آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

      مشغولِ خواندنِ کتابی هستم، تحتِ عنوانِ «فضیلتِ نایادگیری»، تألیفِ دکتر «عبدالعطیم کریمی». کتاب پس از طرح و فهرستِ مطالب، در اوّلین صفحه، با حدیثی زیبا و عمیق از مولا علی سلام الله علیه آغاز می‌شود:
 
                             اِنّما الجاهل مَنِ استعبدته المطالب»؛

       نادان کسی است که آموخته‌هایش او را بردۀ خود ساخته است. 
                                        
(غررالحِکَم، حدیث 3864)

     به‌نظرم، خیلی مباحثِ نو و جالبی مطرح کرده و به‌خصوص، برای کسانی که کارِ تدریس می‌کنند و یا به این فضا علاقه‌مند هستند، مناسب و خواندنی است. هرچه می‌خوانم و هرچه بیشتر نویسنده از فضیلتِ نایادگیری می‌گوید، من هم بیشتر به فاجعه‌باربودنِ سیستمِ آموزش و پرورشِ عزیزمان! پی می‌برم. از نکاتِ خیلی خوبِ این کتاب آن است که فرازهایی از متونِ نطم و نثرِ ادبی _بیشتر فارسی_ در کنارِ تئوری‌های آموزشی و پرورشیِ جدید و غربی آمده است که باز هم همان معنای همیشه‌گی را به یاد می‌آورد که میراثِ ادبی و هنریِ ما _به دلیلِ الهام‌گرفتن از آیاتِ قرآن و احادیثِ معصومین_ چقدر غنی و پُربار است که پس از قرن‌ها تازه، متفکّران و پژوهش‌گرانِ مغرب زمین، به برخی مباحثِ آن دست یافته‌اند. تنها و مع‌الأسف، آن‌ها هنرِ تدوین و محسوس و ملموس‌کردنِ آن را دارند و ما نداریم!

فرازهایی از این کتاب:

 _ در نطام‌های آموزشیِ رایج، اولیا و مربّیان غالباَ در پیِ یاددهیِ مداوم به کودکان هستند و همواره ناخواسته و غیرِ مستقیم سدکنندۀ اصلیِ فرایندِ یادگیریِ اکتشافی می‌شوند. چراکه یادگیریِ واقعی، متضمّنِ نایادگیری و یادگیری‌زداییِ پی درپی است.

_ مقدّمۀ یادگیریِ فعّال و خلّاق همانا زدودنِ باورهای غلط، شکستنِ سدهای عاطفی، برداشتنِ موانعِ شناختی و بازکردنِ گره‌های ذهنی در  افراد است. تا این ویرانی فراگیر نشود، آن آبادی و عمارت پاگیر نمی‌شود.

 

_  «هیچ‌چیز تا نشکست، درست نشد و هیچ موجودی تا خراب نشد، آباد نگشت... نه گشایشِ خرابی کم از افزایشِ عمارت و نه ولایتِ خزان کم از سلطنتِ بهار است.»   (منشآت خاقانی )   

 

_ همواره یادگرفته‌ایم که فراموش‌کردن آسان‌تر از به یادآوردن است امّا این تصوّر خطاست. فراموش‌کردن پوست‌انداختن است و به یادآوردن پوست‌آوردن!

 

_  فکر می‌کنیم ساده‌بودن آسان‌تر از پیچیده‌بودن است امّا خطاست، ساده‌بودن را روحی عظیم و سترگ لازم است و پیچیدگی، روحی سطحی و ناپخته را کافی است.

 

_ یادبگیریم که این‌گونه یادنگیریم! سودمندترین نوعِ یادگیری، نایادگیریِ آن چیزی است که غیرِ حقیقی است.

 

_ خیلی وقت‌ها غریزه برتر از عقل عمل می‌کند. غریزه گاهی در عمیق‌ترین لایۀ ناهشیارِ خود، بعضاً باهوش‌تر و هشیارتر از عقل است.

 

_ زیستنِ متعالی، مرهونِ مرگ‌های متوالی است.

