جویبارِ غریب...

جمعۀ ساکت 
جمعۀ متروک
جمعۀ چون کوچه‌های کهنه، غم‌انگیز
جمعۀ بی‌انتظار
جمعۀ تسلیم 
خانۀ خالی
خانۀ دل‌گیر
خانۀ دربسته بر هجومِ جوانی
خانۀ تاریکی و تصوّرِ خورشید
خانۀ تنهایی و تفآّل و تردید
خانۀ پرده، کتاب، گنجه، تصویر
                  آه چه آرام و پُرغرور گذر داشت
زندگیِ من چو جویبارِ غریبی
در دلِ این جمعه‌های ساکتِ متروک
در دلِ این خانه‌های خالیِ دل‌گیر
                  آه، چه آرام و پرُ غرور گذر داشت... * 

* فروغ

۴ موافق ۱ مخالف

روزهای بی‌آینه

چهارده پانزده ساله بودم که خبرِ آزادیِ سرلشکر خلبان؛ حسین لشکری منتشر شد. پدرم به دنیا بود و به یاد دارم که بابتِ ایستادگی و روحیّۀ قویِ شهید در هنگامِ مبادله و بازگشت به وطن، ابرازِ شگفتی کرد و او را ستود.

انگار در تمامِ این سال‌ها، تصویر و صدای آن اوّلین مکالمۀ تلفنیِ سرلشکر با همسرش، پس از سالیانِ درازِ اسارت، در پسِ ذهنم، در زیرِ حجمِ انبوهی تصویر و صدا و خاطره، پنهان بود و خاک می‌خورد و امروز با خواندنش و روایتش از زبان و نگاهِ زن، تر و تازه پیشِ چشمم آمد و به یاد آوردم. نامِ کتاب بسیار زیباست؛ زیبا و رندانه: روزهای بی‌آینه. البتّه من اگر جای «گلستان جعفریان» بودم، می‌گذاشتم: سال‌های بی‌آینه و یا لااقل: شب‌های بی‌آینه!

داستانِ زنی زیبا و جوان که پس از تنها دو سال مجالِ زندگی در بهشتِ محبّتِ مَرد، با کودکی چند ماهه، چشم به راه شد، چشم به راهِ یارش، رفیقش، آینۀ زندگی‌اش، نه یک سال، نه پنج سال، نه ده سال که هجده ساااااال؛ آآآه! چطور این زنِ بی‌نوا، پس از تجربۀ آن آغوشِ گرم، آن مهربانیِ شگفت، آن پناهِ امن و تکیه‌گاهِ محکم، این همه سال، فقدان و بی‌خبری و آن همه نبودنِ مرد را تاب آورد؟! آه از آن جور و تطاول که درین دامگه‌ست...

کتاب پُر است از لحظاتِ شگفت، زیبا و تماشایی و البتّه پُرتر است از رنج و غم و دردناکی. بسی هم صریح است؛ یعنی به نظرم، خبری از سانسورها و حذف‌های معمول و رایجِ این دست کتاب‌ها نیست. زنانگی در آن موج می‌زند و قاب‌ها و تصاویری دارد که از شدّتِ هجومِ احساس و عاطفه، آدم را دیوانه می‌کند!      

یکی از مهم‌ترین ویزگی‌های دیگرِ قصّه، تصویرِ بازگشتِ مرد به خانواده و پذیرشِ دوبارۀ اوست، درحالی‌که دیگر نه خودِ او و نه هیچ‌چیز و هیچ‌کس، چون هجده سالِ قبل نیست! حالا دیگر هر دو طرفِ داستان، بسی عوض شده‌اند، تغییر یافته‌اند و حجمِ زیادی اندوه و فسردگی و خسته‌گی را با خود حمل می‌کنند و سخت و طولانی است آشنایی و تفاهم و عشقِ دوباره... در پایان هم که باز، لیلیِ داستان تنها می‌شود.

باری؛ بخوانیدش! 

_ روزهای بی‌آینه؛ خاطراتِ منیژه لشکری، همسرِ آزادۀ خلبان؛ حسین لشکری، گلستان جعفریان، سورۀ مهر، 1396.

