنج سال، نه ده سال که هجده ساااااال؛ آآآه! چطور این زنِ بی‌نوا، پس از تجربۀ آن آغوشِ گرم، آن مهربانیِ شگفت، آن پناهِ امن و تکیه‌گاهِ محکم، این همه سال، فقدان و بی‌خبری و آن همه نبودنِ مرد را تاب آورد؟! آه از آن جور و تطاول که درین دامگه‌ست...

کتاب پُر است از لحظاتِ شگفت، زیبا و تماشایی و البتّه پُرتر است از رنج و غم و دردناکی. بسی هم صریح است؛ یعنی به نظرم، خبری از سانسورها و حذف‌های معمول و رایجِ این دست کتاب‌ها نیست. زنانگی در آن موج می‌زند و قاب‌ها و تصاویری دارد که از شدّتِ هجومِ احساس و عاطفه، آدم را دیوانه می‌کند!      

یکی از مهم‌ترین ویزگی‌های دیگرِ قصّه، تصویرِ بازگشتِ مرد به خانواده و پذیرشِ دوبارۀ اوست، درحالی‌که دیگر نه خودِ او و نه هیچ‌چیز و هیچ‌کس، چون هجده سالِ قبل نیست! حالا دیگر هر دو طرفِ داستان، بسی عوض شده‌اند، تغییر یافته‌اند و حجمِ زیادی اندوه و فسردگی و خسته‌گی را با خود حمل می‌کنند و سخت و طولانی است آشنایی و تفاهم و عشقِ دوباره... در پایان هم که باز، لیلیِ داستان تنها می‌شود.

باری؛ بخوانیدش! 

_ روزهای بی‌آینه؛ خاطراتِ منیژه لشکری، همسرِ آزادۀ خلبان؛ حسین لشکری، گلستان جعفریان، سورۀ مهر، 1396.

_ در نت جستجو کردم و گویا شهید، خاطراتِ اسارتش را هم مکتوب کرده است. ده سال انفرادی و ... واویلا!

_ آن لحظۀ آزادیِ سرلشکر و اوّلین مکالمه با همسرش را هم که در نوجوانی دیده بودم، در این کلیپ یافتم:  +  

_ دو لینکِ مرتبط و خوب (متنی):  +  +

آب‌گینه

     پس از بیست و اندی سال مجاورت، دیشب مهمانِ سفرۀ افطارِ امامِ مهربان بودم! از ابتدای ماهِ مبارک تا دیشب، سحرها و افطارها تنها بودم و سفره‌ام کوچک و یک نفره بود. دیشب امّا محضرِ معصوم و همراه با بیش از ده هزار نفر مؤمنِ دیگر، پا به شبِ قدر گذاشتم. الحمدللّه کما هو اهله!

_ جای عزیزانم خالی... 

_ عکس را خودم گرفتم، ترسان،  لرزان و بی‌کیفیّت.

* مصرعی‌ست سرودۀ حافظِ نازنین.

آب‌گینه
۰۷ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۱

زنده باش!

چه فکر می‌کنی؟

که بادبانِ شکسته

زورقِ به گل نشسته‌ای است زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عافیت از او گریخته

به بن رسیده، راهِ بسته‌ای است زندگی؟

...
چه ابر تیره‌ای گرفته سینۀ تو را

که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود!

نگاه کن!

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده، آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نور

کهربای آرزوست

سپیده‌ای که جانِ آدمی، هماره در هوای اوست

به بوی یک نفَس، در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار، بیفتی از نشیبِ راه و باز

رونهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آب‌گینۀ شکسته‌ای است

که سروِ راست هم در او، شکسته می‌نمایدت

چنان نشسته کوه در کمینِ درّه‌های این غروبِ تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت

زمانِ بی‌کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج!

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود

که در نشیبِ درّه سر به سنگ می‌زند، رونده باش!

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست،

زنده باش!

                     «هوشنگ ابتهاج»

آب‌گینه
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۶

انتخاب

     معمولاً انتخاب‌های ابتداییِ آدم از سرِ هیجان و احساسات زودگذر است. تو جوانی، خامی، بلندپروازی و بی‌خیالی. دنیا و بایدهایش، محدودیت‌ها و نبایدهایش به چشمت نمی‌آید و مهم نیست امّا با گذرِ زمان و تجربۀ شکست‌ها و ناکامی‌ها، علاوه بر آن که حجمِ زیادی درد و رنج و خونریزی را متحمّل می‌شوی و از سر می‌گذرانی و تا نزدیک به همیشه، ردِّ زخم‌ها همراهِ توست، این تأثیر را دارد که تو یاد می‌گیری، سخت اعتماد کنی، دیر باور کنی و بیش از آن که حسنِ ظن داشته باشی، بدگمان و مردّد باشی. جهان و نگاهِ تو ناخودآگاه، معقول و محتاط می‌شود و دایرۀ انتخابها و تصمیم‌هایت، محدود و محدودتر. خب با این مقدّمه، پُرواضح است، آن کس و آن چیزی که بتواند این جهان و این نگاهِ ترسان و لرزان را تحتِ‌تأثیر قرار دهد و دوباره منقلب کند، بسی شگفت‌تر، گران‌بهاتر و ماندنی‌تر است. لذا اگر در گذشته، قائل به اوّلین‌ها بودم و آن‌‌ها را مغتنم‌تر و زیباتر می‌دانستم، امروز به آخرین‌ها، تصمیم‌ها و انتخاب‌های نهایی ایمان دارم.     

آب‌گینه
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۱

سودا

و هیچ چیز،

نه این دقایقِ خوشبو، که روی شاخۀ نارنج می‌شود خاموش،

نه این صداقتِ حرفی، که در سکوتِ میان دو برگِ این گُلِ شب‌بوست،

نه هیچچیز،

مرا از هجومِ خالی اطراف نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم
که این ترنّم موزون حُزن تا به ابد

شنیده خواهد شد...  (+)  :بشنوید   

 

* فرازی از شعرِ «مسافر»، از شاه‌کارهای «سهراب». مع‌الأسف کم‌تر این شعر به تمامی خوانده می‌شود (+)   .

** به نظرم در آلبوم «نه فرشته‌ام، نه شیطان»، دو قطعه، زیبا و شنیدنی‌ست که هر دو را هم «سیمین بهبهانی» سروده‌است: «چرا رفتی؟» و «کولی».  

*** سیمین در هر دو شعرش از سودا می‌گوید.

آب‌گینه
۲۸ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۹

مقام


زمستان است و بی‌برگی... *

 

 

* سعدی شیرازی

آب‌گینه

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

آب‌گینه