 

_ معجزه در روی‌دادنِ چیزهای غیرِ عادّی نیست، معجزۀ واقعی غیرِعادّی‌دیدنِ امورِ بسیار عادّی است.

 

_ امرِ غیبی همیشه پنهان و نامرئی نیست، آن‌چه شدیداً آشکار است، عمیقاً از دیدۀ آدمی پنهان است.

 

_ نایادگیری راهی است برای آزادشدنِ از راه‌ها، برای فراتر رفتن از روش‌ها.

 

_ یادگیری در عصرِ جدید محدود به اندوختنِ دانش و حفظِ میراثِ فرهنگیِ نسلِ قبل و یا فراگرفتنِ فرآورده‌های فکریِ دیگران نیست بلکه فراتر از آن و عمیق‌تر از آن؛ یعنی ساختنِ دانش، بازآفرینیِ واقعیّت و فهمِ شخصی از پدیده‌های هستی نیز هست. این جریان بدونِ خالی‌شدنِ ذهن و نامتعادل‌ساختنِ آن از موزه‌های پیش‌ساخته و ایستا امکان‌پذیر نیست.

 

_ فردِ یادگیرنده با وجودِ سواد و دانشِ روز از نوسازی و نوآوری در پیِ ویران‌سازی و بازسازیِ دانش ناتوان است. کسی که توانایی طی‌کردنِ این مسیرِ متضاد را نداشته باشد، در آن‌چه یادگرفته متوقّف می‌شود و یا از آن‌چه باید یادبگیرد، باز می‌ماند و نتیجۀ هر دوی آن، بی‌سوادیِ پنهان است.    

 

*  «فضیلتِ نایادگیری، چگونه یادنگیریم؟!»؛ دکتر عبدالعظیم کریمی، چاپ دوّم، تهران، منادی تربیت، 1386.

** در اثنای کتاب، فرازی از «عزیزالدّین نسفی» آمده بود و یادم آمد که زمانی چقدر از او بدم می‌آمد! نام‌برده تحتِ عنوانِ عارف شما بخوان: صوفی!، اهل و عیالِ مسکین را در برابرِ مغول، تنها گذاشت و خود به گوشۀ عزلت فرار کرد و کتابِ «انسانِ کامل» را  در عرفان نوشت! :))  

*** بخشی به یادداشتِ «عشوه مَخَر»، در بابِ خوانشِ شعر در شب و روزِ جمعه اضافه شد.  

آب‌گینه
۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

    این آقای «روحانی» هروقت این طرف و آن طرف، از دیپلماسی و مدارا و مذاکرات می‌گوید و دشمنیِ گرگ‌ها را پایِ کج‌فهمی‌شان می‌گذارد، با قدری حالتِ تهوّع و اِعجاب، یادِ «ابوالفضل بیهقی» می‌افتم که نهصد سالِ پیش! قلمی کرده‌بود: 
                     «کار از درجۀ سخن، به درجۀ شمشیر رسیده‌است.»  

 

 

* راهپیماییِ امروز : +    «تو را می‌بینم و هردم زیادت می‌شود، [مِهرم]»!   :)

آب‌گینه
۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

       ایستاده‌ام پیشاپیشِ پنجره‌ای گشوده، چای به دست. برف می‌بارد، آهسته و پیوسته. همه‌جا را سپید کرده، خسته‌گی‌ناپذیر و مهربان. هربار که هوا سرد باشد، باران باشد و برف باشد، یادِ دختری می‌افتم که تمامِ طولِ راه را شال‌گردن می‌بافت؛ دو سالِ قبل، در قطار. می‌لنگید! سخت راه می‌رفت و گاهی می‌شد خطوطِ  درد را در چهره‌اش خواند. از همان ابتدا که واردِ کوپه شد و نشست، میلۀ بافتنی به دست، نخ‌ها را یک‌جورِ خاصّی؛ غیرِمعمولی و ناشیانه، چپ و راست می‌‌کرد و رَج‌ها را دانه به دانه و پشتِ سرِ هم می‌بافت. حرف نمی‌زد مگر وقتی که پیرِزنِ غُرغُرو و بی‌فرهنگِ کوپه، فضولی‌اش گُل می‌کرد و چیزی می‌پُرسید. گاهی هم صفحۀ گوشی‌اش را نگاه می‌کرد. انگار منتظرِ تماسی یا پیامی بود. قطار تلق‌تلق‌کنان پیش می‌رفت و شال‌گردنِ دخترک هم بلندتر و بلندتر می‌شد. روز شب شد و او هم‌چنان می‌بافت. شب روز شد و او هم‌چنان می‌بافت...

شب، طبقۀ دوّمِ تخت‌ها، در موازاتش و در تاریکی دراز کشیده بودم و بافتنش را تماشا می‌کردم. چهره‌اش در نورِ اندکِ کوپه، ملیح‌تر بود و خواستنی‌تر. گاهی گردنش و شانه‌های خشک‌شده‌اش را تکان می‌داد و خستگی می‌گرفت و باز: دو تا زیر، دو تا رو، یکی زیر، دو تا رو... گاهی هم چندین رجِ بافته‌شده را باز می‌کرد. اِنگار جایی را اشتباه کرده باشد، با وسواس و مکرّر و با نورِ گوشیِ همراهش، اوّل و آخرِ دانه‌ها را می‌شمرد و حساب و کتاب می‌کرد و دوباره از نو می‌بافت! خوابم بُرد. نیمه‌شب بیدار شدم و دیدم، شروع کرده چیزی را با خودش تکرارکردن. نمی‌فهمیدم دقیقاً چه می‌گوید. صدای چرخ‌های قطار و تکان‌های کوپه و بادی که از لای پنجره می‌وزید، نمی‌گذاشت خوب بشنوم امّا آهنگِ محوی آرام و زیبا در فضا پیچیده بود. فکر می‌کرد همه خوابند و در دلِ سیاهِ شب، وسطِ بیابان، در کوپۀ قطار، لب‌هایش تکان می‌خورد و چیزی زمزمه می‌کرد و اشک‌هایش آهسته از چشم‌ها می‌چکید و روی گونه‌هایش می‌لغزید و سُر می‌خورد تا روی شال‌گردن. دختر دانه‌ها را یکی یکی گره می‌زد و اِنگار همۀ دوست‌داشتنش را ذرّه ذرّه لای نخ‌ها و گره‌ها جا می‌داد. نمی‌دانم آن غمِ چشم‌هایش، آن آهِ سرد و آن اشکِ گرمش چرا و از کجا آمده بود. از همان اوّل که دیدمش، در تمامِ طولِ راه، هیچ‌کس سراغش را نگرفت. من، آن زنِ میان‌سالِ بور و آن پیرزنِ غُرغُرو، هرکدام با کسی تماس گرفته بودیم یا کسی با ما تماس گرفته بود ولی دختر اِنگار هیچ‌کس را نداشت.
صبح که شد، از شال‌گردن دیگر سه چهارمش را بافته ‌بود. قطار که به ایستگاه رسید، چمدان به دست، لنگ‌لنگان راه افتاد. تنها رفت...

     هر بار که هوا سرد باشد، باران باشد و برف باشد، یادِ دختری می‌افتم که تمامِ طولِ راه را شال‌گردن می‌بافت... کاش می‌پرسیدم، نامش چیست، شال را برای که می‌بافد، به کجا می‌رود. کاش میدانستم سرنوشتِ آن شال‌گردنِ ناتمام و آن دخترِ تنها چه شد... (+)

آب‌گینه
۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

      دعایی هست در صحیفۀ سجّادیه که مفایح هم آن را آورده‌است و درنظرم، به شعر می‌مانَد. مطلعِ آن: «یا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکارِهِ...»

