«976 روز در پس‌کوچه‌های اروپا»

      در نمایشگاه امسال و در انتشاراتِ قدیانی، سفرنامۀ خبرنگارِ جسور و خلّاقِ تلویزیون، «محمّد دلاوری» را دیدم. با توجّه به گزارش‌های جذّابش در «صرفاَ جهتِ اطّلاع» و حاشیه‌نگاری‌ها و انتقاداتِ اخیرش بر برخی اتّفاقات و شخصیّت‌ها، حدس زدم که باید کتاب هم خواندنی و جالب باشد که واقعاً بود. اصلاً خواندنِ سفرنامه و یا زندگی‌نامه برایم، بسی جذّاب‌تر و پسندیده‌تر است تا داستان و رمانِ زادۀ اوهام و تخیّلات. عنوانِ کتاب، «976 روز در پس‌کوچه‌های اروپا» است و ماجراهای مأموریّتِ سه سالۀ دلاوری به «بلژیک» را روایت می‌کند. گرچه اتّفاقات و حوادث و حجمِ نوشتار، به اندازۀ نصفِ یک سال هم نمی‌شود! یعنی به‌نظرم، می‌شد و جا داشت که بسی مفصّل‌تر و مشروح‌تر باشد. شاید هم من دوست نداشتم که کتاب به این زودی‌ها تمام شود و دلم می‌خواست که ادامه داشت. نکتۀ دیگر آن که قدری پریشان بود؛ یعنی انگار، نویسنده طرحِ ذهنیِ منسجمی برای خاطرات، دیده‌ها و شنیده‌هایش نداشته و هر کدام را که به یادآورده، رقمی کرده است. به‌نظرم، جانبدارانه هم نبود؛ یعنی اروپا را نه سراسر کفرستان و جهنّم دانسته و نه آن را بهشت و مدینۀ فاضله. پس از شرحِ ماجراهای محتلف هم، تحلیل و تفسیری به اقتضا، ارائه داده و نگاه و نظرِ خود را هم شرح داده است.

خیلی بخش‌ها، بلند بلند به طنّازیِ نگاه و قلمش خندیدم، بسیاری فرازها، همراه با او از تماشای آن مردم و آن فرهنگ، متعجّب و متحیّر شدم و یا درس گرفتم و فکر کردم. خیلی خوب و خواندنی بود و کیف داد. خلاصه که حتمی بخوانید و نوش!  

                          

 

فرازهایی از ابتدا و انتهای متن:

«هنگامِ بازگشت از بلژیک، تختخوابِ بزرگی روی دست‌مان مانده بود که ارزشِ برگرداندن نداشت. عکس‌هایش را برای یکی از همان سمساری‌های زنجیره‌ای فرستادم. بعد از چند روز، کارشناسِ مربوطه پس از حضور در منزل و بررسی تخت‌خوابی که دستِ‌کم 150 یورو ارزش داشت، گفت: «اگر تخت‌خوابِ شما در هفتۀ اوّل فروش رفت، 40 یورو به شما خواهیم داد و اگر بیش از یک هفته، طول بکشد، مبلغی به شما داده نخواهد شد!»؛ واقعیّت این است که یک شیءِ بزرگ مانند یک کاناپۀ کهنه را نمی‌شود در بلژیک دور انداخت؛ یعنی دور در بلژیک وجود ندارد! نمی‌شود جایی را پیدا کرد که بگویی این‌جا خوب است، پرتش کن پایین و برویم! همه‌جا نزدیک است. همه‌جا یک هویّت مشخّص دارد و حتّی اگر کسی هم نبیند، طرّاحیِ شهر و جاده به گونه‌ای است که آدم خجالت می‌کشد، به این کارها دست بزند. به همین نسبت، جایِ دورافتاده هم وجود ندارد چون اصلاً مرکز، موضوعیّتی ندارد. نزدیک بودن به پایتخت و یا حتّی به پادشاه و نه هیچ‌چیز دیگر، مرکزیّت نمی‌آورد. در محوّطۀ کمیسیونِ اروپا بودم که رئیسِ وقت کمیسیون با کلّی اصحاب و یاران واردِ محوّطه شدند؛ هیچ‌یک از کسانی که مشغولِ کارشان بودند، از جایشان تکان نخوردند. ده متر آن طرف‌تر، یک نظافت‌چی داشت زمین را تمیز می‌کرد، حتّی برنگشت به رئیسِ کمیسیون بگوید: حالت چطور است؟ شاید بزرگ‌ترین آرزو برای آیندۀ هر سرزمینی این باشد که در آن دور  وجود نداشته باشد...»

