اگر می‌دانستم...

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی‏جَعْفَرٍ علیه السّلام، قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی زِیَارَةِ الْحُسَیْنِ (ع) مِنَ الْفَضْلِ لَمَاتُوا شَوْقاً وَ تَقَطَّعَتْ أَنْفُسُهُمْ عَلَیْهِ حَسَرَاتٍ!

قُلْتُ وَ مَا فِیهِ؟ قَالَ: مَنْ زَارَهُ شَوْقاً إِلَیْهِ، کَتَبَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ حَجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ وَ أَلْفَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَةٍ وَ أَجْرَ أَلْفِ شَهِیدٍ مِنْ شُهَدَاءِ بَدْرٍ وَ أَجْرَ أَلْفِ صَائِمٍ وَ ثَوَابَ أَلْفِ صَدَقَةٍ مَقْبُولَةٍ وَ ثَوَابَ أَلْفِ نَسَمَةٍ أُرِیدَ بِهَا وَجْهُ اللَّهِ.

 

محمّد بن‌ مسلم از امام باقر علیه‌السّلام روایت کرده‌است: اگر مردم می‌دانستند که زیارت امام حسین علیه‌السّلام چقدر فضیلت و ثواب دارد، به‌راستی از شوق می‌مُردند و نفَس‌هایشان از روی حسرت بندمی‌آمد!

عرض کردم: چقدر فضیلت دارد؟ فرمودند: هرکس امام حسین علیه‌السّلام را مشتاقانه زیارت کند، ثواب هزار حجِّ مقبول، هزار عمرۀ صحیح، اَجرِ هزار شهید از شهدای «بدر» و هزار روزه‌دار، ثوابِ هزار صدقۀ مقبول و ثوابِ آزادکردن هزار بنده در راهِ رضای خدا برای او نوشته‌می‌شود.  

 (وسائل الشّیعه؛ ج14، ص 453)

 

* دارم اُمیدِ عاطفتی از جنابِ دوست...‏

**ان‌شاءللّه عازمِ  عتباتِ عالیات هستم. سلام‌رسان و دعاگو خواهم بود. حلال بفرمایید!‏

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

ای امامِ مهربونُم!

(+)

مولودی‌خوانیِ حاج‌ «محمود کریمی» به لهجۀ شیرازی! :) 

 

 

 

ما گدایانِ خیلِ سلطانیم...

۵ موافق ۰ مخالف

«لارا فابین» در فیلمِ «رگِ خواب»!

    خب من به‌ندرت، فیلم‌ها را در سینما تماشا می‌کنم؛ معمولاً صبر می‌کنم و همراهِ خریدهای دیگرم از بقّالی، سیدی‌ها را می‌گیرم و در خانه می‌بینم! باید فیلمی ارزشی باشد و یا خیلی تعریفش را شنیده‌باشم و یا کارگردان را قبول داشته‌باشم تا به سینما بروم. دیشب رفتم و «رگِ‌خواب» را دیدم. به‌نظرم، تنها کارگردانی که به‌شکلِ جدّی، به زنان و جهان‌شان در سینمای ایران می‌پردازد، بی آن که مثلِ برخی ادّعایِ چنین عنوانی را داشته‌باشد، «حمید نعمت‌الله» است و خب همان‌طور که حدس می‌زدم، فیلمِ خیلی خوبی بود با بازیِ درخشانِ «لیلا حاتمی»، سکانس‌های نفَس‌گیر، جزئیّاتِ بسیار لطیف، پُر از نمادهای طبیعی و غیرِ طبیعی، موسیقیِ عالی، صدای شجریان و...

    امّا مضمونِ فیلم در بابِ یکی از مهم‌ترین و پُرتکرارترین مشکلاتِ جامعۀ مدرن و معاصرِ ما؛ یعنی سوءِ استفاده از زنان است. نعمت‌الله در فیلمِ نخستش، «بوتیک» سوءِ استفادۀ جنسی از زنان را صریح و بی‌پرده به تصویر کشید و در «آرایشِ غلیظ»، به اثرِ شبکه‌های مجازی و روابطِ سهل و آزادِ زنان با مردان و آسیب‌های ناشی از آن پرداخت و در این فیلم هم به سراغِ زنِ مطلّقه‌ای رفت که واردِ یک رابطۀ عاشقانه با مردی غیرِمتعهّد و تنوّع‌طلب می‌شود و ادامۀ داستان...

    نکتۀ بسیار مهم و اساسی که در این فیلم مطرح شد، نقشِ پدر و ولایتش، اهمّیّتِ همراهی، رفاقت و پشتیبانی‌اش‌ از دختر بود که حتّی با وجودِ اشتباه و بی‌راهه نباید دریغ و حذف شود و اگر مینای فیلم، از قضاوت و شماتتِ همیشۀ پدر نمی‌ترسید، آن ابتدای جدایی از همسرِ اوّل، به خانه و خانواده بازمی‌گشت و بخشِ زیادی از خلأهای عاطفی و روحی‌اش تأمین و جبران می‌شد و به این فلاکت نمی‌افتاد. نکتۀ دیگری که با پایانِ فیلم به ذهنم رسید، این بود که کارگردان به ما نشان داد، این دختر، از ابتدا تا انتهای فیلم، با این تجربه و تحمّلِ ریاضتِ روحی، متنبّه شده و رشدیافته و مِن‌بعد، دیگر آن‌قدر ساده‌لوح و ضعیف نخواهدبود، امّا در ابتدای فیلم دیدیم که از پلّه‌های دادگاه پایین آمده و شنیدیم که پدرش با آن ازدواج هم موافق نبوده ولی مینا علی‌رغمِ این مخالفت، آن انتخاب را داشته‌است و دُرست به همین دلیل، روی بازگشت ندارد؛ یعنی مینا از آن شکست و آن شوهرِ معتاد رها شد و با وجودِ آن تجربۀ ازدواجِ اوّل، به دامِ ازدواجِ دوم و شکستِ بعدی افتاد! خلاصه من خیلی به این شخصیّت و رستگاری‌اش و آن قولش به پدرِ مرحوم‌ش امیدوار نیستم! اگر قرار بر فهمیدن و آموختن بود که همان بارِ اوّلِ تدریس، می‌یافت. البتّه هم در کُل، با این شکلِ به تصویرکشیدنِ پدر و این بازگشتِ اغراق‌آمیز به خانواده همراه نشدم. 

     امّا مهم‌ترین حرفی که می‌خواستم بزنم، عشقی بود که در این فیلم به تصویر کشیده‌شد. فکر می‌کردم می‌خواهم به دیدنِ یکی از بهترین عاشقانه‌های ایرانی بروم ولی تصوّرم غلط بود. اصلاً آن تعریفی که از عشق در ذهن دارم و وصال و فراقی که در پی دارد، در فیلم وجود نداشت. یک زنِ سُستِ آسیب‌پذیر و ضعیف که جا و مکان ندارد و پدر و خانواده طردش کردند و اصلاً سراغش را نمی‌گیرند و خودش هم شجاعتِ بازگشت ندارد، از تنهایی و بدبختی، با اوّلین محبّت و تعاملِ دوستانه و صمیمی با یک مَرد، به او دل می‌بازد و خیلی زود هم معتاد و وابستۀ محبّت‌های قطره‌ای و حقارت‌آمیزش می‌شود! اصلاً اگر مینا آن‌قدر تنها، بی‌پول و بی‌کار نبود، باز هم عاشقِ کامرانِ داستان می‌شد؟! قبل‌تر در آبگینه نوشته‌بودم که درنظرم، عشقِ زاییدۀ تنهایی، نیاز و بی‌پناهی که بیشتر در زنان رخ می‌دهد، با عشقی برخاسته از خواهشِ تن و آب و رنگِ رخسار که بیشتر در مردان اتّفاق می‌افتد، فرقی ندارد! هر دو حقیرند و نازل! هر دو در معرضِ نابودی، زوال و فراموشی‌اند و یا درصورتِ ادامه، تبدیل به عادت و نفرت می‌شوند. عشق اگر زاییدۀ آشناییِ و خویشیِ دو روح، دو جهانِ فکریِ نزدیک و هم‌افق باشد، زنده، شاداب و باقی خواهد ماند و موجبِ تعالی و پرواز است و البتّه بر طبقِ اصلِ «چون که صد آمد، نود هم پیشِ ماست»، در این پیوند لطافت و صلابت، زیبایی و حمایت هم حاصل و تأمین می‌شود...

خیلی حرف زدم امّا این را هم حیفم می‌آید که نگویم: در یکی از سکانس‌ها در ماشین، کامران آهنگی فرانسوی برای مینا گذاشته‌بود و خود هم با آن هم‌خوانی می‌کرد. خوانندۀ آن آهنگ، «لارا فابین» است و آن آهنگِ زیبا هم «Je T'aime»  است. مردادِ سالِ قبل در بابِ لارا، قدرتِ آوازی و دانگِ صدایش نوشته‌بودم‌ و سه آهنگِ بسیار زیبا از او را معرّفی کردم که برخی برادران و یک خواهر! اعتراض کرده‌بودند و با لینکِ اجرای زنده‌اش، ملکوت‌شان ناسوت شده‌بود! این‌جا: (+)

نمی‌دانم این انتخابِ هوشمندانه، از آنِ فیلمنامه‌نویس بود و یا کارگردان و یا آهنگ‌سازِ فیلم؟ به هر روی، بهترین انتخاب بود، چون در سکانسِ قبل از این، مینا واقعاً دل‌بستۀ کامران شده‌بود و در این سکانس هم دیدیم که خوانندۀ آهنگ، یک زن است و متنِ شعر هم خیلی هماهنگ با فیلم و داستانش...  

 امّا آن آهنگ: یکی از زیباترین عاشقانه‌هایی‌ که می‌توان شنید؛ صدای بی‌نظیرِ لارا با شعری فوق‌العاده... البتّه که توصیه می‌کنم، اجرای زنده و تصویری‌اش را هم در یوتیوب ببینید. مراقبِ ملکوت‌تان هم باشید! :)

لینکِ صوتیِ آهنگ (+)

دوستت دارم، دوستتت دارم...

درونِ من دخترکی همواره به دنبالِ تو بود

دُرست مثلِ یک مادر،

مرا در آغوش کشیدی و خواباندی

خونِ در رگ‌هایم را از وجودِ تو دارم

ورایِ تمامِ کلمات و رؤیاها

فریاد می‌زنم:

دوستت دارم، دوستت دارم؛

مثلِ یک دیوانه،

یک سرباز،

مثلِ یک گرگ،

 یک پادشاه،

مثلِ یک مرد،

دوستت دارم!

می‌بینی چقدر دوستت دارم؟

مثلِ چشم‌هایم به تو اعتماد داشتم؛

همۀ لبخندهایم، همۀ رازهایم را با تو در میان گذاشتم

حتّی آن‌هایی که یک برادر هم برای دانستن‌شان محرم نیست!

دوستت دارم، دوستت دارم...

۲۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

تفاوت از زمین تا آسمان است...

در تلویزیون، تبلیغِ کتابِ «مردِ رؤیاها» اثرِ «سیّد مهدی شجاعی» را دیدم و یادِ یادداشتِ دو سالِ قبلم، مقایسهٔ میانِ «پروانه» و «غاده» افتادم: تفاوت از زمین تا آسمان است:  (+)

_ بخش‌های پایانیِ کتاب، آن‌جا که در بابِ مصیبت‌های شیعیانِ لبنان و جنگ‌های چریکی‌ِ شهید و یارانش است، بسیار تأثیرگذار و شگفت است. هنوز آن فرازِ کتاب را دقیق در ذهن دارم که دکتر چگونه با معادلاتِ ریاضی و فیزیکی، زمانِ پرتابِ تیر و ترکش‌ها را در سنگرها محاسبه می‌کرد و جانِ مردم و رزمندگان را نجات می‌داد...

_ همواره به حیات و بودنِ غاده، همسرِ لبنانیِ دکتر فکر می‌کنم و این که چرا پس از این همه سال، یک مستندِ درست و درمان و یا یک سینماییِ خوب و آبرومند، از زندگیِ او و شهید ساخته نشده است؟! وقتی خواندم که «حاتمی‌کیا» قرار است «چ» را بسازد، امیدوار بودم که غاده را هم در فیلم ببینم؛ خودش و یا بدلش را. این زن پُر است از حرف‌ها و رازهای شنیدنی! حتمی او در فهرستِ یکی از عاشق‌ترین و معشوق‌ترین زنانِ جهان قرار دارد! بهترین کتاب در بابِ زندگیِ او و چمران، همان «نیمۀ پنهانِ ماه» است که متأسّفانه بسیار مختصر و کوتاه است.  

_ بسی جستجو کردم که آن فیلمِ برنامۀ «پارکِ ملّت» و صحبت‎های دکتر «صادق طباطبایی» را در بابِ شهید چمران پیدا کنم ولی نیافتم. شما اگر سراغ دارید، لطف بفرمایید! 

۱۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

آیا عشق، موجبِ نجاتِ شاملو شد؟

     به‌نظرم، یکی از کم‌نظیرترین و جذّاب‌ترین کتاب‌های نقدِ ادبی اخیر، کتابِ «نیست‌اِنگاری و شعرِ معاصر»، اثرِ استاد «یوسف‌علی میرشکّاک» است. در خبرها دیدم که امروز سالگردِ درگذشتِ «احمد شاملو» است و بلافاصله با نامِ او، به یادِ نیست‌اِنگاری افتادم! :) حالا گذشته از ایهامِ نهفته در این گزاره، در این کتابِ ارزشمند، بسیار زیبا و مبتکرانه و البتّه تا حدودِ زیادی مستند و علمی، اشعار و جهانِ شعری و شعوریِ «اخوان»، «شاملو» و «فروغ» بررسی شده‌است. در بابِ این سه چهرۀ شعرِ معاصر، نقد و تحلیل بسیار است امّا نکتۀ متمایزِ کتابِ میرشکّاک آن است که با دغدغۀ توحید و کفر به سراغِ شعر رفته‌ و دقایق و جوانبِ بسیار جالب و شگفتی را به ما نشان داده‌است.   

فرازهایی از کتاب:

    «شاملو نخستین شاعری‌ست که برای نجات از نیست‌انگاری، عشق را به مخاطب پیشنهاد می‌دهد. تمنّای عشق و معشوق، جست‌و‌جوی زنی که بتواند از هر حیث، مظهرِ زنانگی و مادرانگی باشد، یافتنِ چنین زنی و در پناهِ وی از نیست‌انگاری‌گریختن، راهی است که شاملو  در شعر معاصر و لاجرم در زندگی مخاطبِ حقیقیِ شعر می‌گشاید... او از نیست‌انگاری به عشق پناه می‌برد و به دیگران هم می‌گوید که در برابرِ یأسِ دم‌افزونی که از دیدنِ جهانِ مدرن و مناسباتِ آن، در جانِ آدمی رخنه می‌کند، هیچ نیرویی یاریِ مقاومت ندارد مگر نیروی عشق!...

امّا در آستانۀ چهل‌سالگی، چگونه می‌توان به چنین جان‌پناهی گریخت؟ چرا اخوان در پیِ چنین جان‌پناهی نمی‌گردد؟ آیا باور ندارد که عشق می‌تواند او را از ورطۀ نومیدی و نیست‌انگاری برهاند؟ بی‌گمان درکِ اخوان از عشق نقصانی ندارد و او حتّی پس از بربادرفتنِ عشقِ روزهای جوانی، هم‌چنان می‌تواند عشق بورزد و عاشق شود امّا حریفی نمی‌یابد که لایقِ عشقِ دوسره باشد. البتّه از انصاف نباید گذشت که اخوان در پیِ زنِ همزاد، سرگردانی نکشیده و از ورطه‌ای به ورطۀ دیگر نغلتیده‌است. امّا شاملو بارها برای ثابت‌کردنِ عشقِ خود، طوقِ ازدواج به گردن افکنده و هربار پس از ثابت‌شدنِ بی‌مهری و ناسزاواریِ معشوق، زنجیر پاره کرده و خود را از هم‌زیستیِ ناگزیر رها کرده‌است. عیارِ آیدا را هم با محکِ ازدواج زده و او را نیز از این آزمون معاف نکرده‌است. این آیدا است که برخلافِ همسرانِ قبلیِ شاعر، ثابت کرده که ازدواج، مِهرِ او را کاهش نداده است.

خانه‌ای آرام و
اشتیاقِ پُرصداقتِ تو
تا نخستین خوانندۀ هر سرودی تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راهِ
میلادِ نخستین فرزندِ خویش است
چرا که هر ترانه
فرزندی است که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو
نطفه بسته‌است
میزی و چراغی
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده
و از پیش آماده
و بوسه‌ای، صلۀ هر سرودۀ نو

مادری کردنِ معشوق در حقِّ عاشق، یگانه پاسخی دُرست به عشقِ اوست و آیدا در این پایگاه، به قدری مادر و همسر و دیگر وجوهِ زنانگی را هم‌تافت می‌کند و شاعرِ عاشق را از تمامِ این وجوه بهره‌مند می‌سازد که به نخستین اسطورۀ شعرِ معاصر بدل می‌شود...
آیدا، موعودِ فردیِ شاملو نه آن‌قدر آرام است و ناچیز که شاعر بتواند از او درگذرد و نه آن‌قدر سرکش و دست‌نیافتنی که شاعر از داشتنِ وی ناامید شود، نه خاله شلخته است که شاعر از او بی‌زار شود، نه... چه باید گفت؟ شاعرِ گردن‌کشِ خودپرست با معمّایی در پیکری زنانه مواجه شده‌است...

در یکی از واپسین عاشقانه‌های شاملو تأمّل کنیم که حاصلِ سال‌های پیریِ اوست. در این شعر، از یک سو به صراحت، ناتوانیِ تن و فرومردنِ خواهشِ نفسانی را بیان می‌کند و از دیگرسو گواهی می‌دهد که عشق اگر راستین باشد، دیداری است فراسوی پیکرِ عاشق و معشوق:

دوستت می‌دارم بی آن‌که بخواهمت
سال‌گشته‌گی است این
که بخواهی‌اش
بی آن‌که بیفشاری‌اش؟
سال گشته‌گی است این؟
خواستنش
تمناّی هر رگ باشد
بی آن که در میان باشد
 خواهشی حتّی
نهایتِ عاشقی است، این؟
 آن وعدۀ دیدار در فراسوی پیکرها؟

امّا آیا این عشق می‌تواند او را از نیست‌انگاری در امان بدارد؟ حدودِ عشق را چه کسی معلوم می‌کند؟ معشوق. آیا می‌توان تنی را چندان فرابُرد که همچون «نوالیس» گفت:

به تو دست می‌سایم

و آسمان را درمی‌یابم؟...

راهِ عشقِ مجاز تا وقتی به عشقِ حقیقی و معشوقِ حقیقی منجر نشود، توسّطِ پیری و بیماریِ عاشق یا معشوق و مشکلاتِ دیگر مسدود می‌شود. آری امّا شاملو از همان آغاز و حتّی قبل از یافتنِ همزادِ خویش، چندان مغلوبِ پندارهای خود است که حتّی اگر این همزاد بتواند بال‌های خود را به او نشان بدهد و از او بخواهد که راهِ ملکوت را در پیش گیرد، نخواهد پذیرفت...»

 من از خوانشِ کتاب بسی محظوظ بودم، پیشنهاد می‌کنم که علاقه‌مندان به ادبیات، آن را بچشند.

۱۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

از مهمان‌داری‌ها

    حدودِ یک هفته مشغولِ مهمان‌داری بودم و الحمدلله توفیقِ پذیراییِ زائرانِ امامِ معصوم روزی‌ام شد. در این مدّت، فرصتِ این را داشتم که با بچّه‌های دایی تعاملِ بیشتری داشته‌باشم و قدری صمیمی‌تر شویم. «مِهرسا» حسابی خانم شده‌است؛ 17 18 ساله است و می‌خواهد به جای دانشگاه، به حوزه برود. خب من در دبیرستان، دانش‌آموزانِ زیادی چون او دارم که پیش‌دانشگاهی را نمی‌خوانند و حوزه و مکتب را انتخاب می‌کنند. فضای دبیرستان و خانواده‌‌ها مذهبی است و این انتخاب، خیلی دور از ذهن و غریب نیست امّا انتخابِ مِهرسا جای تحسین و آفرین دارد. او در شمال زندگی می‌کند و جوِّ غالبِ مدرسه، خانواده و محیطِ زندگی، دین و مذهب نیست و لذا با داشتنِ نمراتِ خوب و توافقِ خانواده، باز هم حوزه را انتخاب‌کردن جای تامّل و شگفتی دارد. وقتی از دَرسش پرسیدم و تصمیمش را گفت، بی‌اختیار بوسیدم‌ش و حسابی تشویقش کردم و از ذهنم گذشت که آن زحماتِ بی‌دریغِ دایی و نانِ حلال‌ش، این‌جا به فریادِ دخترک رسید. فضای دانشگاهِ شمال و محلِّ زندگیِ مِهرسا، مسموم است و همین دوری و پرهیز از آن محیط، مغتنم و راه‌گشاست. حالا قرار است که شهریور به «قم» بروند و مقدّماتِ ثبتِ نام و خوابگاه و چه و چه را تدارک ببینند. دستش را گرفتم و رفتیم تا بابتِ این انتخاب، برایش یک هدیۀ کوچک بگیرم و همان‌طور که حدس می‌زدم، بلافاصله رفت سراغِ زلم زیمبوهای دمِ حرم. چشم‌هایش با تماشای آن همه رنگ و شکل برق می‌زد و فکر می‌کرد، هربار که من حرم مشرّف می‌شوم، در رفت و برگشت، می‌نشینم به تماشای آن‌ها و به حالم غبطه می‌خورد. دخترک باورش نمی‌شد که چندین سال‌، از آخرین باری که پای ویترینِ مغازه‌های دمِ حرم ایستادم، گذشته‌است. همان‌طور که تماشا می‌کردیم، برایش از قم، حوزه و خطرات و آسیب‌های احتمالیِ آن‌جا هم گفتم. خیلی باعثِ تأسّف است که حوزه‌های خوب هم مانند دانشگاه در سراسرِ کشور شعبه ندارند. حالا هر ده‌کورهای را که تماشا می‌کنی، یک دانشگاه دارد امّا...

صبحی داشتم به این فکر می‌کردم که کاش مِهرسا بداند که چه راهِ درخشانی، چه امکانِ نورانی و تعالی‌بخشی پیشِ رو دارد و کاش از آن مجاورت با کریمۀ اهلِ بیت علیهم‌السّلام و علمای بزرگِ اسلام و خواندنِ علمِ دین و راهِ رستگاری، بهترین استفاده و برداشت را داشته‌باشد. قدری نگرانم که مبادا تصمیمی از سَرِ احساسات گرفته‌باشد و یا آن ماه‌های اوّل سَرخورده و پشیمان شود. البتّه برایش گفتم که آدم در بهترین دانشگاهِ کشور هم آن روزهای اوّل، دچارِ یأس و شوک می‌شود که: یعنی همین بود؟!! این همه تلاش و زحمت و آرزو نتیجه‌اش این است؟ و...

بچّه‌ها اغلب، اوّلین و از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌شان را همین وقتِ انتخابِ رشته و راهِ تحصیل می‌گیرند. پس از آن هم به فراخورِ آن گزینش، مطالعات، تعاملات و اشتغال‌شان شکل می‌گیرد و کمتر پیش می‌آید که کسی اگر در میانۀ راه، دانست که اشتباه کرده، بازگردد و دوباره آغاز کند. درست به همین دلیل، بسی و بسیار مخالفم با آموزش و پرورشِ... که انتخابِ رشته را عقب انداخته و بچّه‌ها باید در سیزده چهارده سالگی و در ابتدای ورود به دبیرستان، پیش از تجربه و شناختِ کافی از دروسِ مختلف، انتخابِ رشته کنند و... قدری هم در این باب با «علی»، پسرِ سیزده سالۀ دایی صحبت کردیم و حالا شاید در یادداشتِ دیگری آوردم.  

 

این محمّد است، پیش از این، در نیلوفرانه عکسِ دو سه ساله‌گی‌اش را گذاشته بودم و زیرش نوشته بودم: بیمارِ خنده‌های توام، بیشتر بخند! حالا نمایندۀ تمام قدِّ کودکانِ عصرِ پسامدرن است. همان ابتدای ورود به خانه، قبلِ دیده بوسی، رمزِ اینترنت ‌خواست و سراغِ شبکۀ پویا را گرفت و از خروس‌خوان تا بوقِ سگ، لب‌تاپ به دست، مشغولِ تماشای کارتن‌های فرنگی و بازی‌های کامپیوتری بود. بی اغراق، تنها در دستشویی و وقتِ خواب، چشم و گوشِ این بچّه قدری استراحت داشت و موردِ هجمه نبود!

 دخترعموهایم که دیدنِ کارتن و شبکۀ پویا و اصلاً تلویزیون را برای بچّه‌هایشان ممنوع کرده‌اند. خب من نه این را می‌پسندم و نه آن را! امّا چه باید کرد و آیا محصولِ جایگزین داریم؟ یک باری برای خریدِ عروسک برای ریحانه، صدجا سَر زدم تا بتوانم چیزی هماهنگ با مذهب و یا لاقل ملّیّتمان بیابم. بچّه‌هایمان واقعاً در محاصرۀ شخصیّت‌های کارتونیِ «اسپایدرمن»، «اَنگری‌بِرد»، «استیچ»، «باب اسفنجی»، «فروزن»، «سوپرمن» و... در حالِ از دست رفتن هستند!

مواردِ دیگری هم بود که باید بنویسم تا یادم نرود...

۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

تیره آن دل که درو شمعِ محبّت نبود

اِنّ المُسلِمین یَلتقیان٬ فاَفضلهما أشدّهما حُبّاً لِصاحبهِ 

 از دو مسلمانی که با هم ملاقات می‌کنند، آن که دیگری را بیش‌تر دوست می‌دارد، برتر است.


* حضرتِ جعفر بن محمّد صادق سلام اللّه علیه؛ اصول کافی، ج 3، ص 193.

** عنوان مصرعی از حافظ.

۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

از جنایت‌ها (۲)

 أَمَاتَ قَلْبِی عَظِیمُ جِنَایَتِی 



فرازی از مناجاتِ تائبین؛ سیّد السّاجدین سلام اللّه علیه. (+)


۹ موافق ۰ مخالف

اگرچه دیر و اگر چه دور، هست هم‌سفری...

خنده‌کنان و بی‌هوا پُرسید: با این همه خسته‌گی، شکسته‌گی، هنوز هم؟!

قطرۀ اشکی آرام و گرم از گوشۀ چشم‌ش چکید و گفت: هنوز هم! با این همه، هنوز هم مؤمنم به عشق...  (+) 

 

۹ موافق ۱ مخالف

عهدِ ما با لبِ شیرین‌دهنان بست، خدا

صفوان جمّال روایت کرده‌است: وقتی امام صادق سلام الله علیه به حیره (منطقه‌ای در کوفه) تشریف آوردند، به من فرمودند: آیا مایل به زیارت قبر حسین علیه‌السّلام هستی؟

گفتم: فدایت شوم آیا قبرِ آن ‌حضرت را زیارت می‌کنید؟

آن‌ حضرت فرمودند: «چگونه آن‌ را زیارت نکنم و حال آن‌که خداوندِ متعال در هر شبِ جمعه، با فرشتگان، پیامبران و اوصیا به زمین هبوط کرده و او را زیارت می‌کند؟! (کامل الزّیارات)


 ما همه بنده و این قوم، خداوندانند    (+)

۶ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان