آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جوارح» ثبت شده است

سودا

و هیچ چیز،

نه این دقایقِ خوشبو، که روی شاخۀ نارنج می‌شود خاموش،

نه این صداقتِ حرفی، که در سکوتِ میان دو برگِ این گُلِ شب‌بوست،

نه هیچچیز،

مرا از هجومِ خالی اطراف نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم
که این ترنّم موزون حُزن تا به ابد

شنیده خواهد شد...  (+)  :بشنوید   

 

* فرازی از شعرِ «مسافر»، از شاه‌کارهای «سهراب». مع‌الأسف کم‌تر این شعر به تمامی خوانده می‌شود (+)   .

** به نظرم در آلبوم «نه فرشته‌ام، نه شیطان»، دو قطعه، زیبا و شنیدنی‌ست که هر دو را هم «سیمین بهبهانی» سروده‌است: «چرا رفتی؟» و «کولی».  

*** سیمین در هر دو شعرش از سودا می‌گوید.

مقام


زمستان است و بی‌برگی... *

 

 

* سعدی شیرازی

دامِ خودم، شکارِ خودم، دانۀ خودم...

     

       انگار کن که سال‌ها، هزاران سال در سراب زیسته‌‍ام؛ آدم‌ها و چیزهایی که دوست‏‏‏داشته‌ام، سراب بوده‌اند. از دور موجوداتِ واقعی، واحه، چشمه، درخت و سرسبزی بوده‌اند ولی آن‌گاه که به امیدِ نوری، آبی، سایهساری به حدودشان، به سپهرشان نزدیکشده‌ام، نرسیده ناگهان ناپدید شده‌اند. تصوّری، توهّمی، خوابی، خیالی بیش نبوده‌اند. گویا سراسر جهانی بوده‌اند از گرما، تپش و حرارتِ روحیِ من. همه تصویرهایی پژواکِ درون و ضمیرم. کسی، چیزی آنجا نبوده است...

     این احساسِ عمیق که دیگران در فاصله موجودیت دارند و آن زمان که جرأت می‌کنی و به حدود و حریم‌شان نزدیکمی‌‏شوی، چون قطرۀ آبی ناگهان بخار می‌شوند و یا چون سراب، یکباره ناپدید می‌گردند؛ مدّتیست بی‌دعوت، آرام و آهسته درمن قدم می‌زند و تو چه می‌دانی که این احساس، چه اندازه هولناک است؟ چه اندازه بی‌رحم است؟ و تو چه می‌دانی کودکِ قلب با صدای پای او، تا کجای غم، تا کجای ترس پیش‏ می‌رود؟!

      راستی! این غم مرا بُرده یا آورده‌است؟

در طالعِ رمیدۀ من بختِ صید نیست
                دامِ خودم،شکارِ خودم، دانۀ خودم
چون دعویِ شناختنِ دیگران کنم
                کز خویِ ناشناخته بیگانۀ خودم

                               (امیری فیروزکوهی)

اندوهی گلوگیر


{و قال (ع):} إِضاعَةُ الفُرصَةِ، غصّةٌ؛                               

                     {و فرمود:} از دست دادنِ فرصت، اندوهی گلوگیر است!

        

                                                                مولا علی سلام الله علیه، نهج البلاغه، حکمت 118. 

                                                                       ترجمۀ دکتر سیّد جعفر شهیدی

الهی! واجْعل اِلی رحمتِکَ رِحلَتی...

فرازهایی از نیایشِ حضرتِ سیّدالسّاجدین سلام ‌اللّه‌ علیه، هنگامی که اندوهگین می‌شدند:

 

   «بارخدایا! ای آن‌که بی‌کسِ بی‌توان را بسنده‌ای و از هرچیزِ ترسناک، نگه‌دارنده‌! کسی جز پرورنده، پروردۀ خویش را پناه نمی‌دهد و کسی جز پیروزمند به شکست‌خورده ایمنی نمی‌بخشد. اگر رشتۀ مِهرت را از من بُگسلی، جز با تو راهی به هیچ‌یک از آرزوهای خویش نمی‌یابم.

   بارخدایا! پرهیزگاری را در این جهان، توشۀ راهم کن، سفرم را به سوی رحمتِ خود و محلِّ ورودم را خشنودی‌ات و گریزم، آرامشِ دلم، اُنسِ جانم، بی‌نیازی و بسندگی‌ام را به خویش و برگزیدگانت قرار ده!...»

                                                              صحیفهٔ سجّادیّه؛ دعای بیست و یکم.

لَبَّیک، أَللّهُمَّ لَبَّیک...

سلامٌ علیکم؛
چند روزی، هرچه فکر کردم چه بنویسم، چه بگویم، چیزی به ذهنم نرسید. می‌خواستم به خیالم، سفرنامه‌ای طولانی بنویسم امّا نشد، نتوانستم. حالا شاید قدری گذشت و فاصله گرفتم، سیاهه‌ای منتشر کردم. همین‌قدر بگویم که منِ هیچِ کم‌تر از هیچ، با عالَمی زلّت و گناه، از ملاقات با شش حجّتِ الهی بازگشته‌ام! من از زیارتِ حضرتِ عشق، از طوافِ عرشِ الهی، از مشهدِ حقِّ در خون‌ تپیده بازآمده‌ام...
حافظ اگر سجدۀ تو کرد، مکن عیب/ کافرِ عشق، ای صنم گناه ندارد

می‌بینی که وقتِ وداع هم جان نداده‌ام! هنوز سنگینیِ سَر بر گردن و زنجیر تن را بر پایِ جان دارم. بازگشته‌ام به دنیا و قوانینش، به مرده‌گی و تکرارِ قبل! 
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی/ هرکه در این آستانه راه ندارد

_  الحمدلله که خدمتِ امامِ رئوف هستم و می‌توان نزدِ حضرتش، عرضِ دل‌تنگی و بی‌قراری کرد!
_ در حالتِ عادی، نمی‌توان این زمینۀ حاجی را آسان و تا انتها شنید. باید خیلی دل‌تنگ و پریشان باشی که بشود رزقِ روحت... (+)
_  دعاگو بودم فراوان، محتاجم به دعا فراوان‌تر...

از جنایت‌ها

رسیدم به سورۀ مبارکۀ «مائده»، آن‌جا که می‌فرماید:  هرکس کسى را بی‌گناه بکشد، مانند این است که همۀ مردم را کشته و هرکس کسى را زنده بدارد، مانند آن است که همۀ مردم را زنده داشته‌است.

داشتم فکر می‌کردم که حتمی این کشتن و زنده‌کردن، تنها به معنای مادّی و جسمی نیست؛ گاهی ما در زندگی با نگاهی، سخنی یا عملی دیگری را کشته یا زنده کرده‌ایم! مصداقِ آن هم شاید یک لبخند، یک همراهی و حمایتِ صادقانه، یک قضاوتِ منصفانه، یک کمک و خدمتِ خالصانه... یا یک بی‌مِهری، یک دروغ و تهمت، یک خیانت، یک فریب و نیرنگ، یک دل‌شکستن... باشد.

پناه بر خدا! شاید اگر می‌توانستم ملکوتِ لحظات و آناتِ خود را ببینم، می‌دیدم که دست‌هایم به خونِ کسانِ دیگر و یا حتّی خودم آغشته‌است! من کسی را جایی، زمانی کُشته‌ام... 

این‌ معنا از ذهنم گذشت، در پیِ حدیث و روایتی در اینترنت بودم که این‌ها را یافتم:

_ پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: هرکس دلِ مؤمنی را که غم و اندوه دارد، شاد کند، خداوند دلِ او را در روزِ قیامت شاد می‌کند.

_ امام صادق علیه‌السّلام: هرکس خانۀ خدا را طواف کند، خداوندِ عزّوجلّ شش هزار حسنه برای او می‌نویسد و شش هزار گناه از او می‌آمرزد و شش هزار درجه به وی عطا می‌فرماید و شش هزار حاجت از او برآورده می‌سازد. امّا گره‌گشایی از کارِ یک مؤمن، ده برابرِ این طواف فضیلت دارد.

_ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم: کسی که مؤمنی را اندوهگین سازد، سپس دنیا را به او ببخشد، این بخشش، گناهِ او را جبران نمی‌کند و پاداشی هم برای او نخواهد داشت.
امام صادق سلام الله علیه: اگر دلی را شکستید، نمی توانید آن را جبران کنید حتّی اگر همۀ دنیا را به او بدهید.

امام رضا علیه‌السّلام: هرکس به ناحق مؤمنی را برنجاند، مانند این است که خانۀ کعبه و بیت المعمور را ده بار ویران کرده و مثل این است که هزار مَلَک از ملائکۀ مقرّبِ الهی را به قتل رسانده‌است.

رفیقِ عشق

    مَلیکةُ العرَب، سیّدة القریش، سیدة النّسوان، صدّیقۀ طاهره، راضیۀ مرضیّه، حضرت خدیجۀ کبری سلام‌الله‌علیها؛ هم او که زیبایی و ثروتش، تعقّل و مدیریّتش شهرۀ آفاق بود و هر آن چه داشت، در راهِ محبوبِ خود، همسر و سرورِ بی‌همتایش، پیامبرِ مِهر و رحمت صرف کرد، هم او که در روزگارِ ظلمت و کفر، اوّل زنِ مشرّف به نورِ ایمان و ولایت بود و پروردگار و جبرئیلِ امین بر او سلام و درود فرستادند؛ فردا روزی در «شعب ابی‌طالب» به خاطرِ شرایطِ بسیار سختِ معیشت و بیماری به شهادت رسید و همه را سوگوارِ خود نمود. خاتم‌الانبیا تا پایانِ عمرِ مبارک‌ش، هر زمان که نامِ بانوی مهربانش را می‌شنید، چشمانِ مطهّرش به اشک می‌نشست!
به یاد دارم که در «مکّه»، ما را به قبرستانِ حضرت «ابوطالب» علیه‌السّلام بردند امّا مخفیانه و بسیار کوتاه... از پشتِ میله‌ها و دیوارها، به آن دورها، به آن مزارِ مطهّر و غریب می‌نگریستم، می‌گریستم و فکر می‌کردم به عاشقانه‌های بانو، به مشقّت‌ها و رنج‌هایی که کشیده‌است، به آزار و اذیّت‌های قریش، به لحظاتِ تولّدِ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، به روزِ وداع با رسولِ خدا و...
    
بانوجانم، بانوی مهربان و عاشقم! دوستت دارم، بسی و بسیار دوستت دارم...
- ابیاتی منسوب به بانو در وصفِ محبوب و پیام‌برش:

فلو انّنی امسیتُ فی کلّ نعمه     و دامت لی الدّنیا و تملک الاکاسرة
فما سَویت عندی جناح بعوضه      اذا لم یکن عینی لِعَینکَ ناظرة

«تمام نعمت‌های دنیا و پادشاهیِ پادشاهان در نظرم هیچ ارزشی ندارد، زمانی که چشمانم بینندۀ چشمانِ تو نباشد.»

آتشِ دل...

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطۀ دوریِ دل‌بر بگداخت

جانم از آتشِ مِهر رخِ جانانه بسوخت

سوزِ دل بین که ز بس آتشِ اشکم دلِ شمع،

دوش بر من ز سَر مِهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دل‌سوزِ من است

چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

خرقۀ زهدِ مرا آبِ خرابات ببرد

خانۀ عقلِ مرا آتشِ میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم، بشکست

همچو لاله جگرم بی مِی و خم‌خانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترکِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی

  که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

شرحِ جنایت (3)

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!