_ در نت جستجو کردم و گویا شهید، خاطراتِ اسارتش را هم مکتوب کرده است. ده سال انفرادی و ... واویلا!

_ آن لحظۀ آزادیِ سرلشکر و اوّلین مکالمه با همسرش را هم که در نوجوانی دیده بودم، در این کلیپ یافتم:  +  

_ دو لینکِ مرتبط و خوب (متنی):  +  +

۹ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

چون نیم جو اراده‌...*

     من سال‌هاست که غروب‌های ماهِ مبارک، مشتری «ماه‌عسل» هستم، چون می‌توانم در این برنامه با حذفِ کاستی‌ها، ادا و اطوارها و فانتزی‌هایش، مصداقِ بسیاری شعارها، ارزش‌ها، بایدها و حقایقی را که در ذهن دارم و باور دارم، واقعی و به‌عینه ببینم و بشنوم و اندکی از آن دنیای انتزاعیِ درونم رها شوم و قدری با قهرمان‌های واقعی و محسوس، انسان‌های به واقع اشرفِ مخلوقات، آدم‌هایی که با وجودِ همۀ محدودیّت‌ها، نشدن‌ها و نبایدها تسلیم نشدند و شکست نخوردند، زندگی کنم؛ گیرم به قدرِ همان دقایقِ کوتاهِ ارتباطِ مجازی و تلویزیونی!

   در این سال‌ها، از خلالِ دردِ دل‌ها، گفتگوها و بحث‌های میهمانان، بسیار آموخته‌ام و عبرت گرفته‌ام. این ماهِ مبارکی، هر شب به این فکر می‌کردم که نقطۀ مشترکِ این آدم‌ها و حماسه‌هایشان چیست؟ چه می‌شود که میانِ کرور کرور زندگی و قصّه، انتخاب می‌شوند و این همه شگفت و تحسین‌برانگیزند؟ پاسخ یک کلمه بود: اراده!

     در تمامِ این سال‌ها، آن تعداد بندگانِ خدایی که مبتلا به بیماری‌های لاعلاج و یا صعب‌العلاج بودند و شفا گرفتند، همۀ آن نمونه‌های مختلف از زن و مردی که پس از سالیانِ درازِ اعتیاد و مصرفِ موادِّ عجیب و غریبِ طبیعی و شیمیایی، به زندگیِ عادی بازگشتند و حالا، رها و پاک در آغوشِ خانواده هستند، همۀ آن گنه‌کاران و بزه‌کارانی که مدّت‌های طولانی، در گندابِ فساد و تباهی دست و پا زدند و با وجودِ گذشته‌های عجیب‌ و زخم‌های عمیق‌شان به نور، به هدایت، به توبه و عافیت بازگشتند، همۀ آن گم‌شدگان و یا گم‌کردگانی که عزیزی، خویشی، آشنایی را از دست داده‌بودند و سرانجام، پس از تحمّلِ بسیار دوری و دیری‌ و دشواری وصل را در آغوش گرفتند و یکدیگر را یافتند، همه‌گی در یک چیزِ عزیز و کم‌یاب مشترک بودند: خواستن و اراده! همان است که مولا فرمودند: قدر الرّجُلِ علی قَدرِ همّته! **
     حالا که این‌ها را نوشتم، این هم به ذهنم رسید که این آدم‌های زخمی و به ظاهر غیرطبیعی و دچارِ اشتباه و امتحان و پُرحاشیه، از قضا، بیش از آدم‌های به ظاهر طبیعی و بی‌خطا و بی‌حاشیه هم، قابلِ اطمینان و اتّکا و علیه‌السّلام هستند، چون نخست، صفر کلومتر و ناخوانده و نانوشته نیستند و دو دیگر و از همه مهم‌تر آن که از جنگ بازگشته، مبارز و  قهرمانند!

* مردِ اراده باش که دیوارِ آهنین
                         
چون نیم جو اراده‌ نباشد به محکمی! (ملک الشّعرای بهار)

** نهج البلاغه، حکمت  47.

_ در بابِ همّت و اراده، حدیث بسیار است. تعدادی را این‌جا ببینید. (+)   

۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان