آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

     امشب، در برنامۀ «چهل‌چراغ» با اجرای «شهیدی‌فرد»، دکتر «حسن بلخاری» پس از مدّت‌های طولانی به تلویزیون آمد و با آن لحن و زبانِ منحصر به فرد و با آن تسلّطِ کم‌نظیر بر فلسفه و هنر، در بابِ «عقل و احساس» در صحنۀ کربلا و عبارتِ «کلُّ یومِ عاشورا...» سخن گفت. در میانۀ برنامه هم بخشی از سخنانِ «ربکا»، استادِ انگلیسیِ تازه شیعه‌شده را پخش کردند که پیش‌تر در «نیلوفرانه»، در بابش و در موردِ مستندِ «جهان‌شهری‌ها» نوشته بودم... خلاصه امشب، منوی برنامۀ چهل‌چراغ، مخصوصِ من چیده‌شده‌بود! لذّت بردم و استفاده کردم. واقعاً تلویزیون، «کژطبع جانور است» که مدّت‌ها خود و ما را از وجودِ اندیشمندی چون بلخاری محروم کرده‌ بود!

شهیدی‌فرد قول داده که یک جلسۀ دیگر، دکتر را دعوت کند و قرار است در بابِ عددِ چهل و اربعین صحبت کنند. 

 برنامۀ امشب هنوز برای دانلود، منتشر نشده ولی صفحۀ برنامه و سایرِ مهمان‌ها که برخی را دیدم و آن‌ها هم خوب بودند، این‌جاست: (+)  

پیشنهاد می‌کنم، حتمی برنامۀ امشب و سخنانِ دکتر را ببینید و بشنوید.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۶
آب‌گینه

چشمی که وقفِ ماتمِ اربابِ عالَم است
          در روزگار، روز و شبش چون مُحرّم است
این اشک نیست؛ آبِ حیات است، می‌چکد
           این چشم نیست؛ چشمۀ جوشانِ زمزم است
سوی بهشت، ب
ی
‌گُلِ رویش نمی‌رَویم
           آن‌جا که یار هست، بساطی فراهم است
آشفته می‌شویم چو یاد از غمش کنیم
           از بس که زلفِ دل‌برِ ما سخت درهم است
باید برای غربتِ تو جان دهم حسین (ع)
          گر صبح و شام گریه کنم بر غمت، کم است

                                      (علی‌اکبر لطیفیان)

 

نوا: حاج‌محمود کریمی : (=)

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۲
آب‌گینه

     «نجف» که بودیم، روزی سه یا چهار بار، حرم مشرّف می‌شدم. هی دلم تنگ می‌شد، هی دلم ضعف می‌رفت. آرامش و امنیّتِ آن حریم و حرَم، آن ایوانِ طلا... تقریباً دیگر چهره‌های فروشنده‌ها، جوانک‌های گاری به‌دست، سربازهای محافظِ خانۀ آیت الله «سیستانی»، زنانِ فقیر و مسکینِ همیشه که حتّی پیش از سَحر و خروس‌خوان هم مشغولِ تکدّی بودند و... را می‌شناختم و برایم آشنا بودند. در آن سه روز که سعادتِ دیدار داشتم، هربار جلوی ضریحِ مقدّس، سَر بر ستون، میانِ دو دَر، ده سالِ رفته، حادثه‌ها، روز و شب‌هایم را برای آقا و بانوی صدّیقه‌اش می‌گریستم. به هتل که بازمی‌گشتم، روی تختم، سَر بر بالش، باز هم با حضرات حرف می‌زدم. من در نجف، هم پدر داشتم و هم مادر... 

حالا چند روز است که وقت و بی‌وقت، دل‌تنگ با پای خیال، شارع الرّسول؛ آن خیابانِ منتهی به باب‌القبله را طی می‌کنم، از میانِ فروشنده‌ها، گاری‌به‌دست‌ها، سربازها و... عبور می‌کنم، به باب‌القبله می‌رسم و سلام می‌دهم به حضرتِ ابوتراب و عرض می‌کنم که:

در ازل بست دلم با سَرِ زلفت پیوند
                                         تا ابد سَر نکشد و ز سَرِ پیمان نرود*

غدیر نزدیک است؛ عیدتان با دل‌تنگی مبارک!

* حافظ.

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۱
آب‌گینه

    «در غربت و مظلومیّتِ آن حضرت، همین بس که از پشتِ بام‌ها، دسته‏هاى نى را آتش مى‏زدند و بر سَرِ آن حضرت مى‏ریختند. زمانى که چشمِ «ابن زیاد» بر او افتاد، زبان به جسارت بر امیرالمؤمنین و امام حسین سلام‌الله‌علیهما و عقیل گشود. در بالاى دارالأماره با لبِ تشنه، سَر از بدنِ نازنیش جدا کردند و پیکرش را از بالاى قصر به پایین انداختند. بعد از شهادت، ریسمان به پاى مبارکش بسته و در میانِ بازارِ کوفه مى‏کشیدند... سَرِ مطهّرش را هم به دمشق فرستادند. در بابِ دفنِ ایشان دو نظر است: یکى این‌که جمعى از قبیلۀ «هانى» آمدند و بدن‌هاى مطهّر مسلم بن عقیل و هانى را دفن کردند. دیگر این‌که نیمه‌شب، همسرِ «میثم تمّار» به همراهىِ چند نفر از؛ جمله همسرِ هانى بن عروة، بدن‌ها را در کنارِ مسجدِ اعظمِ کوفه دفن کردند.» *

همین چند روزِ پیش، در بقعۀ مبارکش، تمام‌قد ایستاده‌بودم و سلام و درود فرستادم بر آن صلابتِ مظلوم، آن یگانه‌مردِ کوفۀ سیاه! حضرتش را بسی دوست می‌دارم...
اشک‌ها آهسته لغزیدند و این سه بیتِ زیبای «علی اشتری» را زیرِ لب زمزمه کردم که انگار از لبانِ مطهّرش، شنیده و بر قلمش جاری شده‌است؛  

چقدر فاصله دارد سر ِمن و سر ِتو
                     خدا کند که بیفتد، دوباره محضرِ تو
به راهِ آمدنِ تو، نشسته، دل‌خسته،
                     فرازِ دارالأماره، سرِ کبوترِ تو
اگر که نامه نوشتم: بیا! پشیمانم؛
                     میا که کوفه گرفته، بهانۀ سرِ تو....

 

* تقویمِ شیعه

* امشب و فردا، گوارا و التماسِ دعا!
* یک مطلبِ مهم: (+)

 

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۱
آب‌گینه

     به‌نظرم، یکی از شعرترین انواعِ ادبی، «حبسیّه‌» است و یکی از شاعرترین چهره‌های ادبی، «اخوان». مجموعۀ «عاشقانه‌ها و کبود»، یک نیمایی با نامِ «غزلِ 7» دارد که حبسیه و اخوان را با هم در خود دارد و من آن را بسی دوست می‌دارم. گفتم به مناسبتِ سال‌روزِ درگذشتِ اخوان، آن را با هم بخوانیم:

اصلاً این که مَردی در زندان، در اسارتِ دیوارها و زنجیرها به محبوبش بیندیشد و با او سخن بگوید، به خودیِ خود، شعر است، زیباست وقتی هم که شاعری چون اخوان آن را روایت کند و بسُراید، حتمی می‌شود حلّۀ تنیده ز دل، بافته ز جان!

شعر با توصیفِ معشوق و مخاطب‌قراردادنِ او آغاز می‌شود و با توصیف، ستایش و خواندنِ او هم پایان می‌گیرد. در میانه هم از زندان، از نومیدی، از بی‌رحمیِ زندگی و از آزادیِ دروغین می‌گوید و تنها محبوب و سخنِ او را نجات‌بخش و راستین می‌داند و با یادِ او و تکرارِ نامِ او، خود را آزاد می‌بیند...    

 

امّا تو، ای بهترین! ای گرامی!

ای نازنین‌تر مخاطب!

اما تو بی‌شک عجیبی

مریم‌تر از مریم، آن‌که زایید طفلِ خدا را  

پاکی تو، پاک و بزرگ و نجیبی

تو روحِ روییدنی، سِحرِ سبزِ جوانه

تو در خزانِ غم‌آلودِ زندان،

چون صد سبو سبزِنا، مژدۀ صد بهاری

گم‌کرده‌های دلم را _چه تاریک!_

آیینۀ روشنِ بی‌غباری

تو خوش‌ترین خندۀ سرنوشتی،

تو باورِ وعده‌های خداوند،

زیباترین گوشه‌های بهشتی.

در دشتِ هول و درندشتِ بی‌رحم،

تفتیده در دوزخِ آفتابِ امرداد؛

آنگه که گمگشته مَردِ مسافر،

آوارۀ وادیِ بی‌سرانجامی و خوف،

از تشنگی، خستگی بُرده از یاد؛

وز خستگی، تشنگی را فراموش کرده؛

در خاک و خون می‌کشد تن،

حالی، نه زنده نه مُرده؛

_این زندگی شرمی آیا ندارد ز مُردن؟_

ای ناگهان_ در سراشیبِ از دور پنهان_

آن چشمۀ آبِ شیرین،

شیرین و سرد و گوارا

با سایه‌افکن درختی دو، خرّم؛

و زیرشان تخته‌ای قالی سبز و سیراب؛

و تختی از سنگِ خارا

چون شاهِ شطرنج، وقتی که از هر طرف می‌رود، راه بسته‌ست،

دل‌مرده و خسته و مات،

نه‌م انتظار و امیدی،

نه‌م نیز افسوس و هیهات؛

_خاموش و خاموش و خاموش،

دل طوطی گفتنی‌ها، فراموش

سر جغدِ دیوارِ دستی شکسته و خمیده

حیران و مدهوش،

در دنجِ غم، کنجِ زندان خزیده_

  ناگه زند جارزن جار، نامم به تکرار؛

و گوید:

«آزادی»!

امّا دروغ است،

زیرا در آن دَم، نه کس دیده آن جارزن را

  و نیز ازو کس کلامی شنیده

بی جنب و جوش و خموش است زندان؛

هر چیز و هرکس، در اقصای شب آرمیده

تنها همین در دلِ من

آن جارزن با صدای رسا می‌زند جار؛

و آن مژده و نام و تکرار،

امّا تو آن مژدۀ راستینی

که گوید: «آزادی» و راست گوید

با آرزوی تو، ای آرزوی همیشه،

گویی در این گوشۀ غم،

امشب من آزادم، آزاد!

و راستی را، عجب عالم پُر شگفتی،

با عالَمی غم، دلم می‌تپد شاد!

آزادم و عهدم این است،

کاوّل قدم، راهِ میخانه پویم

و اوّلین جامِ می بر سَرِ دست،

نامِ تو، نامِ تو، نامِ تو گویم

آری تو، ای شعلۀ پاک،

ای لحظۀ شادِ هستی

ای گفت و گوی دلم با تو، وَز تو،

آنی که در هوشیاری و مستی،

یادِ تو شیرین‌ترین عهد و عادت،

 شوقت کند لحظه‌ها را پُر از نور و نابِ سعادت

 ای بهترین، ای گرامی!

ای آشنای غم و شادیِ من!

عشقِ تو زیباترین راستی‌ها

زندان و آزادیِ من...

 زندانِ قصر؛ اذر  1345

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۹
آب‌گینه

سلامٌ علیکم؛
چند روزی، هرچه فکر کردم چه بنویسم، چه بگویم، چیزی به ذهنم نرسید. می‌خواستم به خیالم، سفرنامه‌ای طولانی بنویسم امّا نشد، نتوانستم. حالا شاید قدری گذشت و فاصله گرفتم، سیاهه‌ای منتشر کردم. همین‌قدر بگویم که منِ هیچِ کم‌تر از هیچ، با عالَمی زلّت و گناه، از ملاقات با شش حجّتِ الهی بازگشته‌ام! من از زیارتِ حضرتِ عشق، از طوافِ عرشِ الهی، از مشهدِ حقِّ در خون‌ تپیده بازآمده‌ام...
حافظ اگر سجدۀ تو کرد، مکن عیب/ کافرِ عشق، ای صنم گناه ندارد

می‌بینی که وقتِ وداع هم جان نداده‌ام! هنوز سنگینیِ سَر بر گردن و زنجیر تن را بر پایِ جان دارم. بازگشته‌ام به دنیا و قوانینش، به مرده‌گی و تکرارِ قبل! 
گو برو و آستین به خونِ جگر شوی/ هرکه در این آستانه راه ندارد

_  الحمدلله که خدمتِ امامِ رئوف هستم و می‌توان نزدِ حضرتش، عرضِ دل‌تنگی و بی‌قراری کرد!
_ در حالتِ عادی، نمی‌توان این زمینۀ حاجی را آسان و تا انتها شنید. باید خیلی دل‌تنگ و پریشان باشی که بشود رزقِ روحت... (+)
_  دعاگو بودم فراوان، محتاجم به دعا فراوان‌تر...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۸
آب‌گینه

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی‏جَعْفَرٍ علیه السّلام، قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی زِیَارَةِ الْحُسَیْنِ (ع) مِنَ الْفَضْلِ لَمَاتُوا شَوْقاً وَ تَقَطَّعَتْ أَنْفُسُهُمْ عَلَیْهِ حَسَرَاتٍ!

قُلْتُ وَ مَا فِیهِ؟ قَالَ: مَنْ زَارَهُ شَوْقاً إِلَیْهِ، کَتَبَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ حَجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ وَ أَلْفَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَةٍ وَ أَجْرَ أَلْفِ شَهِیدٍ مِنْ شُهَدَاءِ بَدْرٍ وَ أَجْرَ أَلْفِ صَائِمٍ وَ ثَوَابَ أَلْفِ صَدَقَةٍ مَقْبُولَةٍ وَ ثَوَابَ أَلْفِ نَسَمَةٍ أُرِیدَ بِهَا وَجْهُ اللَّهِ.

 

محمّد بن‌ مسلم از امام باقر علیه‌السّلام روایت کرده‌است: اگر مردم می‌دانستند که زیارت امام حسین علیه‌السّلام چقدر فضیلت و ثواب دارد، به‌راستی از شوق می‌مُردند و نفَس‌هایشان از روی حسرت بندمی‌آمد!

عرض کردم: چقدر فضیلت دارد؟ فرمودند: هرکس امام حسین علیه‌السّلام را مشتاقانه زیارت کند، ثواب هزار حجِّ مقبول، هزار عمرۀ صحیح، اَجرِ هزار شهید از شهدای «بدر» و هزار روزه‌دار، ثوابِ هزار صدقۀ مقبول و ثوابِ آزادکردن هزار بنده در راهِ رضای خدا برای او نوشته‌می‌شود.  

 (وسائل الشّیعه؛ ج14، ص 453)

 

* دارم اُمیدِ عاطفتی از جنابِ دوست...‏

**ان‌شاءللّه عازمِ  عتباتِ عالیات هستم. سلام‌رسان و دعاگو خواهم بود. حلال بفرمایید!‏

۱۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۵
آب‌گینه

(+)

مولودی‌خوانیِ حاج‌ «محمود کریمی» به لهجۀ شیرازی! :) 

 

 

 

ما گدایانِ خیلِ سلطانیم...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴
آب‌گینه

    خب من به‌ندرت، فیلم‌ها را در سینما تماشا می‌کنم؛ معمولاً صبر می‌کنم و همراهِ خریدهای دیگرم از بقّالی، سیدی‌ها را می‌گیرم و در خانه می‌بینم! باید فیلمی ارزشی باشد و یا خیلی تعریفش را شنیده‌باشم و یا کارگردان را قبول داشته‌باشم تا به سینما بروم. دیشب رفتم و «رگِ‌خواب» را دیدم. به‌نظرم، تنها کارگردانی که به‌شکلِ جدّی، به زنان و جهان‌شان در سینمای ایران می‌پردازد، بی آن که مثلِ برخی ادّعایِ چنین عنوانی را داشته‌باشد، «حمید نعمت‌الله» است و خب همان‌طور که حدس می‌زدم، فیلمِ خیلی خوبی بود با بازیِ درخشانِ «لیلا حاتمی»، سکانس‌های نفَس‌گیر، جزئیّاتِ بسیار لطیف، پُر از نمادهای طبیعی و غیرِ طبیعی، موسیقیِ عالی، صدای شجریان و...

    امّا مضمونِ فیلم در بابِ یکی از مهم‌ترین و پُرتکرارترین مشکلاتِ جامعۀ مدرن و معاصرِ ما؛ یعنی سوءِ استفاده از زنان است. نعمت‌الله در فیلمِ نخستش، «بوتیک» سوءِ استفادۀ جنسی از زنان را صریح و بی‌پرده به تصویر کشید و در «آرایشِ غلیظ»، به اثرِ شبکه‌های مجازی و روابطِ سهل و آزادِ زنان با مردان و آسیب‌های ناشی از آن پرداخت و در این فیلم هم به سراغِ زنِ مطلّقه‌ای رفت که واردِ یک رابطۀ عاشقانه با مردی غیرِمتعهّد و تنوّع‌طلب می‌شود و ادامۀ داستان...

    نکتۀ بسیار مهم و اساسی که در این فیلم مطرح شد، نقشِ پدر و ولایتش، اهمّیّتِ همراهی، رفاقت و پشتیبانی‌اش‌ از دختر بود که حتّی با وجودِ اشتباه و بی‌راهه نباید دریغ و حذف شود و اگر مینای فیلم، از قضاوت و شماتتِ همیشۀ پدر نمی‌ترسید، آن ابتدای جدایی از همسرِ اوّل، به خانه و خانواده بازمی‌گشت و بخشِ زیادی از خلأهای عاطفی و روحی‌اش تأمین و جبران می‌شد و به این فلاکت نمی‌افتاد. نکتۀ دیگری که با پایانِ فیلم به ذهنم رسید، این بود که کارگردان به ما نشان داد، این دختر، از ابتدا تا انتهای فیلم، با این تجربه و تحمّلِ ریاضتِ روحی، متنبّه شده و رشدیافته و مِن‌بعد، دیگر آن‌قدر ساده‌لوح و ضعیف نخواهدبود، امّا در ابتدای فیلم دیدیم که از پلّه‌های دادگاه پایین آمده و شنیدیم که پدرش با آن ازدواج هم موافق نبوده ولی مینا علی‌رغمِ این مخالفت، آن انتخاب را داشته‌است و دُرست به همین دلیل، روی بازگشت ندارد؛ یعنی مینا از آن شکست و آن شوهرِ معتاد رها شد و با وجودِ آن تجربۀ ازدواجِ اوّل، به دامِ ازدواجِ دوم و شکستِ بعدی افتاد! خلاصه من خیلی به این شخصیّت و رستگاری‌اش و آن قولش به پدرِ مرحوم‌ش امیدوار نیستم! اگر قرار بر فهمیدن و آموختن بود که همان بارِ اوّلِ تدریس، می‌یافت. البتّه هم در کُل، با این شکلِ به تصویرکشیدنِ پدر و این بازگشتِ اغراق‌آمیز به خانواده همراه نشدم. 

     امّا مهم‌ترین حرفی که می‌خواستم بزنم، عشقی بود که در این فیلم به تصویر کشیده‌شد. فکر می‌کردم می‌خواهم به دیدنِ یکی از بهترین عاشقانه‌های ایرانی بروم ولی تصوّرم غلط بود. اصلاً آن تعریفی که از عشق در ذهن دارم و وصال و فراقی که در پی دارد، در فیلم وجود نداشت. یک زنِ سُستِ آسیب‌پذیر و ضعیف که جا و مکان ندارد و پدر و خانواده طردش کردند و اصلاً سراغش را نمی‌گیرند و خودش هم شجاعتِ بازگشت ندارد، از تنهایی و بدبختی، با اوّلین محبّت و تعاملِ دوستانه و صمیمی با یک مَرد، به او دل می‌بازد و خیلی زود هم معتاد و وابستۀ محبّت‌های قطره‌ای و حقارت‌آمیزش می‌شود! اصلاً اگر مینا آن‌قدر تنها، بی‌پول و بی‌کار نبود، باز هم عاشقِ کامرانِ داستان می‌شد؟! قبل‌تر در آبگینه نوشته‌بودم که درنظرم، عشقِ زاییدۀ تنهایی، نیاز و بی‌پناهی که بیشتر در زنان رخ می‌دهد، با عشقی برخاسته از خواهشِ تن و آب و رنگِ رخسار که بیشتر در مردان اتّفاق می‌افتد، فرقی ندارد! هر دو حقیرند و نازل! هر دو در معرضِ نابودی، زوال و فراموشی‌اند و یا درصورتِ ادامه، تبدیل به عادت و نفرت می‌شوند. عشق اگر زاییدۀ آشناییِ و خویشیِ دو روح، دو جهانِ فکریِ نزدیک و هم‌افق باشد، زنده، شاداب و باقی خواهد ماند و موجبِ تعالی و پرواز است و البتّه بر طبقِ اصلِ «چون که صد آمد، نود هم پیشِ ماست»، در این پیوند لطافت و صلابت، زیبایی و حمایت هم حاصل و تأمین می‌شود...

خیلی حرف زدم امّا این را هم حیفم می‌آید که نگویم: در یکی از سکانس‌ها در ماشین، کامران آهنگی فرانسوی برای مینا گذاشته‌بود و خود هم با آن هم‌خوانی می‌کرد. خوانندۀ آن آهنگ، «لارا فابین» است و آن آهنگِ زیبا هم «Je T'aime»  است. مردادِ سالِ قبل در بابِ لارا، قدرتِ آوازی و دانگِ صدایش نوشته‌بودم‌ و سه آهنگِ بسیار زیبا از او را معرّفی کردم که برخی برادران و یک خواهر! اعتراض کرده‌بودند و با لینکِ اجرای زنده‌اش، ملکوت‌شان ناسوت شده‌بود! این‌جا: (+)

نمی‌دانم این انتخابِ هوشمندانه، از آنِ فیلمنامه‌نویس بود و یا کارگردان و یا آهنگ‌سازِ فیلم؟ به هر روی، بهترین انتخاب بود، چون در سکانسِ قبل از این، مینا واقعاً دل‌بستۀ کامران شده‌بود و در این سکانس هم دیدیم که خوانندۀ آهنگ، یک زن است و متنِ شعر هم خیلی هماهنگ با فیلم و داستانش...  

 امّا آن آهنگ: یکی از زیباترین عاشقانه‌هایی‌ که می‌توان شنید؛ صدای بی‌نظیرِ لارا با شعری فوق‌العاده... البتّه که توصیه می‌کنم، اجرای زنده و تصویری‌اش را هم در یوتیوب ببینید. مراقبِ ملکوت‌تان هم باشید! :)

لینکِ صوتیِ آهنگ (+)

دوستت دارم، دوستتت دارم...

درونِ من دخترکی همواره به دنبالِ تو بود

دُرست مثلِ یک مادر،

مرا در آغوش کشیدی و خواباندی

خونِ در رگ‌هایم را از وجودِ تو دارم

ورایِ تمامِ کلمات و رؤیاها

فریاد می‌زنم:

دوستت دارم، دوستت دارم؛

مثلِ یک دیوانه،

یک سرباز،

مثلِ یک گرگ،

 یک پادشاه،

مثلِ یک مرد،

دوستت دارم!

می‌بینی چقدر دوستت دارم؟

مثلِ چشم‌هایم به تو اعتماد داشتم؛

همۀ لبخندهایم، همۀ رازهایم را با تو در میان گذاشتم

حتّی آن‌هایی که یک برادر هم برای دانستن‌شان محرم نیست!

دوستت دارم، دوستت دارم...

۲۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
آب‌گینه

در تلویزیون، تبلیغِ کتابِ «مردِ رؤیاها» اثرِ «سیّد مهدی شجاعی» را دیدم و یادِ یادداشتِ دو سالِ قبلم، مقایسهٔ میانِ «پروانه» و «غاده» افتادم: تفاوت از زمین تا آسمان است:  (+)

_ بخش‌های پایانیِ کتاب، آن‌جا که در بابِ مصیبت‌های شیعیانِ لبنان و جنگ‌های چریکی‌ِ شهید و یارانش است، بسیار تأثیرگذار و شگفت است. هنوز آن فرازِ کتاب را دقیق در ذهن دارم که دکتر چگونه با معادلاتِ ریاضی و فیزیکی، زمانِ پرتابِ تیر و ترکش‌ها را در سنگرها محاسبه می‌کرد و جانِ مردم و رزمندگان را نجات می‌داد...

_ همواره به حیات و بودنِ غاده، همسرِ لبنانیِ دکتر فکر می‌کنم و این که چرا پس از این همه سال، یک مستندِ درست و درمان و یا یک سینماییِ خوب و آبرومند، از زندگیِ او و شهید ساخته نشده است؟! وقتی خواندم که «حاتمی‌کیا» قرار است «چ» را بسازد، امیدوار بودم که غاده را هم در فیلم ببینم؛ خودش و یا بدلش را. این زن پُر است از حرف‌ها و رازهای شنیدنی! حتمی او در فهرستِ یکی از عاشق‌ترین و معشوق‌ترین زنانِ جهان قرار دارد! بهترین کتاب در بابِ زندگیِ او و چمران، همان «نیمۀ پنهانِ ماه» است که متأسّفانه بسیار مختصر و کوتاه است.  

_ بسی جستجو کردم که آن فیلمِ برنامۀ «پارکِ ملّت» و صحبت‎های دکتر «صادق طباطبایی» را در بابِ شهید چمران پیدا کنم ولی نیافتم. شما اگر سراغ دارید، لطف بفرمایید! 

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۴
آب‌گینه