«بسیاری از من می‌پرسند، چرا همان‌جا نماندم؟! آن‌جا بسیاری به من گفتند، خوش به حالت که برمی‌گردی! این چه رازی است که ساکنانِ غرب، هوای شرق را می‌کنند و ساکنانِ شرق، هوای غرب را؟! رضایت از حضور را، رهایی را، آزادی و لذّت بردن از نفسی که می‌آید و می‌رود. کدام دست و تبر، در کجای جهان از بُن برچیده است؟ شگفتا از آدمی که وقتی می‌ماند، سودایِ رفتن دارد و وقتی می‌رود، سودای بازگشت... پلِ رضایت در کجای جهان شکسته است که هیچ‌کس به روزگارِ خود دل‌خوش نیست؟» 

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

سوگِ لبخند

     وقتی خبر را خواندم، بی‌اختیار، اشک به چشمم آمد و از آن وقت تا کنون هم، هر وقت به یادش می‌افتم، دلم می‌سوزد و آه می‌کشم. کاش این خبر هم چون طنّازی‌هایش شوخی بود!

 من او را سال‌ها پیش با شعرخوانی در بیتِ رهبری شناختم و بعدتر با «حدیثِ قند»ش. از اهلِ علمی هم شنیده بودم که چقدر باسواد است و فاضل. سه یا چهار سالِ پیش، وقتی مشغولِ گشت و گذار در نمایشگاهِ کتاب بودم، چشمم به عنوانِ زیبای «ماه به روایتِ آه» افتاد و وقتی نامِ نویسنده را خواندم، باورم نمی‌آمد که دُرست دیده باشم و کار، مالِ او باشد! با شگفتی خریدمش و وقتِ خوانش، شگفت‌زده‌تر شدم و علاقه و پسندم چندین برابر شد. چقدر خواندنی و دل‌برانه نوشته بود و تصمیم گرفتم، خواندنِ آن را برای دخترها الزامی کنم و به چند نفری هم این‌جا و آن‌جا هدیه دادم و پیشنهاد کردم. 

خیلی دلم می‌خواست، به پاسِ همۀ لبخندهایی که با «رفوزه»هایش زدم و اشک‌هایی که با عرضِ ارادتِ او خدمتِ حضرتِ قمر بنی هاشم سلام الله علیه، (ماه به روایتِ آه) فشاندم؛ در مراسمِ تشییعش شرکت می‌کردم. خدایش بیامرزد و عالَمِ قُدس و ملکوت بر او خوش! او که رفت پیِ زندگی و موالیِ خود، ما همچنان اسیرِ این قفسیم!  

راستی فراموش کردم بگویم: یکی از زیباترین ابیاتی که تاکنون در زندگی‌ام خوانده‌ام، سرودۀ اوست:

به هم‌دلی همه‌کس دست می‌دهد، اوّل

                             فدای همّتِ مَردی که داد آخر دست

آه؛ هزار سالِ قبل بود انگار، اوّلین باری که با این بیت برخورد کردم و چقدر گریه رفت...

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ملّتِ عشق یا ملّتِ صوف؟!

     به دخترها گفته بودم که اگر نمرۀ کلاسی می‌خواهید، باید کتاب‌هایی را که پیشنهاد می‌دهم بخوانید و آن‌ها را خلاصه و در کلاس ارائه  کنید. اگر هم کتابی، شعری را خودتان دیدید و چشیدید و خوشتان آمد، بسم الله! هفتۀ گذشته «الهه. ش» از دانش‌آموزانِ رشتۀ ریاضی، ذوق‌زده و درحالی که چشم‌هایش برق می‌زد، «ملّتِ عشق» را پیش آورد و گفت که من این را خوانده‌ام و چنین است و چنان است و اجازه هست که معرّفی کنم؟ گفتم: من این را نخواندم و نمی‌شناسم و جلسۀ بعد می‌گویمت.

    تورّق کردم و دیدم، خدای من! ملغمه‌ای است از عشقِ حقیقی و مجازی، آن هم با تعریف و تحدیدِ متصوّفه! اصلاً حیرت کردم که چطور چنین لاطائلاتی اجازۀ چاپ گرفته و در نت جستجو کردم و دیدم که گویا پنج سال، مجوّز نگرفته و تازه، منتشر شده است.

    نویسندۀ زنِ داستان، هرچقدر شیفتگی و دلدادگی داشته و تجربه کرده، هرچقدر دلبری و نازک‌خیالی بلد بوده، در کلمات و جملاتش ریخته و عاشقانه‌های‌ مولوی و شمس را توصیف و تشریح کرده و راهِ نجاتِ شخصیّتِ یهودی، مدرن و شکست‌خورده‌اش را عرفانِ صوفیانه دانسته است؛ یعنی پیوندِ اسلام و یهود از نوعِ درویشی!

    مجبور شدم امروز در کلاس، کلّی از وقتِ تدریس را بگذارم برای توضیحِ این که اصلاً خودِ این مولویِ سنّیِ صوفی، علیه‌السّلام نیست و کلّی اشکال بر او وارد است و نمی‌تواند الگوی ما باشد و بعدتر، در موردِ روابط و دکّان دستگاهِ صوفیان و پشمینه‌پوشان گفتم و این که شطح و طامات می‌بافند و افاضاتِ صد من یه غازشان، همه شعر است و دروغ است و نباید فریب‌شان را خورد!

     به گمانم دخترها را قدری متوجّه کردم امّا فکر می‌کنم به همۀ آن مخاطبانِ بی‌خبرِ دیگری که پس از تجربۀ این کتاب، خواسته یا ناخواسته، مجذوبِ صوف و خرقه و پشمینه‌اند!

 

+ یادداشتی که در موردِ مولوی پیش‌تر نوشته بودم: +

۱۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

دربارۀ کتاب «رهش» و حواشیِ آن

وقتی در خبرها خوانده بودم که قرار است «امیرخانی» در بابِ شهر و توسعۀ شهری داستان بنویسد، با خودم گفتم که حالا در این دورۀ آخرالزّمان و با این همه فتنه‌های مختلفش، موضوع قحط بود؟ نویسنده‌ای چون او باید برود سراغِ مسائل و مصائبِ دیگر. منتظر ماندم و البتّه خیلی طول کشید تا کتاب منتشر شود. متأسّفانه و هم خوشبختانه، «امیرخانی» دچار بسیارنویسی نیست؛ او برای نوشتن، به معنای واقعیِ کلمه صبور است و دقیق. حتّی برای قصّه‌هایش سفر می‍‌کند؛ از «آمریکا» بگیر تا «افغانستان» و گویا برای قصّۀ تاره، به‌زودی: «کرۀ شمالی»!

«رهش» کتابِ غم‌انگیزی‌ست؛ نمی‌شود آن را بخوانی و اشک نریزی! همان بندِ اوّلِ داستان و براعتِ استهلالش به تو می‌گوید که با چه دنیای پریشان و در حالِ اضمحلالی روبه رو خواهی شد. در متن، از زنی که می‌کوشد عشقِ پُرشور و شعور و زندگی زیبای گذشته‌اش را بازگرداند و نجات دهد امّا نمی‌تواند، تا مادری که برای بهبودیِ کودکِ بیمارش، هزار راهِ نرفته را امتحان می‌کند، تا شهری که گرفتار و اسیرِ غولِ مدرنیته است و با آسمان‌خراش‌های بلند و هوای ناپاک و روحِ کثیف و زنان و مردانِ کثیف‌ترش، جای مرده‌گی‌ست و نه زنده‌گی؛ همه‌گی تو را غمگین می‌کند. ‌رهش نومید است و به‌حق نومید از این شهر و آدم‌هایش و تنها چاره و راهِ حل را هم در پناه‌بردن به طبیعت و زندگی و معاشرت با اهلِ دل و عرفان می‌داند؛ درست همان چیزی که در احادیثِ اخرالزّمان، در بابِ شهرها آمده و توصیه به این که در آن‌ها ساکن نشوید و...

کتاب را که می‌خواندم، هرچه جلوتر و جلوتر رفتم، بیشتر دانستم که چرا و چگونه این موضوع؟ و چه اندازه ماهرانه و دقیق در ذیلِ آن، به کلّی مصیبت و بدبختی اشاره کرده و دوباره یادم آمد که بله؛ نویسنده «رضا امیرخانی» است!

امّا چرا این کتابِ شریف به مذاقِ دوستانِ مذهبی و انقلابی و به اصطلاح حزب‌اللّهی خوش نیامده؟! چرا تا این اندازه آن و راقمش را تحقیر و تصغیر می‌کنند؟! جواب روشن است! چون رهش، این بار اصلِ حاکمیّت و کارگزارانش را هدف گرفته. چون کتاب در آخر به این نتیجه می‌رسد که باید بر این شهر، شما بخوان بر این کشور و این نوعِ حکومتداری‌اش، شما بخوان جمهوریِ به اصطلاح اسلامی، شمارۀ یک کرد! معلوم است وقتی قهرمانِ داستان، آن زن و مادری که نمادِ انسانِ گرفتار امّا بیدار و هوشمندِ این جهانِ پریشان است، آن‌گاه که امامِ جماعتِ قصّه را می‌شناسد، پشتِ سرِ او نماز نمی‌خواند و از او استخاره نمی‌خواهد، وقتی به ضیافتِ شامِ چرب و چیلیِ شهردارِ شهر دعوت می‌شود، علی‌رغمِ اصرارِ همسرِ مدیر و یقه دیپلماتش که غرق در مناسباتِ سیاسی است و البتّه دچارِ تطمیع و تحسینِ شرعی، شما بخوان کلاه شرعی، چادرِ از سَرِ نفاق و دستورِ اداری و حکومتی بر سر نمی‌کند و ریا و نفاقِ منتشر در جامعه را هدف می‌گیرد و با سخنرانی‌اش، خوابِ آرام و پُر از ثروت و قدرتِ مدیرانِ نظامِ اسلامی! را پریشان می‌کند، وقتی مداخله و سرمایه و بالطّبع، جهت‌دهیِ سپاه و ارتش را در فرهنگ و معماری و هنر، زیرِ سؤال می‌برد، طبیعی‌ست که کتابِ خوبی نباشد و صدای حضرات را بلند کند!

بله؛ این‌بار دیگر امیرخانی در رهش، خاکِ وطن و دستانِ حاکمانش را نمی‌بوسد، چون قهرمانش به هر دری میزند، به هر راهی میرود، به سیاست و کثافت می‌رسد! چون مردمانِ بدبختِ این خاک، پس از تحمّلِ بسیار فشار و هزینه، دادنِ بسیار خون و جانِ شیفته، دچارِ انقلابِ فقر و بی‌عدالتی، نفاق و گناه و ربا و رشوه هستند. انقلاب‌شان اسلامی است امّا اقتصادشان، بازارشان، ازدواج‌شان، خانواده و تفریح و حجاب و سینما و فرهنگ و هنر و معماری و شهر و کشورشان، دنیا و آخرتشان اسلامی نیست! و تنها راهِ چاره این است که این شهر و آدم‌هایش را تنها گذاشت و دستِ طفلِ نوپا را گرفت و برای زنده‌ماندن و نفس‌کشیدن فرار کرد!

امّا چند جمله برای کیهان: افاضات کردید که امیرخانی همان‌هایی را که او را معروف و بزرگ کردند، موردِ نقد قرار داده است. نخیر جناب! او احتیاجی به تعریف و تحسین شما و امثالِ شما ندارد. کتابهای او بی‌تقریظِ رهبری، بی سفارشِ فلان ارگان و نهادِ دولتی و نظامی، بی‌تخفیفِ پنجاه درصدی مخاطبِ میلیونی دارد که برای گرفتنِ کتابهایش صف میکشند. مخاطبِ او هم تنها خانوادۀ شهدا و مذهبیّون و حزب‌اللّهی نیست. برای خواندنش، خاص و عام، متدیّن و لادین، پیر و جوان وقت می‌گذارند و به استحضارتان برسانم که ازقضا، او بهتر و بیشتر از همۀ نویسندگان و شاعرانِ به اصطلاح انقلابی و موردِ پسندِ شما، به این جهان و جهان‌بینی خدمت کرده است. او همان کسی که وقتی می‌خواهم سرِ کلاس، از زنان و مردانِ شیفتۀ آیت اللّه خمینی و از آن تشییعِ باشکوه و تاریخی‌اش حرف بزنم، وقتی می‌خواهم از رفاقت و دوستی در جبهه‌ها و مظلومیّت و حماسۀ رزمنده‌ها و معنای شهادت و لطافتش بگویم، «ارمیا»یش را معرّفی می‌کنم. وقتی می‌خواهم یک عاشقانۀ مذهبی و دین‌مندار امّا زیبا و سیّال و امروزی را به دخترها پیشنهاد دهم، «منِ او»یش را نشان‌شان می‌دهم، وقتی می‌خواهم یک کتابِ ضدِّ امریکایی و ضدِّ غرب‌زدگی پیشنهاد دهم که غیرمستقیم، خالی از شعار و رندانه سرمایه‌داری و جهانش را با خاک یکسان می‌کند، «بی‌وتن»ش را عرضه می‌کنم. زمانی که هیچ‌کس حواسش به نفت و خدمات و خیاناتش به فرهنگ و هنر نبود، او «نفحاتِ نفت»ش را نوشت و بسیاری از بالادستی‌ها احساس خطر کردند، وقتی همۀ گزارشاتِ زندگی و سفرِ شخصیّتی چون رهبری، اخبارگونه و کلّی و خشک بود، او در آن سفرِ مهمّ سیستان و بلوچستان، «داستانِ سیستان»ش را نوشت و محبوبیّت و صمیمیت با رهبری، چندین برابر شد، زمانی که کارگرانِ افغانستانی اَخ و پیف بودند و هیچ‌کس به اهمّیّتِ وجودِ ان‌ها فکر نمی‌کرد، وقتی خبری از لشکرِ فاطمیّون و مدافعانِ حرم نبود، او با اهل و عیالش به افغانستان سفر کرد و «جانستان کابلستان»ش را نوشت، او بود که در دنیای ما سَر چرخاند و دید که از بزرگترین نداشته‌های امروزمان، پهلوانی و مردانگی است و «قیدار» را آفرید که عیّار است و پهلوان و البتّه گُم‌نام.  

حالا هم در رهش، به شما و البتّه رؤسایتان نشان می‌دهد که به نامِ اسلام و انقلاب، چه بلایی بر سرِ دین و دنیایِ مردم آوردید و و در نامۀ اخیرش هم هشدار میدهد که با سرمایۀ دولتی و نظامی و سیاستِ یک‌سویه، نمی‌توان فرهنگ را ساخت و کنترل کرد. اگر می‌شد حالا این‌جا نبودیم! انقلابی‌بودن دقیقاً از مسیرِ غیردولتی بودن می‌گذرد.

* خنده‌دار است که بسیاری منتقدانِ امیرخانی، حتّی یک‌بار هم کتاب‌های او را به تمامی نخوانده‌اند! و مضحک‌تر کسانی هستند که ذیلِ این انتقادات، همراهی و افاضات می‌کنند، شما بخوان کامنت‌گذارند و لایک می‌کنند، درحالی که سواد و فهمِ کلام و نگاهِ او را ندارند و بعید می‌دانم بتوانند، حتّی یک صفحه از نوشتارهای او را بی‌غلط بخوانند!  

** نامۀ اخیر و مهمِّ امیرخانی: (+)

_ بنده به امیرخانی و آثارش و البتّه این نامهٔ آخر، حتمی نقد هم دارم. 


۱۴ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

روزهای بی‌آینه

چهارده پانزده ساله بودم که خبرِ آزادیِ سرلشکر خلبان؛ حسین لشکری منتشر شد. پدرم به دنیا بود و به یاد دارم که بابتِ ایستادگی و روحیّۀ قویِ شهید در هنگامِ مبادله و بازگشت به وطن، ابرازِ شگفتی کرد و او را ستود.

انگار در تمامِ این سال‌ها، تصویر و صدای آن اوّلین مکالمۀ تلفنیِ سرلشکر با همسرش، پس از سالیانِ درازِ اسارت، در پسِ ذهنم، در زیرِ حجمِ انبوهی تصویر و صدا و خاطره، پنهان بود و خاک می‌خورد و امروز با خواندنش و روایتش از زبان و نگاهِ زن، تر و تازه پیشِ چشمم آمد و به یاد آوردم. نامِ کتاب بسیار زیباست؛ زیبا و رندانه: روزهای بی‌آینه. البتّه من اگر جای «گلستان جعفریان» بودم، می‌گذاشتم: سال‌های بی‌آینه و یا لااقل: شب‌های بی‌آینه!

داستانِ زنی زیبا و جوان که پس از تنها دو سال مجالِ زندگی در بهشتِ محبّتِ مَرد، با کودکی چند ماهه، چشم به راه شد، چشم به راهِ یارش، رفیقش، آینۀ زندگی‌اش، نه یک سال، نه پنج سال، نه ده سال که هجده ساااااال؛ آآآه! چطور این زنِ بی‌نوا، پس از تجربۀ آن آغوشِ گرم، آن مهربانیِ شگفت، آن پناهِ امن و تکیه‌گاهِ محکم، این همه سال، فقدان و بی‌خبری و آن همه نبودنِ مرد را تاب آورد؟! آه از آن جور و تطاول که درین دامگه‌ست...

کتاب پُر است از لحظاتِ شگفت، زیبا و تماشایی و البتّه پُرتر است از رنج و غم و دردناکی. بسی هم صریح است؛ یعنی به نظرم، خبری از سانسورها و حذف‌های معمول و رایجِ این دست کتاب‌ها نیست. زنانگی در آن موج می‌زند و قاب‌ها و تصاویری دارد که از شدّتِ هجومِ احساس و عاطفه، آدم را دیوانه می‌کند!      

یکی از مهم‌ترین ویزگی‌های دیگرِ قصّه، تصویرِ بازگشتِ مرد به خانواده و پذیرشِ دوبارۀ اوست، درحالی‌که دیگر نه خودِ او و نه هیچ‌چیز و هیچ‌کس، چون هجده سالِ قبل نیست! حالا دیگر هر دو طرفِ داستان، بسی عوض شده‌اند، تغییر یافته‌اند و حجمِ زیادی اندوه و فسردگی و خسته‌گی را با خود حمل می‌کنند و سخت و طولانی است آشنایی و تفاهم و عشقِ دوباره... در پایان هم که باز، لیلیِ داستان تنها می‌شود.

باری؛ بخوانیدش! 

_ روزهای بی‌آینه؛ خاطراتِ منیژه لشکری، همسرِ آزادۀ خلبان؛ حسین لشکری، گلستان جعفریان، سورۀ مهر، 1396.

_ در نت جستجو کردم و گویا شهید، خاطراتِ اسارتش را هم مکتوب کرده است. ده سال انفرادی و ... واویلا!

_ آن لحظۀ آزادیِ سرلشکر و اوّلین مکالمه با همسرش را هم که در نوجوانی دیده بودم، در این کلیپ یافتم:  +  

_ دو لینکِ مرتبط و خوب (متنی):  +  +

۹ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

تفاوت از زمین تا آسمان است...

در تلویزیون، تبلیغِ کتابِ «مردِ رؤیاها» اثرِ «سیّد مهدی شجاعی» را دیدم و یادِ یادداشتِ دو سالِ قبلم، مقایسهٔ میانِ «پروانه» و «غاده» افتادم: تفاوت از زمین تا آسمان است:  (+)

_ بخش‌های پایانیِ کتاب، آن‌جا که در بابِ مصیبت‌های شیعیانِ لبنان و جنگ‌های چریکی‌ِ شهید و یارانش است، بسیار تأثیرگذار و شگفت است. هنوز آن فرازِ کتاب را دقیق در ذهن دارم که دکتر چگونه با معادلاتِ ریاضی و فیزیکی، زمانِ پرتابِ تیر و ترکش‌ها را در سنگرها محاسبه می‌کرد و جانِ مردم و رزمندگان را نجات می‌داد...

_ همواره به حیات و بودنِ غاده، همسرِ لبنانیِ دکتر فکر می‌کنم و این که چرا پس از این همه سال، یک مستندِ درست و درمان و یا یک سینماییِ خوب و آبرومند، از زندگیِ او و شهید ساخته نشده است؟! وقتی خواندم که «حاتمی‌کیا» قرار است «چ» را بسازد، امیدوار بودم که غاده را هم در فیلم ببینم؛ خودش و یا بدلش را. این زن پُر است از حرف‌ها و رازهای شنیدنی! حتمی او در فهرستِ یکی از عاشق‌ترین و معشوق‌ترین زنانِ جهان قرار دارد! بهترین کتاب در بابِ زندگیِ او و چمران، همان «نیمۀ پنهانِ ماه» است که متأسّفانه بسیار مختصر و کوتاه است.  

_ بسی جستجو کردم که آن فیلمِ برنامۀ «پارکِ ملّت» و صحبت‎های دکتر «صادق طباطبایی» را در بابِ شهید چمران پیدا کنم ولی نیافتم. شما اگر سراغ دارید، لطف بفرمایید! 

۱۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

آیا عشق، موجبِ نجاتِ شاملو شد؟

     به‌نظرم، یکی از کم‌نظیرترین و جذّاب‌ترین کتاب‌های نقدِ ادبی اخیر، کتابِ «نیست‌اِنگاری و شعرِ معاصر»، اثرِ استاد «یوسف‌علی میرشکّاک» است. در خبرها دیدم که امروز سالگردِ درگذشتِ «احمد شاملو» است و بلافاصله با نامِ او، به یادِ نیست‌اِنگاری افتادم! :) حالا گذشته از ایهامِ نهفته در این گزاره، در این کتابِ ارزشمند، بسیار زیبا و مبتکرانه و البتّه تا حدودِ زیادی مستند و علمی، اشعار و جهانِ شعری و شعوریِ «اخوان»، «شاملو» و «فروغ» بررسی شده‌است. در بابِ این سه چهرۀ شعرِ معاصر، نقد و تحلیل بسیار است امّا نکتۀ متمایزِ کتابِ میرشکّاک آن است که با دغدغۀ توحید و کفر به سراغِ شعر رفته‌ و دقایق و جوانبِ بسیار جالب و شگفتی را به ما نشان داده‌است.   

فرازهایی از کتاب:

    «شاملو نخستین شاعری‌ست که برای نجات از نیست‌انگاری، عشق را به مخاطب پیشنهاد می‌دهد. تمنّای عشق و معشوق، جست‌و‌جوی زنی که بتواند از هر حیث، مظهرِ زنانگی و مادرانگی باشد، یافتنِ چنین زنی و در پناهِ وی از نیست‌انگاری‌گریختن، راهی است که شاملو  در شعر معاصر و لاجرم در زندگی مخاطبِ حقیقیِ شعر می‌گشاید... او از نیست‌انگاری به عشق پناه می‌برد و به دیگران هم می‌گوید که در برابرِ یأسِ دم‌افزونی که از دیدنِ جهانِ مدرن و مناسباتِ آن، در جانِ آدمی رخنه می‌کند، هیچ نیرویی یاریِ مقاومت ندارد مگر نیروی عشق!...

امّا در آستانۀ چهل‌سالگی، چگونه می‌توان به چنین جان‌پناهی گریخت؟ چرا اخوان در پیِ چنین جان‌پناهی نمی‌گردد؟ آیا باور ندارد که عشق می‌تواند او را از ورطۀ نومیدی و نیست‌انگاری برهاند؟ بی‌گمان درکِ اخوان از عشق نقصانی ندارد و او حتّی پس از بربادرفتنِ عشقِ روزهای جوانی، هم‌چنان می‌تواند عشق بورزد و عاشق شود امّا حریفی نمی‌یابد که لایقِ عشقِ دوسره باشد. البتّه از انصاف نباید گذشت که اخوان در پیِ زنِ همزاد، سرگردانی نکشیده و از ورطه‌ای به ورطۀ دیگر نغلتیده‌است. امّا شاملو بارها برای ثابت‌کردنِ عشقِ خود، طوقِ ازدواج به گردن افکنده و هربار پس از ثابت‌شدنِ بی‌مهری و ناسزاواریِ معشوق، زنجیر پاره کرده و خود را از هم‌زیستیِ ناگزیر رها کرده‌است. عیارِ آیدا را هم با محکِ ازدواج زده و او را نیز از این آزمون معاف نکرده‌است. این آیدا است که برخلافِ همسرانِ قبلیِ شاعر، ثابت کرده که ازدواج، مِهرِ او را کاهش نداده است.

خانه‌ای آرام و
اشتیاقِ پُرصداقتِ تو
تا نخستین خوانندۀ هر سرودی تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راهِ
میلادِ نخستین فرزندِ خویش است
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو
نطفه بسته‌است
میزی و چراغی
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده
و از پیش آماده
و بوسه‌ای، صلۀ هر سرودۀ نو

مادری کردنِ معشوق در حقِّ عاشق، یگانه پاسخی دُرست به عشقِ اوست و آیدا در این پایگاه، به قدری مادر و همسر و دیگر وجوهِ زنانگی را هم‌تافت می‌کند و شاعرِ عاشق را از تمامِ این وجوه بهره‌مند می‌سازد که به نخستین اسطورۀ شعرِ معاصر بدل می‌شود...
آیدا، موعودِ فردیِ شاملو نه آن‌قدر آرام است و ناچیز که شاعر بتواند از او درگذرد و نه آن‌قدر سرکش و دست‌نیافتنی که شاعر از داشتنِ وی ناامید شود، نه خاله شلخته است که شاعر از او بی‌زار شود، نه... چه باید گفت؟ شاعرِ گردن‌کشِ خودپرست با معمّایی در پیکری زنانه مواجه شده‌است...

در یکی از واپسین عاشقانه‌های شاملو تأمّل کنیم که حاصلِ سال‌های پیریِ اوست. در این شعر، از یک سو به صراحت، ناتوانیِ تن و فرومردنِ خواهشِ نفسانی را بیان می‌کند و از دیگرسو گواهی می‌دهد که عشق اگر راستین باشد، دیداری است فراسوی پیکرِ عاشق و معشوق:

دوستت می‌دارم بی آن‌که بخواهمت
سال‌گشته‌گی است این
که بخواهی‌اش
بی آن‌که بیفشاری‌اش؟
سال گشته‌گی است این؟
خواستنش
تمناّی هر رگ باشد
بی آن که در میان باشد
 خواهشی حتّی
نهایتِ عاشقی است، این؟
 آن وعدۀ دیدار در فراسوی پیکرها؟

امّا آیا این عشق می‌تواند او را از نیست‌انگاری در امان بدارد؟ حدودِ عشق را چه کسی معلوم می‌کند؟ معشوق. آیا می‌توان تنی را چندان فرابُرد که همچون «نوالیس» گفت:

به تو دست می‌سایم

و آسمان را درمی‌یابم؟...

راهِ عشقِ مجاز تا وقتی به عشقِ حقیقی و معشوقِ حقیقی منجر نشود، توسّطِ پیری و بیماریِ عاشق یا معشوق و مشکلاتِ دیگر مسدود می‌شود. آری امّا شاملو از همان آغاز و حتّی قبل از یافتنِ همزادِ خویش، چندان مغلوبِ پندارهای خود است که حتّی اگر این همزاد بتواند بال‌های خود را به او نشان بدهد و از او بخواهد که راهِ ملکوت را در پیش گیرد، نخواهد پذیرفت...»

 من از خوانشِ کتاب بسی محظوظ بودم، پیشنهاد می‌کنم که علاقه‌مندان به ادبیات، آن را بچشند.

۱۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

شرحِ جنایت (3)

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!   

 

ادامه مطلب ۳ موافق ۰ مخالف

شرحِ جنایت (2)

* در یادداشتِ قبلی (+)، فرازی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل الله (ع) ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)


ادامه مطلب ۶ موافق ۰ مخالف

عیددیدنی در برف

    

     شکلات‌ها را در برابرشان گرفتم و با لبخند گفتم: عید مبارک! چیزهایی به اردو گفتند که نفهمیدم. کمی بعد، چند نفرِ دیگر به آن‌ها ملحق شدند که در پاسخم، واژۀ «مبارک» را تکرار می‌کردند امّا یکی که از همه جوان‌تر بود و روی بینی‌اش، نگین داشت، به فارسیِ دست و پاشکسته و با لهجه پُرسید که ضریح از کدام طرف است و چطور برای زیارت بروند. از او پُرسیدم، از کجا آمده‌اند که گفت: از «پاکستان»، «اسلام‌آباد». خوش‌آمد گفتم و التماسِ دعا داشتم و خداحافظی کردیم.  مَرد همراه نداشتند و در این بورانِ برف، با لباس‌های اندک و چادرهای فرسوده و نازک، پناه آورده بودند به آستانِ حضرتِ خورشید؛ امامِ رئوف! از کنارم که عبور کردند، وقتِ عکس‌گرفتن، یادِ مظلومیّتِ شیعیانِ پاکستان و استضعافِ مالی و فرهنگی‌شان افتادم  و البتّه  «رسولِ مولتان». کتاب را شهریوری، از «ریحانِ» نازنینم هدیه گرفته بودم و چقدر با فرازهای آن بغض کردم و اشک ریختم...

    حالا بعدتر، اِن‌شاءللّه مفصّل کتاب را معرّفی می‌کنم ولی نقداً بدانید که روایتی‌ست از زندگیِ شهید «سیّدمحمّدعلی رحیمی»، به نقل از همسرِشان؛ «مریم قاسمی» و با قلمِ «زینب عرفانیان». با آن کتاب وجدان کردم که زنِ عاشق، فارغ از همۀ عالَم، تا خطر، تا نهایتِ خطر و تا مرزِ مرگ، نه تا مرگ هم پای مَردش می‌مانَد و  چون او، نه فراتر از او، مَردانه می‌ایستد و حماسه می‌سازد!

 

* رسولِ مولتان؛ زینب عرفانیان، انتشاراتِ سورۀ مِهر، 1394. 

 

۷ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان