آب‌گینه

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِیمِ
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَ
عَجِّل فَرَجَهُم!

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

از برای یک بلی کاندر ازل گفت‌ست جان،

                             تا ابد اندردهد مردِ بلی، تن در بلا

 

                                                                         (حکیم سنایی)


۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۶
آب‌گینه

     شرافت، مناعتِ طبع و حالِ خوشِ برخی چه اندازه شگفت و دوست‌داشتنی است و آه؛ گاهی برای انسان‌بودن، چه غرامت‌های سنگینی باید پرداخت!

    بشنوید حرف‌های این «مَرد» را و ببینید چه آرام است و باصفاست و چه عوالمِ زیبایی دارد و البتّه چه اندازه تنهاست!  (+)

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۵۷
آب‌گینه

     در دفترِ مدرسه، مشغولِ چای و تکالیفِ بچّۀها بودم که یکی از همکاران، شروع کرد به گفتن از یک شهیدِ مدافعِ حرم که از همسایگانش بوده و با یک حالِ عرفانی و عاطفی اضافه کرد که فردِ مذکور، یک هفته پس از عقدش به «سوریه» رفته و شهید شده‌است! همۀ جمع هم کلّی دل‌سوزی و آخی و ای وای... خَرج کردند و بعد، حرفِ «داعش» شد و جنایت‌هایش و... گفتگویشان که تمام شد، رو به راویِ داستان گفتم، با احترام به خونِ ریخته‌شده، خیلی هم کارِ نادرست و نابه‌جایی کرد حضرتِ ایشان که دخترِ مردم را عقد کرد و پس از یک هفته هم رها کرد و رفت! جنگ در سوریه که ناگهانی، پس از ازدواجِ او روی‌نداده بود، پس پیش از آن می‌دانست  که جهاد برایش اولویّت دارد و می‌خواهد برود، دیگر چرا به فکرِ نکاح افتاد؟! و آن‌قدر محکم و عصبانی این‌ها را گفتم که همۀ همکارانم خیره نگاهم کردند و یکی دو نفر هم با تردید و تعارف، سری به تآیید نکان دادند و زنگ خورد و راه افتادیم به سمتِ کلاس‌ها. یکی دوبارِ دیگر هم در مستندهای سیما، شبیهِ این ماجرا را دیدم و شنیدم و از جنگِ تحمیلیِ خودمان هم که بسی سراغ داشتم. زنِ ماجرا هم در اغلبِ این داستان‌ها، بلافاصله با اوّلین معاشقه و هم‌آغوشی، شکمش برآمده می‌شود و یک طفلِ معصومی را، بی‌پدر می‌گذارد روی دستِ همه! باباجان! همان جوانِ نازنین و رعنا را به اِجبار و تحمیلِ یک مُشت حرامی، از دست می‌دهیم، کافی نیست؟ دیگر چرا یک خانوادۀ معیوب و آسیب‌دیده، با کلّی هزینۀ مالی و معنوی هم تحویلِ جامعه می‌دهیم؟ حضرتِ شهید با چه منطق و توجیهی، انسانِ دیگری را شریکِ زندگی‌اش می‌کند، درحالی‌که می‌دانَد نمی‌توانَد مسئولیّتی بپذیرد و نیست و احتمالِ زنده‌بودنش هم بسیار اندک است؟ اگر هم انگیزۀ این کار، نیاز و غریزه باشد که خدا راه گذاشته است...

      کارِ آن دختر هم که در مجلسِ خواستگاری، این شرایط را می‌پذیرد اصلاً در نظرم، حماسه و صائب نیست. ما باید برای عواطفی که خرج می‌کنیم، پاسخ‌گو باشیم و حجّت داشته‌باشیم و یک زن در انتخابِ همسر، باید به فکرِ پدرِ کودکانِ آینده‌اش و تربیت و زندگی‌شان هم باشد. (حالا اگر بحثِ علاقه‌مندی و دوست‌داشتن باشد و تصمیم بگیرند که پایِ بچّه‌ای هم فعلاً وسط نیاید، وجهی پیدا می‌کند...)       

     لطفاً شما هم نیا و برایم از خدا و سرنوشت و قسمت روضه نخوان که درنظرم، بسی رقّت‌انگیز و سخیف است که کسی نادانی و ناتوانی و بی‌تدبیری‌اش را بگذارد پایِ قسمت و قضای آسمان! ولی اگر پاسخ و نظرِ دیگری داری و می‌توانی روشنم کنی؛ به قولِ حاج «حیدرِ» فیلمِ «بادیگارد»: دعایت می‌کنم!     

 

* در تاریخ، برخی شخصیّت‌های برجستۀ علمی و معنوی، به دلیلِ شرایطِ ویژۀ زندگی‌شان، هرگز تن به ازدواج ندادند.

** ما علاوه بر آن که ملّتی شهیدپرور هستیم، استعدادِ ویژه‌ای هم داریم در پدیدآوردنِ تراژدی و افزودن به تاریخ و دیرینگیِ غم! 

*** یادداشتی دیگر در بابِ خانوادهٔ شهدا: +   

تکمله: خواهش می‌کنم که بخشِ نظرات و پاسخ‌ها را هم بخوانید و سپس اگر نظری دارید، مرقوم بفرمایید.

۳۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۴۸
آب‌گینه

      جایی خواندم که:
«شاعران از کلمات استفاده نمی‌کنند، به کلمات استفاده می‌رسانند؛ و این سودرسانیِ به کلام، منجر به کشفِ قلمروی تازه در هستی خواهد شد. رازِ طراوتی که شاعران به جهان می‌بخشند، نهفته در این مکاشفه است. مکاشفه‌های اصیل، همیشه از پیِ مشاهده‌های تمام‌عیار می‌آیند و شعر، نخست مشاهده می‌آموزد تا راه را برای مکاشفه باز کند.»*

     در ذهنم از جمله کسانی که می‌تواند شاهدمثالِ تمام‌قدِ این تعریف باشد، «مرتضی امیری اسفندقه» است. او به تمامِ معنا شاعر است و... 

    
بهار است و فصلِ غزل‌خوانی؛ این غزل‌قصیدۀ استاد را  از مجموعۀ «کَوار» بسیار دوست می‌دارم و گفتم به شما هم بفرما بزنم. گوارا!   

یک شاخۀ شکسته افتاده کُنجِ خانه
                                     یک شاخۀ شکسته، امّا پُر از جوانه

با این که پیچکِ مرگ، پاپیچ ساقۀ اوست

                                     دارد هنوز امّا از زندگی، نشانه

یک شاخۀ شکسته، سرزنده و سحرخیز

                                     یک شاخۀ شکسته، شاداب و شادمانه

باور ندارد انگار، بی‌ریشه است و بیمار

                                     رو می‌کند به خورشید، با کم‌ترین بهانه

دیشب جوانه‌هایش در حالِ واشدن بود

                                     دیشب به لطفِ باران، در بارشِ شبانه

زیباست زیرِ باران این زخمیِ بهاران

                                     روی جوانه‌هایش آیینه‌ها، روانه

یک چند برگِ شفّاف وا کرده‌است، امروز

                                     یک چند برگِ شفّاف، هرچند ناشیانه

شاید تگرگ؟! امّا این شاخه مُردنی نیست

                                     سبز است زیرِ رگبار، رگبارِ تازیانه

یک شاخۀ شکسته، سرشار از طراوت

                                     یک شاخۀ شکسته، لبریز از ترانه

بی‌شک که هفته‌ها بعد، این شاخه چند شاخه است؛

                                     رویان و روح‌پرور، انبوه و شاعرانه

بی‌شک که می‌تواند یک عمر زنده باشد

                                     یک عمر زنده، آری! یک عمر، جاودانه

از پنجره به بیرون سَرمی‌کشم، بهار است

                                     یک شاخۀ شکسته، افتاده کنجِ خانه 

 

 

*|از مقدّمه‌ی کتابِ «دوستت دارم؛ هزارسال دوستت‌دارم در شعرِ ایران»؛ نوشته و گِردآوری و عکّاسی‌شدۀ «یارتا یاران»، نشرِ دوران|

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۳۹
آب‌گینه

     دیشب برنامۀ «دورِهمی» را تماشا می‌کردم؛ کارِ طنزِ «مهران مدیری». موضوعِ برنامه «عشق» بود و مدیری وسطِ برنامۀ نمایشی، حرف‌های خیلی خوبی می‌زد. به‌گمانم پلاتوها را «امیر مهدی ژوله» از نویسندگانِ خوبِ مطبوعات نوشته‌باشد البتّه خودِ او هم در نمایش‌ها بازی می‌کرد. حالا همۀ این‌ها، مقدّمه برای این که بگویم به یکی از مهم‌ترین و بدترین آسیب‌های امروزِ ما اشاره کرد و آن هم عشق‌های دنیای مجازی و ادبیّات و روش‌هایش بود؛ از اس ام اس و لایک و کامنت و پُست، از پوک و پوک‌بَک و فالو و آن‌فالو، از عکس‌های اینستاگرام و آیکون‌های عشقولانۀ تلگرام، از اکانتِ فیک، فحش‌نوشتن در پیچِ رقیب و بلاک و... گفت، از این که امروز عاشقند و فردا فارغ، امروز از هم دل‌بری می‌کنند و خودشان را برای هم می‌کُشند(البتّه به همان شکلِ مجازی!) و فردا، با مبلغی آهِ شیک و ژستِ شکست‌خوردۀ عشقی، از هم جدا می‌شوند و پسره با انتخابِ مامان‌جانش زن می‌گیرد و دختره با حساب‌بانکیِ پسرِ خوش‌تیپ‌تر شوهر می‌کند!

     همۀ این‌ها را با تفصیل گفت و همه هم خندیدند؛ همه خندیدند و یادشان نبود که چه حجمِ زیادی؛ دل و قلب و ذهن و روان، با همین اِمکاناتِ ارتباطیِ دنیای جدید، وابسته و درگیر و بعدتر خُرد و نابود و پریشان شده است! چند وقت پیش، برای کسی می‌گفتم که همین دسترسی‌های سهل و مجازی و نزدیک، همین روابطِ پنهانی و بر پایۀ هیجانات و احساسات، همین وصل و فصل‌شدن‌های سهل، سطحی و بی‌تعهّدِ امروز، عشق را بیچاره و بدنام کرده است!

خنده داشت؟!

 

 

_ بابتِ کلماتِ نامهجور و ادبیّاتِ نامأنوسِ این یادداشت عذرخواهم!

_ لینکِ این قسمت از برنامۀ «دورِهمی» +    

 

 

* آیینِ عشق‌بازیِ دنیا عوض شده‌است

              یوسف عوض شده‌است، زلیخا عوض شده‌‌است

سَر همچنان به سجده فرو برده‌‌ام ولی
              در عشق سال‌هاست که فتوا عوض شده‌است

                                                                           (فاضل نظری)

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۰۲
آب‌گینه

     اگرچه توقّعِ من بیش از این‌ها بود ولی فیلم بخش‌های درخشانِ بسیاری داشت، آن‌قدر که دلم می‌خواست وسطِ فیلم، بارها بایستم و کَف بزنم!

     امروز باز دوباره، خدا را شُکر کردم که سینمای ایران، کارگردانی چون «حاتمی‌کیا» دارد. خدا را شُکر کردم که بازیگرانی چون «پرویز پرستویی» و «مریلا زارعی» داریم.

    یک تشکّرِ ویژه هم از «کارن همایون‌فر» بابتِ ساختِ موسیقیِ متنِ فیلم و بیشتر بابتِ موسیقیِ پایانی!

   گفتنی است که بسی خوشحال می‌باشم که فیلمِ «بادیگارد» و ابراهیمِ سینمایمان از سوی آن جشنوارۀ مضحک، سخیف و سیاست‌زده، موردِ توجّه و تقدیر قرار نگرفت! (یادداشتِ پیشینم در موردِ جشنوارۀ فیلمِ فجر + )

 

 

 * همۀ رندی، معنا و زیبایی‌های فیلم یک طرف، چقدر دلم خنک شد وقتی زنِ بی‌ادب و بی‌فرهنگ و نامتعادلِ فیلم، بدحجاب بود! 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۶
آب‌گینه

     دیشب مجلسِ عروسیِ یکی از آشنایانِ خانوادگی برگزار شد و من هم مجبور به شرکت بودم زیرا علاوه بر کارتِ دعوت، میزبان، تلفنی هم اصرار به شرکتِ بنده داشت و البتّه نشانِ لطفِ ایشان بود و خلافِ ادب که نروم. باری، باوجودِ عدمِ تمایل شرکت‌کردم. جشن در یکی از هتل‌های معروف با بسیار تزئینات و فراوان تجمّلات برگزار شد؛ میلیون‌ها تومان دسته‌ گل و شاخۀ گل، میلیون‌هاتر اقسام و انواعِ میوه، شیرینی، غذا، پیش‌غذا و دِسِر... خانم‌ها هم که به شکلِ اغراق‌شده و خفه‌کننده‌ای، غرق در طلا و جواهرات بودند!

در میانۀ مجلس وقتی مدّاح، مشغولِ خواندن از بانوی بانوانِ جهان بود و خدمتِ معصومین، عرضِ سلام و ارادت داشتیم، به این فکر می‌کردم که کجای زندگیِ ما شبیهِ حضرات است؟ خرج و برج و ریخت و پاشی که برای این یک مجلس شده‌است، می‌توانَد چند جوانِ بی‌بضاعت را سامان دهد؟ چند اسیرِ بند و زندان را آزاد کند؟ چندین خانواده را از قرض و دِین رها سازد؟ و... می‌دانید، مال و رفاه خوب است، اصلاً به گمانم، تمکّن و تمتّعِ مالی برای مؤمن، زینت است و موجبِ خیراتِ بسیار امّا این‌گونه افراط و اغراق، مسئولیّت دارد و اثرِ وضعی! ثروت امتحان و ابتلای سختی است؛ بنده اگر باتقوا و پرهیزگار ‌باشد و حساب و کتابِ شرعیِ مالش را هم رعایت کند و انفاق و صدقه هم داشته باشد، باز روزِ محشر، پانصد سال دیرتر از سایرِ مؤمنین واردِ بهشت می‌شود و... یادِ دعایی از زبانِ «حافظ» هم بودم که:

دولتِ فقر خدایا به من ارزانی دار 

          کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است

 

* منظور از «فقر» و «درویشی» در ابیاتِ حافظ، استغنا است، گرچه نیم‌نگاهی هم به معنای ظاهری می‌توان داشت.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۴
آب‌گینه

این شعر را «محمود کریمی» در ولادت و شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها خوانده است. به گمانم، دوباری هم در مجلسِ رهبری قرائت کرده. شاعرش را نیافتم. گمان هم نمی‌کنم، خودش سروده باشد. به هر روی، زیباست و فرازهای درخشانی دارد. عیدتان مبارک! فایلِ تصویری را حتماً ببینید و گوارا!   

متنِ کاملِ شعر +

فایلِ تصویریِ مدّاحی +

 

* از مواردِ تعظیمِ امروز، به نقل از جنابِ «شیخِ مفید» زیارتِ بانوی دو عالم است و اگر هم همراه با دو رکعت نماز خوانده شود، موجبِ بخشوده‌شدنِ گناهان است. در «مفایح‌الجنان»، بخشِ اعمالِ «جمادی الثّانی» آمده‌است و در «بحار» هم همچنین.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۲۸
آب‌گینه

     یک دنیا نور و رنگ، صدا و خنده و آهنگ؛ زن‌ها و مردها دوشادوش و در آغوشِ هم، دخترها و پسرها گرمِ خرید و گردش و سَر به هوایی. من هم بودم و یاد؛ آهسته قدم زدیم باهم و مرور کردیم تصویرها و لحظه‌های گذشته و البتّه رفتن‌ها و از دست‌دادن‌ها را... و هِی بغض، راهِ گلو و نفَس را گرفت و هِی کاسۀ چشم‌ها، پُر و لبریز شد و اشک‌ها قطره قطره چکید...  

    امشب وجدان کردم که تنها بیماری و تصادف و جنگ، جانِ آدم را نمی‌گیرد، برخی مکان‌ها هم می‌توانَد آدم را بمیرانَد، آهسته و خاموش...

 

* حافظ

** این یادداشت بسی طولانی‌تر از این و شاملِ ابیاتِ دیگر و البتّه آهنگی زیبا بود امّا شبِ میلاد است و بهار است و نگارنده، نگرانِ منغّص‌شدنِ عیشِ خواننده!

 

_  پیش از این در ذهنم، دنیا؛ مال بود و قدرت و هیچ وقت هم هیچ کدام‌شان به چشمم نیامده‌بود، حالا که دل‌شکسته‌ام و خسته، دانستم دنیا؛ یعنی همان چیزی که بیش از همه دوستش داری، یعنی همانی که می‌خواهی و می‌طلبی و در نظرت زیباست و خواستنی _حتّی اگر معنوی باشد و مجرّد_ و این حقیقت، بسی سخت است و ترسناک است...

 

_ سالِ گذشته درس‌های بسیاری به من داد؛ از جمله آن که: برخی اشتباهات، با همۀ زیبایی و طبیعی‌بودن‌شان‌، هرگز قابلِ جبران نیستند و زخم و دردشان تا همیشه با تو می‌مانَد...


_  طول می‌کشد و البتّه سخت می‌گذرد تا آیۀ شریفۀ «عَسی اَن تُحبّوا شیئاً و هو شرٌّ لکم» را وجدان کنی و حکمتِ نداده‌اش را بفهمی و بابتِ آن، شاکر باشی!   

 

_ نمی‌دانم، این دیالوگ را کجا خواندم که:

                   + دوست داری وقتی بزرگ شدی، چه کاره بشی؟

                   + یه مامانِ خوب.

قدرِ مادرهای خوب‎تان را بدانید و مادرهای خوبی بشوید. آن‎هایی هم که مادر هستند، مادرهای خوب‌تری باشند. «خوب» خیلی مهم است!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۳
آب‌گینه

     چند سالی بود که نگران و منتقدِ موسیقیِ فراوانِ برنامه‌های کودک بودم و حالا می‌بینم، برنامه‌های بزرگ‎‌سالان هم به همین درد مبتلا شدند؛ در رأسِ آن، فصلِ جدیدِ «خندوانه» است و بعد «شب‌کوک» که تقلیدی‌ست از برنامه‌های ماهواره‌ایِ آن طرف! از آن بحثِ فتاویِ متفاوتِ مراجع در بابِ موسیقی و حرام و حلال‌بودن و یا نبودنش که بگذریم، صِرفِ شنیدنِ این حجم از موسیقی‌های شاد و شنگولی و در اغلبِ موارد سطحی و مبتذل و افراط در آن، آدم را اَلکی‌خوش و بی‌ملکوت می‌کند و بسیاری توفیقاتِ معنوی را از بین می‌بَرد و از نظرِ روحی هم پس از مدّتی، خسته‌گی و افسردگی می‌آورَد! نمی‌دانم چرا برنامه‌سازان و ملّت فکر می‌کنند که تنها با موسیقی می‌توان جذّاب بود و تماشایی. آهنگ دیگر عضوِ جدانشدنیِ برنامه‌ها و مجالس‌مان (عید و عزا) شده و اگر نباشد، نقص است و کاستی! در غرب، از لزوماتِ پذیرایی، «موسیقی» و «شراب» است و ما خوشبختانه هنوز در بسیاری موارد، آن دوّمی را نداریم؛ خب آیا اتّفاقی افتاده؟ چیزی کم داریم؟ لذّت نمی‌بریم؟ باید مراقب بود، خیلی مراقب؛ همان‌طور که موسیقی برایمان صواب و ثواب و حتمی شده... شیطان قدم به قدم پیش‌روی می‌کند! 

 

     تقریباً تا آن‌جا که من دیده‌ام، نزدیک به شش شبکه، برنامۀ آشپزی پخش می‌کند! آشپزی یک هنر است، یک تفریحِ سالم و یک مهارت و البتّه یکی از زیباترین و ویژه‌ترین راه‌های ابرازِ عشق و دوست‌داشتن به عزیزان. امّا از مصادیقِ مصرف‌گرایی و دنیاطلبی هم هست! این شکلِ رشدِ قارچ‌گونۀ رستوران و اغذیه‌فروشی و فست فودی و تبلیغِ صنایعِ مربوط به آن _وسایلِ آشپزی و شیرینی‌پزی_ و کلاس‌های متفاوت و حالا برنامه‌های رنگارنگِ در ارتباط با آن، یک آسیبِ بزرگ و ناهنجاریِ پنهان است و شاید بعدتر در بابش مفصّل بنویسم، امّا حالا همۀ این‌ها را گفتم، بابتِ برنامۀ «دست‌پُخت»! به‌گمانم، تخصّصی‌ترین برنامۀ آشپزی که تاکنون پخش شده و برایش فکر و برنامه وجود دارد امّا یک نکته‌ای به نظرم رسیده و آن هم جوایز و سرمایه‌گذارِ این برنامه است. با این همه تأکید بر اقتصادِ مقاومتی و اصرار بر خریدِ محصولاتِ ایرانی و حمایت از تولیداتِ داخلی، شبکۀ ملّی و اصلیِ کشور، در یکی از پُربیننده‌ترین برنامه‌های خود و آن هم در سطحِ وسیع، محصولاتِ «سامسونگ» را تبلیغ می‌کند! نمی‌دانم سیاست‌گذارانِ سینما و تلویزیونِ ما، سرشان به چه گرم است که این اندازه پَرت هستند و غافل! آن از برنامه‌های کودک، این از برنامه‌های فرهنگی و سرگرمی و...   

 

* حیف! خندوانه در فصلِ قبل، قسمت‌های درخشانی داشت. گفتگو محور بود و برخی بخش‌هایش خلّاقانه و قابلِ تأمّل؛ حالا شده است تبلیغِ موسیقی و خوانندگی و ادا و اطوار... 

**  این طرف، آن طرف هِی می‌گویند کتاب هدیه بدهید! بابا جان! مشکلِ ما نداشتنِ کتاب که نیست، باید فکری برای فرهنگِ کتاب‌خوانی کرد!

 

_ می‌دهم خود را نویدِ سالِ بهتر، سال‌هاست...  (اخوان)

_ خیلی وقت‌ها؛ مثلِ روزِ تحویلِ سال، اندازهٔ سفره و تعدادِ بشقاب و قاشق چنگال‌ها برای آدم مهم می‌شود!

_ قدرِ کسانی را که در کنارت هستند، بدان! همیشه به این فکر کن که روزی می‌آید که نیستند، نیستی و همۀ آن کارها و حرف‌هایی را که قرار است، بعدتر حسرتِ انجامش و یا گفتنش را بخوری، حالا انجام بده و بگو! باور کن آن حسرت و از دست‌دادنِ فرصت، بسی دردناک و طاقت‌سوز است...

_ «آرشِ نراقی» تعبیرِ زیبایی دارد که: «غم‌انگیزترین احساس برای آدمی، تجربۀ هرگز است. هرگز؛ یعنی: نه به اضافۀ برای همیشه و نه از تجلیّاتِ عدم است.» و بر این باور است که: «مثلاَ تحمّلِ مرگِ عزیز در زمانِ حال اگرچه دشوار، ولی تاب‌آوردنی‌ست، امّا احساسِ این‌که در آینده، دیگر هرگز دیداری با او، وجود نخواهد داشت، غیرِ قابلِ تحمّل است.» خدا را شُکر که دیدارِ دوبارۀ عزیزانِ گذشته ممکن است!

_ بهارِ تازه مبارک‌«ها» باد! اِن‌شاءلله امسال، سالِ ظهور باشد و فرج و همه باشیم و آن را مؤمنانه و در سلامت، درک کنیم! دعا کنیم...

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۸
آب‌گینه