آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

     امشب در مستندِ «آرایشِ غلیظ»، کارِ آقای «محسن مقصودی» دیدم که یک عضوِ سابقِ نیروی دریایی «آمریکا»، پاسپورتِ آمریکایی‌اش را سوزانده و نمی‌خواهد که کسی او را شهروندِ آن‌جا بدانَد و حالا تحتِ عنوانِ  فعّالِ سیاسی، هدفش استکبارستیزی است و... برنامه که تمام شد، یادم آمد چند وقتِ قبل در خبرها خواندم، چند تن از مخدّراتِ هنرپیشه و عروسک‌های رنگ‌کردۀ کشورِ اسلامی‌مان، با افتخار، روزهای پایانیِ بارداری را به آمریکا سفر کرده‌اند تا نورسیده و نورِدیدۀ عزیزشان، آن‌جا به دنیا بیاید و ملیّت و گرین‌کارتِ آمریکایی داشته‌باشد! (بعد همین حضرات، الگوی فرهنگیِ دختربچّه‌های ما هستند...)  

 

     آقای مقصودی! خدا قوّت و اجرکم عندلله. کاش به جای این برنامه‌های مزخرف و ... سیما، هرشب کارهای شما و مثلِ شما پخش می‌شد. 

مستند را این‌جا ببینید و پس از تماشا، در محضرِ پروردگار شهادت بدهید که:

 مرگ بر آمریکا!  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۹
آب‌گینه

برخی هم چون بود و وجودِ استوار و قابلِ اعتنایی ندارند، می‌خواهند دستِ‌کم داشته و امکانِ خوب و چشم‌گیری به چنگ آورند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۱۶
آب‌گینه

- اتّفاقِ تازه‌ای نیست؛ قرنهاست که مرد و زن‌ و کوچک و بزرگ‌مان را می‌کشند! در «سقیفه» بود که قرعه به خونِ ما زده‌شد... 

- هنوز ملّت، خودجوش جلوی درِ سفارت «نیجریه» شمع روشن نکردند؟!

 - خب دستِ کم باید چهلمِ شهدا در تهران برگزار شود.  

المستغاث بکَ یا صاحب الزّمان... 

_     +   +   + 

* «قیصر امین‌پور»

 

 

- اضافه شد:

از گوگل پلاسِ دکتر «شهاب اسفندیاری»:

 اخبار ساعت 21 رسانۀ امّ‌القرای اسلامی:

خبر اوّل: قطعنامه شورای حکام درباره PMD
خبر دوّم: مراسم هفته پژوهش در اقصی نقاط کشور
خبر سّوم: کارت اعتباری خرید کالا و مشکلات آن
خبر چهارم: وضعیت تحویل خودرو در طرح وام خرید
خبر پنجم: کشتار شیعیان نیجریه و اسارت رهبر آنان و پیگیری ها و پیام های مقامات و علماء ایران و تجمع برخی از مردم.
چه سکولاریسم تهوع آوری، چه کانسیومریسم مبتذلی، چه ناسیونالیسم شنیعی، چه نژادپرستی شرم آوری. چقدر خنثی. چقدر بی طرف. چقدر بی شرف.
تجاری ترین نوع ژورنالیسم تلویزیونی هم اینقدر "بی اصول" نیست. لااقل از بی بی سی بیاموزید مفهوم "ارزش خبری" را، سردبیران محترم و اخته ی اخبار سیما.

+ اضافه شد:

مستندِ خوبی از شبکۀ افق پخش شده است با نامِ «از خونِ جون»، در بابِ «شیخ زکزاکی» و شیعیانِ نیجریه. این‌جا تماشا کنید.

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۷
آب‌گینه

نمی‌دانم چند سالِ قبل بود که اتّفاقی شاهدِ برنامه‌ای تلویزیونی بودم که سه یا چهار مدّاحِ مشهور و محبوب؛ از جمله: «محمود کریمی» را دعوت کرده بودند و آن‌جا به معاینه دیدم که این مرد چقدر متواضع و فروتن است _برعکسِ برخی که پُر بودند از ادّعا و..._  صدا و آهنگ‌هایش را که پیش‌تر دوست می‌داشتم و از آن شب، ارادت هم به او پیدا کردم. این ماه محرّمی را گوشۀ خانه، با نوای حاج محمود گذراندم و برخی قطعاتش را بسیار دوست می‌دارم. (یک بخشی را هم دم می‌گرفتند هر شب، به ترکی که با آن جان می‌دادم و حالا جایش نیست...) یکی از آن‌ قطعاتِ زیبا در نظرم، همین قطعۀ «آرامِ جانِ مصطفایی؛ حسن، یابن علی»+ است. آن روزها حوصلۀ وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را نداشتم. امشب گفتم به مناسبتِ شهادتِ حضرات و  تا این خانه سرپاست، یادی از او  و این قطعه‌اش هم کرده‌باشم. آدم می‌خواهد عزاداری کند باید همین‌طور مردانه، حماسی و دیوانه‌وار سوگواری کند! برقصد و بکوبد و... عزاداریِ زن‌ها خودش یک روضه است؛ بس که خسته و منفعل و ناامیدکننده و...

راستی یک نامۀ بی‌بی‌جان هم نوشتم در بابِ مشکلات و ایراداتی که به ذهنم می‌رسید و برای هیئت‌شان فرستادم. کاش ایمیلی و صفحه‌ای می‌یافتم تا برای کریمی، مستقیم پیام می‌دادم.

* خب خودتان بهتر می‌دانید که با وضو باید گوش کرد و شعر و وزن را هم خیلی سخت‌گیرانه گوش نکنید. حال و هوا را دریابید و التماسِ دعا.

** آن پرچم‌های سرخِ پشتِ سرِ حاج محمود را هم بینید. هر شب با نامی مبارک گشوده و در انتها در آن گوشۀ دیگر جمع می‌شد؛ هم خیلی ساده و  زیبا بود و هم خودش یک روضۀ دیگر! 

*** آقا رفتم یک چرخی زدم و تصمیم گرفتم این را قطعه را هم بگذارم. بی‌خیالِ «مولوی» و اوپس اوپسِ آن بنده خدا! اگر حالتان روضه‌طوری است، گوش کنید. +

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۴
آب‌گینه


ریحانه: مامان! فرات یعنی چی؟

مادرِ ریحانه: اسمِ یه رودخنه‌س توی کربلا.

ریحانه: مگه کربلا رودخونه داره؟ پس چرا امام حسین (ع) تشنه بود؟

مادرِ ریحانه: برای این‌که یه عالمه از سربازای یزید با شمشیر و نیزه، جلوی رودخونه ایستاده‌بودن و نمی‌ذاشتن کسی آب بخوره.

ریحانه: یعنی فقط خودشون آب می‌خوردن؟

مادرِ ریحانه: آره.

ریحانه: چرا؟ مگه تموم می‌شد؟!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۰
آب‌گینه

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی‌سوار...

 

                                                «ابتهاج»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۹
آب‌گینه

     امروز عکسِ شهدای مدافعِ حَرَم را تماشا می‌کردم؛ همه‌گی جوان، همه‌گی زن و بچّه‌دار... 
یادِ این غزلِ زیبای دکتر «محمّدرضا ترکی» افتادم. گفتم این‌جا هم ثبتش کنم.

 

پس از چندین و چندین سال آمد، پیکرش تازه
نگاهش از طراوت خیس‌تر، بال و پَرش تازه

تنش عطر تشهّد دارد و انگار می‌روید،
به لب‌ها ورد و تسبیحِ نمازِ آخرش تازه

نپوسیده به پیشانیِ او سربندِ یازهرا
به روی لب تو گویی ذکرِ حیدرحیدرش تازه

من و تو دیرگاهی مرده و گندیده‌ایم امّا
یکی برگشته از میدان که جسمِ پَرپَرش تازه

چه معصومانه لبخندی‌ست بر لب‌های او گویی
که می‌خندد به روی مادرِ غم‌پرورش تازه

و مادر در بغل، او را کشیده، نوحه می‌خواند‌‌‌
به میدان آمده گویی علی‌اکبرش تازه

دلِ بی‌باوراِن خاک هرگز می‌کند باور
پس از چندین و چندین سال، مردی باورش تازه؟!

زمان هم غبطه خواهد خورد بر آن خاکِ عطرآگین
که دربر می‌کشد آرام، همچون دل‌برش تازه    

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۰
آب‌گینه

    داشتم به این فکر می‌کردم که در دورۀ ریاست جمهوریِ «احمدی‌نژاد»، عادت کرده‌بودیم که گاه و بی‌گاه، این طرف و آن طرفِ کشور و جهان، او را ببینیم. من که اصلاً اگر یک وعدۀ اخباری را گوش می‌کردم یا می‌دیدم و حرفی از او نبود، فوری برایم سؤال می‌شد که یعنی چه اتّفاقی برای دکتر افتاده که نیست؟! با پیگیریِ سفرهای همیشه‌اش هم که جغرافیای افتضاحم بهتر می‌شد. آن دورۀ ریاست جمهوریِ اوّل، خیلی فضا و حال و هوا عالی بود. یادم هست، چقدر هیجان داشتیم و وقتی می‌خواست برای بارِ اوّل به «نیویورک» برود، چقدر منتظر و پیگیر بودیم که حالا چه می‌گوید و چه می‌شود و خوشحال بودیم که سرش بالاست و از موضعِ قدرت حرف می‌زند و وقتِ سخنرانی‌هایش هی هورا می‌کشیدیم! او بود که اوّلین‌بار، خیلی تند در بابِ انرژیِ هسته‌ای و حقوقِ ملّت و هلوکاست و... حرف زد و بعدتر دیگران هم شیر شدند و جگر کردند و... .

آن وقت‌ها مادربزرگم (مادرِ پدرم) در قیدِ حیات بود و یادم هست، وقتِ رفتنِ دکتر به سازمانِ ملل، برایش صدقه کنار گذاشت و دعایش ‌کرد. مادربزرگ از این پیرِزن‌های مهربانِ سادۀ قصّه‌گو نبود. کاریزمای به‌خصوصی داشت و از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، پشتِ سرش حرف‌های عجیب غریبی هم می‌زدند.:) لذا وقتی او برای دکتر دعا می‌کرد، من در آسمان‌ها پرواز می‌کردم. احمدی‌نژاد از اوّلین و مهم‌ترین انتخاب‌های من در زیستِ سیاسی‌ام بود و بابتش خیلی هیجان‌زده بودم. اوه! انتخاباتِ دورۀ دوّم و آن بحث‌های مفصّل در دانشگاه و نذر و نیازهای بسیار و... چه روزهایی بود، جوانی بود!

    داشتم فکر می‌کردم، دکتر «روحانی» آدم را ذوق‌زده نمی‌کند، هیچ‌وقت هم که پیدایش نیست و نمی‌دانیم مشغولِ چه کاری‌ست. امشب وقتِ اخبارِ 21، دلم برای احمدی‌نژاد تنگ شد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۰۰
آب‌گینه

    در روزگاری زندگی می‌کنیم که باید برای زیستن، سرِ خود و دیگری کلاه گذاشت. باید سکانس‌های ساخته‌گی و غیرِ حقیقیِ آن را باور کرد و با همان‌ها هم خوش بود! باید به بایدها و نبایدهای قراردادی، معلول و معیوب متعهّد بود و لبّیک گفت، به امیدِ رستگاری و عافیت! امّا در همین زمانه، همین روزگارِ سیاه، هنوز هم یک چیز هست که هرگز در قاب و چهارچوبِ خاصّی نمی‌گنجد و اسیر و تسلیمِ اقتضا و مصلحت نمی‌شود: مِهر و محبّت در شکل و نسبت‌های مختلفش (عاشقانه، مادرانه، دوستانه، عارفانه).

   محبّت به صرع می‌مانَد؛ به همان اندازه غیرِ مترقّبه، به همان اندازه غیرِ قابلِ پیش‌بینی، به همان اندازه بی‌ملاحظه، دردناک و پُرهزینه. اصلاً شاید هم یک صرعِ پایدار با تشنّجی مدام و پیوسته باشد. برای همۀ عاشقان و مِهرورزانِ جهان، زمان از درجۀ اعتبار ساقط می‌شود. همه‌گی در یک خلأِ زمانی به‌سرمی‌برند؛ نمی‌بینند٬ نمی‌شنوند و نمی‌دانند که آینده کجای راه است. آن‌ها دیگر وجود ندارند، مالکِ چیزی نیستند حتّی جان‌شان و هرچیز و همه‌چیز را با محبوب و برای محبوب می‌خواهند.

    در نظرم، بسی خنده‌دار است که برخی می‌گویند: عشق با زمان، ازدواج و یا مرگ می‌میرد. عشق اگر عشق باشد، مِهر اگر حقیقی و اصیل باشد، در جدال با این سه، درنهایت تنها کم‌رنگ و یا بی‌رنگ می‌شود امّا مرگ، هرگز! می‌دانی؛ اصلِ داستان این است که آدمِ عاشق هرگزِ روزگار نمی‌توانَد دل برهاند. برایش مهم نیست که محبوبش رفیقِ ابدی‌اش می‌ماند یا نه، در کنارش هست یا نیست. برایش مهم نیست که زمان می‌گذرد و آدم‌های زندگی‌اش عوض می‌شوند و میانِ روز و شب‌های پی‌درپی و همیشه، گُم می‌شود و گُم می‌کند؛ مهم این است که نمی‌توانَد دل برهاند...**
    و اگر بپرسی عشق یعنی چه؟ آیا آرمان است؟ آیا نادانی است؟ آیا تمنّای لذّت و انتفاعِ مادّی و یا روحانی است؟ آیا هدف است؟ من می‌گویم که عشق مسیر است، راه است و اگر روزی هم روزگارِ عاشقی به انجام رسد، حالِ شیدایی و راهِ دل‌دادگی پایان ندارد...  


* «بارِ دیگر، شهری که دوست می‌داشتم»؛ «نادر ابراهیمی».

** تنها یک راه برای رهایی وجود دارد، آن هم یافتنِ محبوبی برتر است.

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۳
آب‌گینه

ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی

دردی‌ست در این سینه که هم‌زادِ جهان است

خون می‌رود از دیده در این کنجِ صبوری

این صبر که من می‌کنم افشردنِ جان است...

 

                                                                      «ابتهاج»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۷
آب‌گینه