      این دعا فرازی دارَد _همان چند سطرِ ابتدایی_ که آهنگِ به‌خصوصی دارد؛ حرف‌ها و هجاها و تکواژ‌هایش یک طوری کنارِ هم نشسته‌اند که وقتی می‌خوانی، همۀ دورها، محال‌ها، همۀ سخت‌های زندگی‌ات را نزدیک و ممکن و آسان می‌کند:

                               
«ذَلَّتْ لِقُدْرَتِکَ الصِّعاب»

امروز به یک نفر گفتم، بخوانَد و خدا را چه دیدی... و یادم آمد که زمانی، چه اندازه این دعا را خودم می‌خواندم و وقتی می‌رسیدم به این فراز، با همۀ دست‌های خالی‌ام، با همۀ نداشته‌ها، ضعف‌ها و ناتوانی‌ام، دوباره جان می‌گرفتم، امیدوار می‌شدم، آرام می‌گرفتم... 

 

 

* فرازی از یک آهنگ.

** شما می‌دانید که آیا اشک‌های آدم هم عضوی از اعضا و جوارح بدن هستند یا نه؟ (جدّی پُرسیدم!)

*** در دعاهایتان بیماران را فراموش نکنید. 

آب‌گینه
۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت،
                       تلاشِ مرگ در ایّامِ زند‌گانی کن

چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت،
                      به اختیار، چو پروانه جان‌فشانی کن


                                  (صائب)

آب‌گینه
۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۲ مخالفین ۰

به حرص ار شربتی خوردم، مگیر از من که بد کردم،
                                            بیابان بود و تابستان و آبِ سرد و استسقا!

 

                                                                                 «سنایی»

 

آب‌گینه
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

      بهانۀ این یادداشت، سؤالِ یکی از دوستانم است در ذیلِ یادداشتِ قبلی، همین‌طور تعریضِ خواننده‌ای دیگر _رهگذر یا خاموش_. البتّه که پیشنهاد می‌شود، نظرهای آن یادداشت را هم بخوانید.   

 

مثالِ اوّل: فرض کنید که دو نفر به بانک می‌روند؛ یک نفر اسکناسِ رایج و اصل ولی دربِ داغان و فرسوده‌ای در دست دارد و دیگری اسکناسِ نو و تانخورده امّا جعلی. از اوّلی اسکناس را می‌پذیرند و فوقش قدری شماتت و توبیخش می‌کنند و یا کارش را به تعویق می‌اندازند ولی از دوّمی، نه تنها اسکناس را نمی‌پذیرند که بلافاصله بازداشتش هم می‌کنند! اسکناسِ  اوّلی با همۀ خرابی و فرسودگی پول است، ارزش دارد و به رسمیّت شناخته می‌شود امّا دوّمی سندِ جُرم است، مجعول است، از حیّزِ انتفاع خارج است!
 خُب اعمالِ شیعه و سنّی هم همین‌گونه است؛ طاعتِ شیعه با فضل و شفاعت و عنایت پذیرفته می‌شود. ممکن است خدای‌ناکرده، به جهتِ فسق و جهالت و کاهلی چوب بخورد، تنبیه شود، مجازات شود امّا امیدوار است به بخشش، به بازگشت ولی اعمالِ سنّی، بی‌ولایت هراندازه با کیفیّت و کمّیّت، نه تنها پذیرفته نیست که جُرم است، گناه است و بابتش بازخواست هم می‌شود! (البتّه ظرایفِ دیگری هم هست، شگفت‌تر که بمانَد...)


مثالِ دوّم: دانش‌آموزی در کلاس، بی تکلیف شرکت می‌کند و معلّم دلیلِ آن را می‌پرسد و دانش‌آموز می‌گوید که: جلسۀ پیش غایب بودم و نمی‌دانستم که چه باید بکنم. آیا معلّم می‌پذیرد؟ نخیر؛ او را بازخواست خواهد کرد که چرا جستجو نکردی و پی‌گیرِ تکالیفت نشدی و حالا مستمع آزاد هستی و... بی‌ولایت هم نمی‌توانَد آن‌طرف بگوید که نمی‌دانستم، خبر نداشتم و... پس بهانۀ جهل هم پذیرفته نیست. و البتّه که مستحضرید، در این زمانه، مستضعفِ فکری هم از غرایب و عجایب است...

نتیجه‌گیری: اگر امروز همۀ ادیان، همۀ مذاهب در کنارِ هم زندگی می‌کنند و عقل حُکم می‌کند بر وحدتِ سیاسی (و نه وحدتِ اعتقادی)، به جهتِ غیبتِ امامِ معصوم است و ما مأموریم به تقیّه، به مدارا، به جاذبه وگرنه، فرقۀ ناجیه و شیعۀ جعفری، با هیچ مذهب و مرام و آیینی جمع نمی‌شود. آدم‌ها تا وقتی مؤمن به ولایتِ علیّ‌بن‌ابی‌طالب نشوند، از حیّزِ انتفاع و التفات خارج هستند. حالا اگر عدّه‌ای ژستِ روشن‌فکری می‌گیرند، خود را متمدّن و پیش‌رو می‌دانند و با تسامح و تساهل، می‌خواهند آن‌ها را نجات‌یافته بخوانند و یا با شیعه جمع کنند؛ اگر عالمانه و عامدانه باشد، جواب‌گوی زحمات و ظلم و جفایی که آل الله در طولِ تاریخ کشیده‌اند، مخصوصاً بهانۀ آفرینش _بانوی پهلوشکستۀ دوعالم_ نخواهند بود و اگر که بر اثرِ جهل و ندانم‌کاری و کج‌فهمی و محاسباتِ غلط باشد، چوبش را خواهند خورد و از ارتفاعِ پروازشان و قُربِ وجودی‌شان کاسته خواهد شد. پروردگارِ عالم، میزانِ اعمال را _چه خوب و چه بد_ حبّ و بغضِ دوستان و دشمنانِ این حضرات قرار داده‌است و لاغیر! 

 

آب‌گینه
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

 صبحی به «مصطفی غلوش» گوش می‌دادم و فکر می‌کردم که با قرآن بزرگ شد و مأنوس بود و کاش قدری در آیاتِ آن تأمّل می‌کرد و شیعه می‌شد و این قرآن دستش را می‌گرفت و... در خبرها خواندم که در ایران، اذانی واقعی را هم قرائت کرده و کاش، کاش...

    به گمانم آن روزی که چشم‌هایمان روشن شود، حالا چه این‌طرف، چه آن‌طرف، شکل و عطرِ اصواتِ قرآنی که از دهانِ یک مؤمن خارج می‌شود با آن که غریبه است، خیلی متفاوت باشد! 

آن‌قدر متحسّر بودم برایش که گفتم تفأّل بزنم به حافظ جان و ببینم خواجه چه نظری دارد، آمد:   

(توجّه: شبِ و روزِ جمعه شعرخواندن _در هر موضوع و معنا_ به شدّت منع شده‌است، مصرع‌ها و واژه‌ها را با فاصله و تقطیع بخوانید!)

نیست در شهر نگاری که دلِ ما ببرد...

بانگِ گاوی چه صدا باز دهد؟! عشوه مخر!
                                    سامری کیست که دست از یدِ بیضا ببرَد؟!
 

 

* از معانیِ «عشوه»: فریب.

** «سامری» در تفاسیرِ رواییِ شیعه از قرآن، خلیفۀ دوّم است. (لعنة الله علیه)
** بعد هِی بپرسید که چرا حافظِ نازنین را عاشقم؟!

اضافه شد:

* از بزرگوار و اهلِ علمی در بابِ خواندنِ شعر در شب و روزِ جمعه پُرسیدم  و گفتند که: شعر را نباید برای خود و دیگری بلند خواند وگرنه مطالعه و نظرکردن بر آن مشکلی ندارد. 

از آن‌جایی که نظرِ علما در این باب متفاوت است، بهتر آن است که هر شخص در این‌باره، به مرجعِ تقلیدِ خود مراجعه و کسبِ تکلیف کند.

آب‌گینه
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

     می‌دانید خب، هرسال افتتاحیه و اختتامیۀ فیلمِ فجر برای بنده به روضه می‌مانَد. هربار هم قرار می‌گذارم با خودم که عکس‌هایش را نبینم، خبرهایش را نخوانم و اصلاً کاری به کارش نداشته باشم ولی انگار که روزی‌ام باشد، هرکجا سَر می‌زنم، آن لعنتی هم هست! خب می‌دانید، بگذریم که هربار در سالگردِ بازگشتِ رهبرِ نهضت به کشور و سال‌گردِ پیروزیِ انقلابِ مستضعفان و پابرهنگان، به پاسِ گرامی‌داشتِ بسیار خونِ سرخِ ریخته و بسیارتر قلبِ داغ‌دیده و زحمات و مصائبِ کشیده، یک مُشت دلقک و عروسکِ بزَک‌کرده روی صحنه، با بریز و بپاشِ حق و سرمایۀ ملّت، خودنمایی و اِظهارِ فضل می‌کنند و برای گندکاری‌ها و بی‌عفّتی‌ها و ضدِّارزش‌هایشان جشن می‌گیرند و یکدیگر را تشویق و تأیید می‌کنند؛ امّا این که اوّلِ مراسم، بسم اللّهی می‌گویند و آن اواسط و یا اواخرِ این سان، خانوادۀ شهیدی _مظلوم‌تر و شهیدتر از خودِ شهید_ را می‌آورند و گُلی دستش می‌دهند، دارَد مرا می‌کُشد! 

دلم می‌خواست باز امشب خرخرۀ وزیرِ ارشاد و نوچه‌هایش را بِجَوم که نشسته‌بودند آن‌جا و می‌خندیدند و دست می‌زدند و بعدتر هم خانوادۀ شهیدِ مدافعِ حرم را آوردند و آن‌ها هم تماشا می‌کردند!

                      

آه؛ یعنی هیییچ‌کاری از دست‌مان برنمی‌آید؟! یعنی یک نفر، یک مَرد پیدا نمی‌شود و همۀ این علیه ما علیه را با هم جارو کند و دور بریزد؟! یعنی باید این کفر و فسق و نفاق را صبر کنیم و دق کنیم تا دوباره امامی بیاید؟!

امشب گریه رفت با این شعر:

 

بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم
بیا به اسب، حماسه، رکاب برگردیم

بیا دوباره مروری کنیم خاطره را
به روزهایِ خوشِ التهاب برگردیم

کنون که موعظه در کاخ‌ها نمی‌گیرد
بیا به سرب، به سربِ مذاب برگردیم

به دست‌های پُر از پینه، سفره‌های تهی
به حرفِ اوّلِ این انقلاب برگردیم

اگرچه طی شده وقتِ سفر ولی ای دل!
بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم

 

* مصطفی محدّثی خراسانی

آب‌گینه
۱۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

      دیروزی یک عدد معلّمِ پرورشی با یک عدد معلّمِ ادبیات مشورت کرد که فردا صبح برنامه داریم و می‌خواهیم برای بچّه‌ها، هدیه‌ای کوچک به مناسبتِ دوازدهمِ بهمن و ورودِ امام بگیریم و نظرت چیست؟ معلّمِ ادبیات هم چشمانش برق زد و دیوانه‌گی‌اش گُل کرد و گفت که: برای هر نفر، یک شاخه گُلِ نرگس!

      امروز صبحی، عطرِ گلِ نرگس مدرسه را برداشته بود! فکر کنید، بابای مدرسه را فرستاده بودند میدانِ گُل و چهارصد شاخه گُلِ نرگس خریده بود و دخترها سرِ صف، گُل‌ها را هِی در دست و هوا می‌چرخاندند و نغمۀ «بهاران خجسته باد» هم از بلندگوی مدرسه در فراز بود! جای شما خالی! :)  (اگر زلفِ دخترها پریشان نبود، عکس می‌گرفتم و نشان‌تان می‌دادم که چه صحنه‌ای آفریده شد!)

     در کلاس هم گُل‌ها را در پارچِ آبی قدیمی، روی میز گذاشته بودند و درسِ من هم رسیده بودم به: دل می‌رود ز دستم، صاحب‌دلان خدا را...**

 

* از سرودهای انقلابی که بسیار دوست می‌دارم و داستانِ جالبی دارد. +

** حافظِ نازنین.

آب‌گینه
۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر