بر من فتاد سایۀ خورشیدِ سلطنت... *

 

     پس از بیست و اندی سال مجاورت، دیشب مهمانِ سفرۀ افطارِ امامِ مهربان بودم! از ابتدای ماهِ مبارک تا دیشب، سحرها و افطارها تنها بودم و سفره‌ام کوچک و یک نفره بود. دیشب امّا محضرِ معصوم و همراه با بیش از ده هزار نفر مؤمنِ دیگر، پا به شبِ قدر گذاشتم. الحمدللّه کما هو اهله!

_ جای عزیزانم خالی... 

_ عکس را خودم گرفتم، ترسان،  لرزان و بی‌کیفیّت.

* مصرعی‌ست سرودۀ حافظِ نازنین.

۹ موافق ۱ مخالف

زنده باش!

چه فکر می‌کنی؟

که بادبانِ شکسته

زورقِ به گل نشسته‌ای است زندگی؟

در این خرابِ ریخته

که رنگِ عافیت از او گریخته

به بن رسیده، راهِ بسته‌ای است زندگی؟

...
چه ابر تیره‌ای گرفته سینۀ تو را

که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم

دلِ تو وا نمی‌شود!

نگاه کن!

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده، آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نور

کهربای آرزوست

سپیده‌ای که جانِ آدمی، هماره در هوای اوست

به بوی یک نفَس، در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار، بیفتی از نشیبِ راه و باز

رونهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آب‌گینۀ شکسته‌ای است

که سروِ راست هم در او، شکسته می‌نمایدت

چنان نشسته کوه در کمینِ درّه‌های این غروبِ تنگ

که راه، بسته می‌نمایدت

زمانِ بی‌کرانه را

تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج!

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود

که در نشیبِ درّه سر به سنگ می‌زند، رونده باش!

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست،

زنده باش!

                     «هوشنگ ابتهاج»

۷ موافق ۱ مخالف

انتخاب

     معمولاً انتخاب‌های ابتداییِ آدم از سرِ هیجان و احساسات زودگذر است. تو جوانی، خامی، بلندپروازی و بی‌خیالی. دنیا و بایدهایش، محدودیت‌ها و نبایدهایش به چشمت نمی‌آید و مهم نیست امّا با گذرِ زمان و تجربۀ شکست‌ها و ناکامی‌ها، علاوه بر آن که حجمِ زیادی درد و رنج و خونریزی را متحمّل می‌شوی و از سر می‌گذرانی و تا نزدیک به همیشه، ردِّ زخم‌ها همراهِ توست، این تأثیر را دارد که تو یاد می‌گیری، سخت اعتماد کنی، دیر باور کنی و بیش از آن که حسنِ ظن داشته باشی، بدگمان و مردّد باشی. جهان و نگاهِ تو ناخودآگاه، معقول و محتاط می‌شود و دایرۀ انتخابها و تصمیم‌هایت، محدود و محدودتر. خب با این مقدّمه، پُرواضح است، آن کس و آن چیزی که بتواند این جهان و این نگاهِ ترسان و لرزان را تحتِ‌تأثیر قرار دهد و دوباره منقلب کند، بسی شگفت‌تر، گران‌بهاتر و ماندنی‌تر است. لذا اگر در گذشته، قائل به اوّلین‌ها بودم و آن‌‌ها را مغتنم‌تر و زیباتر می‌دانستم، امروز به آخرین‌ها، تصمیم‌ها و انتخاب‌های نهایی ایمان دارم.     

۱۲ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

سودا

و هیچ چیز،

نه این دقایقِ خوشبو، که روی شاخۀ نارنج می‌شود خاموش،

نه این صداقتِ حرفی، که در سکوتِ میان دو برگِ این گُلِ شب‌بوست،

نه هیچچیز،

مرا از هجومِ خالی اطراف نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم
که این ترنّم موزون حُزن تا به ابد

شنیده خواهد شد...  (+)  :بشنوید   

 

* فرازی از شعرِ «مسافر»، از شاه‌کارهای «سهراب». مع‌الأسف کم‌تر این شعر به تمامی خوانده می‌شود (+)   .

** به نظرم در آلبوم «نه فرشته‌ام، نه شیطان»، دو قطعه، زیبا و شنیدنی‌ست که هر دو را هم «سیمین بهبهانی» سروده‌است: «چرا رفتی؟» و «کولی».  

*** سیمین در هر دو شعرش از سودا می‌گوید.

۶ موافق ۰ مخالف

مقام


زمستان است و بی‌برگی... *

 

 

* سعدی شیرازی

۲ موافق ۱ مخالف

دامِ خودم، شکارِ خودم، دانۀ خودم...

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

۲۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

اندوهی گلوگیر


{و قال (ع):} إِضاعَةُ الفُرصَةِ، غصّةٌ؛                               

                     {و فرمود:} از دست دادنِ فرصت، اندوهی گلوگیر است!

        

                                                                مولا علی سلام الله علیه، نهج البلاغه، حکمت 118. 

                                                                       ترجمۀ دکتر سیّد جعفر شهیدی

۱۰ موافق ۰ مخالف

الهی! واجْعل اِلی رحمتِکَ رِحلَتی...

فرازهایی از نیایشِ حضرتِ سیّدالسّاجدین سلام ‌اللّه‌ علیه، هنگامی که اندوهگین می‌شدند:

 

   «بارخدایا! ای آن‌که بی‌کسِ بی‌توان را بسنده‌ای و از هرچیزِ ترسناک، نگه‌دارنده‌! کسی جز پرورنده، پروردۀ خویش را پناه نمی‌دهد و کسی جز پیروزمند به شکست‌خورده ایمنی نمی‌بخشد. اگر رشتۀ مِهرت را از من بُگسلی، جز با تو راهی به هیچ‌یک از آرزوهای خویش نمی‌یابم.

   بارخدایا! پرهیزگاری را در این جهان، توشۀ راهم کن، سفرم را به سوی رحمتِ خود و محلِّ ورودم را خشنودی‌ات و گریزم، آرامشِ دلم، اُنسِ جانم، بی‌نیازی و بسندگی‌ام را به خویش و برگزیدگانت قرار ده!...»

                                                              صحیفهٔ سجّادیّه؛ دعای بیست و یکم.

۱۲ موافق ۰ مخالف

لَبَّیک، أَللّهُمَّ لَبَّیک...

سلامٌ علیکم؛
چند روزی، هرچه فکر کردم چه بنویسم، چه بگویم، چیزی به ذهنم نرسید. می‌خواستم به خیالم، سفرنامه‌ای طولانی بنویسم امّا نشد، نتوانستم. حالا شاید قدری گذشت و فاصله گرفتم، سیاهه‌ای منتشر کردم. همین‌قدر بگویم که منِ هیچِ کم‌تر از هیچ، با عالَمی زلّت و گناه، از ملاقات با شش حجّتِ الهی بازگشته‌ام! من از زیارتِ حضرتِ عشق، از طوافِ عرشِ الهی، از مشهدِ حقِّ در خون‌ تپیده بازآمده‌ام...
حافظ اگر سجدۀ تو کرد، مکن عیب/ کافرِ عشق، ای صنم گناه ندارد

می‌بینی که وقتِ وداع هم جان نداده‌ام! هنوز سنگینیِ سَر بر گردن و زنجیر تن را بر پایِ جان دارم. بازگشته‌ام به دنیا و قوانینش، به مرده‌گی و تکرارِ قبل! 
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی/ هرکه در این آستانه راه ندارد

_  الحمدلله که خدمتِ امامِ رئوف هستم و می‌توان نزدِ حضرتش، عرضِ دل‌تنگی و بی‌قراری کرد!
_ در حالتِ عادی، نمی‌توان این زمینۀ حاجی را آسان و تا انتها شنید. باید خیلی دل‌تنگ و پریشان باشی که بشود رزقِ روحت... (+)
_  دعاگو بودم فراوان، محتاجم به دعا فراوان‌تر...

۹ موافق ۰ مخالف

از جنایت‌ها

رسیدم به سورۀ مبارکۀ «مائده»، آن‌جا که می‌فرماید:  هرکس کسى را بی‌گناه بکشد، مانند این است که همۀ مردم را کشته و هرکس کسى را زنده بدارد، مانند آن است که همۀ مردم را زنده داشته‌است.

داشتم فکر می‌کردم که حتمی این کشتن و زنده‌کردن، تنها به معنای مادّی و جسمی نیست؛ گاهی ما در زندگی با نگاهی، سخنی یا عملی دیگری را کشته یا زنده کرده‌ایم! مصداقِ آن هم شاید یک لبخند، یک همراهی و حمایتِ صادقانه، یک قضاوتِ منصفانه، یک کمک و خدمتِ خالصانه... یا یک بی‌مِهری، یک دروغ و تهمت، یک خیانت، یک فریب و نیرنگ، یک دل‌شکستن... باشد.

پناه بر خدا! شاید اگر می‌توانستم ملکوتِ لحظات و آناتِ خود را ببینم، می‌دیدم که دست‌هایم به خونِ کسانِ دیگر و یا حتّی خودم آغشته‌است! من کسی را جایی، زمانی کُشته‌ام... 

این‌ معنا از ذهنم گذشت، در پیِ حدیث و روایتی در اینترنت بودم که این‌ها را یافتم:

_ پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: هرکس دلِ مؤمنی را که غم و اندوه دارد، شاد کند، خداوند دلِ او را در روزِ قیامت شاد می‌کند.

_ امام صادق علیه‌السّلام: هرکس خانۀ خدا را طواف کند، خداوندِ عزّوجلّ شش هزار حسنه برای او می‌نویسد و شش هزار گناه از او می‌آمرزد و شش هزار درجه به وی عطا می‌فرماید و شش هزار حاجت از او برآورده می‌سازد. امّا گره‌گشایی از کارِ یک مؤمن، ده برابرِ این طواف فضیلت دارد.

_ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم: کسی که مؤمنی را اندوهگین سازد، سپس دنیا را به او ببخشد، این بخشش، گناهِ او را جبران نمی‌کند و پاداشی هم برای او نخواهد داشت.
امام صادق سلام الله علیه: اگر دلی را شکستید، نمی توانید آن را جبران کنید حتّی اگر همۀ دنیا را به او بدهید.

امام رضا علیه‌السّلام: هرکس به ناحق مؤمنی را برنجاند، مانند این است که خانۀ کعبه و بیت المعمور را ده بار ویران کرده و مثل این است که هزار مَلَک از ملائکۀ مقرّبِ الهی را به قتل رسانده‌است.

۱۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان