می‌روم گریه کنم، چشم فرو می‌ریزد...

لب اگر باز کنم، سِرِّ مگو می‌ریزد
                می‌روم گریه کنم، چشم فرو می‌ریزد
چند ماه است که در راهِ گلویم خار است

               
چشمِ من بغضِ دلش را به گلو می‌ریزد
جوی‌ها در همه‌جا روی به دریا دارند
                
این چه دریاست که یک‌باره به جو می‌ریزد؟
بی‌خبر از نفسِ سوخته‌حالان مگذر
                خاصّه صبحی که سبو پشتِ سبو می‌ریزد

این‌قدر پشتِ سَرِ سوخته‌گان حرف مزن!
                   
من اگر ها کنم، از آینه هو می‌ریزد...

                                                                                (علی‌رضا قزوه)

 

_ ابیاتی از غزلی که بسی دوست می‌دارم. البتّه شاعر آن را در سوگِ کودکانِ یمن سروده است.

_ «گریستن، هلیا! تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!»  (نادر ابراهیمی)

۷ موافق ۰ مخالف

به حُسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد...

مقدّمهچینی میکرد و صغری کبری میآورد که: بیدین هم میتوان اخلاقی بود.

گفتم: بله خب؛ بیخدا هم، میتوان اخلاقی زندگی کرد، حتّی معنادار، حتّیتر معنوی امّا طُرُقِ متعالیِ معناداری و معنوی‌زیستن هم بدونِ خدا ممکن است؟

پذیرفت امّا نه باورم را و تنها پاسخم را قبول کرد. همراه با یک سؤال: چرا اخلاقِ با این تعریف، میانِ خداباوران با آن همه ادّعا، اینقدر کمیاب است؟ راست میگفت! حتّی در حوزه هم که مدّعیِ دینمداریست و محلّ پرورشِ نمایندگانِ دین، این اخلاق کیمیاست و بیش از آن که معلّمِ اخلاق داشته باشیم، فقیه داریم...

    بعد از سوالِ او حالا به ذهنم رسیده که علاوه بر دیریابیِ اخلاقِ متعالی در میانِ متدیّنان، از آن استفادۀ ابزاری هم میشود؛ یعنی همین تعریفِ زیبای اخلاقِ متعالی وسیلهایست برای به دست‌ آوردنِ قدرت! علاوه بر نهادِ قدرت، افرادِ عادّی هم البتّه اینگونهاند. بسیاری از ما از اخلاق میگوییم، مینویسم و یا آن را بازی می‌کنیم؛ زیبا، پُرطمطراق و حرفه‌ای امّا در عمل، در زندگیِ واقعی و حقیقی به دلایلِ مختلفِ منفعت‌طلبی، روان‍شناختی، تفسیرها و برداشتهای شخصی و... کمتر سراغش میرویم و آن را پیاده میکنیم. 

     پُرواضح است، منظورم اصولِ ابتدایی تعاملاتِ انسانی نیست که آن را در اخلاقِ منهای خدا و دین هم میتوان داشت؛ منظورم آن اخلاقِ محمّدی صلیاللهعلیه و آله و السلّم و آن حُسنِ خُلقِ علوی سلام الله علیه و آله است...

 * هرکس از اخلاق تعریفی دارد. من می‌گویم اخلاق و انسانیّت؛ یعنی: مهربانی! مهربانی مهم است. مهربانی حیاتی است. مهربان که باشی؛ دروغ نخواهی گفت، حسادت نمی‌کنی، خائن و بی‌وفا نیستی، ترسو و سست‌رأی نمی‌شوی و... بیا مهربان باشیم!

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

نازِ طبیبان!

   این شب‌ها، شبکۀ اوّل سریالی پخش می‌کند به نامِ «پرستاران». چند قسمت را جسته گریخته دیدم. پرستارها آن‌قدر مهربان و خوش‌اخلاق و متبسّم بودند، آن‌قدر قربان‌صدقۀ مریض‌های مسکین و همراه‌شان می‌رفتند، آن‌قدر مسئول و متعهّد و دل‌سوز بودند که نزدیک بود شاخ درآورم! به گمانم و بحمدلله، فیلم‌نامه‌نویس و یا کارگردانِ محترم تا کنون پا در بیمارستان نگذاشته‌اند!

 _ چه روضۀ مفصّلی می‌توانم بخوانم در بابِ اوضاعِ مزخرفِ بیمارستان و دکتر و پرستارهای بی‌خیال، دچارِ عادت و ناانسانش!

_ چرا این اندازه و چگونه این‌قدر روشن و واضح، به خود و دیگران دروغ می‌گوییم؟! 

_ پروردگارِ عالم همۀ ازپاافتادگان را؛ نخست از درد و مرض و دیگر از دست و زبانِ جماعتِ دکتر و پرستار نجات دهاد!

۱۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

آتشِ دل...

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطۀ دوریِ دل‌بر بگداخت

جانم از آتشِ مِهر رخِ جانانه بسوخت

سوزِ دل بین که ز بس آتشِ اشکم دلِ شمع،

دوش بر من ز سَر مِهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دل‌سوزِ من است

چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

خرقۀ زهدِ مرا آبِ خرابات ببرد

خانۀ عقلِ مرا آتشِ میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم، بشکست

همچو لاله جگرم بی مِی و خم‌خانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترکِ افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی

  که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

۵ موافق ۰ مخالف

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت...

بر بانوی مطهّرمان گریه می‌کنیم
بر آن همیشه بهترمان گریه می‌کنیم

با این دو زمزمی که خداوند داده‌است
بر آیه‌های کوثرمان گریه می‌کنیم

بر روی بال‌های سپیدِ ملائکه
بر آن کبودپیکرمان گریه می‌کنیم

کنجی نشسته‌ایم و کنارِ پیمبران
بر دخترِ پیمبرمان گریه می‌کنیم

بر لاله‌های بسترِ او خیره می‌شویم
بر آن‌چه آمده سَرمان گریه می‌کنیم

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت
حالا کنارِ باورمان گریه می‌کنیم

قبل از حساب، صبح قیامت که می شود
اوّل برای مادرمان گریه می کنیم


* تصویر، کارِ جدیدِ «حسن روح الأمین». +

* غزل از «علی اکبر لطیفیان» که لطیف می سُراید.

* همین غزل، فاطمیّۀ امسال، با اجرای حاج «محمود کریمی» +

۶ موافق ۰ مخالف

شرحِ جنایت (3)

 

* در یادداشت‌های قبلی (+) و (+)، فرازهایی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل‌الله علیهم‌السّلام ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)

* سپاس بابتِ توجّهِ دوستان و خوشحالم که مقبول افتاد و موردِ استفاده قرار گرفت. همین عرضِ تشکّر و احترام را بابتِ نظراتِ خصوصی و لطف‌تان بپذیرید و اِن‌شاءلله که بانوی دو عالَم، از راقمِ این صفحه و خوانندگانِ آن قبول فرماید!   

 

ادامه مطلب ۳ موافق ۰ مخالف

شرحِ جنایت (2)

* در یادداشتِ قبلی (+)، فرازی از کتابِ «سُلیم»؛ مربوط به چگونه‌گیِ حمله به خانۀ آل الله (ع) ذکر شد. اکنون، ادامۀ ماجرا را بخوانید!

* اهمّیّتِ کتابِ «سُلیم بن قیس هلالی». (+)


ادامه مطلب ۵ موافق ۰ مخالف

شرحِ جنایت (1)

     آمدم، شعری بگذارم، دیدم این‌جا و آن‌جا، فراوان و به کرّات شعر هست و می‌خوانیم و می‌شنویم. حالا بمانَد که چقدر برخی روی اعصابند و راه به راه، از امامِ زمان و سادات پوزش می‌طلبند و هر جسارت و اکتشافی که دل‌شان می‌خواهد می‌کنند. برخی بیشترِ دیگر هم که صرفِ احساس و عاطفه _آن هم بی‌دانش و پایه_ هستند و یا همراه با زبانی سخیف و خلافِ ادب!

    گفتم، در روضه‌ها که شرحِ این خونِ جگر را نمی‌شنویم، این‌جا قدری با هم آن را مرور کنیم. در ادامه آن‌چه می‌خوانید، از کتابِ شریفِ «اسرارِ آلِ محمّد» علیهم‌السّلام، اثرِ «سُلیم بن قیس هلالی» است. سعی کردم، خلاصه کنم و همۀ حوادث را هم شامل نمی‌شود ولی باز مطوّل شد. امّا تو بخوان! این کتاب موردِ تأییدِ چهار امامِ معصوم است و هر شیعه باید لااقل یک‌بار، آن را دیده باشد! این‌جا از اهمّیّتِ کتاب نوشتم: +

* آدرس هم می‌شد داد ولی می‌دانم که بعید و سخت است که درپی‌اش بروی.  

* باید در دو یادداشت، مطالب را ارسال کنم. «بیان» حجمِ بالا را قبول نمی‌کند.  

* شرحِ حادثه در ادامۀ یادداشت.

ادامه مطلب ۳ موافق ۰ مخالف

همه شب...

به امیدِ آن که شاید برسد به خاکِ پایت

چه پیام‌ها سپردم همه سوزِ دل، صبا را

چه زنم چو نای هر دم، ز نوای شوق او دم

که لسانِ غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را:

«همه شب در این امیدم که نسیمِ صبحگاهی

به پیامِ آشنایی بنوازد آشنا را»

ز نوایِ مرغ یاحق، بشنو که در دل شب،

غمِ دل به دوست‌ گفتن چه خوش ا‌ست، شهریارا!

 

_ دعایم کنید، من هم راهیِ آن بهشت شوم...

_ بعضی چیزها را نمی‌توان گفت؛ قلبت را می‌لرزاند، دلت را می‌سوزاند، خوابت، بیداری‌ات، شب و روزت را پُر کرده امّا به کلمه نمی‌آید. می‌آیی بگویی و بنویسی، می‌بینی نخ‌نماست، تکراری‌ و تصنّعی‌ست و اصلاً چه فایده... به‌قولِ «سیّدحسن حسینی»:

سرخوشم با این همه، زیرا که میراثِ جنون
                        نسل اندر نسل از آبا و اجدادم رسید
هیچ کس دادِ من از فریادِ جان‌فرسا نداد
                       عاقبت خاموشیِ مطلق به فریادم رسید

_ دستِ بسته و دلِ تنگ به خواندن و نوشتن نمی‌رود... می‌آیم به زودی اِن‌شاءلله و خدمتِ دوستان هم می‌رسم.                                                             

۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

علیِّ عالیِ اَعلی؛ امامِ ثامنِ ضامن!


تویی که فیضِ تو با فَرِّ سرمد است مُلفّق

 

 

_ عکس را امروز گرفتم. ایستاده بودم زیارت‌نامه‌خوان که سَرم را بلند کردم و دیدم «قاآنی»، شعر می‌خوانَد! (+)

_ این را هم بشنوید!  (+) 

_ اگر مجاور حصنِ حصینِ حضرتش نبودم، حتمی تاکنون، هزار بار از دست رفته بودم ... الحمدللّه!
_ دعاگو بودم.

۸ موافق ۰ مخالف
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان